اطاعت از ولیّ امر
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا ابا عبدالله
محرّم سال اصلاح الگوی مصرف(سال1388)
موضوع: اطاعت از ولیّ امر
(با نگاهی به شناخت خط نفاق در حادثهي عاشورا)
اجمال برنامه
الف_ هدف: تبیین آشنایی با خط سیر نفاق در کربلا با گریزی به دوران حاضر
ب_ ابزار آموزشی: تخته سیاه یا تخته سفید؛ تعدادی خودکار، کتابچه و امثال آن به عنوان جایزه.
ج_ محتوای جلسه:
- معرفی خود
- جذابیت ابتدای کلاس
- ارائه قسمتهای اصلی بحث
- سینه زنی(با استفاده از خود دانش آموزان یا توسط مربی)
- دعا و نیایش
- پرسش و پاسخ
توجه: اهدای جوایز در طول برنامه می باشد.
تفصیلبرنامه
1- معرفی خود
با عرض سلام و خسته نباشید به همه شما دانش آموزان بزرگوار بنده ............... از طرف مؤسسهی یاران سبز موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف هستم و از حوزه علمیه قم اومدم.
بله یاران سبز موعود! یعنی ان شاء الله همهی ما بتونیم با کارهای خوبی که انجام می دهیم به عنوان یک یار خوب و آماده برای آن موعود منتظَر یعنی امام زمان علیه السلام باشیم. حالا برای سلامتی امام زمان یه صلوات خوشگل بفرستید.
2- جذابیت ابتدایی کلاس
من در اين مدتی که در خدمت شما هستم يکی از مباحث را مطرح می کنم و بعد از آن به سؤالات شما گوش خواهم داد.
یادآوری:(مربی محترم می تواند کاغذهایی را جهت نوشتن مکتوب سؤالات در اختیار دانش آموزان قرار دهد و تأکید کند که تنها به سؤالات مکتوب پاسخ خواهد داد).
داستان مسجد ضرار
گروهی از منافقین نزد پیامبر صلی الله علیه وآله آمدند و عرض کردند به ما اجازه بدید مسجدی در میان قبیله بنی سلیم ( نزدیک مسجد قُبا ) بسازیم تا افراد ناتوان و بیمار و پیرمردان از کار افتاده در آن نماز بخوانند ، از طرفی در شبهای بارانی هم بعضی از مردم توانائی آمدن به مسجد شما را ندارند تا فریضه اسلامی خود را انجام دهند. این در حالی بود که پیامبر عزیز ما عازم جنگ تبوک بودند. پیامبر بهشون اجازه داد ، ولی اونها گفتند آیا امکان دارده شما شخصاً تشریف بیاورید و در اون مسجد نماز بخونید؟
حضرت فرمود : من فعلاً عازم سفرم ، هنگام بازگشت به خواست خدا به آن مسجد می آیم و اونجا نماز می خوانم . پیامبر هنگامی که از تبوک برگشتند اونهایی که از پیامبر تقاضای ساخت مسجد و نماز خواندن پیامبر را کرده بودند نزد او آمدند وگفتند: حالا تقاضا داریم تا به مسجد ما بیائید و در آنجا نماز بخوانید ، و از خداوند بخواهید تا ما را برکت بدهد!
این در حالی بود که هنوز پیامبر صلی الله علیه و اله وارد دروازه مدینه نشده بود . اینجا بود که حضرت جبرئیل نازل شد و پرده از اسرار کار اونها برداشت ، و به دنبال آن پیامبر دستور داد مسجدی که به توسط همین ها ساخته شده بود رو آتش بزنند و بقایای آنرا ویران کنند و جای آنرا محل ریختن زباله های شهر قرار بدهند .
شاید بپرسید چرا پیامبر صلی الله علیه وآله یک مسجد را خراب کردند؟ درست است! اگر به چهره ظاهری کار اینها نگاه کنیم از چنین دستوری درآغاز دچار حیرت و تعجب می شویم، و این سؤال را می پرسیم که مگر ساختن مسجد، آن هم برای حمایت از بیماران و پیران و مواقع اضطراری که در حقیقت هم یک خدمت دینی است و هم یک خدمت انسانی چه اشکالی دارد ؟ و این شبهه در ذهن ایجاد می شود که این چه کار بدی است که چنین دستوری درباره آن صادرشده است؟
اما هنگامی که چهره باطنی مسئله را بررسی کنیم خواهیم دید که این دستور چقدر حساب شده بوده است. اما بذارید از عمق ماجرا براتون بگم .
