پاسخ شبهه : اختصاص حدیث منزلت به زمان حیات پیامبر
اختصاص حدیث منزلت به زمان حیات پیامبر
سؤال:
از آن جایی که هارون پیش از وفات موسی، از دنیا رفته است، پس هارون وصی موسی نبوده است و خلافت برای هارون پس از موسی متحقق نگشته. از این رو حدیث منزلت تنها میتواند خلافت علی در زمان حیات پیامبر را اثبات نماید، پس این حدیث اختصاصاً مربوط به غزوه تبوک است. و خلافت علی را تنها در غزوه تبوک را ثابت مینماید.
بیان مسئله:
حدیث منزلت از دو جهت بسیار ارزشمند و سودآفرین است. یکی از حیثِ قطعیت در صدور، و دیگری از حیثِ وضوح در دلالت. از این رو میتوان این حدیث را در ردیف احادیث عالیهی امامت و ولایت قرار داد. ویژگیهای ممتاز این حدیث سبب شده است تا اندیشمندانِ مخالف را در مواجههی با آن، به سخن درآورَد. قُرطبی از مفسرانِ کمنظیر اهل تسنن، در «الجامع لأحکام القرآن» در ردّ دلالتِ این حدیث بر خلافت حضرت امیر پس از وفات پیامبر اینگونه مینویسد:
«أن هارون مات قبل موسى عليهما السلام - على ما يأتي من بيان وفاتيهما في سورة المائدة. وما كان خليفة بعده وإنما كان الخليفة يوشع بن نون. فلو أراد بقوله: (أنت مني بمنزلة هارون من موسى) الخلافة لقال: أنت مني بمنزلة يوشع من موسى. فلما لم يقل هذا دل على أنه لم يرد هذا، وإنما أراد أني استخلفتك على أهلي في حياتي وغيبوبتي عن أهلي، كما كان هارون خليفة موسى على قومه لما خرج إلى مناجاة ربه. وقد قيل: إن هذا الحديث خرج على سبب، وهو أن النبي صلى الله عليه وسلم لما خرج إلى غزوة تبوك استخلف عليا عليه السلام في المدينة على أهله وقومه، فأرجف به أهل النفاق وقالوا: إنما خلفه بغضا وقلى له، فخرج علي فلحق بالنبي صلى الله عليه وسلم وقال له: إن المنافقين قالوا كذا وكذا ! فقال: (كذبوا بل خلفتك كما خلف موسى هارون). وقال: (أما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى). وإذا ثبت أنه أراد الاستخلاف على زعمهم فقد شارك عليا في هذه الفضيلة غيره، لان النبي صلى الله عليه وسلم استخلف في كل غزاة غزاها رجلا من أصحابه، منهم: ابن أم مكتوم، ومحمد بن مسلمة وغيرهما من أصحابه، على أن مدار هذا الخبر على سعد بن أبي وقاص وهو خبر واحد. وروي في مقابلته لأبي بكر وعمر ما هو أولى منه... أنه قال: (أبو بكر وعمر بمنزلة هارون من موسى). وهذا الخبر ورد ابتداء، وخبر علي ورد على سبب، فوجب أن يكون أبو بكر أولى منه بالإمامة، والله أعلم.»
همانطور که ملاحظه میشود قرطبی، چندین اشکال به سند و جهت صدور و دلالت حدیث منزلت وارد مینماید، و در نهایت با حدیثی مشابه در خصوص خلفای اول و دوم، به محاجه میپردازد. اشکالات وی به طور دستهبندی شده بدین صورت قابل ارائه است:
- 1. سبب صدور حدیثِ منزلت، به جریانِ غزوه تبوک اختصاص دارد.
- 2. حدیثِ منزلت، خبری واحد است که تنها از سعد بن ابی وقاص نقل شده است.
- 3. هارون پیش از موسی وفات کرده است، و این امر نشان میدهد که خلافت پس از وفات پیامبر برای علی ثابت نخواهد بود.
- 4. اگر پیامبر از بیان این حدیث، خلافتِ پس از خود را قصد کرده بود، باید میفرمود: انت منی بمنزله یوشع بن نون. زیرا یوشع بن نون، پس از موسی، خلیفهی آن حضرت بوده است، نه هارون.
- 5. اگر قرار باشد عبارتِ انت منی بمنزله هارون، بر خلافتِ پس از پیامبر دلالت کند، آنگاه این عبارت را پیامبر دربارهی ابوبکر و عمر نیز بکار برده است. علاوه اینکه صدور این حدیث در شأن ابوبکر و عمر، ذیلِ مورد خاصی نبوده، و ابتدائاً از جانب پیامبر بیان شده است، در حالی که حدیث منزلت دربارهی علی، به سببِ یک مورد خاص که همان غزوه تبوک است، گزارش شده. در نتیجه ابوبکر و عمر، اولی به خلافتند!
متن پیشارو میکوشد تا به هر چهار اشکال فوق، به طور خلاصه پاسخ گوید.
پاسخ کوتاه:
پاسخ تفصیلی:
پاسخ به اشکال اول: سبب صدور حدیثِ منزلت، به جریانِ غزوه تبوک اختصاص دارد.
