فصل هشتم : سبُك شمردن نماز
فصل هشتم : سبُك شمردن نماز
عقب انداختن نماز
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: مَن تَرَكَ صَلاتَهُ مُتَعَمِّداً فَقَد هَدَمَ دينَهُ، ومَن تَرَكَ أوقاتَها يَدخُلُ الوَيلَ، وَالوَيلُ وادٍ في جَهَنَّمَ كَما قالَ اللَّهُ تَعالى في سورَةِ «أرَأَيتَ»: «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ* الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ».
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس نمازش را عمداً ترك كند، دينش را نابود كرده است، و هر كس در وقتش نخواند، در «وَيل» داخل مى شود. وَيل، درّه اى در جهنّم است؛ همان گونه كه خداوند متعال در سوره ماعون فرمود: «پس ويل براى نمازگزاران است؛ آنان كه از نمازشان غافل اند».
بحار الأنوار: ج 82 ص 202
الإمام الباقر عليه السلام- في قَولِ اللَّهِ عز و جل: «وَ الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلَواتِهِمْ يُحافِظُونَ» (مؤمنون: 9) -: هذِهِ الفَريضَةُ مَن صَلّاها لِوَقتِها، عارِفاً بِحَقِّها لا يُؤثِرُ عَلَيها غَيرَها، كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِها بَراءَةً لا يُعَذِّبُهُ، ومَن صَلّاها لِغَيرِ وَقتِها مُؤثِراً عَلَيها غَيرَها، فَإِنَّ ذلِكَ إلَيهِ إن شاءَ غَفَرَ لَهُ وإن شاءَ عَذَّبَهُ.
امام باقر عليه السلام- در باره سخن خداوند عز و جل: «و آنان كه بر نمازهايشان مواظبت مى كنند»-: مقصود، همين نماز واجب است. هر كس آن را در وقتش بخواند و حقّش را بداند و كارى را بر آن مقدّم ندارد، خداوند، بىگناهى اش را مى نويسد و عذابش نمى كند و هر كس آن را در غير وقتش بخواند و كارهاى ديگر را بر آن مقدّم كند، فرجامش با خداست.
بحار الأنوار: ج 83 ص 5
الإمام الصادق عليه السلام- في قَولِهِ تَعالى: «الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ»-: تَأخيرُ الصَّلاةِ عَن أوَّلِ وَقتِها لِغَيرِ عُذرٍ.
امام صادق عليه السلام- در باره آيه «آنان كه از نمازشان غافل اند»-: منظور، به تأخير انداختن نماز از اوّل وقتش، بدون عذر است.
بحار الأنوار: ج 83 ص 6
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: ثَلاثَةٌ يا عَلِيُّ لا تُؤَخِّرهُنَّ: الصَّلاةُ إذا أتَت، وَالجَنازَةُ إذا حَضَرَت، وَالأَيِّمُ إذا وَجَدَت كُفؤاً. (الأيّم: التي لا زوج لها، بكراً كانت أو ثيّباً، مطلّقة كانت أو متوفّى عنها)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اى على! سه چيز را به تأخير مينداز: نماز، هنگامى كه وقتش مى رسد؛ جنازه، هنگامى كه براى تشييع آماده مى شود؛ و زن بى شوهر، هنگامى كه همسرى همشأن مى يابد.
شناخت نامه نماز ؛ ج 2؛ حدیث 993
كتاب من لا يحضره الفقيه: دَخَلَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله المَسجِدَ وفيهِ ناسٌ مِن أصحابِهِ، فَقالَ: تَدرون ما قالَ رَبُّكُم؟ قالوا: اللَّهُ ورَسولُهُ أعلَمُ.