در زمان جاهلیت مردی بود بنام « ابوعامر» که او آئین نصرانیّت را پذیرفته واز جمله راهبان شده بود ، او مردی عابد و زاهد بود و نفوذ وسیعی در طایفه « خزرج » داشت .
هنگامی که پیامبر به مدینه هجرت کرد، مسلمانان دور آن حضرت جمع شدند و در نتیجه اسلام روز به روز پیشرفت کرد و از طرفی مسلمانان در جنگ بدر بر مشرکان پیروز شدند.
«ابو عامر» که خودش یک روز از بشارت دهندگان ظهور پیامبر بود اطراف خود را خالی دید ، در نتیجه به مبارزه با اسلام برخاست و از مدینه به سوی کفار (مکّه ) فرار کرد و از آنها برای جنگ با پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله کمک خواست و حتی از قبایل عرب نیز دعوت به همکاری کرد.
ابوعامر منافق در جنگ بر ضد پیامبر شرکت کرد و فرماندهی قسمتی از جنگ اُحد را بر ضد مسلمین بر عهده داشت. او دستور داد تا در میان دو صف لشکرگودال هایی بکنند که اتفاقاً پیامبر در یکی از آنها افتاد و پیشانیش مجروح شد و دندانش شکست .
هنگامی که غزوه اُحد به پایان رسید با تمام مشکلاتی که مسلمانان در این میدان با آن روبرو شده بودند آوازه اسلام بلندتر شد و در همه جا پیچید.
او از مدینه فرار کرد و به سوی « هرقل » پادشاه روم رفت تا از او کمک بگیرد و لشکری برای کوبیدن مسلمانان حرکت دهد به خاطر همین تحریکات وکار شکنی ها پیامبر به او لقب فاسق داد .
به هر حال او قبل از مرگش، نامه ای برای منافقان مدینه نوشت و به آنها نوید داد که با لشکری از روم به کمک شان خواهد آمد، مخصوصاً توصیه و تاکید کرد که مرکزی برای او در مدینه بسازند تا کانون فعالیت های آینده او باشد. ولی از آنجا که ساختن چنین مرکزی در مدینه به دشمنان اسلام عملاً امکان پذیر نبود منافقان بهتر دیدند که در زیر نقاب مسجد و به عنوان کمک به بیماران و معذوران، این برنامه را عملی سازند.
سرانجام مسجد ساخته شد و حتی جوانی آشنا به قرآن را از میان مسلمانان بنام ( مجمع بن حارثه ) به امامت مسجد انتخاب کردند .
ولی وحی الهی پرده از روی کار آنها برداشت و شاید اینکه پیامبر قبل از رفتن به تبوک دستور نداد شدّت عمل در مقابل آنها به خرج دهند برای این بوده که هم وضع کار آنها روشن شود و هم در سفر تبوک ناراحتی فکری دیگری از این ناحیه نداشته باشد.
هر چی بود پیامبر نه تنها در آن مسجد نماز نخواند، بلکه به بعضی از مسلمانان مأ موریت داد که مسجد را بسوزانند و ویران کنند. [1]
حالا به نظر شما اين داستان اشاره به کدام دسته از انسانها داره ؟ بله ممنونم اشاره به منافقين
آره موضوع بحث امروز ما درباره منافق هست .
نام منافق در قرآن سی مرتبه اومده به نظر ميرسه مسأله خيلی مهمی هست که قرآن اين همه برامون تأکيد داره و درباره منافقين اگه می خوايد بيشتر بدونيد سوره منافقين درباره اونها در حدود يکصد آيه به بحث پرداخته .
دوستان من! آیا می دانید که بعضی از حیوانات صحرایی مثل موش ، روباه و سوسمار برای لانه خود دو سوراخ قرارمی دهند!
یک سوراخی که از آن وارد و خارج می شوند، و دیگری سوراخی پنهانی که اگر احساس خطر کنند از آن می گریزند. این سوراخ پنهانی را « نافقاء » می گویند.
بنابراین منافق مانند موش صحراییه که برای خودش دو راه فرار میذاره تا هرگاه احساس خطر کرد با روش منافقانه راه بسته رو وا می کنه و از اونجا فرار می کنه .
- Ø یک مثال
برای اینکه بيشتر منافق رو بشناسید، با دقت به این مثال گوش بديد.