از شخصیتی چون قرطبی انتظار نمیرفت که چنین سخنِ غیرقابل دفاعی را به قلم درآورَد. تعدد موارد صدور حدیثِ منزلت (از سالهای اقامت حضرت پیامبر درمکه تا حجه الوداع) امری نیست که بر اهل فن پوشیده باشد. اینک نمونههایی از صدور این حدیث را به طور خلاصه ارائه مینماییم:
- 1. به هنگام عقد اخوت در مکه [1]
- 2. به هنگام عقد اخوت در مدینه [2]
- 3. صدور حدیث در جریان سد الابواب [3]
- 4. به هنگام ولادت امام مجتبی [4]
- 5. به هنگام ولادت سیدالشهداء [5]
- 6. صدور حدیث منزلت در منزل ام سلمه [6]
- 7. به هنگام بیان فضائل فرزندانِ ابیطالب [7]
- 8. صدور حدیث منزلت در جریان ایمان آوردن سبخت پادشاه فارس [8]
- 9. صدور حدیث منزلت در جریان قتل و غارت بنیمصطلق [9]
- 10. صدور حدیث منزلت در حضور جمعی از اصحاب [10]
- 11. صدور حدیث منزلت در جریان جنگ خیبر[11]
- 12. صدور حدیث منزلت در غزوه تبوک [12]
- 13. صدور حدیث منزلت در غدیرخم [13]
در نتیجه پر واضح است که ادعای وی از پایبست ویران است. جریان غزوه تبوک، تنها یک مورد از موارد متعدد صدور حدیث منزلت است. هر چند که اگر صدور این حدیث شریف تنها به جریان تبوک هم خلاصه میشد، خدشهای در دلالت آن وارد نمینمود.
پاسخ به اشکال دوم: حدیثِ منزلت، خبری واحد است که تنها از سعد بن ابی وقاص نقل شده است.
این ادعای غیرِمحققانه، از اندیشمندی چون قرطبی، شائبهی تعصبورزیِ وی را در این خصوص تقویت میکند. آیا واقعاً قرطبی نمیدانسته است که این حدیثِ متواتر، از طرق متعددی نقل شده است؟ یا اینکه میدانسته، و در دامِ عصبیت گرفتار آمده است؟
همانطور که اشاره شد، حدیث منزلت در موارد متعددی صادر شده است، حتی اگر بنا به فرضِ نادرستِ قرطبی، سایر مواردِ صدورِ حدیث منزلت را کنار بگذاریم، و احادیثی را که به طور صریح سبب صدور این حدیث را به موضوعی غیر از غزوه تبوک مربوط کردهاند، در نظر نگیریم، باز هم این روایت قطعاً متواتر است و حداقل از بیش از پانزده تن از اصحاب پیامبر گزارش شده است:
- 1. سعد بن ابی وقاص[14] (به طرق فراوان و متعدد)
- 2. سعد بن المالک[15] (به سه طریق)
- 3. جابر بن عبدالله الانصاری[16] (به دو طریق)
- 4. عبدالله بن عباس[17]
- 5. ابوسعید الخدری[18]
- 6. زید بن الارقم[19]
- 7. ام سلمه [20]
- 8. اسماء بنت عمیس[21]
- 9. حضرت امیرالمؤمنین [22]
- 10. عبدالله بن عمر[23]
- 11. جابر بن سمره[24]
- 12. ابو ایوب[25]
- 13. البراء بن عازب[26]
- 14. سعید بن زید بن عمرو بن نوفل[27]
- 15. عمرو بن العاص[28]
توجه شود که رقم طرق این حدیث بیش از این 15 صحابی است، و چنانچه سایر موارد صدور حدیث منزلت را بدان بیافزاییم، این رقم قطعاً افزایش خواهد یافت. فی المثل «زید بن ابی اوفی» این حدیث را از پیامبر در جریان عقد اخوت در مدینه نقل کرده است[29] که نام وی در شمار راویانِ این حدیث ذیلِ غزوهی تبوک وجود ندارد. بنابراین تعداد طرق این حدیث از پیامبر بیش از این رقم خواهد بود، تا حدی که وقتی «ابن عبدالبرّ» عدّهاى از اصحابى كه اين حديث را روايت كردهاند، نام میبرد، در پايان مىگويد: «البتّه گروه ديگرى نيز اين حديث را روايت كردهاند كه ذكر اسامى آنها به درازا مىكشد!»[30]
حافظ ابن عساكر نيز در موارد بسيارى از تاريخ مدينة دمشق، به هنگام شرح حال اميرالمومنين على (علیه السلام)، طرق و سندهاى اين حديث را از بیش از بيست صحابى ذكر مىكند.[31] که در این صورت باید هشت صحابی به نامهای «ابوهریره»، «معاویه»، «عمر بن الخطاب»، «مالک بن انس»، «بنیط بن شریط»، «فاطمه بنت حمزه»، «حبش بن جناده السلولی»، و «ابوالطفیل عامر بن واثله» را به فهرست شانزده نفر قبلی افزود[32]. بنابراین بنا به تصریح حضرت آیت الله میلانی «این حدیث از متواترات لفظی است و جزء معدود احادیثی است که بر تواتر آن اتفاق نظر است. بيش از سى نفر از صحابه اين حديث را روايت كردهاند. شايد مجموع راويان مرد و زن از صحابه، تا چهل نفر نيز برسند[33].»حال چگونه است که قرطبی، با وجود حداقل سی صحابیِ دیگر غیر از سعد بن ابی وقاص، ادعا کرده است که نقل این حدیث منحصر به سعد بن ابی وقاص است؟
نکتهی شگفتآور دیگر آن است که قرطبی در حالی ادعای «واحد» بودن برای این روایت دارد که حتی اگر از تمامی نقلها و موارد صدور این حدیث صرف نظر شود، و تنها به گزارشهای رسیده از سعد بن ابی وقاص اکتفا گردد، باز هم تواتر این روایت ثابت خواهد بود. حدیثِ شریف منزلت به دوازده طریق از سعد بن ابی وقاص نقل شده است:
- 1. عامر بن سعد از سعد بن ابی وقاص[34]
- 2. ابراهیم بن سعد از سعد بن ابی وقاص[35]
- 3. مصعب بن سعد از سعد بن ابی وقاص[36]
- 4. عایشه بنت سعد از سعد بن ابی وقاص[37]
- 5. سعید بن المسیب از سعد بن ابی وقاص[38] [39]
- 6. عبدالرحمن بن سابط از سعد بن ابی وقاص[40]
- 7. عبدالله بن الارقم از سعد بن ابی وقاص [41]
- 8. عبدالله بن رقیم الکنانی از سعد بن ابی وقاص[42]
- 9. حارث بن المالک از سعد بن ابی وقاص[43]
- 10. سعد بن مالک از مالک از سعد بن ابی وقاص[44]
- 11. عبدالله بن ابی نجیح از ابی نجیح از سعد بن ابی وقاص [45]
- 12. حمزه بن عبدالله از عبدالله از سعد بن ابی وقاص[46]
همانطور که ملاحظه میشود، در تواتر این حدیث شریف کمترین تردیدی وجود ندارد، جهتِ پایان بخشیدن به این قسمت، اعترافهای اندیشمندانِ مکتب سقیفه را مبنی بر تواتر این حدیث شریف از نظر میگذرانیم.
