خاطرات زیبا از نــــمــــاز شهیدان و آزادگان
الگوی نماز
حتی یک بار دیده نشد پدرم به ما در امر عبادات دستور بدهند و مثلاً بگویند پاشو برو نمازت را بخوان ولی رفتار خودشان که همیشه اول وقت وضو می گرفتند و نماز می خواندند. او الگوی رفتار ما شده بود. البته اگر گاهی می دیدند نمازمان را دیر می خوانیم تذکر می دادند ولی با لفظ چرا نخواندی؟ و... همراه نبود.
سیره شهید دکتر بهشتی، ص80
نماز با صدای اذان
سوار بلیزر بودیم. می رفتیم خط. عراقی ها همه جا را می کوبیدند. صدای اذان را که شنید گفت: «نگه دار نماز بخونیم» گفتیم «توپ و خمپاره می آد، خطر داره». گفت «کسی که جبهه می یاد، نماز اول وقت را نباید ترک کنه».
یادگاران، جلد چهار، حسن باقری، ص 19
بزن بغل
این آخری ها، انگار منتظر شهادت باشد، عجیب مصمم بود که نمازش را اول وقت بخواند.
از ارومیه می آمدیم سمت مهاباد. یک هو گفت: بزن بغل.
گفتم: چی شده؟
گفت: وقت نمازه.
گفتم: این جا وسط جاده امنیت نداره. اگه صبر کنی، یک ربع دیگه می رسیم، با هم می خونیم.
گفت: همین جا وایستا نماز اول وقت بخونیم. اگه هم قراره توی نماز کشته بشیم، دیگه چی از این بالاتر؟
یادگاران، جلد 12 شهید بروجردی، ص 85
امام جماعت تیمسار
می گفت: هرچه دارم، از نماز دارم.
همیشه تأکید داشت نماز را اول وقت بخوانیم. وقت هایی که خانه بود، نماز مغرب و عشا را به جماعت می خواندیم. به امامت خودش.
یادگاران، جلد 11 شهید علی صیاد شیرازی، ص 74
خدایا مرا ببخش
آن روز مأموریت مان طول کشید و به ناچار به نماز اول وقت نرسیدیم. ما با ورود به مقر، برای صرف غذا به آشپزخانه رفتیم، اما امیر نیامد و دنبالش گشتم. داشت وضو می گرفت و می گفت: «پناه بر خدا! خدایا! مرا ببخش که توفیق خواندن نماز اول وقت را از دست دادم».
سیرت شهیدان، ص 27، شهید امیر چمنی
یادآوری نماز اول وقت
وقتی که محمد به سن تکلیلف رسید در انجام وظایف شرعی بسیار مقید بود. من و او در تهران بنایی می کردیم یک روز که موقع اذان من مشغول کار بودم به من گفت: پدرجان وقت نماز است کار دیر نمی شود. با خودم گفتم: با اینکه من پدر او هستم اما او نماز اول وقت را به من یادآوری می کند.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید محمد جابری
آستین ها بالا
اگر سه تا دانشجو داشت که دو تایشان فكلی بودند و یكی ریش داشت، جلوی پای هر سه تا بلند می شد. برایش فرقی نمی كرد كه فكلی است یا چادری. هر كس به دفترش می آمد، جلوی پایش بلند می شد. جواب سؤالات و مشكلات شان را یك جور می داد. اگر به این می گفت دخترم. به آن هم می گفت دخترم. سر اذان هم كه تكبیر می گفتند، نمی گفت بروید نماز؛ همانجا آستین هایش را بالا می زد. بدون هیچ حرفی. بچه ها می دیدند كه چكار باید بكنند. یكیشان می گفت كه ما هم برویم و نماز بخوانیم. همین بچه فكلی را من سال بعد در نمازخانه دیدم. نماز اول وقتش به راه بود و قرآن بعد از نمازش هم.
شهید علم، ج 1، ص4، شهید دکتر مجید شهریاری
پیچاندن برای نماز
ساعت دوازده که کلاس تمام می شد. می گفتم، آقا مجید بیا برویم ناهار. به نوعی می پیچاند که حالا تو برو من هم می آیم. من می دانستم که می خواهد به نماز اول وقت برسد.