قالَ: إنَّ رَبَّكُم يَقولُ: إنَّ هذِهِ الصَّلَواتِ الخَمسَ المَفروضاتِ مَن صَلّاهُنَّ لِوَقتِهِنَّ وحافَظَ عَلَيهِنَّ لَقِيَني يَومَ القِيامَةِ ولَهُ عِندي عَهدٌ ادخِلُهُ بِهِ الجَنَّةَ، ومَن لَم يُصَلِّهِنَّ لِوَقتِهِنَّ ولَم يُحافِظ عَلَيهِنَّ فَذاكَ إلَيَّ؛ إن شِئتُ عَذَّبتُهُ وإن شِئتُ غَفَرتُ لَهُ.
كتاب من لا يحضره الفقيه: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله داخل مسجد شد و گروهى از اصحابش هم در آن بودند. فرمود: «مى دانيد پروردگارتان به شما چه گفت؟». گفتند: خدا و پيامبرش داناترند.
فرمود: «پروردگارتان مى گويد: هر كس اين نمازهاى پنجگانه واجب را در وقتش بخواند و بر آنها مواظبت ورزد، مرا در روز قيامت مى بيند و عهدى پيش من دارد كه به خاطرش، او را به بهشت مى برم، و هر كس آنها را در وقتشان نخوانده و بر آنها مواظبت نورزيده باشد، سرانجامش با من است. اگر خواستم، عذابش مى كنم و اگر خواستم، او را مى آمرزم».
بحار الأنوار: ج 83 ص 18
الإمام الباقر عليه السلام: كانَ عَلى عَهدِ رَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله مُؤمِنٌ فَقيرٌ شَديدُ الحاجَةِ مِن أهلِ الصُّفَّةِ، وكانَ مُلازِماً لِرَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عِندَ مَواقيتِ الصَّلاةِ كُلِّها لا يَفقِدُهُ في شَيءٍ مِنها، وكانَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَرِقُّ لَهُ ويَنظُرُ إلى حاجَتِهِ وغُربَتِهِ فَيَقولُ: يا سَعدُ، لَو قَد جاءَني شَيءٌ لأَغنَيتُكَ. قالَ: فَأَبطَأَ ذلِكَ عَلى رَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله، فَاشتَدَّ غَمُّ رَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله لِسَعدٍ، فَعَلِمَ اللَّهُ سُبحانَهُ ما دَخَلَ عَلى رَسولِ اللَّهِ مِن غَمِّهِ لِسَعدٍ، فَأَهبَطَ عَلَيهِ جَبرَئيلَ عليه السلام ومَعَهُ دِرهَمانِ، فَقالَ لَهُ: يا مُحَمَّدُ، إنَّ اللَّهَ قَد عَلِمَ ما قَد دَخَلَكَ مِنَ الغَمِّ لِسَعدٍ، أفَتُحِبُّ أن تُغنِيَهُ؟ فَقالَ: نَعَم، فَقالَ لَهُ: فَهاكَ هذَينِ الدِّرهَمَينِ فَأَعطِهِما إيّاهُ ومُرهُ أن يَتَّجِرَ بِهِما.
قالَ: فَأَخَذَ [هُما] رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله، ثُمَّ خَرَجَ إلى صَلاةِ الظُّهرِ وسَعدٌ قائِمٌ عَلى بابِ حُجُراتِ رَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَنتَظِرُهُ، فَلَمّا رَآهُ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله قالَ: يا سَعدُ، أتُحسِنُ التِّجارَةَ؟ فَقالَ لَهُ سَعدٌ: وَاللَّهِ ما أصبَحتُ أملِكُ مالًا أتَّجِرُ بِهِ! فَأَعطاهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله الدِّرهَمَينِ وقالَ لَهُ: اتَّجِر بِهِما وتَصَرَّف لِرِزقِ اللَّهِ. فَأَخَذَهُما سَعدٌ ومَضى مَعَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله حَتّى صَلّى مَعَهُ الظُّهرَ وَالعَصرَ، فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: قُم فَاطلُبِ الرِّزقَ؛ فَقَد كُنتُ بِحالِكَ مُغتَمّاً يا سَعدُ.