- · حاکم نیشابوری: گنجی شافعی در کفایه الطالب مینویسد: «صحت این حدیث مورد اتفاق است، پیشوایان علم حدیث مانند ابی عبداللّه بخاری، مسلم بن حجاج، ابو داود و ابوعیسی ترمذی، ابی عبدالرحمن نسائی و ابن ماجه در صحاح و سنن خود آن را نقل کرده اند و بر صحت آن اتفاق نظر دارند، و حاکم نیشابوری آن را متواتر دانسته است[47]»
- · جلال الدین سیوطی: وی در کتابی که با هدفِ درج احادیث متواتر نگاشته است، این حدیث را متواتر دانسته است.[48] محمد صدر عالم نیز پس از نقل حدیث منزلت گفته است: «این حدیث از نظر سیوطی متواتر است.»[49]
- · ولی الله دهلوی: وی پس از نقل این حدیث میگوید: «شواهد این حدیث بسیار است و در حد تواتر است.»[50]
- · مولوی محمد مبین: او نیز در باب فضائل حضرت امیر چنین نوشته است: «احادیث مذکور در این باب متواترند مانند حدیث انت منی بمنزلة هارون من موسی و حدیث انا من علی و علی منی و اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و حدیث لاعطین الرایة رجلا یحب اللّه و رسوله و یحبه اللّه و رسوله و غیره»[51]
پاسخ به اشکال سوم: هارون پیش از موسی وفات کرده است، و این امر نشان میدهد که خلافت پس از وفات پیامبر برای علی ثابت نخواهد بود.
پرداخت به این اشکال، که اساسیترین اشکالِ قرطبی به شمار میرود، و متن سؤال نیز مربوط به آن است، از اهمیت وافری برخوردار است. در پاسخ مواردی تذکر داده میشود:
اولاً وفات هارون پیش از وفات موسی، و وصایت یوشع بن نون ثابت نشده است. شیخ طوسی در این باره مینویسد: «... أن خلافة يوشع ليست معلومة وإنما يذكرها قوم من اليهود.[52]» هم چنین طبق روایتی از مرحوم صدوق، خلافت هارون پس از موسی نیز قابل اثبات است: «فقال: هو خير أهلي وأقرب الخلق مني، لحمه من لحمي، ودمه من دمي، وروحه من روحي، وهو الوزير مني في حياتي والخليفة بعد وفاتي ، كما كان هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي، فاسمع له وأطع فإنه على الحق، ثم سماه عبد الله.[53]» پس فرضِ عدم تحقق خلافت هارون پس از موسی، از اساس قابل تأمل است.
ثانیاً به فرض آنکه هارون پیش از موسی از دنیا رفته باشد، به سه دلیلِ کلی، خلافت حضرت امیر پس از پیامبر طبق همین حدیث شریف منزلت، قابل اثبات است:
- 1. تحقق شأن خلافت در حضرت امیر: آنچه که بیشک از حدیث منزلت فهمیده میشود، شأنیت حضرت امیر برای خلافتِ پیامبر است. با توجه به شأنیت هارون برای خلافت موسی، تردیدی در این منزلت برای حضرت امیر نسبت به پیامبر باقی نمیماند. در واقع حدیث منزلت از تحققِ خلافت حضرت امیر در نبود پیامبر، به طور مطلق و بدون هیچ قیدی سخن میگوید. یعنی هر گاه پیامبر نباشد، و علی باشد، علی جانشین اوست. به عبارت رساتر، شأن و شایستگی خلافت در حضرت هارون و حضرت امیر متحقق است، و این شأن با دو شرط بالفعل خواهد شد:
- · با نبود موسی یا پیامبر
- · با وجود هارون یا علی
هارون بنا بر فرض شبهه، پس از موسی نبود که بخواهد خلافت داشته باشد. اگر هارون پس از موسی بود، قطعاً او خلافت موسی را به عهده داشت. چرا؟ چون شأن خلافت در او متحقق شده بود. به همین تقدیر، حضرت امیر همواره شأن خلافت پیامبر را خواهد داشت، و مادامی که او باشد و پیامبر نباشد، وی خلیفهی پیامبر است. در جریان تبوک حضرت امیر هست و پیامبر نیست، و بدین ترتیب آن حضرت جانشین پیامبرند. با همین تقریر پس از وفات پیامبر نیز حضرت امیر جانشین او خواهد بود. حضرت پیامبر در ادامهی حدیثِ منزلت که ذیلاً آمده است، دقیقاً به همین معنا اشاره میفرمایند. این حدیث را که بزرگانِ مکتب خلفا، از جمله «حاکم» در «المستدرک» نقل کرده و سند آن را «صحیح»[54] دانسته، از نظر میگذرانیم:
«اما ترضى أن تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه ليس بعدي نبي انه لا ينبغي ان اذهب الا
وأنت خليفتي»[55]
- 2. فهم صحابه و سلف حجیت دارد: احتجاجات حضرت امیرالمومنین به حدیث منزلت، نشاندهندهی آن است که ایشان از این حدیث خلافت بعد از پیامبر را فهمیده بودند. مخاطبان آن حضرت نیز همگی همین را از این حدیث میفهمیدند که در پاسخ حضرت وامیماندند. و از آنجایی که فهم سلف و برداشت صحابه از حدیث برای اهل تسنن حجت است، پس بنابر احتجاجات حضرت به حدیث منزلت، در موضوع خلافت، روشن میشود که این حدیث از خلافت حضرت، پس از پیامبر سخن میگوید.
