حضور در جمع با نماز ها

در جبهه سربازي بود که نماز نمي­خواند، اما با کمال تعجب در عمليات والفجر 8 شهيد شد.

وقتي سراغ يادداشت ­هايش رفتيم مطالب تکان دهنده ­اي ديديم. او نوشته بود:

قبل از عمليات، يک شب از رزم شبانه برگشتيم. چون خيلي خسته بودم دراز کشيدم تا بخوابم، اما بقيه رزمنده ها به نماز خواندن مشغول شدند. در آن لحظه نسبت به آن­ها احساس کمبود کردم و با اينکه آن ­ها دوستانم بودند حس کردم خيلي با آن­ها فاصله دارم. به گريه افتادم. در همان لحظه با خداي خود عهد کردم هميشه به ياد او باشم و نماز بخوانم. بلافاصله وضو گرفتم و در کنار يکي از رزمنده­ ها که خيلي دوستش داشتم، مشغول خواندن نماز شدم.

من آن شب را هيچ وقت فراموش نمي­کنم. شب آشتي من با خدا بود».

پس از شهادت آن رزمنده، شنيدم که خانواده ­اش هم تغيير عقيده داده­اند و نمازخوان شده اند.

زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۹۷


دوران بارداری

تقریباً دو ماه از ازدواج ما گذشت که من حامله شدم کاظم آقا به محض اینکه خبر دار شدند من حامله هستم از من خواست که سعی کنم همیشه با وضو باشم قرآن بخوانم، نمازم را سر وقت و به موقع بخوانم و از مال حلال بخورم زیرا می گفت: دوست دارم بچه ام مؤمن و با تقوا باشد.

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید محمد کاظم حبیب


نمی خواهی نماز بخوانی؟

سفت و سمج نبود. راه را می شناخت. نمی خواست کسی را به اجبار به راه بیاورد. هر چند با او که همراه می شدی، ‏تا آخر می رفتی.

‏شبی بیدارم کرد و گفت: «نمی خواهی نماز بخوانی؟»

وقتی دیدم در آن سرمای زمستان منطقه ذبیدات که سنگ هم می ترکید، ‏یک فاصله طولانی را رفته و با آب تانکر یخ زده وضو گرفته و می خواهد نماز شب بخواند، خجالت می کشیدم که بلد نشوم. می گفتم: «چرا، همین الان بلند می شوم». اما هنوز قدمی از من دور نشده بود که در خواب غفلت می افتادم و صبح بیدار می شدم.

علی آقا برای هر کسی روشی داشت. زور نمی گفت: اما تلاشی می کرد لذت عمل را بچشاند، ‏بعد دیگر کاری به کارت نداشت. چندین شب، ‏کار علی آقا همین بود. وضو گرفته می آمد و بیدارم می کرد، اما دریغ که چند ثانیه بعد دوباره در بستر خواب می افتادم. با این احوال، ‏علی آقا کسی نبود که به این راحتی برنامه ریزی خودش را قطع کند.

شبی، به هر سختی که بود، بلند شدم. وقتی آب سرد، ‏خواب را از سرم پراند، ‏تازه متوجه شدم چه لذتی دارد در این شب های خلوت، ‏با خدای خودت تنها باشی و حرف بزنی. همان جا به زمین نشستم دستانم را به آسمان بلند کردم. لذت اولین نماز شب چنان در روحم اثر کرد که هنوز فراموش نکرده ام دیگر هیچ وقت نشنیدم علی آقا حتی یک کلام در مورد نماز شب با من حرف بزند. به اصطلاح افتاده بودم تو خط.

روایت یوسف علویان از رفتار شهید علی آقا ماهانی؛ روز تيغ، چاپ سوم، صفحه 126 و 127.


دوست دارم...

می گفت: دوست دارم همکارهای من افرادی باشند که نماز را سر وقت می خوانند. امّا فردی نبودند که بگویند که نماز را سر وقت خواندی یا نه؟ امر به معروف و نهی از منکرش را به صورت غیرمستقیم می گفت.

شهید علم، ج 1، ص7، شهید دکتر مجید شهریاری


بیدار کردن با نوای قرآن

وقت سحر همیشه صدای قرآن ـ محمد علی جعفری ـ ما را از خواب بیدار می کرد. آن قدر آرام و دلنشین می خواند که همه با رغبت و اشتیاق برای نماز بیدار می شدند.

بعد از اعتصاب که ریختند روی سرمان و همه را کتک زدند، چوب هایی که به سر محمد علی خورد، او را از پای انداخت. چه قدر سخت بود نخستین سحری که صدای قرآن محمد علی دیگر به گوشمان نرسید.