منافق در نگاه پيامبر صلي الله عليه و آله:
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: «مثلُ المؤمنِ والمنافقِ والكافرِ كمثلِ رهطٍ ثلاثةٌ وقَعُوا الي نَهر، فَوَقَعَ المؤمنَ فَقَطَعَ، ثُمَّ وَقَعَ المُنافِقُ حتّي اِذَا كادَ اَن يَصِلَ اِلَي الُمؤمنِ نَادَاهُ الكَافِرُ اَن هَلم اِلي َّفَانِّي اَخشَي عَلَيكَ، وَنَادَاهُ المُؤمِنُ اَن هَلم اِلَيَّ فَانَّ عندي وعندي يحظي له ما عنده . فما زال المنافق يتردد بينهما حتي اتي عليه اَذَيً فَغَرِقَه، وَ اِنّ المنافقَ لم يَزَل في شَكٍّ وَ شُبْهَةٍ حتّي اَتَي عليه الموت و هو كذلك؛
حكايت مؤمن و منافق و كافر، حكايت يك گروه سه نفري است كه به سوي رودخانه اي مي روند.
ابتدا مؤمن وارد رودخانه مي شود و از آن مي گذرد .
سپس منافق وارد مي شود و چيزي نمانده كه خودش را به مؤمن برساند [اما] كافر صدايش مي زند: به سوي من بيا؛ زيرا براي تو نگرانم. و مؤمن صدا مي زند كه به سوي من بيا؛ زيرا نزد من بهره مند خواهي بود. منافق پيوسته ميان آن دو تردد مي كند تا آنكه بالاخره گزندي به او مي رسد و غرقش مي كند.
آري منافق پيوسته در شك و شبهه به سر مي برد تا آنكه مرگش فرا مي رسد . او چنين حالتي دارد .»
چند نکته زيبا درباره منافق:
همانطوری که بيمار نه سالمه ونه مرده منافق هم نه مؤمنه و نه کافر.
نفاق مثل سرطانه؛ همانطور که سرطان وقتی بر انسان عارض ميشه به صورت ريشه ای حرکت می کنه، نفاق هم رشد سرطانی داره (يعنی ممکنه به مرور زمان انسان منافق بشه)
منافقين گندم نما و جو فروش اند .
منافقين درونشان مانند مردار ولی بيرونشان معطره .
سعدی در اين رابطه ميگه (درون مردار و بيرون ، مشک و کافور )
راههای شناخت منافق
سؤال اینجاست که از کجا می توان فهمید که چه کسی منافق است و ظاهر و باطنش یکی نیست؟
|
برای رسیدن به جواب باید از کسی که از درون انسانها و افکار و نیتهای آنها باخبر است؛ یعنی خداوند متعال پرسید. برای اینکار لازم است که به سخن خدا در قرآن کریم گوش دهیم و نشانه های متافقان را از خداوند متعال جویا شویم.
|
: بچهها یکی از ویژگیهای منافقین اینکه اونها -دروغگو- هستند. ( مربی محترم می تواند برای نمایش این کارتها از کارتهایی به ابعاد 13در 10 استفاده نماید. حتی می تواند پشت کارت بنویسد – اِنّ المُنافقین لَکَاذِبُون - بعد بگه بله قرآن هم به این مطلب اشاره داره وآیه را برایشان بخواند.)
یکی دیگر از ویژگیهای منافقان اینه که اونها - بی هدف و سرگردانند-
|
( پشت کارت نوشته می شود- لا الی هولاء و لا الی هؤلاء مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذَالک- یعنی نه با این گروه ونه با آن گروه اند.نساء/4
ویژگی های دیگر آنان این است که آنان -درک عمیق- ندارند.
|
(پشت کارت نوشته می شود ،- لکنّ المنافقینَ لا یَفْقَهُون- منافقون/7
کارت چهارم: تازه اونها دارای - جمود و عدم انعطاف- هستند.
|
( پشت کارت نوشته می شود -کَاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ- مانند چوبهای خشک که بر دیوار تکیه داده شده اند. منافقون/4 . یعنی از نظر باطن اجسامی بی روح ، صورت هایی بی معنی و هیکلهایی تو خالی دارند، نه از خودشون استقلالی و نه در درون نور و صفایی، ونه اراده وتصمیم محکم و ایمانی دارند ، درست مانند چوبهایی خشک تکیه زده بر دیوار هستند .
اونها یعنی منافقان در نماز خواندنشان - بی نشاط اند-
(پشت کارت «قاموا کُسالَیٰ » نساء/ 142؛ بله! آنها با کسالت و بی حالی نماز می خوانند. اما در جمع که هستند طوری خودشون رو نشون می دند که انگار فقط اینها هستند که با خداوند ارتباط تنگاتنگ و نزدیک دارند .
|
یادآوری: ( مربی محترم می تواند به جهت طولانی نشدن مباحث، دیگر کارتهای مربوط به نشانههای منافق را با سرعت بیشتری به دانش آموزان نشان داده و از توضیح پرهیز نماید.)