- 3. شراکت در امر مقامی بالاتر از خلافت است که آن را دربردارد: اساساً بحثِ حدیثِ منزلت به مراتب فراتر از موضوع خلافت است. آن چه از اطلاق و تخصیص موجود در حدیث منزلت فهمیده میشود، آن است که تمامی منزلتهای هارون نسبت به موسی از جمله «شراکت در امر» برای حضرت امیر نسبت به پیامبر وجود دارد. پس حضرت امیر شریک در امرِ نبوت پیامبر است. بدیهی است که با وجود شریکِ در امر، هیچ فردِ دیگری حق به دست گرفتن امور را ندارد. به عبارت دیگر مادامی که حضرت امیر که شریکِ امر پیامبر است، در میان امت او باقی است، منصبِ خلافت آن حضرت به احدی دیگر نخواهد رسید و لزوماً وی خلیفهی آن حضرت خواهد بود.
پاسخ به اشکال چهارم: اگر پیامبر از بیان این حدیث، خلافتِ پس از خود را قصد کرده بود، باید میفرمود: انت منی بمنزله یوشع بن نون. زیرا یوشع بن نون، پس از موسی، خلیفهی آن حضرت بوده است، نه هارون.
پس از آن که در قسمت قبلی بیان کردیم که حدیث منزلت اساساً خلافت حضرت امیر را چه در زمان حیات پیامبر و چه پس از آن ثابت مینماید، در پاسخ به این اشکال میگوییم:
شکی وجود ندارد که مقام هارون، به مراتب از یوشع بالاتر است. هم چنین منزلتهایی برای هارون نسبت به موسی وجود دارد که هرگز آن منزلتها در یوشع متحقق نیست، و حضرت رسول تمامی این منزلتها را برای حضرت امیر قصد کرده است. اشتباهِ امثالِ قرطبی نیز دقیقاً در همینجاست که گمان کردهاند، حدیث منزلت تنها بر موضوع خلافت دلالت دارد. اگر تنها موضوع خلافت مورد نظر حضرت رسول بود، میتوانست منزلتِ «سام»، نسبت به «نوح»، یا منزلتِ «آصف» نسبت به «سلیمان» یا صدها مورد دیگر بیان شود. بنا بر مدلولِ حدیثِ قطعی الصدورِ منزلت، همهی منزلتهای هارون نسبت به موسی، در علی بن ابیطالب نسبت به پیامبر گرامی اسلام، متحقق است: «حدیث منزلت از دو عبارت تشکیل شده است. یکی «انت منی بمنزله هارون من موسی» و دیگری: «الا انه لا نبی بعدی». عبارت اول به صورت مطلق آمده است و عبارت دوم «نبوت» را از آن استثناء کرده است[56]. شکی نیست که استثنای بعد از اطلاق، عمومیت را حاصل میکند. به عبارت دیگر اگر عبارت «إلّا انه لا نبی بعدی» نبود، ممکن بود تصور شود، که تنها یکی از خصلت های هارون نسبت به موسی را حضرت امیر نسبت به پیامبر دارد. اما استثنای موجود در حدیث ثابت میکند که تمام خصلت های هارون نسبت به موسی، در حضرت امیر نسبت به پیامبر متحقق است، مگر نبوت. [57]» در نتیجه منزلتهای «اخوت[58]»، «وزارت[59]»، «شراکت در امر[60]»، «شدت ازر[61]»، «اصلاحِ در قوم[62]»، و «خلافت»[63] از جمله منزلتهای مذکور هارون نسبت به موسی است که آیات قرآن صراحتاً بدان اشاره فرموده است، و تمامی این منزلتها در حضرت امیر نسبت به پیامبر متحقق است.
علاوه بر مواردِ مذکور که همگی حکمتِ عبارتِ «هارون من موسی» را بیان میدارد، و مشخص مینماید که چرا به جای هارون، از لفظِ یوشع استفاده نشده است، توجه به نکتهی ذیل بسیار با اهمیت است:
حدیث منزلت یک نکته ظریف دارد: هارون در نبود موسی خلیفه شد، و مردم فریب سامری را خورده و گوساله پرست شدند. کسی به یاری هارون آنگونه که باید نشتافت و هارون در میان قوم ضعیف ماند. و هارون به ناچار مصلحت را در صبر کردن دید. حال حدیث منزلت همهی این وقایع را برای علی بیان میکند. علی در نبود پیامبر خلیفه است، اما سامریِ امت اسلام مردم را فریب داده و ایشان را از راه حق گمراه کرده و به نوعی گوساله پرستشان میکند. علی را کسی آن چنان که باید، حمایت نمیکند و علی در حال استضعاف مأمور به صبر میشود. پس مشابهت علی با هارون، معطوف به این امور است، و اصلاً پس از وفات و قبل از وفات در آن مطرح نیست. در واقع همان چه قبلاً گفتیم: علی در نبود پیامبر خلیفه است، همانگونه که هارون در نبود موسی خلیفه بود. و امت با علی همان کار می کنند که با هارون کردند.
نکتهی پایانی در خصوص این حدیث آن که مطابقِ با حدیثِ منزلت، افضلیّتِ حضرت امیر بر حضرت هارون به سبب افضلیتِ حضرت پیامبر بر حضرت موسی[64] به طور قطعی ثابت میشود. همچنین حضرتِ امیر علاوه بر آن که تمامیِ نسبتهای هارون به موسی را نسبت به پیامبر اسلام دارد، نسبتها و منزلتهای دیگری نیز نسبت به پیامبر دارد که هارون نسبت به موسی ندارد. یکی از آنها، این است که حضرت امیر نفسِ نبی مکرم اسلام است[65].
