بارانی که کویر دل را سیراب می کند

آمد پیش سید مجتبی؛ خودش را معرفی کرد و گفت: آقا سید، پسران مرا با ایمان کردی؛ من نمازخوان نبودم، شما مرا نمازخوان کردی؛ من بی چادر بودم، شما مرا چادری کردی... ما هرچه داریم از برخوردها و رفتار و اخلاق خوب شما و توجه اهل بیت و این روضه خوانی ها داریم. سید سرش را پایین انداخته بود و بی آنکه از تعریف و تمجیدهای زن، تغییری در چهره اش نمایان شود، متواضعانه پاسخ داد: پسران شما بزرگوارند. اینها معلم اخلاق من هستند و....

شهید سید مجتبی علمدار در وصیتنامه اش نوشته بود: اولین وصیت من به شما راجع به نماز است. چیزی را که فردای قیامت به آن رسیدگی می کنند، نماز است. پس سعی کنید در حد توانتان نمازهایتان را سر وقت بخوانید و قبل از شروع نماز از خداوند منان توفیق حضور قلب و خضوع در نماز طلب کنید.

قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 43


نماز در دفتر مدیر

شهید محمد ابراهیم احمدپور گفت: «از همین امروز باید نمازهایمان را به جماعت بخوانیم».

گفتم: آقای احمدپور! نماز جماعت جا می ­خواهد. ما که در ساختمان شهرداری اتاق خالی نداریم.

دفتر خودش را نشان داد و گفت: «همین ­جا».

بعد هم آستین­هایش را بالا زد، میز و صندلی­های اتاقش را جابه­جا کرد و گفت: «موکت بیاورید، از امروز این­جا هم دفتر کار من است، هم نمازخانه».

زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۲۸


پایی که در مسجد جا ماند!

با اینکه چند سالی از پیروزی انقلاب می گذشت، هنوز مسجد محلة ما از غربت بیرون نیامده بود. عده ای گمان می کردند نماز خواندن در مسجد مخصوص پیرمردها و پیرزن هاست. برخی هم کارایی مسجد را محدود به زمان مرگ و می ر افراد می دانستند.

حسن، بسیار باصفا و دوست داشتنی بود و با چهرة بشّاش و خنده هایش خود را در دل همة بچه های محل جا کرده بود. یک موتور گازی دست دوم داشت، و بچه ها دوست داشتند ترک آن سوار شوند و دوری بزنند و صفایی بکنند. حسن هم با استفاده از همین علاقة بچه ها نزدیک اذان مغرب موتورش را می آورد توی کوچه؛ یکی را پشت موتورش سوار می کرد و بقیه هم دنبالش می دویدند. بچه ها بی آنکه به طور مستقیم متوجه چیزی بشوند، ناگهان خودشان را نزدیک مسجد می دیدند و چشمشان به مردمی می افتاد که درحال وضو گرفتن و آماده شدن برای نماز بودند. حسن موتورش را گوشه ای می بست و خودش را به صفوف نماز می رساند. با این کار حسن کم کم رفت و آمد به مسجد برای بچه ها عادی شد، و مسجد از غربت درآمد و پاتوق بچه های محل شد.

حسن مهدی پور بعدها در عملیات خیبر در جزیرة مجنون شهید شد؛ اما بچه هایی که ترک موتور گازی او سوار می شدند، امروز مردانی بزرگ و با ایمان اند که نمی توانند از مسجد و نماز جماعت دل بکنند.

قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 72 ؛ براساس خاطره ای از شهید حسن مهدی پور


ورود به نماز از باب الائمه!

شیوة خاصی در جذب جوانان داشت. با کوچک ترین بهانه ای با یک جوان در محل رفیق می شد و او را به هیئت دعوت می کرد. ریخت و قیافه خیلی از این جوانان اصلاً به بچه مذهبی ها نمی خورد.

گاهی حتی خود من هم به سید می گفتم: اینها کی هستند می آوری هیئت؟ می گفت: کسی که در راه اهل بیت علیهم السلام هست که مشکلی ندارد؛ اما کسی که در این راه نیست، اگر بیاید توی هیئت یک گوشه بنشیند، و شما به او بها ندهید، می رود و دیگر هم برنمی گردد؛ اما وقتی او را تحویل بگیرید، او را جذب این راه کرده اید. او مرحله به مرحله جلو می آید و نمازخوان هم می شود.