قالَ: فَأَقبَلَ سَعدٌ لا يَشتَري بِدِرهَمٍ شَيئاً إلّاباعَهُ بِدِرهَمَينِ، ولا يَشتَري شَيئاً بِدِرهَمَينِ إلّاباعَهُ بِأَربَعَةِ دَراهِمَ، فَأَقبَلَتِ الدُّنيا عَلى سَعدٍ؛ فَكَثُرَ مَتاعُهُ ومالُهُ وعَظُمَت تِجارَتُهُ، فَاتَّخَذَ عَلى بابِ المَسجِدِ مَوضِعاً وجَلَسَ فيهِ فَجَمَعَ تِجارَتَهُ إلَيهِ، وكانَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله إذا أقامَ بِلالٌ لِلصَّلاةِ يَخرُجُ وسَعدٌ مَشغولٌ بِالدُّنيا؛ لَم يَتَطَهَّر ولَم يَتَهَيَّأ كَما كانَ يَفعَلُ قَبلَ أن يَتَشاغَلَ بِالدُّنيا، فَكانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله يَقولُ: يا سَعدُ، شَغَلَتكَ الدُّنيا عَنِ الصَّلاةِ! فَكانَ يَقولُ: ما أصنَعُ؟! اضَيِّعُ مالي؟! هذا رَجُلٌ قَد بِعتُهُ فَاريدُ أن أستَوفِيَ مِنهُ، وهذا رَجُلٌ قَدِ اشتَرَيتُ مِنهُ فَاريدُ أن اوفِيَهُ.
قالَ: فَدَخَلَ رَسولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله مِن أمرِ سَعدٍ غَمٌّ أشَدُّ مِن غَمِّهِ بِفَقرِهِ، فَهَبَطَ عَلَيهِ جَبرَئيلُ عليه السلام فَقالَ: يا مُحَمَّدُ، إنَّ اللَّهَ قَد عَلِمَ غَمَّكَ بِسَعدٍ، فَأَيُّما أحَبُّ إلَيكَ: حالُهُ الاولى أو حالُهُ هذِهِ؟ فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: يا جَبرَئيلُ، بَل حالُهُ الاولى، قَد أذهَبَت دُنياهُ بِآخِرَتِهِ. فَقالَ لَهُ جَبرَئيلُ عليه السلام: إنَّ حُبَّ الدُّنيا وَالأَموالِ فِتنَةٌ ومَشغَلَةٌ عَنِ الآخِرَةِ، قُل لِسَعدٍ يَرُدُّ عَلَيكَ الدِّرهَمَينِ اللَّذَينِ دَفَعتَهُما إلَيهِ؛ فَإِنَّ أمرَهُ سَيَصيرُ إلَى الحالَةِ الَّتي كانَ عَلَيها أوَّلًا.
قالَ: فَخَرَجَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله فَمَرَّ بِسَعدٍ، فَقالَ لَهُ: يا سَعدُ، أما تُريدُ أن تَرُدَّ عَلَيَّ الدِّرهَمَينِ اللَّذَينِ أعطَيتُكَهُما؟ فَقالَ سَعدٌ: بَلى ومِئَتَينِ! فَقالَ لَهُ: لَستُ اريدُ مِنكَ يا سَعدُ إلَّاالدِّرهَمَينِ. فَأَعطاهُ سَعدٌ دِرهَمَينِ.
قالَ: فَأَدبَرَتِ الدُّنيا عَلى سَعدٍ حَتّى ذَهَبَ ما كانَ جَمَعَ، وعادَ إلى حالِهِ الَّتي كانَ عَلَيها.
امام باقر عليه السلام: در دوران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، مؤمنى فقير و به شدّت نيازمند از اهل صُفّه بود كه در همه وقت هاى نماز، همراه پيامبر خدا بود و هيچ يك از نمازها را از دست نمى داد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز براى او دل مى سوزاند و به نيازمندى و به بى كسى اش مى نگريست و مى فرمود: «اى سعد! اگر چيزى به دستم برسد، تو را بىنياز مى كنم».
