ادیه
1144. عنه عليه السلام: دُعاءُ المُؤمِنِ لِلمُؤمِنِ يَدفَعُ عَنهُ البَلاءَ، و يُدِرُّ عَلَيهِ الرِّزقَ.
1144. امام صادق عليه السلام: دعاى مؤمن براى مؤمن، بلا را از او برمىگردانَد و روزىاش را افزون مىسازد.
2/ 5 كسانى كه در موقف، براى خود، هيچ دعايى نكردند
الف ابراهيم بن شُعيب
1151. الكافي عن إبراهيم بن أبي البلاد أو عبد اللّه بن جندب: كُنتُ فِي المَوقِفِ، فَلَمّا أفَضتُ لَقيتُ إبراهيمَ بنَ شُعَيبٍ، فَسَلَّمتُ عَلَيهِ و كانَ مُصابا بِإِحدى عَينَيهِ، و إذا عَينُهُ الصَّحيحَةُ حَمراءُ كَأَنَّها عَلَقَةُ دَمٍ، فَقُلتُ لَهُ: قَد اصِبتَ بِإِحدى عَينَيكَ، و أنَا وَ اللّهِ مُشفِقٌ عَلَى الاخرى، فَلَو قَصَرتَ مِنَ البُكاءِ قَليلًا!
فَقالَ: وَ اللّهِ، يا أبا مُحَمَّدٍ، ما دَعَوتُ لِنَفسِيَ اليَومَ بِدَعوَةٍ، فَقُلتُ: فَلِمَن دَعَوتَ؟
قالَ: دَعَوتُ لإخواني؛ لِأَنّي سَمِعتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام يَقولُ: «مَن دَعا لِأَخيهِ بِظَهرِ الغَيبِ، وَكَّلَ اللّهُ بِهِ مَلَكا، يَقولُ: و لَكَ مِثلاهُ»، فَأَرَدتُ أن أكونَ إنَّما أدعو لإخواني، و يَكونَ المَلَكُ يَدعو لي، لِأَنّي في شَكٍّ مِن دُعائي لِنَفسي و لَستُ في شَكٍّ مِن دُعاءِ المَلَكِ لي.
1151. الكافى- به نقل از ابراهيم بن ابى بلاد يا عبد اللّه بن جُندَب-: من در موقف (عرفات) بودم. چون كوچيدم، به ابراهيم بن شعيب برخوردم. به او سلام كردم. او يك چشمش آسيب ديده بود. ديدم چشم سالمش هم مانند لَختهاى خون، قرمز است. گفتم: تو يكى از چشمانت كه آسيب ديده است. به خدا سوگند، من نگران چشم ديگرت هستم. خوب است اندكى از گريهات بكاهى!
گفت: به خدا سوگند، اى ابا محمّد! امروز، حتّى يك دعا هم براى خودم نكردم.
گفتم: پس براى كه دعا كردى؟
گفت: براى برادرانم دعا كردم؛ زيرا از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمايد: «هر كس در غياب برادرش براى او دعا كند، خداوند، فرشتهاى بر وى مىگمارد كه بگويد: دو چندانِ آن [دعا] از آنِ تو باد!». لذا خواستم كسى باشم كه براى برادرانم دعا مىكنم و فرشته براى من دعا كند؛ چرا كه من در [اجابت] دعايى كه براى خودم مىكنم، شك دارم؛ امّا در دعاى فرشته براى خودم شك ندارم.
باب سوم: كسانى كه نبايد برايشان دعا كرد
3/ 1 مشرك و كافر
1156. تفسير العيّاشي عن أبي إسحاق الهمداني عن رجل: صَلّى رَجُلٌ إلى جَنبي فَاستَغفَرَ لِأَبَوَيهِ، و كانا ماتا فِي الجاهِلِيَّةِ.
فَقُلتُ: تَستَغفِرُ لِأَبَوَيكَ و قَد ماتا فِي الجاهِلِيَّةِ؟ فَقالَ: قَدِ استَغفَرَ إبراهيمُ لِأَبيهِ، فَلَم أدرِ ما أرُدُّ عَلَيهِ، فَذَكَرتُ ذلِكَ لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَأَنزَلَ اللّهُ: «وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ» قالَ: لَمّا ماتَ تَبَيَّنَ أنَّهُ عَدُوٌّ للّهِ فَلَم يَستَغفِر لَهُ.
1156. تفسير العيّاشى- به نقل از ابو اسحاق هَمْدانى، از مردى-: مردى در كنار من نماز خواند و براى پدر و مادرش كه در جاهليت از دنيا رفته بودند، طلب آمرزش كرد.
