خاطرات زیبا از نــــمــــاز شهیدان و آزادگان
قنوت بدون خستگی
در یکی از شبها وقتی برای نگهبانی و تحویل پست به سنگر رفتم محمد رضا را در حال قنوت دیدم و پس از دو ساعت نگهبانی که به پایگاه برگشتم مجدداً محمد رضا را در همان حال خواندن قنوت مشاهده کردم با خود گفتم شاید در نماز خوابش برده است و گرنه که نماز دو ساعت طول نمی کشد به خود آمدم و متوجه شدم که کسی که ذکر خدا و یاد خدا در دلش هست، ساعت ها روی پا می ایستد و خستگی هم به خود راه نمی دهد.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید محمدرضا پلنگی
آموزش نماز
شهيد محمد نصراللهي در دوران بچگي بسيار بازيگوش بود. خواهرش ميگويد: درِ خانه را زدند، رفتم در را باز کردم ديدم يکي از همسايه ها که زرتشتي بود با ناراحتي پشت در ايستاده و ميگويد:
برو بگو پدرت بيايد دم در، اين چه وضع بچه تربيت کردن است؟!
فهميدم که محمد دسته گل به آب داده است. پدر با عجله آمد دم در، همسايه با اوقات تلخي گفت:
آقا يک چيزي به اين بچهتان بگویيد، اينطور که نميشود!
پدر گفت: اين ها که با هم دوست بودند نميدانم چرا دعوا کردند.
همسايه زرتشتي حرف پدر را قطع کرد و گفت: دعوا چيه آقا! اين پسر شما بچهي ما را از راه به در کرده است. صبح بلند شديم ديديم دارد نماز ميخواند همهاش تقصير اين پسر شماست، نيم وجبي راه رفتنش را بلد نيست آمده به بچهي من نماز ياد داده.
زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۹۳
عبادت وزین
از دیدن نماز خواندن ایشان من بعضی موقع ها خجالت می کشیدم. ایشون هنوز نمازش را شروع نکرده، ما هشت رکعت نمازمان را خوانده بودیم. ایشان خیلی در عباداتش، وزین بود.
شهید علم، ج 1، ص60، شهید دکتر مجید شهریاری
بیدار شدن آسان
شب هاى سرد فصل زمستان بود سرما آنقدر شدید بود که با چند پتو هم گرم نمىشدیم. سید هاشم در آن شرایط به بچه ها گفت: هر کس پتوى اضافه مىخواهد من دارم به او گفتم تو که پتو اضافه ندارى در جوابم گفت: وقتى چند پتو رویم مىاندازم و کمى گرم مىشوم نیمه شب نمىتوانم براى به جاى آوردن نماز برخیزم باید یک پتو داشته باشم تا بتوانم به راحتى ترک بستر کنم.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید سیدهاشم آراسته
نماز صبح در امامزاده
مثل اینکه دکتر خیلی امامزاده صالح را دوست داشتند. نماز صبح را هم آنجا می خواندند. یکی از دلایلی که ایشان را آنجا دفن کردند همین بود.
شهید علم، ج 1، ص98، شهید دکتر مجید شهریاری
حاشا به کرمت
مرد شوخ طبعی بود، همه ی بچه ها او را به لطیفه گویی می شناختند. آن روز بعد از نماز، دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت: «حاشا به کرمت! اول و آخر دو هزار تومان به ما حقوق می دهند، من چیزی نمی گویم، اما خودت بگو این درست است؟ برای دو هزار تومان باید هفده رکعت نماز بخوانیم، نگهبانی بدهیم، دیده بان باشیم، کمین برویم، تکان بخوریم آماده باش می زنند، دیر بجنبیم رفته ایم روی هوا و تکه بزرگمان گوشمان است. آیا واقعاً می صرفد؟ خودت باشی این کار را می کنی؟»
فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) ج 3، ص 196
بستر را رها کنید
سحر خیز باشید و در آن موقع كه سكوت همه جا را فراگرفته و پردهى شب بر همه جا گسترده است، بستر را رها كنید، لحظاتى را با خداى خودتان، راز و نیاز كنید، عاشقانه به درگاه او سجده كنید، این اوقات، جزو ایام نورانى عمر شماست. یقین داشته باشید به جهان آخرت. تمام اعمال ما در پیشگاه خداوند، بازتاب دارند و آن چه در آن جهان به ما مىرسد، جز بازتاب عمل ما در این دنیا نیست.
سایت نوید شاهد، شهید غلام محمد پاى رنج
حسینیه برای نماز
هنوز آفتاب نزده بود كه به دوكوهه رسيديم. بعضي بچه ها تازه رسيده بودند و كنار راه آهن داشتند نماز مي خواندند. حاجي تا اين صحنه را ديد، رنگش پريد و قدم هاش تند شد. .....
ـ اين چه وضعشه؟ بچه ها بايد رو سنگ و كلوخ ها نماز بخونن؟ اقلاً يه حسينيه بزنين اين جا.
ـ بودجه نيست، حاجي.
حاجي از كوره در رفت.
ـ اگه بودجه نيست، يه صندوق بزنين كه هر كي از اين جا رد مي شه دو تومن توش بندازه. اين جوري بودجه تأمين مي شه.
