گلچین کتاب پر پرواز ؛ اصغر آیتی و حسن محمودی


نماز نخوانيم

دور هم جمع شده بودند، هر كدام نظری مي‌دادند و روي آن پافشاري مي‌كردند.

يكي از ميان جمع بلند شد و گفت به هر حال حرف هاي خوبي مي‌زند اخلاقش هم مورد پسند اهل مكه قرار گرفته است و همه دوستش دارند من نظرم اين است كه همگي به دين او ايمان بياوريم. بلافاصله مردی با شنیدن این صحبت به شدت عصبانی شد و از جا برخواست، صورتش برافروخته شده بود، کاردش می‌زدی خونش در نمی‌آمد، با صدای بلند گفت: پس بت هایمان را چه کنیم؟

با این صحبت، چند نفر هم به نشانه تأیید سری تکان دادند.

پيرمردي قد خميده با صدايي خش‌دار گفت: ‌من كه نمي‌توانم بت بزرگ را بشكنم. شخص دیگری گفت: پس رفتار دیروزمان را با محمد و یارانش چه کنیم؟ یادتان نیست با آن‌ها چه کارها که نکردیم؟ چه آزار و اذیت‌ها و چه نسبت‌هایی که به او ندادیم؟

یعنی از رفتار ما چشم پوشی می‌کند؟ من که خجالت می‌کشم نزد او بیایم.

هنوز حرفش تمام نشده بود كه جواني از وسط جمعيت با صدايي بلند گفت: این جور که من شنیده‌ام، محمد خیلی اهل عفو و گذشت است، پس نگران گذشته نباشید، بیایید با هم پيش او برويم و ايمان بياوريم براي قوم و قبيله‌مان نيز بهتر است چون همه به او متمايل شده‌اند.

حرف‌های زیادی بینشان رد و بدل شد، کسانی که خیلی مخالف بودند آرام آرام داشتند صحبت‌های دیگران را قبول می‌کردند، تا این‌که بالاخره تصمیم گرفتند نزد پیامبر بروند.

چند نفري دور پيامبر ص حلقه زده بودند، پيامبر با مهرباني و رویی باز آن‌ها را تحويل گرفت.

نماينده شان لب به سخن گشود و گفت: ما مي‌خواهيم مسلمان شويم ولي شرطهايي داريم.!

يكي اين كه، بت بزرگمان را به دست خودمان نشكنيم. دوم اين كه تا يك سال مهلت داشته باشيم نماز نخوانيم.

بقيه افراد هم با تكان دادن سر، حرف او را تاييد كردند و از طرفي گمان مي‌كردند ولي پيامبر ص به خاطر بالارفتن تعداد مسلمانان هم كه شده، شرط هاي آن‌ها را قبول مي‌كند ولي پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند: خیری در دینی که نماز در آن نیست پیدا نمی‌شود.

به همدیگر نگاهی کردند و رفتند. [1]


تجارت بی‌سود

در تعجب بودم اين همه سود، اين همه خوشي، ديدن مناظر زيبا ، هم‌سفران باصفا، با اين همه چرا وقتي از امام صادق (علیه السلام) براي اين سفر استخاره گرفتم جواب ايشان منفي بود. به هر حال به ما كه خوش گذشت. سود بسياري هم نصيبمان شد، تا حالا در هيچ سفري اين همه سود به دست نياورده بودم. به مدينه كه رسيدم، به منزل امام رفتم و گفتم: اي فرزند پيامبر با اين كه شما فرموديد جواب استخاره بد است، اما در اين سفر خيلي به ما خوش گذشت و سود فراواني نيز به دست آورديم.

امام صادق (علیه السلام) لبخندي زد و فرمود:‌

به ياد داري در يكي استراحتگاه ها، از شدت خستگي خوابت برد، وقتي بيداري شدي ديدي آفتاب طلوع كرده و نماز صبحت قضا شده است.

با اين صحبت جا خوردم و گفتم، ‌بله كاملاً درست است، گويي شما همراه ما بوده ايد.

سپس امام (علیه السلام) فرمود: اگر آنچه خداوند به تو داده است را در راه او صدقه‌دهي، جبران آن دو ركعت نماز قضاي تو نمي‌شود. [2]


لطیفه

از طرف پرسیدند: از بین نمازها کدام نماز را بیشتر دوست داری؟!

گفت: نماز میّت را.

گفتند: چطور؟!

