نذر مادر متوکل
نذر مادر متوکل
زمانی متوکل به بیماری سختی دچار شد و روز به روز هم شدیدتر میشد. مادرش نگران شد. لذا نذر کرد اگر پسرم خوب شود ده هزار دینار نذر امام هادی علیه السلام کنم. متوکل خوب شد و او هم به نذرش عمل کرد. خود متوکل از این ماجرا خبر نداشت. جاسوسان به متوکل خبر دادند که امام هادی علیه السلام پول و اسلحه تهیه میکند تا علیه شما قیام کند. متوکل سعيد حاجب را فرستاد. سعید حاجب از دیوار خانه امام بالا رفت و وارد خانه شد؛ مثلاً خواست امام را غافلگیر کند. امام مشغول نماز شب بودند. امام متوجه شدند کسی از دیوار بالا میرود و میخواهد وارد خانه شود فرمودند: صبر کن! چراغی بیاورم تا نیفتی و دست و پایت بشکند. مأمورین آمدند و همه جا را گشتند امّا چیزی پیدا نکردند و فقط آن کیسه مهر و موم شده ده هزار دیناری را یافتند. گفتند: این هم نشانه این که، امام هادی برای قیام مسلحانه پول جمع میکند. آن را پیش متوکل بردند. او از امام هادی علیه السلام پرسید: این پول برای چیست؟ چه کسی به شما داده است؟ حضرت فرمود: مهر و مومش را ببین! مهر مادرت است. مادرش را خواست و گفت: مادر! برای چه ده هزار دینار
دادی؟ گفت: تو بیمار شدی و من نذر امام هادی علیه السلام کردم که اگر خوب شدی ده هزار دینار به ایشان بدهم. [۱]
----------
[۱]: الكافی، ج ۱، ص ۴۹۹.
[داستان های سمت خدا - نذر مادر متوکل - جلد ۲، صفحه ۲۳۷]
تبرکی امام
شخصی به نام محمد طبری میگوید: آرزو داشتم که ای کاش امام هادی علیه السلام سکّه ای به من میداد تا با آن انگشتر بسازم و به عنوان تبرک همیشه همراه داشته باشم. این مطلب در ذهنم بود و به کسی نگفته بودم. روزی به محضر امام هادی علیه السلام مشرف شدم. خادم امام هادی علیه السلام شخصی به نام نصر بود. او دو سکه به من داد و گفت: آقا میفرماید با اینها انگشتر درست کن. من خوشحال شدم و انگشتر را ساختم و شبانه روز در دستم بود؛ اما شیطان فریبم داد یک شب مرا به یک مهمانی دعوت کردند. آن شب در آن مجلس شراب میخوردند. به من هم تعارف کردند، امّا نپذیرفتم؛ ولی به قدری به من فشار آوردند که شراب خوردم. او میگوید: این انگشتر به قدری به دست من تنگ بود که برای وضو باید آن را به سختی در دستم میگرداندم تا آب به زیر آن برود. وقتی آن شب از مهمانی بر گشتم صبح که شد دیدم انگشتر در دستم نیست؛ یعنی امام هادی خواست به او بفهماند که تو لایق هدیه و تبرکی امام نیستی. [۱]
----------
[۱]: قطب الدین راوندی، الخرائج، ج ۱، ص ۴۱۲.
[داستان های سمت خدا - زیارت کربلا - جلد ۲، صفحه ۲۳۹]
رفیق بد
امام هادی علیه السلام به ابوهاشم جعفری فرمودند: «می بینم که پیش عبدالرحمان بن يعقوب رفت و آمد داری. او درباره خدا سخن نابه جایی میگوید. ابوهاشم به امام گفت: عبدالرحمان دایی من است. با داییام رفت و آمد نکنم؟ حضرت
فرمود: دایی تو باشد! فکرش باطل است. بعد امام فرمودند: «یا با ما نشست و برخاست میکنی و او را ترک میگویی و یا با او بنشین و ما را ترک کن. ابو هاشم به امام گفت: او هر چه میخواهد بگوید. من که حرفهای او را قبول ندارم. من از یاران شما هستم و افکار شما را قبول دارم. حضرت فرمودند: آیا نمی ترسی ناگهان بلایی نازل شود که هم تو گرفتار شوی و هم او. » [۱]
----------
[۱]: مالى رأيتک عند عبد الرحمن بن يعقوب؟ إنه يقول فى اللّه قولاً عظيماً،... فإما جلست معه و تركتنا و إما جلست معنا و تركته؟... هو يقول ما شاء... أما تخاف أن... رک کافی، ج ۲، ص ۳۷۵.
[داستان های سمت خدا - رفیق بد - جلد ۲، صفحه ۲۴۰]
چهل سال قدر ناشناسی
آیت اللّه احمدی میانجی در کتاب خودشان، عالم برزخ، نوشته اند که در اطراف ما، یعنی میانه، عالم بزرگواری به نام ملّا محمد طه بود، که خیلی عالم و فاضل و عابد بود. درس هم میگفت و شاگردان بسیاری داشت. مراجعات مردم هم به ایشان زیاد بود. یک وقتی همسرشان از ایشان ناراحت و دلخور میشود و
پیش خودش گفت: من تلافی میکنم. او هر شب برای نماز شب ایشان آبی کنار میگذاشت که وقتی آقا بیدار میشود آب وضوی نماز شبش آماده باشد. آن شب نه تنها آب را آماده نکرد، بلکه آن دلو و طنابی را که باید با آن از چاه آب میکشیدند، پنهان کرد که این عالم به زحمت بیفتد. شیخ سحر از خواب بیدار شد، دید آب آماده نیست. با زحمت خودش را به کنار چاه رساند دید دلو و طناب نیست. با زحمت دلو و طناب را پیدا کرد. در چاه انداخت نتوانست از چاه آب بکشد، چون سنّی از او گذشته بود و توان این کار را نداشت. نشست و زار زار گریه کرد. خانمش صدای گریه اش را شنید با عجله آمد و گفت: آقا! این که گریه ندارد، من خودم برای شما از چاه آب میکشم. میگوید: نه! من برای این گریه نمی کنم که نمی توانم آب بکشم. برای این گریه میکنم که چرا چهل سال است قدر تو را نمی دانم! من چهل سال متوجه نبودم که تو چه خدمتی به من میکردی و غافل بودم که هر شب آب را آماده میکردی. امشب به حال خودم گریه میکنم، نه به خاطر این که نتوانستم آب بالا بیاورم. [۱]
----------
[۱]: ر. ک: عالم برزخ، مجموعه سخنرانیهای آیت اللّه احمدی میانجی.
[داستان های سمت خدا - بزرگواری امام هادی علیه السلام - جلد ۲، صفحه ۲۴۱]