خاطرات زیبا از نــــمــــاز شهیدان و آزادگان
امام جماعت
یادم می آید یک شب در آسایشگاه مشغول خواندن نماز جماعت به امامت آقا جلیل بودیم که ناگهان برقها رفت و آژیر خطر زدند. صدای آژیر همه ی برادران را هراسان کرد بعد از اتمام حمله ی هوایی وقتی برقها روشن شد دیدم جلیل همانطور ایستاده و بدون اینکه اتفاقی افتاده باشد به نمازش ادامه می دهد. وقتی به بیرون آمدم همه ی بچه ها در جوی های داخل پادگان پناه گرفته بودند و تنها کسی که به همان صورت نمازش را ادامه داده بود فقط آقا جلیل بود.
اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید جلیل محدثی فر
چادر نماز جماعت
یکی از همرزمان آقای نوری می گفت در حال انجام ماموریت بناچار توقف کوتاهی در یکی از مناطق داشتیم تصمیم گرفتیم موقتاً چند تا چادر بر پا کنیم ناگاه متوجه شدیم آقای نوری برای نمازخانه چادری بر پا نمودند وقتی از ایشان پرسیدیم که ما اینجا نمی مانیم گفت نماز جماعت باید برپا گردد حتی اگر برای یکبار هم شده باید بر پا شود.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید رستمعلی نوری
بی اثری تشویق و تهدید
در روزهای اول زندگی در اردوگاه، عراقی ها فشار می آوردند که ما نماز جماعت را ترک کنیم؛ ولی ما اعتنا نمی کردیم. آن ها تلاش می کردند تا نماز ما را به هم بزنند. وقتی که از این کارشان هم نتیجه ای نگرفتند، گفتند: «اگر می خواهید نماز جماعت بخوانید، حق ندارید بیش از ده نفر باشید!»
مدتی نمازهای جماعت ده نفره می خواندیم؛ ولی پس از مدتی بر تعداد افراد افزوده شد و این دستور هم ور افتاد. وقتی دیدند که به مقصودشان نرسیده اند، جیره ی غذایی ما را کم کردند. ما گرسنگی می کشیدیم، اما نماز جماعت هم می خواندیم. مدتی گذشت و عاجزانه اعلام کردند: «اگر نماز جماعت نخوانید، هر چه بخواهید برایتان می آوریم.» در جواب آن ها گفتیم: «ما نماز جماعت را به هیچ قیمتی رها نمی کنیم».
بعد از مدتی نماز جمعه را هم برپا کردیم. روز به روز بر همبستگی ما افزوده می شد و عراقی ها کلافه شده بودند. آن ها برای مقابله با ما به زور متوسل شدند؛ به نوبت ما را می بردند و شکنجه می کردند، ولی باز هم نتیجه ای نگرفتند. فرمانده ی اردوگاه که حسابی از دست ما شاکی شده بود، گفت: «معلوم نیست شما چه جور آدم هایی هستید! با زور برخورد می کنیم، حرف گوش نمی دهید؛ امکانات رفاهی می گذاریم، باز هم به حرف ما توجه نمی کنید. غذایتان را کم یا زیاد می کنیم، برایتان فرقی نمی کند؛ حرف فقط حرف خودتان است. شما در این جا یک جمهوری اسلامی راه انداخته اید».
قصه ی نماز آزادگان، ص 183، خاطره ی محمدرضا صادقی
تهدید اعدام
اگر عراقی ها ما را در حال نماز جماعت می دیدند، ضروری ترین نیازها را از ما می گرفتند؛ مثلاً آب را قطع می کردند یا نمی گذاشتند کسی به دستشویی برود یا درِ آسایشگاه را قفل می زدند و همه را زندانی می کردند.
یک روز پس از چهل و هشت ساعت در را باز کردند و ما را جلوی دفتر فرمانده ی اردوگاه بردند. افسری که مورد تمسخر بچه ها بود و به او چینگ چانگ چونگ می گفتند، شروع به سخنرانی کرد. او در نکوهش نماز جماعت دادِ سخن سر داد؛ سپس تهدید کرد و گفت: «ما اگر همه ی شما را بکشیم، کسی نیست که از ما بازخواست کند بنابراین هر کس می خواهد نماز جماعت بخواند، بیاید این طرف که می خواهیم او را اعدام کنیم!»
تا آن افسر خنده دار بعثی این حرف را زد، همه ی ما یک باره به آن طرفی که او اشاره کرده بود، هجوم بردیم. آن لحظه قیافه ی او تماشایی بود. بِرّ و بِرّ همه را نگاه می کرد. چند دقیقه بعد گفت: «شما چند روزی بیشتر مهمان ما نیستید. سعی کنید نماز جماعت و دعا نخوانید تا ما هم با شما خوب باشیم.».
ما هم تا برگشتیم به آسایشگاه، دوباره همان آش بود و همان کاسه.