شهید علم، ج 1، ص126، شهید دکتر مجید شهریاری
نماز در حین مأموریت
یک روز شهید عامل برایم تعریف کرد که: در درگیرى با یکى از خانه هاى تیمى در منطقه کوهسنگى مشهد در یک موقعیت حساسى بودیم و منافقان کاملاً به ما تسلط داشتند. با این وجود به محض شنیدن صداى اذان من در گوشه اى مشغول نماز شدم، البته این کار سبب اعتراض مسئولمان قرار گرفت که آن لحظه، وقت مبارزه بود نه وقت نماز، ولى من با آگاهى کامل نسبت به وظیفه ام، نماز اول وقت را در همانجا بجا آوردم البته نه نمازى که با طمأنینه کامل و رعایت تمام اصول باشد بلکه منظورم همان نماز زمان جنگ و بحران است. و درست بعد از سلام نماز بود که موفق شدم یکى از منافقان را به هلاکت برسانم و همان باعث سقوط خانه تیمى شد. من موفقیتم را در آن درگیرى مدیون نماز اول وقت مى دانم.
اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید رمضان علی عامل گوشه نشین
تذکر جالب!
برخی از بچه ها وقتی از سر پُست می آمدند، از فرط خستگی هنگام اذان صبح از فیض نماز اول وقت محروم می شدند؛ ولی به هر ترتیب قبل از طلوع آفتاب نماز را به جای می آوردند. ولی بچه های باهوش که همیشه به یکدیگر تذکر می دادند، وقتی از کنار این تیپ بچه ها رد می شدند، می گفتند: «برادر! ما را هم دعا کن» و این کنایه این بود که در جبهه این وقت نماز خواندن نیست.
فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) ج 1، ص 146
نماز در جاده کردستان
جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی، مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین را می گرفتی، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی. اما زین الدین که هم راهت بود، موقع اذان، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلاً راه نداشت. بعد از شهادتش، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده. یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود «تو این جا چی کار می کنی؟» جواب داده بوده «به خاطر نمازهای اول وقتم، این جا هم فرمانده ام».
یادگاران، ج 10، شهید مهدی زین الدین، ص 91
خنده تلخ
سرجلسه، وقت نماز که می شد، تعطیل می کرد برای نماز اول وقت. داشتیم می رفتیم اهواز. اذان می گفتند. گفت «نماز اول وقت رو بخونیم. کنار جاده آب گرفته بود. رفتیم جلوتر؛ آب بود. آنقدر رفتیم، تا موقع نماز اول وقت گذشت. خندید و گفت: «اومدیم ادای مؤمن ها رو در بیاریم، نشد».
یادگاران، ج 3، شهید مهدی باکری، ص 51
نظافت برای عبادت
زمستان بود. توی راه کرمانشاه، بچه بغلش بود. زد و لباسش را نجس کرد. رسیدیم به یک قهوه خانه ی بین راهی. گفت: نگه دار.
پیاده شد. همه پیاده شدیم. از قهوه چی سراغ آب گرم را گرفت. فکر کرد برای چای می خواهیم. گفت: داریم. بعد که فهمید می خواهد خودش را آب بکشد، گفت: نه، نداریم. این جا حموم نداریم که. صیاد دست بردار نبود. بالاخره هر طور بود، خودش را آب کشید و لباسش را عوض کرد که پاک باشد، که نماز اول وقت را از دست ندهد.
یادگاران، جلد 11 شهید علی صیاد شیرازی، ص 78
صدای اذان
«کجا؟ هنوز که بازیمون تموم نشده».
می دانستم بی فایده است. پسر عمو بودیم و همبازی هم. بار اول نبود که این اتفاق می افتاد. گفت: «صدای اذون رو نمی شنوی؟ میرم نماز!».
فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص251، شهید نور الله اختری
نماز در سفر حج
عازم مکه بودیم. آیت الله دستغیب هم همراه ما بود؛ با هواپیما عازم بیروت شدیم. در فرودگاه بیروت، چند ساعتی معطل شدیم. وقت نماز مغرب بود که هواپیما آماده پرواز شد.
شهید دستغیب خیلی سعی داشت نمازش را اول وقت بخواند اما درهای هواپیما را بسته بودند. ایشان چند بار می خواستند پیاده شوند اما مهمانداران مانع شدند.
شهید دستغیب خیلی ناراحت و بیقرار سرجایش نشست که یک دفعه، یکی از مهمانداران درِ هواپیما را باز کرد، انگار دنیا را به ایشان داده بودند؛ خیلی خوشحال شد.
مهماندار اعلام کرد هواپیما دچار نقص فنی شده و چند ساعتی اینجا معطل هستیم. ما همراه شهید دستغیب نمازمان را خواندیم به محض اینکه نماز ما تمام شد خبر دادند، سوار شویم مشکل هواپیما حل شده است.
زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۱۷