: اونها یکی دیگر از نشانه هایی که دارند اینه که - تند خو و تند گو- هستند. یعنی تحمل حرف دیگران را ندارند و به جای اعتراف به اشتباه با خشونت و بد زبانی با دیگران برخورد می کنند.
|
کارت هفتم: دیگه اینکه - سوگند دروغ- می خورند و به وسیله این سوگندها، توطئه های بزرگی مرتکب می شوند.
دیگه اینکه اونها حتی- انتقاد از رهبر معصوم- می کنند.
|
( پشت کارت نوشته می شه -یَلمِزُکَ فی الصَدقاتِ- توبه /58 )؛ یعنی در تقسیم زکات ، نیش می زنند و حتی به رهبر معصوم می گویند که او در تقسیم آنها عادل نیست .
اونها - مراکز توطئه- دارند و با نام مکانها یا نمادهای مقدس به جنگ خدا و پیامبر می روند. مکانهایی همانند مسجد که در اول بحث داستان مسجد ضرار را برای شما تعریف کردم.
(پشت کارت نوشته می شود - والذین اتخذوا مسجداً ضراراً- )
چند نمونهی داستانی:
از اين گونه افراد از زمان آدم عليه السلام تا به امروز همواره بوده اند که به نمونههايی در زمان پيغمبر و بعد از ايشان اشاره می کنيم .
- خنثی شدن توطئه
در ماجرای جنگ تبوک که در سال نهم هجرت اتفاق افتاد شتر پيامبر گم شد. منافقين فرصت طلب همين را بهانه قرا دادند و شايعه کردند که چگونه می شود پيامبر از غيب خبر می دهد، ولی نميداند شترش در کجاست ؟ با اين حرفها ، در دل مردم شک ايجاد می کردند تا به اسلام ضربه بزنند . جبرئيل از طرف خدا نزد پيامبر آمد و عرض کرد :
شتر شما در فلان درّه است ، و افسارش به تنه درختی که در آنجاست ، بسته شده است.
رسول خدا اعلام نماز جماعت کرد، مسلمانان اجتماع کردند و بعد فرمود: ای مردم! شترم در فلان درّه است و افسارش به درختی که درآنجا است ، بسته شده است ، برويد وآنرا بياوريد. چند نفر رفتند و همان گونه که پيامبر فرموده بود، شتر را يافتند وآوردند به اين ترتيب توطئه منافقين خنثی شد .
- · نفاق در زمان اميرالمؤمنين علی عليه السلام
اين مسئله متأسفانه با رحلت پيامبر نه تنها از بين نرفت بلکه بيشتر شد و شدّت بيشتری به خود گرفت. مثلاً اگر بخواهيم اشاره کنيم می توانيم به شمر، عمرسعد ، ابن ملجم مرادی و... اشاره نمود که درواقع اينها از ياران پيامبر يا حضرت علی عليهما السلام بودندولی از آنجايی که اينان فريب دنيای زود گذر را خورده بودند عدم اطاعت از رهبر را در پيش گرفتند و اطاعت از هوای نفس وشيطان راترجيح دادند ودر واقع به منافقين ودو رويان عالم پيوستند .
ولی سؤالی در اينجا مطرح ميشه و آن اين است که آيا در زمان امام حسن عليه السلام اين ماجرا به پايان رسيد ؟
در جواب بايد گفت نه تنها به پايان نرسيد بلکه بيشتر از قبل شدّت پيدا کرد تا جايی که کار به آنجا رسيد که حاضرين در لشکر امام حسن به معاويه نامه نوشتند که شما بياييد ما نيزمی آييم وهر وقت به هم رسيديم امام را دست بسته تقديم تو خواهيم کرد.
- · داستان منافق بزرگ
بذارید براتون از یک منافق دیگر یادی کنم تا روحش در جهنم جوش بیاد.
دوستان من! واقعاً انسان وقتی این داستان رو می شنود به یاد اون جمله معروف میفته که بعضی اصحاب باری به هر جهتند؛ یعنی این توانایی را پیدا نکردند که بتوانند حق و باطل را تشخیص دهند و با شنیدن هر صحبتی از منافقان در دام آنها می افتند. انشاء الله باید از خدا بخواهیم تا جزء این دسته از انسان نماها نباشیم .
یادآوری: مربی بزرگوار می تواند عنوان داستان یعنی (منافق بزرگ ) را روی تابلو می نویسد و اسم «شَبث» را روی تابلو بنویسد).
