پیامدهای غیبت
پیامدهای غیبت
خدا آیت اللّه احمدی میانجی را رحمت کند! میفرمودند: یکی از دوستان ما میگفت: من یک خواب عجیبی در ارتباط با رفیق خودم دیدم. به او گفتم: رفیق، خواب دیدم شما تمام اثاث خانه خود را به خانه ما فرستاده ای. نمی دانید تعبیر آن چیست؟ گفته بود: نمی دانم. خود او متوجه شده بود که غیبت این آقا را کرده است. چون در روایت آمده است که وقتی انسان غیبت میکند تمام خوبیها به آن کسی که غیبت او را کرده ایم منتقل میشود.
دو سه روز بعد میآید و میگوید: آیا ممکن است شما کلاً ما را حلال کنید؟ میگوید: باشد حلال کردم؟ دوباره میآید و میگوید: یک خواب دیگر
دیدم میگوید: دیگر چه خوابی دیدید؟ میگوید: خواب دیدم شما تمام اثاثها را برگردانده اید.
[داستان های سمت خدا - زبانی بی گناه - جلد ۱، صفحه ۱۶۳]
نگرانی آیت اللّه شیخ عبد الكريم حائرى
مرحوم آیت اللّه شیخ عبد الکریم حائری در روزهای آخر عمر ناراحت بودند، ایشان مبلغ پنجاه هزار تومان که در آن زمان مبلغ زیادی بوده، بدهکاری داشته است. گفته بودند: چرا غصه میخورید؟ این مبلغ را که برای هزینههای شخصی قرض نکردید، برای حوزه و اداره حوزه خرج کردید.
اداره کردن حوزه در دوره رضا خان بسیار کار سخت و طاقت فرسایی بوده است. یک وقت به امام گفته بودند: چرا استاد شما، حاج شیخ انقلاب نکرد؟ فرموده بودند: کاری که ایشان کرد و حوزه را در عصر رضا خان حفظ کرد کم تر از انقلاب ما نبود. [۱]
گفتند: پنجاه هزار تومان بدهی شما برای حوزه است. ایشان جمله ای گفته بود که واقعاً مو بر بدن انسان راست میشود. آنها کجا بودند، و ما کجا! یک مرجع تقلید در عصر رضا خان در روزهای آخر عمرش در خانه خودش غذا برای ظهر زن و بچه اش پیدا نمی شود، ولی پنجاه هزار تومان برای اداره حوزه و دین قرض دارد و میگوید من ناراحت نیستم که پنجاه هزار تومان
مقروضم. من از این ناراحتم که اگر امام زمان علیه السلام به من بگوید: ما به تو آبرو دادیم، میتوانستی بیش از این از آبرویت برای اداره دین خرج کنی. چرا از اعتبارت بیش از اینها استفاده نکردی چه بگویم؟
تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی برای اسلام جهاد کنیم با مال یا جان یا آبرو
----------
[۱]: جرعه ای از دریا ج ۲ ص ۵۰۱
[داستان های سمت خدا - زهد آیت اللّه حائری - جلد ۱، صفحه ۱۷۵]
آزار خود و دیگران
در طواف خانه خدا استلام حجر مستحب است. حجر الاسود که طواف از آن شروع میشود رکن است. سنگ بهشتی است. مستحب است انسان وقتی طواف میکند، به حجر الاسود که میرسد دست به آن بکشد. پیغمبر این کار را میکردند.
با این که پیغمبر این کار را میکردند اصحاب امام صادق علیه السلام دیدند که حضرت این کار را نمی کند. تعجب کردند، گفتند: جد تان این کار را میکردند. فرمودند: بله جدم وقتی به این جا میرسید، جمعیت راه را باز میکرد و حضرت به راحتی کنار حجر الاسود میرفت. ولی چنین قصه ای برای من پیش نمی آید فرمودند:
﴿ أَكْرَهُ أَنْ أُوذِيَ ضَعِيفاً أَوْ أَتَأَذَى ﴾؛ [۱] خوش ندارم ضعیفی را اذیت کنم، یا خودم اذیت شوم.
نمی خواهم خودم و دیگران را آزار بدهم نه خودم اذیت شوم، نه دیگران. از این رو وقتی شرایطش نیست به سراغ این کار مستحب نمی روم.
----------
[۱]: الكافي، ج ۴، ص ۴۰۹؛ وسائل الشيعة، ج ۱۳، ص ۳۲۷؛ بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۲۳۲
[داستان های سمت خدا - دل کندن از دنیا - جلد ۱، صفحه ۱۹۳]
عابد ترین مردم
یک وقتی جناب موسی علیه السلام پیامبر بزرگ الهی، از خدا خواست تا
عابد ترین و محبوب ترین مردم نزد خودش را به او نشان بدهد.
خطاب شد: برو فلان جا، کنار آن ساحل. موسی آمد و هر چه گشت کسی را با این ویژگی که اهل عبادت باشد و مثلاً پیشانیش از عبادت پینه بسته باشد پیدا نکرد. فقط یک آدم زمین گیری که بیماریهای سختی داشت و به ذکر خدا مشغول بود، در آن جا دید.
از جبرئیل پرسید: پس آن کسی که ما دنبال آن میگردیم کجاست؟ جبرئیل به او گفت: همین شخص است. موسی گفت: ما که چیزی از او ندیدیم؛ نه عبادتی، نه سجاده ای، نه پیشانی پینه بسته ای.
خطاب شد همین جا او را امتحان کن. موسی علیه السلام تصرفی کرد و بینایی این پیرمرد زمین گیر هم گرفته شد. در این حال باید فریاد او بلند شود که خدایا، کس دیگری را سراغ نداشتی؟! ما که چند نوع بیماری داشتیم، ما که زمین گیر بودیم ما که غریب بودیم حالا فقط ما را پیدا کردی؟
ولی با کمال تعجب صدا زد: خدایا، «مَتَّعْتَنِى حَيْثُ شِئْتَ، تو آن وقتی که خواستی، بینایی را به من دادی. » امروز هم از من گرفتی، «أَبْقَيْتَ لِی فیک طُولَ الْأَمَلَ؛ من هنوز به تو امیدها دارم. » هیچ چیزی از امید من به خاطر رفتن این بینایی کم نشده است.
آخر کار هم یک جمله ای گفت که موسی در این جمله او ماند. گفت: «يَا بَارُّ يَا وَصُولُ». یعنی ای خدایی که خیلی به ما لطف داری و خیلی مهربان هستی و همیشه هوای ما را داری وصول صيغة مبالغه است. خیلی هوای ما را داری خیلی به ما میرسی. خطاب شد:
عابد ترین مردم همین شخص است.
قسمت جالب قصه، پایان آن است جناب موسی علیه السلام از او پرسید: من مستجاب الدّعوه هستم. میخواهی دعا کنم تا تمام بیماریهای تو برطرف شود؟ گفت «إِخْتِيَارُهُ لِى أَحَبُّ مِن إِخْتِيَارِي؛ آن چه را خدا برای من بپسندد، برای من محبوب تر است تا چیزی که خودم بخواهم. » من به آن چه خدا برای من خواسته راضی هستم.
موسى گفت: خدا به تو چه داده که این قدر شکر میکنی؟ گفت: خبر نداری، در این منطقه تنها مؤمن من هستم. بقیه هیچ کدام خدا پرست نیستند. این جای شکر ندارد؟ [۱]
---------- [۱]: سفينة البحار، ج ۳، ص ۳۶۶
[داستان های سمت خدا - برداشت ناصحیح از صبر - جلد ۱، صفحه ۱۹۶]