خاطرات زیبا از نــــمــــاز شهیدان و آزادگان

وضـو

وضو قبل از خواب

آخر شب بود. نشسته بود لب حوض داشت وضو می گرفت. مادر بهش گفت: پسرم، تو که همیشه نمازت را اول وقت می خوندی، چی شده که...؟! البته ناراحت نباش، حتما کار داشتی که تا حالا نمازت عقب افتاده. محمد رضا لبخندی زد و بعد از این که مسح پاشو کشید، گفت: الهی قربونت برم مادر! نمازم رو سر وقت، مسجد خوندم. دارم تجدید وضو می کنم تا با وضو بخوابم؛ شنیدم هر کس قبل از خواب وضو بگیره و با وضو بخوابه، ملائک تا صبح برایش عبادت می نویسن.

همكلاسي آسماني، صفحه 47، شهید محمد رضا میدان دار


عبادتگاه

من نمي دانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو مي رود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو مي گرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو مي گيري؟! مي گفت: «مي دوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت مي خواد مدرسه بره، وضو داشته باشه».

سفر بیست و پنجم، ص 26، شهيد رضا عامري


چهار نفر این طرف و آن طرف؟

از جمله بچه هایی بود که وقتی وضو می گرفت، از شست پا تا فرق سرش را خیس آب می کرد. ای کاش فقط خودش را خیس می کرد، تا چهار نفر این طرف و آن طرف خودش را هم بی نصیب نمی گذاشت. صدای شالاپ و شلوپ دست و رو شستنش را هم که دیگر نگو و نپرس.

بچه هایی که سر زبان دارتر می گفتند: «وضو می گیری یا ما رو غسل می دهی؟»

فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) جلد 1، ص 139


همیشه با وضو

اوایل تشکیل سپاه، شب های زیادی را در سپاه کار می کردیم. برای گشت داخل شهر می رفتیم و هر وقت که برمی گشتیم، می دیدیم در حال مناجات است و نماز شب می خواند. همیشه وضو داشت. هیچ وقت او را بدون وضو ندیدم. حتی قبل از خواب هم وضو می گرفت. گاهی که جلسات تا دیر وقت طول می کشید، می رفت تجدید وضو می کرد و بعد می خوابید و سحر هم قبل از نماز صبح بیدار بود.

هاله ای از نور، ص110، شهید یوسف کلاهدوز


گِل مالی

در بعقوبه اسیر بودیم. تعدادمان زیاد بود و چون جزو مفقودین بودیم، هر بلایی بر سرمان می آوردند. بعثی های وحشی نمی گذاشتند ما نماز بخوانیم.

یک روز ظهر در گرمای تابستان از شیر تانکر آب وضو گرفتم؛ سپس سرم را زیر شیر آب گرفتم و شستم. نگهبانِ بعثی که کمین کرده بود، مرا دید که وضو گرفته ام. او با داد و فریاد دوستم را صدا کرد که بیاید. به دوستم گفت: «سر این را گلِ مالی کن! ـ او هم به عراقی جواب داد: «این کار را نمی کنم».

بعثیِ نامرد، ضربه ای با چوب به دوستم و ضربه ای هم به من زد. بعد دو دستش را داخل گِل و لای کرد و آن را روی سر من و دوستم مالید و ما را با همان وضع به داخل سوله ها انداخت. سرباز بعثی خیلی خوشحال بود که وظیفه اش را انجام داده است؛ ما هم از این که وضو گرفتم، خوشحال تر از آن عراقی بودم.

قصه ی نماز آزادگان، ص 226، راوی: نوروز علی کریمی


یخبندان

یک روز جهت گرفتن وضو در مدرسه آب نبود چون هوا سرد و یخبندان و تمام لوله های آب مدرسه یخ زده بود. حسین به من گفت: بهمن بیا که من آب پیدا کردم بعد از ایشان سوال کردم که آب کجاست؟ ایشان جواب داد جلوی مدرسه گودالی پر از آب است ولی یخ زده و ایشان یخ ها را با سنگ شکست و من و حسین با آن وضو گرفتیم.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید حسین مروجی


نماز با شتاب

کافی بود کسی فقط کمی با عجله وضو بگیرد و با شتاب نماز بخواند. در این چنین حالی بچه ها ورد زبانشان شده بود این که: «هر کی سر خدا را کلاه بگذاره، خدا سرش بشکه می گذاره. حالا خودتون می دونید».

فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) جلد 1، ص 42


حال گیری

پای منبع آب، تصادفی همدیگر را دیدیم. البته من سعی کردم خودم را نشانش ندهم که مبادا احیانا خجالت بکشد، ولی برایم خیلی جالب بود که او هم نماز شب می خواند. اما وقتی برگشتم به چادر، با کمال تعجب دیدم، ظاهراً وضو گرفته و رفته تخت خوابیده. فکر کردم یعنی چه؟ آدم بلند شود برای نماز شب، بعد وضو بگیرد و نماز نخوانده برود بخوابد.

گذشت تا بعدها که کمی رویمان به هم بازتر شد. پرسیدم: آن شب قضیه چی بود؟ با همان لحن داش مشتی اش گفت؟ والله یک چند وقتی است حسابی حال مارو می گیره؛ هر چی دوست و رفیق داریم می زنه می بره، ما هم که هر چی دست به دامنش می شیم که اقلاً حالا که مارو نمی بری این ها رو به خواب ما بیار، گوش نمی کنه که نمی کنه. من هم گفتم، بگذار ببینم حال گیری خوبه؟

فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) ج 2، ص 161


خدایار

سحرگاه سرد و یخبندان ماه دی، آن قامت نحیف و کمی خمی ده، در اطراف روستای چنگوله، به نماز ایستاده بود و گوسفندان در اطرافش مشغول چریدن علف های خشک بودند. ـ خدایار ـ که به ظاهر لال بود، به زبان دل با خدا مناجات می کرد و رکوع و سجودش را به جا می آورد.

نماز را که تمام کرد، بعثی های قطّاع الطریق به سویش هجوم آوردند؛ برخاست که از چنگشان فرار کند، اما به دامش انداختند. بر سر و صورتش می زدند تا حرف بزند؛ اما ـ خدایار ـ زبانش بسته بود و نمی توانست. دو دندانش را شکستند و صورتش را خون آلود کردند. لباس های او و دو همراهش را از تنشان کندند تا در هوای سرد منطقه ی مهران، خردشان کنند.

ـ خدایار کاوری ـ آرام بود و صبور. کتک می خورد و هیچ نمی گفت. روزها سر و کارش با شکنجه بود و بازجویی و سرانجام به جمع اسیران اردوگاه آورده شد. آن بی ریای غریب تا اذان می گفتند، به نماز می ایستاد و شب های جمعه در راز و نیاز با خدا به سر می برد.

دردهای کلیه کم کم شروع شد و نفس ها به خس خس افتاد؛ اما ارتباطش با خدا مأنوس تر شد. وقتی درد و بیماری های مختلف از همه طرف به او هجوم آورد، به بیمارستان موصل رهسپارش کردند. کمتر از یک هفته شد که خبر آوردند «خدایار از دنیا رفته است».

در شهریور ماه 63 بچه های اردوگاه موصل فقط اشک ریختند و آه کشیدند؛ بی آن که چیز زیادی از آن ـ بنده ی خدا ـ بدانند. فقط برخی دوستان گفتند: «همیشه با وضو بود»

قصه ی نماز آزادگان، ص 93، خاطره ی محمد نبی رحیمی زاده و حمید حسین زاده


آخرین نماز

وقتی که حسن به خاطر مجروحیت در بیمارستان بستری شده بود برادرش به دیدنش رفته بود او در آخرین لحظات عمرش با این که پایش قطع شده بود مقداری خاک برای تیمم جهت نماز خواندن خواسته بود تا نمازش را با تیمم بخواند و بعد به شهادت می رسد.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید حسن صادقی


با وضو وارد شوید

اول حسن خودش را معرفی کرد. بعد مسائل کلی مطرح شد و ایشان در همه حرف ها، تاکیدش روی مسائل اخلاقی بود.

یادم نمی رود؛ قبل از اینکه وارد این جلسه شوم، وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: «خدایا خودت از نیت من باخبری؛ هر طور صلاح می دانی این کار را به سرانجام برسان.»

بعدها در دست نوشته های او هم خواندم که نوشته بود: «برای جلسه خواستگاری با وضو وارد شدم و همه کارها را به خدا واگذار کردم.»

شهید غلامحسین افشردی (حسن باقری) ؛ بانوی ماه، ص 6


دائم الوضوء

حاجی دائمُ الذکر بود و با وضو. در جلسه و غیر جلسه، زیر لب آرام آرام ذکر خدا را می گفت و به یاد او بود. معتقد بود با وضو و طهارت، کارها نورانیت پیدا می کند و بهتر پیش می رود. کم کم بچه ها هم ازش یاد گرفته بودند؛ دائم الذکر و با وضو بودن را. اصلاً همین کارهاش بود که باعث شد تا بچه های اطلاعات و عملیات مثل پروانه دورش بگردند.

شهید علی هاشمی ، به روایت از سرهنگ اسماعیل زاده