#قصه_بندگی 44

بِسمِ اللّهِ الرّحمنِ الرّحیم

سلام به شما دانش آموز عزیز

امروز دوست دارم یک داستان برایت تعریف کنم .

سال‌‌ها قبل مردم شعار می‌دادند :

‌ای شاه خائن آواره گردی

خاک وطن را ویرانه کردی

۲۶ دی این نفرین مردم مستجاب شد . شاه با فرحش رفت .

همان روز نوفل‌لوشاتو چه خبر بود؟ ۱۵۰ تا دوربین از مهم‌ترین تلویزیون‌های جهان را چهره امام خمینی رضوان الله علیه زوم شده بود .

پخش زنده !

می‌خواستن ببینن نظر امام چیست؟ فکر میکردند امام حدود یک ساعت صحبت کند ، از این فرصت طلایی بهره ببره .

چند دقیقه که گذشت از صحبت‌‌ ، امام روش را برگردوند گفت : احمد‌‌ ، اذان شده؟ احمد آقا گفت همین الان وقت اذانه .

امام فرمود : و سلام علیکم و رحمة الله .

حتی معذرت خواهی نکرد‌‌ ، بلند شد و مجلس را ترک کرد .

من تو فکر و خیالم سفری کردم آنجا . جای امام نشستم . گفتم کسی سؤالی دارد ازم بپرسه .

گفتند : آقا کجا رفت؟ گفتم یک قرار مهمی داشت . گفت مهمتر از ما ۴۰۰ نفرخبرنگار؟ گفتم : آنقدر مهم بود که اگر چهار میلیارد هم بودید شما را ترک می‌کرد .

گفت : باکی قرار داشت؟ گفتم با فرمانده‌ ش . فرمانده ش یک کلمه دارد به نام« حی »هر بار شش بار بگه حی امام آب دستشه میزاره زمین و می‌رود ؛ چون این حی یعنی قرار مهم .

حی علی الصلاه

حی علی الفلاح

علی علی خیر العمل

گفتن : خوب تو قرار چی میگن؟

گفتم اولین جمله ش اینه : الله اکبر یعنی خدایا شاه هم بانک دارد هم تانک داره ! هم قدرت نظامی هم اقتصادی . من اینها را ندارم من تورو دارم که از همه قدرت‌‌ها بالاتری . گفتن : عجب !

گفتم : می‌گوید ایاک نستعین _شاه از آمریکا انگلیس فرانسه کمک می‌خواد تا بمونه . من از تو کمک میگیرم از آنها کمک نمیگیرم تا شاه را از مملکت بیرون بندازم

گفتن : عجب ! یعنی از اونا کمک نمی‌خواد؟ گفتم : کمک نمی‌خواد که هیچ؛ تواون قرار می‌گوید غیر المغضوب علیهم خدایا تو از این کشورها از سران‌‌شان بدت‌ می‌آید ، با آنها دشمنی‌‌ ، خدایا من هم با اینها دشمنی میکنم . گفتند : کی دست از این مبارزه برمیداره؟ گفتم تا وقتی این ملاقات برقراره امام دست از مبارزه بر نمیداره

تقدیم به امام عزیزمون"صلوات

#قصه_بندگی 45

بِسمِ اللّهِ الرّحمنِ الرّحیم

سلام به شما دانش آموازعزیز

یک دانش آموزی پرسید : حاج آقا دوست دارم برم مسجد نماز جماعت اعتکاف هیئت پدر یا مادرم می‌گویند لازم نکرده ؛ چه کنم؟ برم یا نرم؟

برایش داستان تعریف کردم .

محمدتقی رفت نجف درس بخونه . یک استاد اخلاق پیدا کرد به اسم علامه قاضی رضوان الله علیه . با ایشان ارتباط پیدا کرد نماز مستحبی‌هایش طولانی ترشد‌‌ ، ذکرهاش زیادتر شد . یک نفر به دروغ به پدرشان خبر رساند که پسرت از دست رفت ! به جای اینکه درس بخونه می‌رود پیش یک صوفی ! دیگر بچه ت عالم نمی‌شود .

پدرشم بی‌خبر از همه جا نامه نوشت پسرم مستحبّات دیگر تعطیل‌‌ ، راضی نیستم یک نماز شب بخوانی‌‌ ، فقط درس بخون . ایشونم ناراحت شد رفت پیش مرجع تقلیدش سید ابوالحسن اصفهانی رضوان الله علیه . پرسید : آقا چه کنم وظیفه چیست؟ مرجع تقلیدش فرمود : برتو نماز شب حرام شده . مستحبات را دیگر ترک کن . تا ده سالی که پدرش زنده بود مستحبات را ترک کرد . به مقامات بالا رسید چشم برزخیش باز شد . باطن آدما را میدید . بیش از چهل بار خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مشرف شد . ایشان آیت الله بهجت رضوان الله علیه بودند .

به یک دانش آموز گفتم ببین واجبات بیش از مستحبات انسان روبه خدا نزدیک می‌کند . واجبات پاداش‌‌شان بیش از مستحباته .

اطاعت پدر و مادر واجبه . حضور در مسجد‌‌ ، نماز جماعت‌‌ ، هیئت‌‌ ، اعتکاف اونا مستحبه . به او گفتم اگر کسی نیت کار خوب کند ولی نتونه این کار را انجام بدهد خدا پاداشش را به او می‌دهد . شما نیت آن کارا را داشتی بدون خدا پاداشش را بهت می‌دهد و تو پرونده اعمالت مینویسه پس به پدر و مادرت نه اخم کن نه قهر .

لبخند بزن به آنها و بگو چشم .