پاسخ به اشکال پنجم: حدیث منزلت دربارهی ابوبکر و عمر نیز آمده است!
خوشحال کننده نیست وقتی که مشاهده میشود بزرگانی همچون قرطبی، اینگونه در دامِ عصبیتهای فرقهای افتادهاند. در منابعِ اهل تسنن بیش از آنکه به صدورِ حدیثِ «ابوبکر و عمر منی بمنزله هارون من موسی» اشاره شده باشد، به جعلی بودن آن تصریح شده است. و العجب به قرطبی که در برابر حدیثی متواتر، حدیثی را که به جعلی بودن شهرت دارد عَلَم کرده است! هم چنین علاوه بر این حدیث که قرطبی بدان اشاره کرده، حدیثی دیگر نیز با عبارتِ «یا علی! انت منی بمنزله قارون من موسی» توسط جاعلانِ حدیث جعل شده است که اینک به ردّ هر دو حدیث مذکور میپردازیم:
- · بررسیِ حدیثِ «یا علی! انت منی بمنزله قارون من موسی»
کیفیتِ این حدیث نزد اهل فن روشنتر از آن است که به نیازی به بررسی وجود داشته باشد. علاوه بر ضعفِ سندِ این حدیث، و نامقبول بودنِ متن آن برای تمامی فرق مسلمین، شکی نیست که این حدیث در تعارضِ غیرقابل جمع با حدیثِ متواترِ منزلت از درجهی اعتبار ساقط خواهد شد.
- · بررسیِ حدیثِ «ابوبکر و عمر منی بمنزله هارون من موسی»
به چهار دلیل ذیل این حدیث از درجهی اعتبار ساقط است:
یک: ضعف در سند: دستِ کم سه تن از رجالِ سلسله سندِ این حدیث، به شدت ضعیفاند: «بشر بن دحیه»، «علی بن حسن شاعر»، و «قزعه بن سوید».[66]
دو: تعارض با حدیثِ صحیح السند: پس از آن که معلوم شد سند این حدیث ضعیف است، در برابر حدیثِ صحیح السندِ «عمرو بن میمون از ابن عباس» که حدیثِ منزلت را از اختصاصات دهگانهی حضرت امیر بر میشمرد، از درجهی اعتبار ساقط میشود. حدیثِ صحیحِ مذکور را «احمد» در «المسند» و «حاکم» در «المستدرک» ذکر کردهاند[67]. در متن این حدیث ابن عباس تصریح کرده است: «أف وتف وقعوا في رجل له بضع عشرة فضائل ليست لاحد غيره» یعنی: «اُف و تف بر آنان. از مردی بدگویی میکنند که ده خصلت برای اوست که آن ده خصلت برای هیچ کس دیگری وجود ندارد.» سپس ابن عباس در خصلت هفتم به حدیثِ منزلت اشاره کرده است[68]. در نتیجه حدیثِ مورد ادعای قرطبی، علاوه بر ضعف در سند، در مقامِ تعارضِ غیر قابل جمع با یک حدیثِ صحیح است، و بدین ترتیب از درجهی اعتبار ساقط خواهد بود.
سه: تعارض با مسلماتِ تاریخی: عمر بن الخطاب، کسی بوده است که پیش از اسلام آوردنش به شکنجه کردنِ مسلمین و اراده بر قتل حضرت رسول مشهور بوده است. ذهبی در ضمن نقل حدیثی از زبان مسلمانانِ صدر اسلام چنین مینویسد:
«کان عمر من أشد الناس علینا فی إسلامنا»[69]
یعنی: عمر از شدیدترین مردم و سختگیرترین ایشان در آزاز و شکنجهی ما بخاطر اسلام آوردن بود.
همچنین محمد بن سعد در الطبقات الکبری و ذهبی در تاریخ الاسلام و ابن عساکر در تاریخ دمشق، در ضمن نقل روایتی به ارادهی قوی عمر بر قتل رسول خدا و ضرب و تم خواهر و شوهر خواهرش بخاطر مسلمان شدنشان، تصریح کرده اند:
«عن أنس بن مالک قال : خرج عمر رضی الله عنه متقلدا السیف فلقیه رجل من بنی زهرة فقال له : أین تعمد یا عمر ؟ قال : أرید أن أقتل محمدا! قال : وکیف تأمن فی بنی هاشم وبنی زهرة وقد قتلت محمدا؟ فقال : ما أراک إلا قد صبأت . قال : أفلا أدلک على العجب إن ختنک وأختک قد صبآ وترکا دینک. فمشى عمر فأتاهما وعندهما خباب فلما سمع بحس عمر توارى فی البیت فدخل فقال: ما هذه الهینمة ؟ وکانوا یقرءون طه قالا: ما عدا حدیثا تحدثناه بیننا قال : فلعلکما قد صبأتما؟ فقال له ختنه: یا عمر إن کان الحق فی غیر دینک؟ فوثب علیه فوطئه وطئا شدیدا فجاءت أخته لتدفعه عن زوجها فنفحها نفحة بیده فدمی وجهها ....» [70]
ترجمه: «از انس بن مالک روایت شده است که عمر در حالی که شمشیر به همراه داشت از خانه بیرون شد ؛ پس شخصى از بنى زهره او را دید و گفت: اى عمر ، قصد کجا داری؟ پاسخ داد: مىخواهم محمد را بکشم! گفت: اگر محمد را بکشى، چگونه از بنى هاشم وبنى زهره در امان خواهى بود؟ عمر پاسخ داد: به گمانم که تو نیز دست از دین خود برداشتهاى (و مسلمان شده اى) آن شخص گفت: آیا مى خواهى تو را بر چیزى شگفت، راهنمایى کنم؟ داماد تو و خواهرت نیز از دین خویش بیرون شدهاند! پس عمر به راه افتاده و به نزد ایشان رفت؛ خباب نیز در آنجا بود و وقتى که آمدن عمر را احساس کرد در خانه پنهان شد؛ عمر گفت: این سر و صداها چیست؟ - ایشان سوره طاها را تلاوت مى کردند– پاسخ دادند: چیزى جز سخنانى که به هم مىگفتیم نبود؛ عمر گفت: و شاید شما از دین بیرون شدید؟ داماد عمر به او پاسخ داد: اى عمر! اگر حق در غیر دین تو باشد چه خواهى کرد؟ عمر بر او جهیده و او را لگد کوب نمود، پس خواهرش هم آمد تا از شوهرش دفاع کند اما عمر چنان با دست بر صورت او کوبید که صورت او خونین شد ...»