گفتم: براى پدر و مادرت آمرزش مىطلبى، در صورتى كه در زمان جاهليت مُردهاند؟
گفت: ابراهيم عليه السلام براى پدرش طلب آمرزش كرد. من ندانستم چه پاسخى به او بدهم. مطلب را به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتم. پس خداوند، اين آيه را فرو فرستاد: «آمرزشخواهى ابراهيم براى پدرش، جز براى وعدهاى كه به او داده بود، نبود؛ امّا چون بر او روشن شد كه وى دشمنِ خداست، از او بيزارى جُست». فرمود: «يعنى چون از دنيا رفت، معلوم شد كه وى دشمن خداست و ديگر برايش طلب آمرزش نكرد».
1158. تفسير القمّي: قَولُهُ: «وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ» قالَ إبراهيمُ لِأَبيهِ: إن لَم تَعُبدِ الأَصنامَ استَغفَرتُ لَكَ، فَلَمّا لَم يَدَعِ الأَصنامَ تَبَرَّأَ مِنهُ إبراهيمُ.
1158. تفسير القمّى: اين سخن خداوند كه: «و آمرزش خواهى ابراهيم براى پدرش، جز براى وعدهاى كه به او داده بود، نبود». ابراهيم عليه السلام به پدرش گفت: اگر بت نپرستى، برايت طلب آمرزش مىكنم؛ امّا چون او دست از بتها برنداشت، ابراهيم عليه السلام از وى بيزارى جُست.
3/ 2 ستمكار
1161. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن دَعا لِظالِمٍ بِالبَقاءِ، فَقَد أحَبَّ أن يُعصَى اللّهُ في أرضِهِ.
1161. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس براى بقاى ستمگرى دعا كند، در واقع، دوست داشته است كه خداوند در زمينش نافرمانى شود.
3/ 3 روش دعا كردن براى اهل كتاب
1163. الإمام الرضا عليه السلام: قيلَ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: كَيفَ أدعو لِليَهودِيِّ وَ النَّصرانِيِّ؟ قالَ: تَقولُ لَهُ: بارَكَ اللّهُ لَكَ فِي الدُّنيا.
1163. امام رضا عليه السلام: به امام صادق عليه السلام گفته شد: براى يهودى و نصرانى چگونه دعا كنم؟
فرمود: «مىگويى: خدا به تو در دنيا بركت دهد!».
باب چهارم: كسانى كه پيامبر برايشان دعا كرد
4/ 1 امام على بن ابى طالب
1169. عنه عليه السلام: دَخَلتُ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فِي المَسجِدِ و هُوَ في مُصَلّىً لَهُ في بَعضِ حُجَرِهِ فَقالَ: يا عَلِيُّ، بِتُّ لَيلَتي هذِهِ حَيثُ تَرى اصَلّي و أسأَلُ رَبّي تَعالى، فَما سَأَلتُ رَبّي شَيئا إلّا سَأَلتُ لَكَ مِثلَهُ، و ما سَأَلتُ مِن شَيءٍ إلّا أعطاني، إلّا أنَّهُ قيلَ لي: لا نَبِيَّ بَعدي.[1]
1169. امام على عليه السلام: بر پيامبر خدا در مسجد وارد شدم، در حالى كه در يكى از اتاقهايش در محلّ نمازش نشسته بود. فرمود: «اى على! ديشب، در همين جا كه مىبينى، شب را به نماز گذراندم و از پروردگار بلند مرتبهام درخواست مىكردم. هر چه از پروردگارم خواستم، مانند آن را براى تو نيز درخواست نمودم، و هيچ چيز از او نخواستم، مگر آن كه عطايم فرمود، جز آن كه به من گفته شد: بعد از من، پيامبرى نيست».
4/ 6 دعاى پيامبر براى امّتش
1253. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ بارِك لِامَّتي في بُكورِها.[2]
1253. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: بار خدايا! براى امّت من در بامدادانشان بركت قرار ده.
1254. عنه صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ اغفِر لي و لِأُمَّتي، اللّهُمَّ اغفِر لي و لِأُمَّتي، أستَغفِرُ اللّهَ لي و لَكُم.
1254. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: بار خدايا! مرا و امّتم را بيامرز. بار الها! مرا و امّتم را بيامرز. از خداوند براى خودم و شما آمرزش مىطلبم.