قصه ی نماز آزادگان، ص 247، خاطره ی محمد محمدپور
قطع کردن تلفن
یک مرتبه آمدند گفتند بیا بچه ات از اهواز تلفنی می خواهد صحبت کند وقتی رفتم همین که گوشی را گرفتم هنوز صحبت نکرده بودم که ارتباط تلفنی قطع شد. اندکی صبر کردم دیدم دوباره زنگ زد گفتم: مادر چرا گوشی را قطع کردی؟ گفت نماز جماعت دایر شده بود و می خواستم به نماز جماعت برویم. نماز جماعت از صحبت واجب تر بود.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید محمدصادق خالقی
وحشت از نماز جماعت
مدتی بود که ما را در تنگنا قرار داده بودند و در هر بیست و چهار ساعت یک لیوان آب آشامیدنی به ما می دادند. بچه ها با وجود تشنگی زیاد، کمی از آب را می خوردند و بقیه ی آب ها را جمع می کردند و در موقع مناسب با آن وضو می ساختند. وقتی که در صفوف به هم پیوسته به نماز می ایستادیم، برایمان بسیار لذت بخش بود و عراقی ها وحشت می کردند؛ نمازی در دل دشمن با وضویی که به دشواری انجام شده بود. ما با آن همه محدودیت، نمازمان را با عظمت اقامه می کردیم.
قصه ی نماز آزادگان، ص 231، خاطره ی جمال علوی
نگهبانی برای نماز جماعت
چون عراقی ها نسبت به نماز جماعت حساس بودند، ما هم در اردوگاه عنبر برای این که امام جماعت شناسایی نشود، او را در گوشه ی آسایشگاه قرار می دادیم؛ زمانی که نماز می خواندیم، درها قفل بود و نگهبانان عراقی نمی توانستند امام جماعت را بشناسند. ما دید کافی به بیرون نداشتیم؛ بنابراین برای نگهبانی یک نفر کنار پنجره می ایستاد و با یک آینه ی کوچک، راهرو را دیدبانی می کرد. عراقی ها بعد متوجه شدند و جلوی آسایشگاه ها یک پتو قرار دادند و دید ما را کور کردند. اما به هر ترتیبی بود، بچه ها احتیاط های لازم را انجام می دادند.
قصه ی نماز آزادگان، ص 192، خاطره ی جاسم مقدم
امام جماعت!
اردیبهشت 69 در اردوگاه تکریت 12 بودیم. یک روز سحرگاه از خواب برخاستم و مثل همیشه از لای می له های تنگ پنجره به آسمان نگاه کردم که بدانم وقت نماز صبح شده است یا خیر. وقت نماز که فرا رسید، یکی از بچه ها را نگهبان گذاشتم و اذان گفتم. آن ها که اهل نماز جماعت بودند، بیدار شدند و در جایی از اتاق صف جماعت بسته شد. خودم به عنوان پیشنماز، نماز را شروع کردیم.
در حال قنوت بودیم که تکبیرگو اعلام کرد: «سرباز عراقی آمد.» و خودش به سرعت زیر پتو رفت و دراز کشید. نمازگزاران هم نمازشان را فرادا کردند. نگهبان وقتی پشت پنجره رسید، نگاهی به داخل انداخت و فهمید که نماز جماعت بوده است. من که جلو بودم، سجده ی آخر را طولانی کردم. او هم گویا مرا می پایید. در این حال مکبر از زیر پتو حواسش به نگهبان بود و آهسته می گفت: «هنوز نگهبان پشت پنجره است» من هم هر چه دعا بلد بودم، در سجده خواندم. تا این که آن عراقی خسته شد و رفت؛ اما گویی مرا شناخته بود. من هم نماز را تمام کردم و زود لباس هایم را عوض نمودم.
معمولاً وقتی سربازی شب نگهبان بود، صبح برای آمار استراحت داشت و برای آمار ظهر دوباره می آمد. بعد از آمار صبح، من موقتاً اتاقم را مخفیانه با یکی از بچه های اتاق دیگر عوض کردم. ظهر که آن نگهبان آمد در اتاق قبلی مان اعلام کرده بود: «همه، سرها را بالا بگیرند!» او هر چه دنبال من گشته بود، مرا پیدا نکرد و قضیه به خیر گذشت.
قصه ی نماز آزادگان، ص 153، خاطره ی شکرالله حیدری
تعقیبات نماز جماعت
وقتی که عراقی ها در 16 شهریور 61 ما را از اردوگاه موصل 2 به 4 انتقال دادند، تمام افراد هر آسایشگاه که صد و بیست و پنج نفر بودند، در یک نماز جماعت شرکت می کردند. پس از سلام نماز هم دعا می کردیم: «خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار!»