قصه ی نماز آزادگان، ص 69، خاطره ی محمدعلی ناطقی


تذکر زبانی

در زمانی که 15. 16 ساله بودم یک روز برادرم محمد علی مهرداد از فردوس به آیسک آمده بود و داخل اتاق زیر کرسی نشسته بود من در همان هنگام در حال نماز خواندن بودم ولی چون با سرعت و شتاب نمازم را خواندم ایشان پس از پایان یافتن نمازم به من گفت: الان چکار کردی؟ گفتم: نمازم را خواندم. ایشان گفت: این چه نماز خواندنی بود که شما خواندید؟ باید نمازت را دوباره به صورت شمرده و آرام بخوانی. انسان نباید در خواندن نماز عجله کند. من هم دو مرتبه نمازم را شمرده و آرام خواندم.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید سیدمحمدعلی مهرداد آیسک


خط شکن نماز

یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه. ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

یادگاران، جلد یک، شهید چمران، ص 9


نامه تذکر

بعد از مدت ها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه ی یکی از آشناها ماندیم. صبح که برای نماز پا شدیم، بهم گفت «گمونم اینا واسه ی نماز پا نشدن.» بعدش گفت «سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی!» گفتم«یعنی چی؟ ـ گفت «مثلا من از دست تو عصبانی می شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی. چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در می گم که دیوار بشنوه». گفتم «نه، من نمی تونم.» گفتن «واسه ی چی؟ این جوری بهش تذکر می دیم. یه جوری که ناراحت نشه». گفتم «آخه تاحالا ندیدم چه جوری عصبانی می شی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده م می گیره، همه چی معلوم میشه. زشته.» هرچه اصرار کرد که لازمه، گفتم «نمی تونم خب. خنده م می گیره.» بعد ها آن بندی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد. درباره ی نماز و اهمیتش.

یادگاران، ج 3، شهید مهدی باکری، ص 22


بازرسی از نماز صبح

آمده بود اصفهان. یک و نیم نصفه شب بود که زنگ زد و از خواب بیدارمان کرد. گفت: اومدیم بازرسی.

گفتم: قدم رو چشم. ولی کاش قبلاً می گفتید که تشریف می یارین.

گفت: نه خیر، ما بی خبر می ریم بازرسی. اگه می گفتیم که شما آماده می شدید. برای بازرسی از وضع سربازها اومدیم.
سریع لباس پوشیدم و راه افتادم. یک تیم کامل بازرسی آورده بود.

شروع کردند؛ تا صبح. ول کن نبود. از آسایشگاه سربازها شروع کرد؛ چه طوری خوابیده اند، تختشان چه جوری است، برای نماز صبح بیدار می شوند یا نه، وضع غذا چه طوری است. خلاصه همه چیز.

یادگاران، جلد 11 شهید علی صیاد شیرازی ، ص 49


صمیمیت و کار اعتقادی برای دعوت به نماز

یه گروه تشکیل داده بود که مأموریت ویژه‌ای داشت. بچه های این گروه از طرف رهبرشون مأمور بودن با دانشجوهایی که تو بعضی از زمینه ها ضعیف هستن، هم اتاق بشن و بعد از اینکه با طرف صمیمی شدن، یواش یواش مسایل اعتقادی و دینی رو بهشون یاد بدن. اولش فکر می کردیم این کار بی‌ فایده باشه؛ ولی بعداً نتایجش رو دیدیم. مثلاً بعضی از دانشجوها که حتی اعتقادی به حفظ ظاهر و پوشیدن لباس مناسب شأنشون نداشتن، بعد از یه مدتی نماز شب‌ میخوندن. حتی بعضیا اونقدر پیشرفت داشتن که لیاقت شهادت پیدا کردن.

شهید محمد جعفر نصراصفهانی ، جانم فدای اسلام، ص 58 و 59 .


تماس برای نماز شب

«شهید مدافع حرم عبدالصالح زارع» روی تک تک سربازهایش وقت می گذاشت، تمرکز می کرد، حوصله به خرج می داد تا به مرور بتواند خلق و خوی آنها را تغییر بدهد و تأثیری مثبت در زندگی شان بگذارد. از دیدن اشتباه آنها ناراحت می شد. یک بار دیده بود یکی از سربازها یواشکی در گوشه ای از پادگان سیگار کشیده است. از ناراحتی رنگ صورتش سرخ شد. غصه می خورد که چرا یک جوان باید با سیگار به سلامتی اش ضربه برساند؟!

برای مراسم وداع با پیکر مطهرش به بابلسر می رفتیم. سربازی که همراهم بود بغض کرده بود و می گفت: «صالح خیلی به خاطر من زحمت کشید. گاهی شب ها تا صبح وقت می گذاشت و با من حرف می زد. صحبت هایش آن قدر روی من تأثیر داشت که مدتی است نماز شب من ترک نشده است. هر شب ساعتی قبل از نماز صبح یا او با من تماس می گرفت یا من با او تا همدیگر را برای عبادت بیدار کنیم.»

موسسه مطاف عشق ؛ کتاب عبد صالح ص 92 ؛ خاطره سرهنگ پاسدار امینی نسب

مسجد و جماعت

صدای بلندگوی مسجدی

زمانی که حضرت امام دستور داده بودند که نباید صدای بلند گوهای مسجد مزاحمتی برای مردم ایجاد کند. من خادم مسجد بودم و برای این که با من رو دربایستی داشت به روحانی مسجد گفته بود که صدای بلندگوهای مسجد را کم کند و به این پیام امام خیلی مقید بود.

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید محمد ابراهیمی