آشفتگي حاجي را كه ديد، با شرمندگي گفت «... ديگه چوب كاري نكنين. ان شاء الله درست مي شه».
گوشه ي انبار يك كلنگ بود. حاجي برش داشت و گفت «... كلنگ اول رو مي زنم. اگه تا بيست روز ديگه پول جور نشد، صندوق رو به پا مي كنم».
يادگاران، جلد 2 كتاب شهيد محمد ابراهيم همت، ص 51
نماز در خاکی
نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم. آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم ؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن. صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم «زمین این طرف چمنیه، بیا این جا نماز بخوان». گفت «اون جا زمین کسیه، شاید راضی نباشه».
یادگاران، جلد چهار، حسن باقری، ص 23
ارشد ترین ذات
برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار بهش گفتم ـ چرا سر نماز این طور می کنی؟ ـ گفت ـ وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ات صاف باشد. ـ با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.
یادگاران، جلد یک، شهید چمران، ص 67
نماز لب آب
با قایق گشت می زدیم. چند روزی بود عراقی ها راه به راه کمین می زدند به مان. سر یک آب راه، قایق حسین پیچید رو به رویمان. ایستادیم و حال و احوال. پرسید «چه خبر؟» ـ آره حسین آقا. چند روز بود قایق خراب شده بود. خیلی وضعیت ناجوری بود. حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم. مراقب بچه ها باشیم. عصر که میشه، می پریم پایین، صبحونه و ناهار و شام رو یک جا می خوریم». پرسید «پس کی نماز می خونی؟» گفتم «همون عصری.» گفت «بیخود.» بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همان جا لب آب ایستادیم، نماز خواندیم.
یادگاران، جلد هفت، شهید حسین خرازی، ص 22
با آب بیدارم کنید
شب تا نصف شب کشتی می گرفتیم. وقتی خواستیم بخوابیم، محمود گفت: صبح برای نماز بیدارم کنید. اگه بیدار نشدم، آب بریزید روم که بیدار شم.
صبح هر چه کردیم، بیدار نشد. ناچاری با ترس و لرز آب ریختیم روش. بلند شد، تشکر هم فکر کنم کرد.
یادگاران، جلد 6 شهید محمود کاوه، ص 80
نماز طولانی
وقتی رضا به نماز می ایستاد، حضور قلب عجیبی داشت. دنیا را به عینه فراموش می کرد. چه در خانه، چه در مسجد و چه در جبهه غرق در روحانیت و عرفان بود. از همه چیز بریده بود و به خدا رسیده بود تمام فراغش در تلاوت قرآن و نماز خواندن خلاصه می شد.
نمازهای طولانی با سجده های عاشقانه اش برای همه هم رزم هایش مثال زدنی شده بود.
سیرت شهیدان، ص 51، شهید رضا طالبی
زرنگی بعضی ها
آن روز، به مسجد نرسيده بود. براي نماز به خانه آمد و رفت توي اتاقش. داشتم يواشکي نماز خواندنش را تماشا مي کردم. حالت عجيبي داشت. انگار خدا، در مقابلش ايستاده بود. طوري حمد و سوره مي خواند مثل اين که خدا را مي بيند؛ ذکرها را دقيق و شمرده ادا مي کرد. بعدها در مورد نحوه ي نماز خواندنش ازش پرسيدم، گفت: «اشکال کار ما اينه که براي همه وقت مي ذاريم، جز براي خدا! نمازمون رو سريع مي خونيم و فکر مي کنيم زرنگي کرديم؛ اما يادمون ميره اوني که به وقت ها برکت مي ده، فقط خود خداست».
مسافر کربلا، ص 32، شهيد علي رضا کريمي
دعای قنوت
نمازهای ابوالفضل خیلی طول می کشید، به خصوص در قنوت، عاشقانه از خدا آرزوهایش را طلب می کرد. دعایی که همیشه در قنوت نمازش می گفت و عاجزانه از خدا تقاضا می کرد، شهادت بود. «اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک»
سیرت شهیدان، ص 215، شهید ابوالفضل امینی راد
دیدار خدا
برادرم عبدالله، همیشه لباس های ساده می پوشید. تمیز و مرتب بود. مخصوصاً هنگامی که می خواست نماز بخواند، موهایش را به دقت شانه می کرد. عطر و گلاب بر بدنش می زد و می گفت: «می خواهم به دیدار و مهمانی خدا بروم، باید تمیز و نظیف به مهمانی خدا رفت».
سیرت شهیدان، ص 43، شهید عبدالله فلاحی
احساس آرامش
مرا همیشه برای نماز از خواب بیدار می کرد و خودش تا طلوع آفتاب در حال دعا و مناجات بود یک بار به او گفتم: «تو خسته نمی شوی؟ خواب نداری؟». در جواب من آرام با رویی باز گفت: «تو نمی دانی که وقتی آدم با محبوب خود در دل شب راز و نیاز می کند چه صفایی دارد.... روح آدم به پرواز درمی آید و احساس آرامش می کند؟».
سیرت شهیدان، ص 52، شهید مجید جلوئی