نماز 6
اسلام تان مال خودتان.....
«ما و قبيله مان مسلمان مي شويم ولي چند تا شرط داريم.»
چند نفري از بزرگان قبيله «ثقيف» با کلي دبدبه و کبکبه پيش پيامبر آمدند. يکي از شرط هاشان اين بود که پيامبر، در مورد آنها، بي خيال نماز شود. همه اسلام قبول، ولي ما را از نماز معاف کن.
پيامبر تمام حرف هايشان را شنيد و فرمود: «ديني که در آن نماز نباشد، خيري ندارد.» [1]
[1] تاريخ طبري ج 3، صفحه 99.
[ صفحه 17]
آنقدر به دست و پايت مي پيچم......
«آنقدر به دست و پايت مي پيچم،
آنقدر وسوسه ات مي کنم،
تا نمازت را کنار بگذاري، تا وقتي که تو نماز مي خواني، از تو مي ترسم؛
اگر فقط اين نمازت را از تو بگيرم به راحتي تو را به هر گناه بزرگي که بخواهم مي کشانم.»
«دوستدارت شيطان» [1] .
[1] برداشتي از فرمايشات پيامبر گرامي اسلام، کافي، ج 3، صفحه 269.
[ صفحه 29]
کمتر از بند انگشت
آخه يکي نيست بگه: آدم حسابي! روي آسفالت که کسي شيرجه نمي زنه.
حميد با يک شوت بلند از وسطاي زمين توپ رو به طرف دروازه فرستاد. به راحتي و بدون زحمت مي تونستم بگيرمش. ولي خواستم خودي نشون بدم. توپ که نزديک شد شيرجه زدم طرفش. توپ رو گرفتم ولي بعدش پهن شدم روي آسفالت. همه ي بدنم درد گرفت. کتف راستم هم، بگي نگي خون اومد.
براي نماز مونده بودم چه کنم. حال و حوصله ي شستن نداشتم. حساب که کردم جاهايي که خوني شده بود اندازه يک بند انگشت هم نبود. شنيده بودم اگه خون از اولين بند انگشت سبابه بيشتر نباشه، مي شه باهاش نماز خوند. خيالم راحت شد و رفتم که وضو بگيرم.[1] .
[1] تحريرالوسيله، ج 1، ص 112 الثاني.
[ صفحه 32]