« شَبَث بن ربعی » یکی از کسانی بود که در زمان پیامبر«صلی الله علیه وآله» زندگی می کرد او مسلمان بود و از جمله یاران پیامبر به شمار می رفت. اما همین شخص بعد از رحلت پیامبر به پیامبری دروغین - به نام « سجاح »- که ادعا می کرد پس از حضرت محمد صلی الله علیه وآله من پیامبر خدا هستم، ایمان آورد و از پیروانش شد.
شبث برای این پیامبر دروغین اذان و اقامه می گفت اما پس از مدتی دوباره به سمت اسلام اومد.
گذشت! تا این که عده ای از آدمهایی که اسمشون رو مسلمان گذاشته بودند در مقابل حضرت علی علیه السلام لشکر کشی کردند و با آن حضرت جنگیدند.
شَبث هم در لشکر حضرت علی علیه السلام بود اما طولی نکشید که به سمت دشمنان حضرت علی علیه السلام به نام خوارج رفت. اما بعد از مدتی بار دیگر توبه کرد و به اسلام و لشکر اسلام برگشت .
گذشت وگذشت تا اینکه امام حسین علیه السلام وقتی برای بیعت نکردن و دوست نشدن با یزید به مکه آمدند، اهل کوفه دوازده هزار نامه برای امام نوشتند که از جمله اونها همین «شَبث بن ربیعی» با پنج هزار نفر از معروفین کوفه، نامه ای به این صورت برای امام نوشتند: اما بعد صحراها سبز شده، میوه ها رسیده، اگر به طرف کوفه تشریف آوری ، لشکرهای تو مهیا و حاضرند، و شب و روز انتظار مقدم شریف تو را می برند.
وقتی امام حسینعلیه السلام روز دوم محرم به کربلا آمد، هر روز ابن زیاد از طرف یزید، عده ای را به طرف کربلا می فرستاد تا امام را به شهادت برسانند .
روز پنجم محرم ابن زیاد کسی رو به دنبال « شَبث »فرستاد که به فرمانداری بیاید، اما او خودش را به بیماری زد و از ابن زیاد خواست تا او را از رفتن به کربلا معاف کند. اما ابن زیاد برای پیغام فرستاد، مبادا تو از کسانی باشی که خدا در قرآن فرموده است: وَ اذَا لَقُوا الَذینَ ءَامَنوا قالُوا ءَامَنّا وَ اِذَا خَلوْا اِلَی شَیاطینِهم قالوا اِنّا معَکُم اِنّما نَحنُ مُستَهزِءونَ؛ یعنی« آنها چون به مؤمنین می رسند، می گویند: از ایمان آورندگانیم، و هنگامی که به نزد یاران خود- که همان شیطان اند- روند اظهار می دارند که ما با شماییم و مؤمنین را به مسخره می گیریم » .
شَبث شبانه نزد ابن زیاد اومد ، تا در تاریکی شب ابن زیاد نتواند رنگ چهرهاش رو به خوبی ببیند.
«ابن زیاد» به او آفرین گفت و اون رو نزد خودش نشوند وگفت : باید برای کشتن امام حسین علیه السلام به کربلا بروی!
فکر می کنید آیا او پذیرفت؟ بله! حدس شما درسته این منافق قبول کرد و ابن زیاد رو به همراه هزار مرد جنگی سواره به سمت و سوی کربلا فرستاد.
شَبث در روز عاشورا بر پیاده نظام ( یعنی اون هایی که سرباز پیاده بودند) فرماندهی می کرد.
وقتی امام حسین (علیه السلام ) برای لشکریان دشمن صحبت می کردند، همه لشکر ساکت بودند و حرفی نمی زدند. امام با صدای بلند فرمودند : (ای شَبث بن ربعی ، ای حجّار، ای قیس، ای یزید بن حارث! آیا شما برای من نامه ننوشتید که میوه های ما رسیده و زمین ها سبز شده ، اگر بیایی لشکری آماده در خدمت تو خواهد بود؟ !
