1. از پندهاى بهلول بهلول
- از پندهاى بهلول
بهلول را پرسيدند تلخ ترين چيزها كدام است؟ گفت:
حقيقت!
پرسيدند چگونه مىتوان اين تلخى را تحمل كرد؟ گفت: با شيرينى انديشه.
- حاضر جوابى بهلول
روزى وزير دربار هارون الرشيد به بهلول گفت: خوش به حال تو، زيرا خليفه، تو را رئيس خوكها و گرگها نموده است!!
بهلول بى درنگ گفت: اكنون كه تو از اين مطلب آگاه شدى، اينك از طاعت و فرمان من خارج مشو.
روزى خليفه (هارون الرّشيد) بر سبيل ظرافت از بهلول پرسيد: تا امروز موجودى احمق تر از خودت ديدهاى؟
بهلول گفت: نه والله، اين نخستين بار است كه مىبينم.
- سوال و جواب قیامت
بهلول بیشتر وقتها در قبرستان مینشست و روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور مینمود چون به بهلول رسید
گفت: بهلول چه میکنی؟ بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمدهام که نه غیبت مردم را مینمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار میدهند. هارون گفت: آیا میتوانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟ بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند تا به بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد. آنگاه بهلول گفت: ای هارون من با پای برهنه بر این تابه میایستم و خود را معرفی مینمایم و آنچه خوردهام و هرچه پوشیدهام ذکر مینمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده ای و پوشیده ای ذکر نمایی. هارون قبول نمود. آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد. سپس بهلول گفت: ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است. آنها که درویش بوده اند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند. [۱]
----------
[۱]: . خوانساری، روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات، ج ۲، ص ۱۵۲.
- بهلول و زدن قبرها
بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد. گفتند: چرا چنین مى کنى؟ بهلول گفت: صاحب این قبر دروغگوست، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت: باغ من، خانه من، مرکب من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون هیچ یک از آنها، مال او نیست که اگر مال او بود حتماً با خود برده بود.
[حکایات عاقل مجنون نما (بهلول) - صفحه ۸۵]
- پند دادن بهلول به هارون
روزی بهلول بر هارون وارد شد، هارون گفت: ای بهلول مرا پندی بده. بهلول گفت: ای هارون اگر در بیابانی که هیچ آبی در آن نیست و تشنگی بر تو غلبه نماید و غریب
به موت شوی، چه میدهی که تو را جرعه ای آب دهند که عطش خود را فرو نشانی؟ گفت: صد دینار طلا! بهلول گفت: اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه میدهی؟ گفت: نصف پادشاهی خود را میدهم! بهلول گفت: پس از آنکه آب را آشامیدی، اگر به مرضی مبتلا گردی و رفع آن نتوانی باز چه میدهی که کسی علاج آن درد را بنماید؟ هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را! بهلول جواب داد: پس مغرور به این پادشاهی مباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست، آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکویی کنی؟
[حکایات عاقل مجنون نما (بهلول) - صفحه ۷۹]