/ 2 كسانى كه اسم اعظم را مى‏دانسته‏اند

862. الإمام الصادق عليه السلام: كانَ سُلَيمانُ عِندَهُ اسمُ اللّهِ الأَكبَرُ، الَّذي إذا سَأَلَهُ أعطى، و إذا دَعا بِهِ أجابَ، و لَو كانَ اليَومَ لَاحتاجَ إلَينا.

862. امام صادق عليه السلام: سليمان، نام اكبر خدا را مى‏دانست؛ همان كه هرگاه با آن از خدا درخواست مى‏كرد، به او عطا مى‏فرمود و هرگاه با آن مى‏خواندش، پاسخ مى‏داد. با اين حال، اگر او امروز مى‏بود، به ما نياز داشت.

864. بصائر الدرجات عن عبد اللّه بن بكير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: كُنتُ عِندَهُ فَذَكَروا سُليمانَ و ما اعطِيَ مِنَ العِلمِ و ما اوتِيَ مِنَ المُلكِ، فَقالَ لي: و ما اعطِيَ سُليمانُ بنُ داودَ؟ إنَّما كانَ عِندَهُ حَرفٌ واحِدٌ مِنَ الاسمِ الأَعظَمِ، و صاحِبُكُم الَّذي قالَ اللّهُ: «قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ»[1] و كانَ و اللّهِ عِندَ عَلِيٍّ عليه السلام عِلمُ الكِتابِ، فَقُلتُ: صَدَقتَ وَ اللّهِ جُعِلتُ فِداكَ!

864. بصائر الدرجات- به نقل از عبد اللّه بن بكير-: خدمت امام صادق عليه السلام بودم كه حاضران، از سليمان و علم و سلطنتى كه به او داده شده بود، سخن به ميان آوردند. امام عليه السلام به من فرمود: «مگر به سليمان بن داود چه داده شده بود؟ او فقط يك حرف از اسم اعظم را مى‏دانست؛ امّا امام شما، كسى است كه خداوند [در حقّ او] فرمود: «بگو: كافى است خدا و آن كس كه نزد او علم كتاب است، ميان من و شما گواه باشد». به خدا سوگند، علمِ كتاب، نزد على بود».

گفتم: به خدا كه راست فرمودى، فدايت شوم!

866. عنه عليه السلام: إنَّ اللّهَ سُبحانَهُ و تَعالى جَعَلَ اسمَهُ الأَعظَمَ عَلى ثَلاثَةٍ و سَبعينَ حَرفا، فَأَعطى آدَمَ مِنها خَمسَةً و عِشرينَ حَرفا، و أعطى نوحا مِنها خَمسَةَ عَشَرَ حَرفا، و أعطى إبراهيمَ مِنها ثَمانِيَةَ أحرُفٍ، و أعطى موسى مِنها أربَعَةَ أحرُفٍ، و أعطى عيسى مِنها حَرفَينِ، و كانَ يُحيي بِهِمَا المَوتى، و يُبرِئُ الأَكمَهَ وَ الأَبرَصَ، و أعطى مُحَمَّدا صلى الله عليه و آله اثنَينِ و سَبعينَ حَرفا، وَ احتَجَبَ بِحَرفٍ؛ لِئَلّا يَعلَمَ أحَدٌ ما في نَفسِهِ، و يَعلَمُ ما في أنفُسِ العِبادِ.

866. امام صادق عليه السلام: خداوند پاك و بلندمرتبه، نام اعظم خود را هفتاد و سه حرف قرار داد. بيست و پنج حرف از آن را به آدم داد، پانزده حرفش را به نوح، هشت‏ حرفش را به ابراهيم، چهار حرفش را به موسى، و دو حرفش را به عيسى كه با آن دو حرف، مرده را زنده مى‏كرد و كور مادرزاد و پيس را شفا مى‏داد. و به محمّد صلى الله عليه و آله هفتاد و دو حرف داد و يك حرف را از او پنهان داشت، براى اين كه كسى نداند كه در ذات خدا چه هست و خدا بداند كه در جان بندگان چه مى‏گذرد.

867. الإمام الرضا عليه السلام: اعطِيَ بَلعَمُ بنُ باعورَا الاسمَ الأَعظَمَ، فَكانَ يَدعو بِهِ فَيُستَجابُ لَهُ.

867. امام رضا عليه السلام: به بلعم بن باعورا اسم اعظم داده شده بود. او با آن دعا مى‏كرد و دعايش مستجاب مى‏شد.