گفت: چون وضو نمی‌خواهد، كفش‌ها را لازم نيست در بیاوریم، اگر چیزی هم نخوانیم موردی ندارد، رکوع و سجده ندارد، تازه یک رکعت هم بیشتر نیست و زود هم تمام می‌شود، مهم‌تر این‌که بعدش هم غذا می‌دهند. [3]


اگر نماز اين همه اهميت دارد، چرا در اديان ديگر نيامده است؟

اتفاقاً یکی از عبادت هایی كه در همه دين‌ها ديده مي‌شود نماز است. شايد تعجب كنيد كه اولين عبادت حضرت آدم و حوا (علیهما السلام) بعد از خلق شدن نماز بود و بعد از آن که به زمین آمدند باز هم اولین عمل آن‌ها خواندن نماز بود. حضرت ابراهيم (علیه السلام) به مكه هجرت كرد تا نماز را به پا دارد يا حضرت موسي (علیه السلام) همين كه به پيامبري رسيد مأمور شد كه نماز بخواند و پس از بردن بني اسرائيل به مصر، آن‌ها را به نماز دعوت كرد و حضرت عیسی(علیه السلام) آن هنگام که در گهواره بود و مادرش مورد تهمت قرار گرفت لب به سخن گشود و پس از معرفی خود گفت: ‌خدا به من سفارش كرده تا زنده‌ام به اقامه نماز بپردازم.

در بقیه ادیان نیز نماز بوده، ولی ما به همین بسنده می‌کنیم.

البته شکل و کیفیت نماز در بقیه ي ادیان با نمازی که در اسلام وجود دارد تفاوت دارد. [4]


نعمت‌های فراموش شده

با چند نفر از دوستان به آسایشگاه جانبازان رفتیم. خواستیم وارد شویم که نگهبان دم در گفت: ایام عید است همه رفته اند، هیچ کس نیست جز یک نفر.

گفتم: به همان یک نفر سر می‌زنیم.

وارد اتاقی شدیم. روی تخت، آقایی روی شکمش خوابیده بود، ما را دید ولی از جایش تکان نخورد. بعد از سلام گفت:

معذرت می‌خواهم من فقط به این حالت می‌توانم بخوابم. بعد هم با خنده گفت: دلم برای غلت خوردن در خواب تنگ شده است.

مدتی با او صحبت کردیم، من خیلی آرام به او گفتم: از خدا شکایتی نداری؟

لبخندي زد و گفت: خدا خیلی خوبه. من آدرس یکی از رفقا را می‌دهم او را که ببینی متوجه می‌شوی من غرق نعمتم.

از او خداحافظی کردیم و به آدرسی که داده بود رفتیم.

جانبازی بود از گردن به پایین قطع نخاع، با مادرش زندگی می‌کرد، و مادر پرستاری او را با عشق و محبت مادری به عهده گرفته بود.

بدن جانباز هیچ حسی نداشت و پف کرده بود.

مشغول صحبت با او و خاطراتش بودیم که مادرش را صدا زد و گفت: مادر! صورتم می‌خارد زحمتش را بکش. مادر صورت پسرش را بوسید و شروع کرد به خاراندن. من آنجا به این نعمت پی بردم. مادر به آشپزخانه رفت. من پرسیدم: شما به چه چیزی علاقه دارید؟

گفت: به مطالعه.

گفتم: چه کتاب‌هایی می‌خوانی؟

گفت: من کتاب نمی‌خوانم.

با تعجب پرسیدم: مگر علاقه نداری؟ پس چرا نمی‌خوانی؟

گفت: من نمی‌توانم صفحات کتاب را ورق بزنم.

اینجا بود که متوجه شدم اینکه می‌توانم صفحات کتاب را ورق بزنم یکی از نعمت‌های خداست.

از او نیز پرسیدم: از خدا شکایت نداری؟

اشک در چشمانش جمع شد و خیلی آرام گفت: خدا خیلی خوبه. من که طلبکارش نبودم، می‌دانی چه نعمت‌هایی به من داده همین که اجازه می‌دهد صدایش کنم، رو به سمت خانه‌اش بنشینم و با او راز و نیاز کنم بزرگترین نعمت است.

مادرش با سینی چای وارد شد و در همان حال گفت:

نمی دانید نیمه شب‌ها چه نمازهایی می‌خواند، چه اشک‌هایی می‌ریزد ….

به خانه آمدم فکرم خیلی مشغول بود. تلفن زنگ زد، گوشی را برداشتم. یکی از رفقا بود می‌گفت: دختر همسایه‌مان آلرژی دارد، دکتر خوب سراغ داری؟ گفتم: به چه حساسیت دارد؟ گفت: به نان. خندیدم و گفتم: یعنی چه؟

گفت: هر وقت نان می‌خورد تشنج می‌کند؛ برای همین، نُه سال می‌شود لب به نان نزده است. مادرش می‌گوید: ظهر برنج، شب برنج، فقط همین. حالا شما دکتر سراغ نداری؟

گفتم: نه، و روی زمین نشستم، که یک دفعه یادم آمد، چند شب پیش، اخبار تلویزیون از پسری نوجوان گزارشی تهیه کرده بود که سال‌ها می‌شد این پسر، چند ماه پشت سر هم خوابش نمی‌برد و بعد چند هفته می‌خوابید و به همین خاطر از زندگی روزمره عقب افتاده بود. [5]


لطیفه

شخصی خانه‌ای اجاره كرده‌ بود اما چوب‌های سقفش بسیار صدا می‌کرد. با صاحب خانه برای مرمت و تعمير آن سخن گفت.

صاحب خانه گفت: چوب‌های سقف ذکر خدا می‌گویند.

