شهید محمد ابراهیم احمدپور گفت: «از همین امروز باید نمازهایمان را به جماعت بخوانیم.»

گفتم: آقای احمدپور! نماز جماعت جا می­خواهد. ما که در ساختمان شهرداری اتاق خالی نداریم.

دفتر خودش را نشان داد و گفت: «همین­جا».

بعد هم آستین­هایش را بالا زد، میز و صندلی­های اتاقش را جابه­جا کرد و گفت: «موکت بیاورید، از امروز این­جا هم دفتر کار من است، هم نمازخانه». [1]


به­خاطر برگزاری نماز جماعت، فرمانده عراقی دستور داده بود یک هفته درِ آسایشگاه را باز نکنند. روز هشتم، سربازان عراقی در را باز کرده و وحشیانه به ما حمله کردند. بعد هم ما را بیرون بردند و پنج نفر، پنج نفر روی زمین نشاندند.

هر سرباز با یک کابل برق که نوک آن با فلزی پرس شده بود بالای سرمان آماده بود و با دستور فرمانده، شروع به زدن کرد.

صدای شیون و زاری، سراسر اردوگاه را پر کرده بود. کم­تر اسیری بود که تنش خونی نشده باشد، بعضی­ها هم بی­هوش روی زمین افتاده بودند. آخر کار هم، فرمانده عراقی فریاد کشید و گفت:

«این پاداش کسی است که در ارتش عراق، نماز جماعت می­خواند.» [2]



[1] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۲۸

[2] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۳۱