برنامة هیئت شهید سید مجتبی علمدار با سه، چهار نفر شروع شد؛ اما بعد رسیده بود به سیصد، چهارصد جوان عاشق اهل بیت علیهم السلام که همة اینها نتیجه تواضع، فروتنی و اخلاص سید بود. خیلی از جوانان به بهانه مسئولیت در هیئت وارد این عرصه می شدند و به مرور پایشان به محافل مذهبی، به خصوص مساجد باز می شد. سید بچه ها را در هیئت به حال خودشان رها نمی کرد. رفتارش برای جوانان الگو بود و محبتش باعث می شد بچه ها به او ارادت پیدا کنند و همراهش به مسجد بروند و به نماز اهمیت بدهند.

قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 42


دزد و نماز!

از داخل کوچه سر و صدا بلند شد. ابراهیم از پنجره نگاه کرد و دید شخصی موتور شوهر خواهرش را برداشته و در حال فرار است. با سرعت به کوچه آمد و دنبال دزد دوید. یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد؛ دزد با موتور به زمین خورد و خون از دستش جاری شد. ابراهیم او را به درمانگاه برد و دستش را پانسمان کرد.

کارهای عجیب شهید ابراهیم هادی باعث شد دزد به او علاقه مند شود و همه جا به دنبالش برود. شب هم با هم به مسجد رفتند. دزد هم ایستاد کنار ابراهیم و نماز خواند؛ نمازی که شاید هیچ گاه از یادش بیرون نرود. بعد از نماز، ابراهیم کلی با او صحبت کرد و فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده است.

ابراهیم با چندتا از رفقا و نمازگزاران حرف زد و شغل مناسبی برای آن آقا فراهم کرد؛ مقداری هم پول از خودش به آن شخص داد؛ شب هم با هم شام خوردند و استراحت کردند. وقتی بچه ها به این کار ابراهیم اعتراض کردند، در جواب گفت: مطمئن باشید اون آقا این برخورد رو فراموش نمی کنه و شک نکنید برخورد صحیح، همیشه کارسازه.

قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 51


نماز در خانه

سید حسین با همسرش هماهنگ کرده بود، وقتی در خانه اند نمازهای پنج گانه را با هم به جماعت بخوانند. این طوری هم اجر و ثواب بیشتری عایدشان می شد و هم اینکه نوعی یادآوری به یکدیگر برای اقامة نماز بود.

این روش روی بچه هایشان هم تأثیر گذاشت. بچه ها طبق فطرت پاکشان تمایل داشتند خودشان را به پدر و مادرشان نزدیک کنند و در کارهایشان از آنان الگو بگیرند. بچه ها در عالم بچگی می آمدند دور و بر پدر و مادر و سعی می کردند مثل آنان رو به قبله بایستند و عبارات نماز را تلفظ کنند.

سید حسین موسوی بعدها در کربلای چهار شهید شد؛ اما بچه ها به رسم جاودانه پدر، هر بار که صدای اذان را می شنوند یا به مسجد می روند یا در کنار هم نماز را در اول وقت و به صورت جماعت اقامه می کنند.

قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 79


نماز جماعت خانگی

حجت الاسلام شهید حاج شیخ مهدی شاه آبادی به طور معمول توفیق نماز جماعت را از دست نمی داد. اگر نمی توانست به مسجد برود، در خانة خود نماز جماعت را برپا می کرد. وقتی یکی از پسرانش را می دید که مشغول خواندن نماز است؛ فوری پشت سرش می ایستاد و به او اقتدا می کرد. با این روش، هم به فرزند جوان خود شخصیت داده بود و هم اینکه اهمیت نماز جماعت را به خانواده نشان می داد.

به مرور فرهنگ خواندن نماز جماعت بین اهل خانه مرسوم شد. دیگر حتی اگر شیخ شهید هم در خانه نبود، اهل منزل نمازشان را به جماعت می خواندند. شیخ هیچ گاه برای نماز جماعت به طور تحمیلی یا به روش مستقیم و رسمی از فرزندانش دعوت نمی کرد. او روحیة جوانی آنان را لحاظ می کرد. خودش می ایستاد سر سجاده و اذان و اقامه را می گفت و در رکعت اول، سوره ای بلند را انتخاب می کرد و می خواند؛ این گونه دیگران فرصت داشتند تا وضو بگیرند و نماز را پشت سر ایشان اقامه کنند.

قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 66