تحقيقى در باره معناى اسم اعظم و استجابت دعاء با آن‏

موضوع اسم اعظم خداوند عز و جل، در احاديث اسلامى، بويژه در ادعيه، بسيار تكرار شده و اين نكته نيز آمده است كه هر كس خدا را با آن نام بخواند، دعايش مستجاب مى‏شود و اهل بيت عليهم السلام اين نام (بجز يك حرف از آن) را مى‏دانند. امّا آن نام چيست؟

همان طور كه ملاحظه شد، احاديث، در اين باره، مختلف‏اند و نمى‏توان پاسخ قاطعى بر پايه احاديث اسلامى، به اين سؤال داد؛ ليكن مى‏توان گفت كه به فرض صحّت اين احاديث، اسم اعظمى كه نزد انبياى الهى و اهل بيت عليهم السلام بوده، با توجه به خصوصياتى كه براى آن ذكر شده، بى‏ترديد، چيزى غير از الفاظى است كه در احاديث مذكور آمده است.

نبودن دليل قاطعى بر مراد از اسم اعظم، موجب شده است كه ديدگاه‏هاى مختلفى درباره آن ارائه گردد، تا آنجا كه سيوطى، بيست قول را در اين زمينه نقل كرده است.

گروهى مانند ابو جعفر طبرى و ابو الحسن اشعرى و ابو حاتم ابن حيّان و باقلانى، بر اين باورند كه همه اسماى الهى (يعنى صفات خداوند عز و جلّ)، بزرگ هستند و اسمى كه بزرگ‏تر از اسماى ديگر باشد، وجود ندارد.

برخى مى‏گويند: اسم اعظم، وجود دارد؛ امّا كسى جز خداوند متعال، از آن آگاهى ندارد.

برخى مى‏گويند: اسم اعظم خدا، در ميان اسماى حُسنا پنهان است.

برخى مى‏گويند: اسم اعظم، هر اسمى است كه بنده، پروردگار خود را با همه وجود، به آن بخواند.

برخى گفته‏اند: اسم اعظم، نامى است كه جامع همه نام‏هاى الهى باشد.

برخى گفته‏اند: انبيا، تجلّى نام‏هاى اصلىِ حق هستند و اين نام‏هاى اصلى، همگى داخل در اسم اعظم (اسم جامع) و مظهر حقيقت محمّدى‏اند.

بارى، اختلاف نظر در تبيين آنچه حقيقتش حتى براى محقّقانْ مشخص نيست، طبيعى است؛ ولى از آنجا كه ديدگاه‏هاى مختلف را در اين زمينه مطالعه كرده‏ايم، كلام علّامه طباطبايى را در تبيين اسم اعظم، بهترين تحقيق يافته‏ايم.

بهترين تحقيق در تبيين اسم اعظم‏

علّامه سيّد محمّدحسين طباطبايى رحمه الله در پاسخ اين سؤال كه: «معناى اسم اعظم چيست؟» مى‏گويد: «در ميان مردم، شايع شده كه اسم اعظم، اسمى است لفظى، از اسماى خداى متعال، كه اگر خدا را به آن بخوانند، دعا مستجاب مى‏شود و در هيچ مقصدى، از تأثير باز نمى‏ماند، و چون در ميان اسماى حسناى خدا به چنين اسمى دست نيافته‏اند و در لفظ جلاله (اللّه) نيز چنين اثرى نديده‏اند، معتقد شده‏اند كه اسم اعظم، مركّب از حروفى است كه آن حروف و نحوه تركيب آنها را هر كسى نمى‏داند، و اگر كسى به آن دست بيابد، همه موجودات، در برابرش خاضع مى‏شوند و به فرمانش در مى‏آيند.

به نظر افسونگران و دعانويسان [كه به علوم غريبه معتقدند]، اسم اعظم، داراى لفظى است كه به حسب طبعْ دلالت بر آن مى‏كند، نه به حسب وضع لغوى. چيزى كه هست، تركيب حروف آن، به حسب اختلاف حوايج و مقاصد، مختلف مى‏شود و براى به دست آوردن آن، راه‏هاى مخصوصى هست، كه نخست، حروف آن را از آن راه‏ها به دست مى‏آورند و سپس آنها را در هم مى‏آميزند و با آنها دعا مى‏كنند، و تفصيل آن، محتاج به مراجعه به آن فن است.

در بعضى روايات نيز اندكْ اشعارى به اين معنا هست، مثل آن روايتى كه مى‏گويد: «بسم اللّه الرحمن الرحيم، نسبت به اسم اعظم، نزديك‏تر است از سفيدىِ چشم به سياهى آن» و آن روايتى كه مى‏گويد: «اسم اعظم، در آية الكرسى و اوّل سوره آل عمران است» و نيز روايتى كه مى‏گويد: «حروف اسم اعظم، در سوره حمد پراكنده‏اند و امام، آن حروف را مى‏شناسد و هر وقت بخواهد، آنها را تركيب مى‏كند و با آنها دعا مى‏كند و در نتيجه، دعايش مستجاب مى‏شود» و نيز اين روايت كه: «آصف بن بَرخيا، وزير سليمان، با حروفى از اسم اعظم كه پيشش بود، دعا كرد و توانست تخت بِلقيس، ملكه سبأ را در مدّتى كمتر از چشم بر هم زدن، نزد سليمان حاضر سازد» و يا اين روايت كه: «اسم اعظم، مركّب از 73 حرف است و خداوند، 72 حرف از اين حروف را در ميان پيامبرانش تقسيم كرده، و يكى را در علم غيب، به خودش اختصاص داده است».

