آرامش کنار انفجار

حسین چوپانیان بین بچه ها معروف بود. به خاطر نمازهایی که می خواند، شده بود ضرب المثل. در عملیات کربلای پنج، پشت خاکریز همین طور پشت سر هم گلوله های توپ و خمپاره بود که فرود می آمد دور و برمان. تمام تنم شده بود پر از خاک. دهانم خشک شده بود. در هر ثانیه شاید یکی دو انفجار روی می داد. مخمصه ی غریبی بود. مضطرب شده بودم. نمی دانستم باید چه کار کنم! هر جا نگاه می کردم گرد و خاک بود و انفجار. حال عجیبی داشتم. توی همین هول و ولا بودم که نگاهم افتاد به چند سنگر آن طرف تر. حسین ایستاده بود به نماز. دستهایش را گرفته بود جلوی صورتش، رو به آسمان. توی آن شلوغی و گرد و خاک، انگار نه انگار. حتی به انفجارهای اطرافش هم توجه نداشت. همه حواسش معطوف به نمازش بود. از خودم خجالت کشیدم.

سرم را انداختم پایین. یکهو احساس کردم که آرام شده ام. همه ی اضطراب و وحشتم رفته بود، طوری که انگار مسکنی بهم تزریق کرده باشند. ناخودآگاه لبهایم جنبیدند: ـ اَلا بِذکرالله تطمئن القلوب ـ . فهمیدم که یاد خدا در هر شرایطی می تواند انسان را آرام کند و به او آرامش بدهد. این را شهید چوپانیان با نمازش به من آموخت.

پیشانی سوخته، ص 13


استدلال منطقی

یادم هست پسرم یزدان به خواندن قرآن و نماز خیلی اهمیت می داد به طوری که یک روز یکی از افرادی که به نماز پایبند نبود به نماز خواندن ایشان ایراد گرفت و این کار را نشانه عقب ماندگی می دانست و به پسرم یزدان می گفت: شما تا کی می خواهید به این کارتان ادامه دهید؟ خسته نشده اید از بس این کارهای تکراری را در شبانه روز انجام می دهید؟ من تا به حال از خیلی از بزرگترها این سوال را پرسیده ام و جوابی نگرفته ام. ایشان با متانت و خوشرویی به او گفت: خیلی ها فلسفه ی عبادت را نمی دانند. شما در طول روز چند بار عمل تکراری غذاخوردن را انجام می دهید؟ همان طور که غذاخوردن نیروی کافی را به جسم انسان می دهد نماز و عبادت غذای روح انسان است. شهید با این استدلال آن شخص را راضی نمود و عاقبت وادار به نماز خواندن کرد.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید یزدان شیخ نژاد


محاسبه نفس

صدای انفجار آمد و سنگرش رفت هوا. هرچه صداش زدیم، جواب نداد. سرش شده بود پُر از ترکش. توی جیبش یک کاغذ بود که نوشته بود:

«گناهان هفته: شنبه: احساس غرور از گُل زدن به طرف مقابل؛ یک ‌شنبه: زود تمام کردن نماز شب؛ دوشنبه: فراموش کردن سجده ی شکر نماز یومیه؛ سه‌شنبه: شب بدون وضو خوابیدن؛ چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن؛ پنج ‌شنبه: سلام کردن فرمانده زودتر از من؛ جمعه: تمام نکردن صلوات ‌های مخصوص جمعه و رضایت دادن به هفتصدتا.» اسمش «حسینی» بود. تازه رفته بود دبیرستان.

آخرین امتحان، ص74.


فرازهای دعای کمیل در تعقیبات نماز!

یک کتابچه دعای کمیل همیشه باهاش بود. بعد از هر نمازی، فرازهایی از دعا را می خواند. یک بار به شوخی بهش گفتم: آقا محمد! دعای کمیل مال شبهای جمعه ‌ست؛ چرا شما هر روز بعد هر نمازی دعا می خوانی؟

شهید محمد باقر حبیب ‌اللهی گفت: «مگر انسان فقط شب های جمعه به خدا نیاز دارد؟! ما هر لحظه به خدا احتیاج داریم. دعاکردن، پاسخ به همین نیاز ماست.»

محمد مین‌یاب، ص20


تشکر از خدا

میلاد پیامبر بود که مهریه را معین کردند. همان روز هم با حضور فامیل ها، یک مراسم عقد ساده برگزار کردیم.

صیغه عقد را که خواندند، رفتیم با هم صحبت کنیم. دیدم دنبال چیزی می گردد؛ گفت: «اینجا یه مُهر هست؟» پرسیدم مهر برای چه؟ مگه نماز نخوندی؟! گفت: «حالا تو یه مُهر بده.» گفتم تا نگی برای چی می خوای، نمی دم.

شهید عبدالله میثمی می خواست نماز شکر بخواند که خدا در روز میلاد رسول الله به او همسر عطا کرده! ایستادیم و با هم نماز شکر خواندیم.

نیمه پنهان ماه 11، ص16 و 17

یاری از نماز

دو تا از بچه های گروهان با هم درگیر شده بودند. سر سفره شام بودیم که آنها را به چادر فرماندهی آورند. سید غذایش را نیمه کاره رها کرد و از چادر خارج شد!

بعد از گذشت دقایقی با آرامشی خاص وارد چادر شد. با متانت و بزرگواری آنها را نصیحت کرد تا با یکدیگر آشتی کردند. همدیگر را بوسیدند و با خوشحالی از چادر بیرون رفتند.