حال چگونه چنین کسی میتواند به منزلهی هارون من موسی برای پیامبر باشد؟
چهار: اعتراف اندیشمندان اهل تسنن به جعلی بودنِ این حدیث: پس از آنکه سند و متن این حدیث بررسی شد، شایسته است تا به طور گذرا به تصریح اندیشمندان مکتب خلفا به جعلی بودن این حدیث اشاره شود. آیت الله میلانی در کتابِ احادیثِ واژگونه چنین مینویسد:
« همان گونه كه گفته شد، اين حديث جعلى و ساختگى است؛ به طورى كه جمعى از بزرگان، رجالشناسان و علماى اهل سنّت همچون: ابن عَدى، ابن جوزى، ذهبى و ابن حجر عسقلانى ناچار شدهاند به اين حقيقت تصريح كنند[71]»
اصلِ متنِ تصریح به جعل این حدیث را میتوانید در کتابِ فوق ملاحظه فرمایید.
کارشناس پاسخگو: محمد علی موحدی
[1]. فضائل الصحابة لأحمد بن حنبل، ج2، ص638و666
[2]. ر.ک: نفحات الازهار، ج17، ص175-176
[3]. تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج42، ص139 ـ المناقب للخوارزمي، ص109
[4]. الامالی شیخ الصدوق، ص 174، مجلس 32، ح7. ، ر.ک: نفحات الازهار، ج17، ص175-176
[5]. همان
[6]. تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج42، ص42 ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج11، ص607
[7]. ر.ک: نفحات الازهار، ج17، ص175-176
[8]. التوحید، الشیخ الصدوق (ره)، ص 311، باب 44، ح 2.
[9]. الامالی، الشیخ الصدوق، ص 174، مجلس 32، ح 7.
[10]. تاريخ مدينه دمشق جزء42 ص 167؛ رياض النضره ج1 ص 244 باب ذكر انه اول من صلي؛ سمط النجوم العوالي ، ج 2 في ذكر خلافه اربعه،ص10، و هم چنین: تاريخ بغداد للخطيب البغدادي، ج7، ص463
[11]. الامالی، شیخ الصدوق، ص96، مجلس 21، ح 1. هم چنین: المناقب للخوارزمي، ص129
[12]. صحیح البخاری، 4/208 و 5/129، صحیح مسلم 7/120-121، السنن لترمذی 5/301 و 304، السنن لابن ماجه 1/45ر.ک: نفحات الازهار، ج17، ص175-176
[13]. ر.ک: خطبه غدیر، ر.ک: نفحات الازهار، ج17، ص175-176
[14] . صحیح البخاری، 4/208 و 5/129، صحیح مسلم 7/120-121، السنن لترمذی 5/301 و 304، السنن لابن ماجه 1/45، المستدرک للحاکم 3/108، مسند احمد بن حنبل 1 /170 و 173 و 174 و 177 و 182 و 184 و 185 ، السنن الکبری للنسائی 5/124، و 144، خصائص امیرالمؤمنین 116، فضائل الصحابه نسائی 13 و14، السنه لابن ابی عاصم، 596، و کثیری از کتب معتبر اهل تسنن که مجال احصای آنها نیست!
[15]. مسند احمد بن حنبل 1/174، مسند ابی یعلی الموصلی 2/57 و 74، خصائص للنسائی 84،
[16]. مسند احمد بن حنبل 3/338، السنن النبی لترمذی 5/304، السنه لابن ابی عاصم/588 و سایر منابع اهل تسنن
[17]. مسند احمد بن حنبل 1/330، مستدرک للحاکم 3/132 و بسیاری از منابع دیگر
[18]. مسند احمد بن حنبل 3/32، و منابعی دیگر
[19]المصنف لابن ابی شیبه 7/496، فتح الباری لابن حجر 7/60، و منابعی دیگر
[20]. مسند ابی یعلی الموصلی 12/310، السنه ابن ابی عاصم 587
[21]. مسند احمد بن حنبل 6/369 و بسیاری از منابع دیگر
[22]. المستدرک للحاکم 2/337 و منابعی دیگر
[23]مجمع الزوائد للهیثمی 9/110،
[24]. همان و منابعی دیگر
[25]. همان 9/111
[26] همان 9/111
[27]. السنه لابن ابی عاصم 588
[28]. المناقب - الموفق الخوارزمي - ص 200
[29]. السنه لابن ابی عاصم 595، و ماروی فی الحوض و الکوثر لابن مخلد القرطبی 124،
[30]. الاستيعاب: 3/ 1097
[31]. تاريخ مدينة دمشق: 1/ 306- 393، شرح حال امام على (عليه السلام)
[32]. ر.ک: تاریخ مدینه دمشق، 1/ 306- 393
[33]. ر.ک: حدیث منزلت/ آیت الله میلانی
[34]. صحیح مسلم، 7/120 و السنن للترمذی 5/301
[35]. صحیح بخاری، 4/208، صحیح مسلم، 7/121، سنن ترمذی، 5/304
[36]. صحیح بخاری، 5/129 باب غزوه تبوک، صحیح مسلم، 7/120، سنن ابن ماجه، 1/42
[37]. مسند احمد، 1/170، و کثیری از منابع دیگر
[38]. فضائل الصحابه للنسائی، ص13، مسند احمد 1/137
[39]. در برخی روایات دیده میشود، سعید بن المسیب با یک واسطه مثلاً عامر بن سعد از سعد بن ابی وقاص نقل روایت میکند. برخی روایات نیز نشانگر آن است که او مستقیماً و متصلاً از سعد گزارش میکند. راز این اختلاف در آن است که او ابتدا از فرزندان سعد این روایات را شنیده و نقل کرده و سپس با خودِ سعد ملاقات کرده و از او دربارهی این حدیث پرسیده است. روایت ذیل گویای این امر است:
( أخبرنا ) زكريا بن يحيى ، قال : حدثنا ابن الشوارب ، قال : حدثنا حماد بن زيد ، عن علي بن زيد ، عن سعيد بن المسيب ، عن عامر بن سعد ، عن سعد : أن النبي صلى الله عليه وسلم قال لعلي : أنت مني بمنزلة هارون من موسى غير أنه لا نبي بعدي . قال سعيد : فأحببت أن أشافه بذلك سعدا فأتيته فقلت : ما حديث حدثني به عنك عامر ؟ فأدخل إصبعيه في أذنيه وقال : سمعت من رسول الله صلى الله عليه وسلم ، وإلا فاستكتا (خصائص امیرالمؤمنین للنسائی، ومسند ابویعلی الموصلی ص87)
[40]. سنن بن ماجه، 1/45، و السنن الکبری للنسائی 5/108
[41]. السنه لابن ابی عاصم ص596
[42]. السنن الکبری 5/124،
[43]. السنن الکبری للنسائی 5/124،
[44]. مسند احمد بن حنبل 1/177
[45]. خصائص ص116، السنن الکبری للنسائی 5/144
[46]. مسند احمد 1/184، خصائص للنسائی ص 82
[47]. کفایةالطالب فی مناقب علی ابن ابی طالب، ص283
[48]. الازهارالمتناثرة فی الاحادیث المتواترة،حرف الف
[49]. معارج العلی فی مناقب المرتضی، مخطوط.
[50]. قرةالعینین، ص138
[51]. وسیلةالنجاة فی مناقب السادات، ص71، باب دوم.
[52]الاقتصاد - الشيخ الطوسي - ص 226
[53] التوحيد - الشيخ الصدوق - ص 308 ، الثاقب في المناقب ، ابن حمزة الطوسي ، ص 67
[54]. حاکم ذیل این حدیث چنین مینویسد: هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه بهذه السياقة. المستدرک للحاکم 3/132
[55]. مسند احمد بن حنبل 1/330، مستدرک للحاکم 3/132 و بسیاری از منابع دیگر.
[56]. ممکن است سؤال شود، مگر «نبوت» نسبتِ هارون به موسی است که پیامبر آن را از عبارت «هارون من موسی» استثناء کرده است. در جواب این سؤال می توانیم دو جواب ارائه کنیم: حدیث منزلت میگوید: اگر پیامبر موسی باشد، علی برای او مثل هارون است. و این جمله مانند آن است که فی المثل «سید حسن نصرالله» خطاب به «شهید عماد مغنیه» بگوید: «انت منی بمنزله مالک من علی الا انه لیس لک السیف.» یعنی: تو برای من مثل مالک برای علی هستی مگر آن که تو شمشیر نداری. ما این جمله را میفهمیم و هیچگاه نمیگوییم مگر شمشیر داشتن مالک، خصلت او را در نسبت با علی مطرح میکند! در واقع حدیث منزلت دارد میگوید: علی، هارونِ پیامبر است، اگر پیامبر موسی باشد! هم چنین علاوه بر این پاسخ میتوان گفت: «نبوت» در اصل در موسی علیه السلام تحقق داشته است. هارون نیز در اصل تابع موسی بوده است. در واقع نبوت هارون نیز در نسبت با موسی حاصل شده است. هارون از آن جهت که شریک در امر نبوت موسی بود، نبی شد و نبی خوانده شد. یعنی آن که «نبوت»ِ هارون در طول نبوت موسی بوده است. پس این نبوت به نوعی در نسبت با موسی حاصل شده است. اگر اینگونه به حدیث منزلت بنگریم، آنگاه معنای دیگری نیز از آن میفهمیم: هارون شریک در امر نبوت موسی بود و بدین جهت نبی شد. علی هم شریک در امر پیامبر است، پس علی القاعده باید نبی باشد، اما اصولاً از آنجایی که بعد از نبوت پیامبر، دیگر کسی به نبوت مبعوث نمیشود، پس علی تمام منزلت های هارون نسبت به موسی را، نسبت به پیامبر دارد، مگر آنکه نبی نیست. و نبی نبودنش هم به سبب عدم شایستگی او نیست، بلکه اصولاً باب نبوت، خاتمه یافته است. یعنی حدیث منزلت دارد میگوید: با توجه به منزلت هایی که علی نسبت به پیامبر دارد، اگر امکان نبوت وجود داشت، یا اگر قرار بود کسی بعد از پیامبر هم بتواند نبی باشد، حتماً علی هم نبی بود.
[57]. جزوه آموزشیِ حدیث منزلت، تألیفِ نگارنده
[58]. طه/ 29
[59]. طه/30 و فرقان/35
[60]. طه 32
[61]. طه/32
[62]. اعراف/142
[63]. همان
[64]. اختلافی نیست که پیامبر اسلام از سائر خلق افضل است. مقامِ حضرت موسی و رتبهی قرابت وی «من جانب الطور الایمن» وصف شده است، حال آنکه جایگاهِ رفیعِ «دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی» از آنِ پیامبر گرامی اسلام است.