همچنين، روايات ديگرى هستند كه اشعار دارند بر اين كه اسم اعظم، مركّب‏

لفظى است؛ ولى بحث حقيقى درباره علّت و معلول و خواصّ آن، همه اين سخنان را نفى مى‏كند؛ زيرا تأثير حقيقى، به وجود اشيا و قوّت و ضعف وجود آنها و سنخيت بين مؤثّر و متأثّر بستگى دارد و اسم لفظى، صِرفا از نظر لفظ آن، چيزى جز مجموعه‏اى از صوت‏هاى شنيدنى نيست و شنيدنى‏ها، از كيفيّات عَرَضى هستند و اگر از جهت معناى متصوّرش اعتبار شود، صورتى است ذهنى كه به خودىِ خود، هيچ اثرى در هيچ موجودى ندارد، و مُحال است صوتى كه ما آن را از حنجره خود خارج مى‏كنيم و يا صورت خيالى‏اى كه ما آن را در ذهن خود تصور مى‏نماييم، آن گونه باشد كه به وجود خود، وجود هر چيزى را مقهور سازد و در آنچه ما ميل داريم، به دلخواه ما تصرّف كند، مثلًا آسمان را زمين و زمين را آسمان كند، دنيا را آخرت و آخرت را دنيا كند و كارهايى از اين دست. حالْ آن كه خود آن صورت، معلول اراده ماست.

افزون بر اين، اسماى الهى و مخصوصا اسم اعظم او، هر چند در عالم، مؤثّر باشند و اسباب و وسايطى براى نزول فيض از ذات خداى متعال در اين عالمِ مشهود بوده باشند، اين تأثيرشان به خاطر حقايقشان است، نه الفاظى كه در فلان گويِش، دلالت بر فلان معنا دارند، و نه حتّى به خاطر معانى‏شان كه از الفاظ، فهميده مى‏شوند و در ذهن، تصوّر مى‏شوند نيز نيست؛ بلكه معناى اين تأثير، اين است كه خداى متعال كه پديدآورنده هر چيزى است هر چيزى را با يكى از صفات كريمش پديد مى‏آورَد كه مناسب آن چيز و در قالب اسمى است، نه اين كه لفظ خشك و خالىِ اسم و يا معناى آن و يا حقيقت ديگرى غير از ذات متعالى خداوندى، چنين تأثيرى داشته باشد.

چيزى كه هست، خداى متعال، وعده داده است كه دعاى دعا كننده را اجابت‏

مى‏كند و فرموده است: «أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ؛[2] دعاى دعا كننده را اجابت مى‏كنم، آنگاه كه مرا بخواند» و اين اجابت، موكول به دعا و طلب حقيقى و جدّى است و نيز همان طور كه در تفسير اين آيه گذشت موقوف بر اين است كه درخواست، از خودِ خدا شود و نه از ديگرى. آرى، كسى كه دست از تمامى وسائل و اسباب بردارد و براى يكى از حوايجش، به پروردگارش متّصل شود، در حقيقتْ متّصل به حقيقت آن اسمى شده است كه با حاجتش تناسب دارد و در نتيجه، آن اسم نيز با حقيقتش تأثير مى‏كند و دعاى او مستجاب مى‏شود.

اين است حقيقت «خدا را به نام‏هايش خواندن» و به همين جهت، خصوصيت و عموميت تأثير، به حال آن اسمى بستگى دارد كه حاجتمند، به آن، تمسّك جسته است. پس اگر اين اسم، اسم اعظم باشد، تمامى اشيا، در برابرِ حقيقت آن اسم، رام مى‏شوند و دعاى كسى كه با آن اسم دعا كرده، بى هيچ قيد و شرطى مستجاب مى‏شود.

بنا براين، روايات و ادعيه اين باب را بايد بر اين معنا حمل كرد و نه بر اسم لفظى يا مفهوم آن. و اين كه در روايت آمده است كه خداوند، اسمى از اسماى خود و يا چيزى از اسم اعظم خود را به يكى از پيغمبران يا بندگانش آموخته، معنايش اين است كه راه انقطاع به سوى خود را به وى آموخته است، بدين گونه كه اسم خداوندىِ مناسب با دعا و درخواستِ او را بر زبانش جارى ساخته است. پس اگر واقعا اسمِ لفظى‏اى در كار باشد و معناى روشنى هم داشته باشد، باز هم تأثير آن دعا، از اين باب است كه الفاظ و معانى، وسايل و اسبابى هستند كه به نحوى، حقايق را حفظ مى‏كنند. پس دقّت فرماييد».[3]


[1] الرعد: 43.

[2] بقره: آيه 186.

[3] الميزان في تفسير القرآن: ج 8 ص 354 356.