ولی این منافق تا آخرین لحظه با امام و لشکریانش جنگید و خود را جهنمی کرد و امروز ما از او به عنوان یک منافق و کسی که نتوانست حق را تشخیص دهد و آن را یاری کند یاد می کنیم.[2]
بله دوستان خوبم! منافقان با زبان خودشون شما رو یاری می کنند ولی در عمل کردن به حرفهایشان و وعده هایشان خلف وعده می کنند و بدقولی می کنند . مثلاً به عنوان نمونه 12000هزار نفر برای پسر پیامبر خدا یعنی امام حسین علیه السلام نامه نوشتند که تو امام و رهبر ما هستی وما از تو پیروی می کنیم . ما دوست نداریم که از یزید ملعون پیروی واطاعت کنیم .اما همین ها که امام رو دعوت کرده بودند وشمشیرهای آماده خود را به سمت امام حسینعلیه السلام نشانه گرفتند ودر نهایت همین ها باعث شدند تا امام حسین علیه السلام به شهادت برسد و خانواده آن حضرت نیز به اسارت گرفته شوند .
- · سردار پشیمان و سیه بخت
امام حسین علیه السلام با یاران خود وقتی به محلی به نام قصر بنی مقاتل رسیدند در آنجا توقف کردند، امام نگاه کرد و دید خیمه ای در بیابان برپا شده و در کنار آن اسبی ایستاده و نیزه ای به زمین کوبیده شده است.
از صاحب آن خیمه پرسید. گفتند: این خیمه مال « عبیدالله بن حُرّ جُعَفی » است. امام یکی از بستگان او به نام حجاج ابن مسروق را به نزد عبیدالله فرستاد تا او را دعوت به یاری کند حجاج نزد او رفت و جریان ورود امام حسین علیه السلام را به او گفت و ادامه داد: اگر به عنوان دفاع از امام حسین علیه السلام با دشمن بجنگی به پاداش آن می رسی و اگر در این راه کشته شوی به مقام شهادت می رسی.
عبیدالله گفت: سوگند به خدا از کوفه بیرون نیامدم مگر بخاطر زیادی دشمن،که همه مهیای جنگ با حسین علیه السلام شده اند و شیعیان او را تنها گذاشته اند. دانستم که حسین علیه السلام را می کشند و من توان یاری او را ندارم. من دوست ندارم که آن حضرت را ببینم و نه او مرا ببیند.
حجاج به سوی امام بازگشت و جریان را گفت: امام حسین علیه السلام با گروهی از بستگان و یاران خاصّش نزد عبیدالله رفتند.
او احترام شایانی به امام کرد و آن حضرت را در خیمه خود در بالای مجلس نشاند. سپس گفت: من تاکنون شخصی زیباتر و چشم گیرتر از حسین علیه السلام ندیده ام و برای هیچ کس همچون حسین علیه السلام دلم نسوخت که همراه عدّهای زن و بچه حرکت می کرد.
بعد از آرام گرفتن مجلس امام پس از حمد و ثناء فرمود : ای عبیدالله، همشهریان شما (مردم کوفه ) برای من نامه نوشتند که همگی ما جمع شدهایم برای یاری تو و از من تقاضای رفتن به سوی آنها نمودهاند و اینک می بینم اوضاع عوض شده است و بر گردن تو گناهان بسیار می باشد، آیا می خواهی توبه کنی تا گناهانت بخشیده گردد؟!
عبیدالله گفت: چگونه باید توبه کنم. امام فرمود : آن توبه یاری نوهی رسول الله است و جنگ با دشمن به همراه او.
عبیدالله گفت: سوگند به خدا می دانم که هر کس همراه تو باشد در آخرت خوشبخت است ولی امید ندارم که همراه شما باشم، و برای شما کاری انجام دهم، زیرا در کوفه برای تو یاری باقی نمانده است. اما اگر چه خودم نمی توانم با تو باشم، ولی من اسبی دارم که سوگند به خدا با این اسب هیچ کس را دنبال نکردم مگر اینکه او را گرفتم و هیچ کس مرا دنبال نکرد مگر اینکه به من نرسید؛ این اسب مال شما .
امام حسین علیه السلام از او ناامید شد و به او فرمود: وقتی تو از ایثار و از جان گذشتگی خود در راه خدا دوری می کنی در این صورت ما نه نیازی به اسب تو داریم و نه به خودت.
سپس فرمود: من افراد گمراه را بازو و کمک خود قرار نمی دهم. من تو را نصیحت می کنم که اگر نمی خواهی صدای ما را بشنوی و در جنگ ما شرکت کنی اختیار با خودت است، ولی بدان هر کس که ندای ما را بشنود ولی به یاری ما نشتابد خداوند او را به صورت در دوزخ می افکند.