دُعاءُ النَّبِيِّ لِلُالفَةِ بَينَ الزَّوجَينِ
1280. دلائل النبوّة لأبي نعيم عن جابر: مَرَّ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِسوقِ النَّبَطِ و مَعَهُ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ، فَأَقبَلَتِ امرَأَةٌ فَقالَت: يا رَسولَ اللّهِ، إنّي مَعَ زَوجٍ لي فِي البَيتِ مِثلِ المَرأَةِ، و أنَا امرَأَةٌ مِنَ المُسلِمينَ احِبُّ ما تُحِبُّ المُسلِمَةُ.
فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: عَلَيَّ بِهِ، فَجاءَت بِهِ، فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: ما تَقولُ زَوجَتُكَ هذِهِ؟ فَقالَ الرَّجُلُ لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله: وَ الَّذي بَعَثَكَ بِالحَقِّ ما جَفَّ رَأسي مِنَ الغُسلِ مِنها بَعدُ، فَقالَت: يا رَسولَ اللّهِ و ما مَرَّةٌ واحِدَةٌ فِي الشَّهرِ؟ فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: تُبغِضينَهُ؟ قالَت: نَعَم، وَ الَّذي أكرَمَكَ بِالحَقِّ، فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: أدنِيا إلَيَّ رُؤوسَكُما، فَوَضَعا جَبهَتَيهِما عَلى وَجهِهِ، فَقالَ: اللّهُمَّ ألِّف بَينَهُما، و حَبِّب أحَدَهُما إلى صاحِبِهِ.
ثُمَّ مَرَّ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله بَعدَ ذلِكَ بِأَيّامٍ بِهِما، و كانَ زَوجُ المَرأَةِ خَرّازا فَإِذا هِيَ تَحمِلُ ادما عَلى رَقَبَتِها، فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: يا عُمَرُ أ لَيسَت صاحِبَتَنَا الَّتي قالَت ما قالَت؟ فَسَمِعَت صَوتَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَرَمَت بِالأُدمِ ثُمَّ قَبَّلَت رِجلَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، ثُمَّ قالَ لَها رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: كَيفَ أنتِ و زَوجُكِ؟ فَقالَت: وَ الَّذي أكرَمَكَ ما فِي الدُّنيا وَلَدٌ و لا والِدٌ أحَبُّ إلَيَّ مِنهُ.
فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: أشهَدُ أنّي رَسولُ اللّهِ، قالَ عُمَرُ: و أنا أشهَدُ أنَّكَ رَسولُ اللّهِ.[3]
4/ 14 دعاى پيامبر براى الفت يافتن زن و شوهرى
1280. دلائل النبوّة، ابو نعيم- به نقل از جابر-: پيامبر خدا با عمر بن خطّاب از بازار نبطىها گذشت. زنى آمد و گفت: اى پيامبر خدا! شوهرى دارم كه در خانه با من چونان زنان است، در حالى كه من يك زن مسلمانم و آنچه را يك زن مسلمان دوست دارد، من هم دوست دارم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «او را نزد من بياور».
زن، شوهرش را آورد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين همسرت چه مىگويد؟».
مرد به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: به آن خدايى كه تو را به حق فرستاده است، هنوز سرم از غسل او خشك نشده است.
زن گفت: اى پيامبر خدا! يك بار در ماه؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «از او نفرت دارى؟».
زن گفت: آرى، به آن كه تو را بهحق [به پيامبرى] مفتخر ساخت، سوگند!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «سرتان را نزديك من بياوريد».
آن دو، پيشانى خود را در برابر صورت پيامبر صلى الله عليه و آله نهادند.
ايشان فرمود: «بار خدايا! ميان اين دو، الفت بينداز، و اين دو را به يكديگر علاقهمند گردان».
چند روز بعد از آن، پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن دو گذشت. شوهر آن زن، چرمدوز بود. [پيامبر صلى الله عليه و آله] ديد آن زن، قطعه چرمى را بر دوش خود، حمل مىكند. [به عُمَر] فرمود: «عمر! اين همان زنى نيست كه آن روز، چنان گفت؟».
زن، صداى پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيد و چرم را انداخت و پاى پيامبر صلى الله عليه و آله را بوسه زد.
پيامبر خدا به او فرمود: «با شوهرت چگونهاى؟».
گفت: سوگند به آن كه تو را گرامى داشت، در دنيا او را از فرزندان و پدرم هم دوستتر مىدارم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «گواهى مىدهم كه من پيامبر خدا هستم».
عمر گفت: من نيز گواهى مىدهم كه تو، پيامبر خدايى.
[1] تاريخ دمشق: ج 42 ص 311 ح 8860.
[2] سنن أبي داود: ج 3 ص 35 ح 2606.
[3] دلائل النبوّة لأبي نعيم: ص 460 ح 387.