سحر وقت مسافرت رهروان

گفته اند كه سحر وقت مسافرت رهروان است و نسيم آن چون دم عيسوى علاج بيماران .وقت ثمر رسيده يعنى سحر رسيده بيدار باش بيدار قم ايها المزمل

سحر از دست مده

نكته : از انسان سر برود سحر نرود (100)

آب حيات دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

من اگه كامروا بودم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند

(حافظ)

تاثير خاص شب و ويژگى هاى ثلث آخر شب

قدر شب را بدان كه بزرگ ترين نزول و شريفترين عروج در شب بوده است ، اما نزول - انا انزلناه فى ليله القدر (سوره قدر - آيه (1)). ما قرآن را در شب قدر فرو فرستاديم و اما عروج ؛ سبحانه الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله (سوره اسرى - آيه 1) پيراسته باد خدايى كه در شب بنده اش را از مسجد الحرام به مسجد الاقصى كه اطراف آن را مبارك كرديم سير داد.

در روز مشغله و آمد و شد و اسباب انصراف انسان بسيار است به خلاف شب كه هنگام آرامش قوله سبحانه : انا سنقلى عليك قولا ثقيلا ان ناشئه اليل هى اشد وطئا و اقوم قيلا ان لك فى النهار سبحا طويلا. (مزمل ، آيه 73) لذا اذكار و اوراد و خلوت را در شب تاثيرى خاص است كه در روز نيست . به خصوص در ثلث آخر ليل كه هوا تصفيه شده و با روح بخارى مزاج انسان مسانخ است و بدن هم از خستگى بدر آمده است و انفعالات و تمثلات و مكاشفات زودتر و بهتر و قوى تر روى مى آورند و من الليل فتهجد بى نافله عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا

تهجد (شب بيدارى )

اگر دستور العمل مى خواهى مگر اين آيه را تلاوت نكرده اى ؟

و من الليل فتهجد بى نافله عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا (اسراء / 82)

و مگر نشنيده اى ؟دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

(حافظ)

و مگر برايت نخوانده ام ؟در خلوت شبهاى تارت مى توانى آرى به كف سرچشمه آب بقاء را

(ديوان نگارنده )

خلاصه مرد سحر باش كه :صمت و جوع و سهر و خلوت و ذكر به دوام ناتمامان جهان را كند اين پنج تمام (101)

قم ايها المزملشد گاه وصل دلدار، قم ايها المزمل آمد زمان ديدار، قم ايها المزمل

وقت سفر رسيده ، يعنى سحر رسيده بيدار باش بيدار، قم ايها المزمل

مستانه گريه سر كن ، غم از دلت بدر كن هشيار باش هشيار قم ايها المزمل

بزم طرب بپا كن ، ناى و چلپ بپا كن مى خوان سرود ديدار قم ايها المزمل

در خلوت شبانه ، با دلبر يگانه نجوى بود سزاوار قم ايها المزمل

دست دعا بر آور، شور و نوا بر آور با سوز و آه بسيار، قم ايها المزمل

بر ماه و بر ستاره ، بارى نما نظاره اندر دل شب تار قم ايها المزمل

اينك نه وقت خواب است كاين خواب تو حجاب است از نيل فيض دادار قم ايها المزمل

اى بيخبر ز هستى ! گر از خوديت رستى يابى به كوى دل بار قم ايها المزمل

بيرون ز ما و من باش ، آزاد چون حسن باش در راه وصل دلدار قم ايها المزمل

(استاد علامه حسن زاده آملى )

غزل بيدلبيدلى اندر دل شب ديده بيدار داشت آرزوى ديدن رخساره دلدار داشت

گاه از پندار فصلش مى خراشيدى رخش گاه در اميد وصلش ‍ گونه گلنار داشت

گاه از برق تجلى مى خروشيدى چو رعد گاه از شوق تدلى شورش بسيار داشت

گاه ورقاى فؤ داش گرم در تغريد عشق زمزمه موسيچه سان و نغمه موسيقار داشت

گاه در تكبير و در تهليل حى لا يموت گاه در تسبيح سبحان سبحه اذكار داشت

گاه آه آتشين از كوره دل مى كشيد گاه بر سندان سينه مشت چكش وار داشت

گردباد جذبه اش پيچيده همچون برگ كاه گر چه در اطوار خود طومارها اسرار داشت

تا به خود آمد كه دلدارست آن سلطان حسن با جمالش در ميان آينه بازار داشت

يار با او عشق مى ورزيد و او دنبال يار يار اندر ديده اش او انتظار يار داشت

بيدل بيچاره بودى بيخبر از ماجرا كوست عشق و عاشق و معشوق را يك بار داشت

واقف آمد بر وقوف اهل دل در اين مقام آن كه فرق و نقض و ترك و رقص را در كار داشت

نجم اندر احتراق جذبه اى بى چند و چون پرتوى از جلوه جانانه را اظهار داشت

(استاد حسن زاده آملى )