«عبیدالله» در این لحظات حساس نتوانست از دنیا دل بکند و به حسین علیه السلام بپیوندد، ولی بعدها اظهار پشیمانی می کرد و حسرت می خورد، که چرا به یاری امام حسین علیه السلام نرفت اما چه سود که فرصت از دست رفت و سیه بختی برای او ماند.[3]
بچهها این نمونهای است از کسانی که از رهبر و امام بحق خود اطاعت نکردند و سیهبختی را برای خود خریدند. اما بذارید در پایان کلاس به یک نمونه از کسانی که از رهبر خود اطاعت کردند و خوشبخت و رو سفید شدند نیز اشارهای کنم.
- · سردار خوشبخت و رو سفید
او با بستگان خود که کاروانی را تشکیل می دادند از کوفه به مکه برای انجام حج آمده بودند. او جریان حرکت امام حسین علیه السلام را شنید. او از شیعیان و دوستداران امام بود؛ ولی در عین حال آنگونه آمادگی نداشت که قهرمانانه به امام بپیوندد و با او به کربلا رود؛ از این رو هنگام برگشت از مکه سعی داشت کاروانش با کاروان امام حسین علیه السلام ملاقات نکنند. زیرا اگر حسین علیه السلام او را می دید و دعوت به یاری می کرد برای « زهیر» سخت بود که جواب رد بدهد، پس چه بهتر که دورا دور ناظر و بیننده اتفاقات باشد.
ولی از قضای روزگار کاروان « زهیر » در مسیر راه در جایی برای استراحت توقف کرد که کاروان امام حسین علیه السلام نزدیک آنجا به استراحت پرداخته بودند.
برخی از کسانی که در آن کاروان بودند، ماجرا را اینطور تعریف می کنند.
ما در کاروان « زهیر بن قین بجلی » بودیم و در مسیر راه مکّه به کوفه از بیم بنی اُمیه نمی خواستیم با کاروان امام حسین علیه السلام ملاقات کنیم و چیزی برای ما ناگوارتر از آن نبود که با کاروان حسین علیه السلام در یک جا هم منزل گردیم، ولی ناچار در سرزمینی کاروان امام توقف کرد و ما نیز چارهای نداشتیم که درآن سوی آن سرزمین فرود آییم.
در این میان که ما نشسته بودیم و غذا می خوردیم ناگاه مردی از جانب حسین علیه السلام نزد ما آمده سلام کرد و سپس گفت: ای زهیر اباعبدالله الحسین علیه السلام مرا به سوی تو فرستاده است که بگویم به نزد او بروی.
در این هنگام هر که با ما نشسته بود آنچه در دست داشت انداخت و با تعجب خاموش و بهت زده شدند.
ناگاه همسر زُهیر بلند شد و با اشاره به زُهیر گفت: سبحان الله! آیا پسر پیغمبر خدا به سوی تو پیام می فرستد و تو به سوی او نمی روی؟!
چه می شود که نزد او بروی و سخنش را بشنوی و سپس باز گردی؟!
زُهیر از سخن همسرش تکانی خورد و به خودش آمد. بلند شد و به حضور امام حسین علیه السلام رفت، و چیزی نگذشت که خوشحال بازگشت به گونهای که صورتش می درخشید و دستور داد تا خیمههای او را برچینند و بارها و اسباب سفر او را به سوی کاروان حسین علیه السلام ببرند.
آنگاه به همراهان خود گفت: هر کس می خواهد با من بیاید! در غیر اینصورت اینجا آخرین دیدار من با شماست. گوش کنید تا من برای شما حدیثی بیان کنم ! .
«ما در دریا با دشمن می جنگیدیم تا اینکه پیروز شدیم و غیمتهای فراوانی از دشمن به دست آوردیم. سلمان فارسی که با ما بود خطاب به ما گفت: آیا به این پیروزی و آنچه به دست آوردهاید خشنودید؟
گفتیم: آری! فرمود: هنگامی که آقای جوانان آل محمد صلی الله علیه وآله یعنی حسین علیه السلام را دیدار کنید، آنگاه در جنگ کردن به همراه او شادتر هستید از شادی این غنیمتها.
سپس گفت: من همه شما را به خدا می سپارم.
زهیر رفت و به جمع یاران امام حسین علیه السلام پیوست و تا آخر در کنار او بود تا شیرینی شهادت را نوشید .
وفا و ایثار« زُهیر» در روز عاشورا به جایی رسید که شب عاشورا به حسین علیه السلام گفت: « اگر هزار بار در راه تو کشته گردم و زنده شوم، دست از تو بر نمی دارم».
«زهیر در روز عاشورا دست بر شانه امام حسین علیه السلام گذاشت وگفت: به من اجازه جنگ بده! امام هم به او اجازه داد. او مانند شیر به میدان رفت و شعار می داد:
من زهیر پسر قین هستم و با شمشیر خود، شما را از حریم امام حسین علیه السلام دور می سازم ».