[65]. این امر از حقایقی است که از آیهی مباهله فهم میشود. دلالت آیهی مباهله بر این موضوع قطعی است. جهتِ اسناد و دلالتهای آیهی مباهله به جزوهی آموزشیِ آیهی مباهله اثرِ مؤلف متن حاضر، رجوع شود.
[66]. ر.ک: احادیث واژکونه، سید علی میلانی، ص 28-30
[67]. مسند احمد بن حنبل 1/330، مستدرک للحاکم 3/132 و بسیاری از منابع دیگر.
[68]. ( أخبرنا ) أبو بكر أحمد بن جعفر بن حمدان القطيعي ببغداد من أصل كتابه ثنا عبد الله بن أحمد بن حنبل حدثني أبي ثنا يحيى بن حماد ثنا أبو عوانة ثنا أبو بلج ثنا عمرو بن ميمون قال إني لجالس عند ابن عباس إذ اتاه تسعة رهط فقالوا يا ابن عباس اما ان تقوم معنا واما ان تخلو بنا من بين هؤلاء قال فقال ابن عباس بل انا أقوم معكم قال وهو يومئذ صحيح قبل أن يعمى قال فابتدؤا فتحدثوا فلا ندري ما قالوا قال فجاء ينفض ثوبه ويقول أف وتف وقعوا في رجل له بضع عشرة فضائل ليست لاحد غيره وقعوا في رجل قال له النبي صلى الله عليه وآله لا بعثن رجلا لا يخزيه الله ابدا يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله فاستشرف لها مستشرف فقال أين علي فقالوا انه في الرحى يطحن قال وما كان أحدهم ليطحن قال فجاء وهو أرمد لا يكاد ان يبصر قال فنفث في عينيه ثم هز الراية ثلاثا فأعطاها إياه فجاء علي بصفية بنت حيى قال ابن عباس ثم بعث رسول الله صلى الله عليه وآله فلانا بسورة التوبة فبعث عليا خلفه فاخذها منه وقال لا يذهب بها الا رجل هو مني وانا منه فقال ابن عباس وقال النبي صلى الله عليه وآله لبنى عمه أيكم يواليني في الدنيا والآخرة قال وعلي جالس معهم فقال رسول الله صلى الله عليه وآله واقبل على رجل رجل منهم أيكم يواليني في الدنيا والآخرة فأبوا فقال لعلي أنت وليي في الدنيا والآخرة قال ابن عباس وكان علي أول من آمن من الناس بعد خديجة رضي الله عنها قال واخذ رسول الله صلى الله عليه وآله ثوبه فوضعه على علي وفاطمة وحسن وحسين وقال إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا قال ابن عباس وشرى علي نفسه فلبس ثوب النبي صلى الله عليه وآله وسلم ثم نام مكانه قال ابن عباس وكان المشركون يرمون رسول الله صلى الله عليه وآله فجاء أبو بكر رضي الله عنه وعلي نائم قال وأبو بكر يحسب أنه رسول الله صلى الله عليه وآله قال فقال يا نبي الله فقال له علي ان نبي الله صلى الله عليه وآله قد انطلق نحو بئر ميمون فأدركه قال فانطلق أبو بكر فدخل معه الغار قال وجعل علي رضي الله عنه يرمى بالحجارة كما كان يرمى نبي الله صلى الله عليه وآله وهو يتضور وقد لف رأسه في الثوب لا يخرجه حتى أصبح ثم كشف عن رأسه فقالوا انك للئيم وكان صاحبك لا يتضور ونحن نرميه وأنت تتضور وقد استنكرنا ذلك فقال ابن عباس وخرج رسول الله صلى الله عليه وآله في غزوة تبوك وخرج بالناس معه قال فقال له علي اخرج معك قال فقال النبي صلى الله عليه وآله لا فبكى علي فقال له اما ترضى أن تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه ليس بعدي نبي انه لا ينبغي ان اذهب الا وأنت خليفتي قال ابن عباس وقال له رسول الله صلى الله عليه وآله أنت ولي كل مؤمن بعدي ومؤمنة قال ابن عباس وسد رسول الله صلى الله عليه وآله أبواب المسجد غير باب علي فكان يدخل المسجد جنبا وهو طريقه ليس له طريق غيره قال ابن عباس وقال رسول الله صلى الله عليه وآله من كنت مولاه فان مولاه علي قال ابن عباس وقد أخبرنا الله عز وجل في القرآن انه رضى عن أصحاب الشجرة فعلم ما في قلوبهم فهل أخبرنا انه سخط عليهم بعد ذلك قال ابن عباس وقال نبي الله صلى الله عليه وآله لعمر رضي الله عنه حين قال ائذن لي فاضرب عنقه قال وكنت فاعلا وما يدريك لعل الله قد اطلع على أهل بدر فقال اعملوا ما شئتم * هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه بهذه السياقة *
[69] . تاریخ الإسلام ، ذهبی ، ج1 ، ص181 و الکامل فی التاریخ ، ج2 ، ص 84 و البدایة والنهایة ، ابن کثیر ، ج 3 ، ص 100 و المستدرک ، الحاکم النیسابوری ، ج 4 ، ص 58 – 59 و السیرة النبویة ، ابن کثیر ، ج 2 ، ص 32 – 33 و سیرة النبی (ص ) ، ابن هشام الحمیری ، ج 1 ، ص 229
[70]. تاریخ الإسلام ، الذهبی ، ج 1 ، ص 174 – 175 و تاریخ المدینة ، ابن شبة النمیری ، ج 2 ، ص 657 – 659 و تاریخ مدینة دمشق ، ابن عساکر ، ج 44 ، ص 34 – 35 و الطبقات الکبرى ، محمد بن سعد ، ج 3 ، ص 267 – 269
[71]. احادیث واژگونه، سید علی میلانی، ص 30