برای من سؤال پیش آمد چرا سید دقایقی چادر را ترک کرد؟ بعد از پیگیری متوجه شدم سید مجتبی علمدار در محوطه وضو گرفته و در مسجد گردان دو رکعت نماز خوانده است تا بتواند دو رزمنده را آشتی دهد. در حقیقت او به این آیه قرآن عمل کرده بود : و از صبر و نماز استعانت (کمک و یاری) بگیرید. «وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ» (بقره : 45)

کتاب علمدار، ص 48 با کمی تلخیص، انتشارات شهید ابراهیم هادی


حلّال مشکلات

هر کس اول زندگی با سختی هایی رو به رو است. سید مجتبی برابر مشکلات و گرفتاری ها منطقی برخورد می کرد. بهترین راه حل را انتخاب می کرد. هر گاه فکرش به جایی نمی رسید، به مسجد جامع می رفت و دو رکعت نماز می خواند و از خدا کمک می گرفت.

شهید علمدار می گفت: «اگر به مشکلی برخورد کردی، بهترین راه این است که نماز بخوانی و از خدا کمک بگیری و توسل داشته باشی. آن وقت خدا هم راه را به شما نشان می دهد»

کتاب علمدار، ص 115 ، انتشارات شهید ابراهیم هادی، خاطره همسر شهید


نماز امام زمان

شهید محمد بروجردی رو به من کرد و پرسید: نماز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را چطور می خوانند؟ با تعجب پرسیدم: حالا چی شده که می خواهی نماز امام زمان عجل الله تعالی الشریف را بخوانی؟ گفت: نذر کردم و بعد لبخندی زد.

نماز را که خواندیم، گفت برو هر چه زودتر بچه ها خبر کن. وقتی همه جمع شدند بروجردی با اطمینان، روی نقشه، یک نقطه را نشان داد و گفت: باید پایگاه اینجا باشد. یکی یکی آن منطقه را بررسی کردیم، همه گفتند: بهترین نقطه همین جاست.

گفتم: چطور شد محلّی به این خوبی را پیدا کردی. گفت: قبل از خواب، توسّل جستم به وجود مقدّس امام زمان و با خودم نذر کردم که اگر این مشکل حل شود به شکرانه، نماز امام زمان بخوانم و بعد همان جا روی نقشه به خواب رفتم.

تازه خوابیده بودم که دیدم آقایی آمد توی اتاق. خوب صورتش را به یاد نمی آورم. ولی انگار مدت ها بود که او را می شناختم، انگار خیلی وقت بود که با او آشنایی داشتم. آمد و گفت که اینجا را پایگاه بزنید، ایجا محل خوبی است و با دست روی نقشه را نشان داد. از خوب پریدم دیدم هیچ کس آنجا نیست.

بلند شدم و آمدم نقشه را دقت کردم. تعجب کردم، اصلاً به فکرم نرسیده بود که در این ارتفاع پایگاه بزنیم.

امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و شهدا ؛ ص 50 ؛ خاطره آقای شفیعی


نماز شکر

پدرش یک باغ کوچک انگور داشت. یک روز، قبل از برداشت میوه به پدر گفت: چند لحظه دست نگه دارید. در حالی که همه شگفت ‌زده شده بودند، وضو گرفت و دو رکعت نماز شکر به جا آورد. بعد به ‌آرامی خوشه را چید و در سبد گذاشت و گفت: نگاه کنید! خداوند چه‌ قدر زیبا و دیدنی دانه های انگور را در کنار هم قرارداده است!

شهید عباس بابایی ، پرواز تا بی‌ نهایت ، ص29


لباس مهمانی خدا

اوایل انقلاب، خواندن نماز اول وقت بین مردم چندان متداول نبود. امّا شهناز از همان موقع تأکید بسیاری روی نماز اول وقت داشت. حتی لباس های نمازش با لباس های خانگی و کوچه و خیابان فرق می کرد. لباس هایش را، برای هر نماز عوض می کرد.

وقتی از او می پرسیدم چرا لباس هایت را عوض می کنی، می گفت: «مگر شما وقتی به دیدار یک دوست و یک فامیل می روید، لباس نو نمی پوشید و خودتان را مرتب نمی کنید؟! پس چرا برای نماز که گفت و گوی انسان با خدا و مهمانی و بساطی است که خدا در خلقت پهن کرده، نباید به سر و وضع خودمان سامان بدهیم و آن را مرتب کنیم؟!»

شهیده شهناز حاجی شاه هر شب بعد از نماز مغرب و عشا، دعای کمیل می خواند! منحصر به یک شب خاص هم نبود. چقدر گریه می کرد! وقتی می پرسیدم چرا گریه می کنی، می گفت: «اگر معنای این دعا را می دانستید، شما هم با من گریه می کردید.»

شمیم عشق ، ص 37.


تشکر برای همسر خوب

توی جبهه این قدر به خدا می رسی؛ میای خونه، یه خورده ما رو ببین! شوخی می کردم. آخه هر وقت می آمد، هنوز نرسیده، با همان لباس ها می ایستاد به نماز. ما هم مگر چه قدر پهلوی هم بودیم؟! نصفه شب می رسید، صبح هم نان و پنیر به دست، بندهای پوتینش را نبسته سوار ماشین می شد که برود.

شهید حاج محمد ابراهیم همت نگاهم کرد و گفت: «وقتی تو رو می بینم، احساس می کنم باید دو رکعت نماز شکر بخونم.»

یادگاران شهید همت، ص33.