مدّتى به درازا كشيد و چيزى به دست ايشان نرسيد و اندوه پيامبر خدا براى سعد فزونى گرفت و خداوند سبحان، اندوه دل پيامبر صلى الله عليه و آله را براى سعد مى دانست. پس جبرئيل را با دو درهم بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرو فرستاد و جبرئيل به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: اى محمّد! خدا اندوه تو را براى سعد مى داند . آيا دوست دارى كه او را بىنياز كنى؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى. جبرئيل به او گفت: اين دو درهم را بگير و به او بده و به او امر كن كه با آن دو، تجارت كند.
پيامبر صلى الله عليه و آله آن درهم ها را گرفت و براى نماز ظهر بيرون آمد. سعد بر در حجره هاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به انتظار ايشان ايستاده بود. هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را ديد، فرمود: «اى سعد! آيا تجارت بلدى؟».
سعد گفت: به خدا سوگند، تا كنون چيزى نداشته ام كه بتوانم با آن تجارت كنم.
پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو درهم را به او داد و به او فرمود: «با اين دو درهم، تجارت و براى كسب روزى خدا، داد و ستد كن». سعد، آن دو را گرفت و با پيامبر رفت و نماز ظهر و عصر را با ايشان خواند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «برخيز و در پى روزى شو، كه من بر حال تو اندوهگينم، اى سعد!».
سعد به تجارت پرداخت و چيزى را به يك درهم نمى خريد، جز آن كه به دو درهم مى فروخت و به دو درهم نمى خريد، جز آن كه به چهار درهم مى فروخت. دنيا به سعد روى آورد و كالا و دارايى اش فراوان شد و تجارتش بالا گرفت و بر درگاه مسجد جايى گرفت و در آن جا نشست و تجارتش را در آن جا گرد آورد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه بلال اقامه نماز را مى گفت، براى نماز بيرون مى امد، در حالى كه سعد به دنيا مشغول بود و نه وضو گرفته بود و نه مانند گذشته پيش از سرگرم شدن به دنيا آماده نماز شده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله به او مى فرمود: «اى سعد! دنيا تو را از نماز، به خود مشغول داشته است!». و او مى گفت: چه كنم!؟ دارايى ام را تباه كنم؟! اين مردى است كه چيزى را به او فروخته ام و مى خواهم بهايش را از او بستانم و اين مردى است كه چيزى از او خريده ام و مى خواهم بهايش را به او بدهم.
اين وضعيت سعد، اندوهى سختتر از اندوه قبلى و به خاطر فقر او، بر دل پيامبر صلى الله عليه و آله به وجود آورد. جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمد و گفت: اى پيامبر! خدا اندوه تو را به خاطر سعد مى داند . كدام حالت را دوستتر مى دارى؟ حالت اوّل يا دوم را؟
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «حالت اوّل را. در حالت دوم، دنيايش آخرتش را مى برد». جبرئيل به ايشان گفت: محبّت دنيا و اموال، فتنه و دلمشغولى از آخرت است. به سعد بگو دو درهمى كه به او داده اى، به تو باز گرداند؛ حالتش به همان وضعيت اوّل باز مى گردد.
پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون آمد و بر سعد گذشت و به او فرمود: «اى سعد! آيا نمى خواهى كه دو درهمى را كه به تو داده بودم، به من باز گردانى؟». سعد گفت: چرا و به جايش دو صد درهم مى دهم!
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اى سعد! من از تو جز همان دو درهم را نمى خواهم» و سعد، دو درهم به پيامبر صلى الله عليه و آله داد.
دنيا به سعد پشت كرد و هر چه را گرد آورده بود، برد و سعد به حالت اوّلش باز گشت.
بحار الأنوار: ج 22 ص 122