بُهلول در لغت، [به معناى‏] خجولِ بزرگوار است و گفته‏اند كه به معناى عزيزِ جامع‏خوبى‏هاست.

بهلولى كه نامش در روايات آمده، يكى از دو شخصيت زير، مى‏تواند باشد:

يكى- كه به نظر درست‏تر مى‏رسد-؛ بهلول بن اسحاق بن بهلول بن حَسّان است كه در شهر انبار به سال 204 ق، به دنيا آمد و در سال 298 درگذشت. وى شخصى دانشمند، قاضى و سخنور و از بزرگان مشايخ اسماعيليه بود.

دومى، ابو وُهَيب، بهلول بن عمرو صَيرفى كوفى، مشهور به «بهلول ديوانه» است. وى از بزرگان علماى شيعه اماميه و از شاگردان خاصّ امام صادق عليه السلام بود كه به دستور امام كاظم عليه السلام، ديوانگى پيشه كرده بود، تا از شرّ بنى عباس، در امان بماند. وى هم عصر هادى، هارون الرشيد، امين، مأمون، معتصم، واثق و متوكّل عباسى بود كه به سال 247 ق، به هلاكت رسيد [و در نتيجه، تا نيمه اوّل قرن سوم، زنده بوده است. برخى نيز گفته‏اند كه بهلول به سال 190 ق، در بغداد درگذشت و در همان شهر، دفن شد.

  1. همسايگان بى آزار

شخصى از گورستان مى‏گذشت؛ بهلول‏ را ديد كه بالاى قبرى نشسته با خاك، بازى مى‏كند.

گفت: سبب چيست كه بيشتر اوقات در گورستان به سر مى‏برى؟

گفت: نزد قومى به سر مى‏برم كه مرا آزار نمى‏رسانند و اگر از پيش ايشان غايب شوم، مرا غيبت نمى‏كنند.

(زوروا القبور تذکرکم الآخرة )

  1. روزی دست خداست

گفت: نان بسيار گران شده، براى آن كه ارزان شود، دعا كن.

گفت: از گرانى نان باك ندارم، اگرچه يك دانه گندم يا جو، به مثقالى از طلا يا نقره باشد. چون بر من است كه خداى تعالى را بندگى كنم و بر اوست كه روزى مرا برساند. (هود : 6 وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ رِزْقُها)

  1. مسجد هارون الرشید

بهلول گروهى را دید که مسجدى مى ‏سازند و ادعا مى ‏کنند که براى خداست، او بر سنگى نوشت: بانى این مسجد بهلول است و انرا شبانه بر سر در مسجد نصب کرد. روز بعد که کارگران سنگ را دیدند به هارون‏الرشید ماجرا را گفتند، او بهلول را حاضر کرد و پرسید: چرا مسجدى را که من مى ‏سازم به نام خودت کرده‏اى؟

بهلول گفت: اگر تو مسجد را براى خدا مى ‏سازى بگذار نام من بر ان باشد خدا که مى ‏داند بانى مسجد کیست، او که در پاداش دادن اشتباه نمى ‏کند. اگر براى خداست چه نام من باشد چه نام تو این که مهم نیست.

  1. پناه به خدا

هارون به بهلول گفت: از من چيزى بخواه، بهلول گفت: نمى‏خواهم زيرا كمك تو چند نقص دارد!

نمى‏دانى چه مى‏خواهم، چقدر مى‏خواهم، كى مى‏خواهم و با كوچكترين عصيانى كه از من ببينى كمك خود را قطع خواهى نمود. من از خدا مى‏خواهم كه مى‏داند چه مى‏خواهم، كى مى‏خواهم، چقدر مى‏خواهم و در برابر عصيان و نافرمانى‏ام كمك خود را قطع نخواهد كرد.

(و رزقک مبسوط لمن عصاک )

  1. مرد آخر بين‏

روزى وزير هارون الرشيد از كنار قبرستان رد مى‏شد، ديد جناب بهلول، استخوان‏ها را در قبرستان جابجا كرده و دنبال چيزى مى‏گردد، گفت: بهلول اينجا چه مى‏كنى؟

بهلول گفت: امروز آمده‏ام اينها را از هم جدا كنم و فرق بگذارم بين وزير، سرهنگ، سرتيپ، تاجر و ...

مى‏خواهم ببينم كدامشان وزير است؟ هرچه نگاه مى‏كنم مى‏بينم تمامشان مثل هم هستند. اينها بى‏خود در دنيا بر سر هم مى‏زدند.

روزی که از این دار فنا درگذریم * با هفت هزار سالگان سر به سریم

  1. اسراف یا ظلم

هارون الرشيد براى گردش و سركشى به طرف بعضى از ساختمانهاى جديد خود رفت. در كنار يكى از قصرها با بهلول مصادف شد. از او درخواست كرد خطى بر ديوار قصر بنويسد.

بهلول تكه‏اى ذغال برداشته و نوشت:

«رفعت الطين و وضعت الدين»

گل را بالا برده‏اى و دين را پايين آورده‏اى،

اگر اين كاخ را از پول و ثروت حلال خود ساخته‏اى اسراف و زياده‏روى نموده‏اى‏ «والله لايحب المسرفين» خداوند اسراف‏كاران را دوست ندارد

و اگر از مال مردم باشد به آنها ستم كرده‏اى‏ «والله لايحب الظالمين» خداوند ظالمين را دوست ندارد.