او صد و بیست نفر از دشمنان را کشت تا دو نفر از دشمنان به او حمله کرده و او را به شهادت رساندند.
امام حسین علیه السلام به بالین زهیر آمد و فرمود: ای زهیر! خداوند تو را در پیشگاه قُرب خود قرار دهد و دو قاتل تو را لعنت کند.[4]
4- نتیجه گیری
متأسفانه بايد گفت بعضی از کج فکران امروزی که مشابه همان منافقان در زمان ائمه عليهم السلام هستند از تاريخ عبرت نگرفته اند و سعی می کنند از هر شيوه ای برای نابودی اسلام و رهبری بهره ببرند تا شايد پيروز شوند؛ ولی اين خيالی باطل است که ما را به ياد ضرب المثل معروف مياندازد که:
(شتر در خواب بيند پنبه دانه ) و اين صدايی است رسا از قرآن که به گوش می رسد و وعده می دهد که (يُريدُونَ لِيُطفِئُوا نُورَاللهِ بِاَفوَاهِهِم وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَو کَرِهَ الکَافِروُنَ ) صف/8
بله دوستان خوبم ! این هم یک نمونه از انسانهایی که به دستورات رهبر خودشون عمل کردند و خوشبخت از دنیا رفتند.
ان شاءالله ما هم در این زمان وظیفهای که به گردن ماست و آن اطاعت از « ولایت فقیه » است را به خوبی انجام دهیم. یعنی باید سعی کنیم تا از دستورات و رهنمودهای ایشان کمال بهره را ببریم.
همانطور که خداوند هم به ما دستور می دهد که « اَطِیعُوا اللهَ وَ اَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنْکُمْ» ؛از خدا و پیامبر و ولیّ خود اطاعت کنید.
یقیناً کسی که اطاعت از ولایت فقیه داشته باشد، قطعاً در مقابل امام زمان عجل الله تعالی فرجه نیز سر تسلیم فرود خواهد آورد و کسی هم که الان با ولایت فقیه و رهبر مخالفت می کند، بدون شک اگر امام زمان هم تشریف بیاورند با او هم به بهانه های مختلف مخالفت خواهد کرد؛ همانگونه که در این نمونههای داستانی مشاهده کردیم.
انشاءالله طوری زندگی کنيم که وقتی امام زمان (عج) ظهور کردند از ياران آن حضرت باشيم و اين لازمه اش اينست که سعی کنيم بصِرت داشته باشيم و در حوادث و وقايع روز، با بصيرت گام به جلو برداريم و حق و باطل را تشخیص داده، فریب ظاهر سازی برخی افراد منافق را نخوریم و با پیروی از ولیّ امر زمان، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای دام عزه، با حراست از انقلاب آن را به صاحب اصلی آن امام زمان علیه السلام بسپاریم. انشاءالله .
تکليف: امشب با دقّت فراوان متن و ترجمه سوره منافقين را بخوانيد(این سوره 11 آيه بيشتر ندارد).
5- سینه زنی و عزاداری
چون ایام محرّم هست خیلی کوتاه یه فرازی از زیارت عاشورا رو می خونم و با هم سینه می زنیم. ترجمه اش اینه که یا حسین علیه السلام من دوستم با هر کسی که با شما دوست هست، و دشمنم با هرکسی که با شما دشمنی میکنه .
سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم (یاحسین) حربٌ لِمَن حارَبَکُم (یا حسین)
6- پرسش و پاسخ
در این قسمت مربی محترم به برخی از پرسش های دانش آموزان که به صورت کتبی جمع آوری شده است، پاسخ می دهد.
7- دعا و نیایش
ممنون و متشکرم؛ که به برنامه امروز ما خوب توجه کردید چند تا دعا میکنم آمین بگید.
خدایا در ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه تعجیل بفرما .
خدایا ما را از جمله اعوان و انصار امام زمان قرار بده .
خدایا قلب امام زمانمون رو از ما راضی و خوشحال بگردان .
خدایا بزودی زود همه بیماران اسلام را شفای عاجل عنایت بفرما .
ما را به کربلای امام حسین علیه السلام برسان.
ما را از گناهان و معاصی وآفات آخر الزمان محفوظ بدار.
آمین یا رب العالمین
شما رو به خدای بزرگ می سپارم . خدا نگهدار شما.
التماس دعا
معاونت پژوهش
مؤسسه یاران سبز موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف
باتشکر ویژه از برادر نژادصفری