حدود یک ماه گذشت و بعثی ها پیله کردند که شما نباید نام ـ خمینی ـ را بر زبان جاری کنید. ما با حاج آقا ابوترابی مشورت کردیم. او پس از تأمل گفت: «به همه اعلام کنید که بگویند: خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی آقامون را نگه دار! نظر او این بود که ما نباید یک باره عقب نشینی کنیم. منظور از ـ آقا ـ همان امام خمینی است؛ پس چرا دشمن را نسبت به خود جسورتر کنیم؟»
مدت ها پس از سلام نماز جماعت، همین دعا خوانده شد؛ تا این که دشمن اعلام کرد: «نماز جماعت ممنوع!» تصمیم گرفتیم سر جای خود بایستیم و نماز جماعت بخوانیم. اگر دشمن اعتراض کرد، بگوییم که تنگی جا باعث تشکیل صف می شود. دشمن فشار آورد و تصمیم گرفت کتک های جمعی را شروع کند. این جا بود که حاج آقا اعلام کرد که نماز جماعت مستحب است و ما برای این که بتوانیم از واجبات خود دفاع کنیم، نباید دشمن را بیش از این حساس نماییم. اگر ما پافشاری خود را بر نماز جماعت ادامه دهیم و دشمن با فشار و شکنجه بر ما مسلط شود، ممکن است نماز صبح را نیز از ما بگیرد و ما را در تنگنا قرار دهد؛ بنابراین باید نمازهایمان را فرادا بخوانیم و اگر در جایی امکان اقامه ی جماعت وجود داشت، آن گاه نمازها را به جماعت می خوانیم.
قصه ی نماز آزادگان، ص 195، خاطره ی عبدالمجید رحمانیان
نماز آخرین روز اسارت
روز آخر اسارتمان بود. هیأت صلیب سرخ آمده بود تا به ما کارت آزادی بدهد. فرصت خوبی بود. عراقی ها تا آن روز همیشه در کمین بودند و ما را سر نماز به دام می انداختند. بعد هم شکنجه بود و محدودیت.
آن روز تصمیم گرفتیم در حضور صلیبی ها و عراقی هایی که تعدادشان هم زیاد بود، نماز جماعت باشکوهی در حیاط برگزار کنیم. باید ثابت می کردیم که ما پیروان امام حسینیم. همین که وقت نماز شد، یک نفر اذان گفت و بیش از هزار آزاده در محوطه ی اردوگاه تکریت به نماز ایستادند.
صف های طولانی نماز و شکوه جمعیت آرامشی که بر نمازگزاران حاکم بود و افسران بعثی را به وحشت انداخت. این آخرین پرده ی نمایش اسارت ما بود. ما با آرامش آن جا را ترک کردیم؛ در حالی که عراقی ها هم چنان ناآرام ماندند.
قصه ی نماز آزادگان، ص 52، خاطره ی محسن مهدوی
اقتدا به اهل سنت
برای عملیات کربلای 10 رفتیم به کردستان و در شهر بانه مستقر شدیم حاج حسین محمدیانی گفت برای نماز برویم داخل مساجد شهر بانه رفتیم داخل مسجد همه اهل سنت بودند من فکر نمی کردم بتوان با اهل سنت نماز خواند داخل وضو خانه رفتیم آنها به شکل خودشان وضو می گرفتند و ما هم به طریق خودمان فهمیدند که ما شیعه هستیم به ما نگاه می کردند رفتیم داخل مسجد به حاجی گفتیم فرادا بخوانیم نماز را یا به جماعت؟ گفت: اقتداء کنیم به جماعت بخوانیم. گفت هر وقت داخل شهر آمدیم نماز را به جماعت بخوانید حضرت امام فتوا داده است باید پشت سر اهل سنت هنگام نماز وقتی واقع شدید نماز بخوانید.
اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید حسین محمدیانی
تنبیه با چوب!
بعثی ها یک وطن فروش را ارشد اتاق ما کردند. او هم در خدمت گزاری به آن ها کم نگذاشت. دیگر، عراقی ها خیالشان راحت بود؛ چون او بهتر از خودشان مواظب ما بود. بعثی ها گفته بودند هیچ اسیری حق ندارد قرآن بخواند و اسرا حق ندارند بیشتر از دو نفر در یک زمان، نماز بخوانند؛ یکی جلوی اتاق و دیگری آخر اتاق.
یک روز ظهر دو تن از بچه ها در حال نماز خواندن بودند. من به خیال این که یکی از آن ها نمازش تمام شده، در وسط اتاق نمازم را شروع کردم. یک باره دیدم که ارشد خودفروخته مثل جنّ جلوی من ظاهر شد و به من گفت: «پدر...! کی به تو گفته نماز بخوانی؟» من هم در حال نماز بودم و جوابی به او ندادم. او با چوب چنان بر فرق سرم کوبید که چوب سه تکه شد. بعد با تکه ای از آن بر بدن من می زد و ناسزا می گفت. فریاد می زد: «نماز خواندن بیش از یک نفر ممنوع است».
فشارهای این گونه افراد بر سرِ ما آن قدر زیاد شد که اعتصاب کردیم. درگیر شدیم و به صلیب سرخ شکایت کردیم. فرمانده ی اردوگاه را عوض کردند و کمی راحت شدیم. از آن پس، نگهبان می گذاشتیم و نماز جماعت می خواندیم.
قصه ی نماز آزادگان، ص 81، خاطره ی بهروز بیرقدار