مستاجر گفت: از این می‌ترسم که ذکر تبديل به سجده شود. [6]


یادی از شهدا

قبل از انقلاب به آمریکا رفتم تا دوره خلبانی را بگذرانم.

یک دانشجوی آمریکایی هم اتاق من شده بود تا من زبان انگلیسی را بهتر یاد بگیرم، با این حال او مرا فردی منزوی و دارای موضع منفی نسبت به فرهنگ غرب معرفی کرده بود و گفته بود که «بابایی» شخصی غیر نرمال است، او به گوشه‌ای می‌رود و با خودش حرف می‌زند.

همین گزارشات باعث شده بود که دو سال زحمت من در آمریکا نادیده گرفته شود و گواهینامه خلبانی به من داده نشود. در حالی که بهترین نمرات را داشتم.

روزی به اتاق ژنرال رفتم. پرونده من روی میزش بود. از کلام و برخوردش متوجه شدم نظر مثبتی نسبت به من ندارد. خیلی ناراحت شدم، رنج دو سال زحمت را در این ملاقات می‌دیدم، برایم خیلی سخت بود دست خالی به ایران برگردم، اما معلوم بود ژنرال قصد امضا کردن گواهینامه مرا ندارد.

در همین فکر بودم که شخصی وارد اتاق شد، ژنرال همراه او به بیرون رفت. لحظاتی گذشت، به ساعتم نگاه کردم وقت نماز بود. مانده بودم چه کنم؟ با خود گفتم: هیچ کاری بالاتر از نماز نیست، همین جا نمازم را می‌خوانم، ان شاء الله ژنرال به این زودی‌ها نمی‌آید.

روزنامه‌ای در اتاق بود روی زمین انداختم و نمازم را شروع کردم.

در حال نماز خواندن بودم که متوجه شدم ژنرال وارد شد. مردد بودم که نمازم را بشکنم یا ادامه دهم. گفتم ادامه می‌دهم هر چه خدا بخواهد همان می‌شود.

نمازم که تمام شد ژنرال نگاه معنا داری به من کرد و گفت:

چکار می‌کردی؟

گفتم: عبادت می‌کردم.

گفت: بیشتر توضیح بده.

گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت‌های معین باید با خداوند صحبت کنیم، الآن هم آن زمان رسیده بود.

ژنرال سری تکان داد و گفت: پس این مطالبی که در پرونده تو آمده راجع به همین کار است، این طور نیست؟

گفتم: همین طور است.

ژنرال لبخندی زد و با خودنویسش گواهینامه مرا امضا کرد. [7]


حرفش را نزن

دیر شده بود، باید به موقع می‌رسیدم و گرنه خیلی چیزها را از دست می‌دادم. هر چه چشم انداختم تا مرکبی بیابم فایده‌ای نداشت، شروع به دویدن كردم، به در مسجد که رسیدم ایستادم. تپش قلبم تندتر شده بود و عرق از سر و صورتم سرازیر بود. وارد که شدم با خوشحالی دیدم پیامبر (صلی الله علیه و آله) آماده خواندن نماز هستند ولی هنوز نماز را شروع نکرده‌اند.

جمعیت زیادی پشت سر ایشان ایستاده بودند من هم آخر مسجد جایی را پیدا کردم که ناگاه صدایی توجه همه را به خود جلب کرد.

مردی بلند شده بود و با حالتی نگران، رو به پیامبر می‌گفت:"ای رسول خدا! من گناهی مرتکب شده ام."

جمعیت به آن مرد پریشان نگاه می‌کردند، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) چیزی نفرمود و نماز را شروع کرد. آن مرد هم مثل دیگران در نماز جماعت شرکت کرد. نماز که تمام شد مردم نشسته و مشغول ذکر بودند که دوباره همان مرد بلند شد و سخن خود را تکرار کرد.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به سمت آن مرد نگاه کرد و فرمود:

"مگر شما الان با ما نماز نخواندی؟"

آن مرد گفت:"بله خواندم."

پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: "این نماز کفاره گناه توست و گناه تو به واسطه این نماز بخشیده شد."

مرد به قدری خوشحال شد که نمی‌دانست در آن لحظه چه کار کند. [8]



[1] کتاب پر پرواز ؛ ص 13 به نقل از الأمالي‏للطوسي ص: 504

[2] کتاب پر پرواز ؛ ص 14 به نقل از جهاد با نفس، ج2، ص76

[3] کتاب پر پرواز ؛ ص ۱۷

[4] کتاب پر پرواز ؛ ص ۱۸

[5] کتاب پر پرواز ؛ ص ۲۳

[6] کتاب پر پرواز ؛ ص 33 به نقل از داستانهایی از نماز، ج2 ص61، با تصرف

[7] کتاب پر پرواز ؛ ص 36 به نقل از پرواز تا بی‌نهایت، ص 42، با اندكي تصرف

[8] کتاب پر پرواز ؛ ص 43 به نقل از ‏بحارالأنوار ج: 79 ص: 319