رسول اكرم و دو حلقه جمعيت
رسول اكرم و دو حلقه جمعيت
رسول اكرم " ص " وارد مسجد ( مسجد مدينه ( 1 " شد ، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكيل شده بود ، و هر دستهای حلقهای تشكيل داده سر گرم كاری بودند : يك دسته مشغول عبادت و ذكر و دسته ديگر به تعليم و تعلم و ياد دادن و ياد گرفتن سرگرم بودند ، هر دو دسته را از نظر گذرانيد و از ديدن آنها مسرور و خرسند شد . به كسانی كه همراهش بودند رو كرد و فرمود : " اين هر دو دسته كار نيك میكنند و بر خير و سعادت هستند " . آنگاه جملهای اضافه كرد : " لكن من برای تعليم و داناكردن فرستاده شدهام " ، پس خودش به طرف همان دسته كه به كار تعليم و تعلم اشتغال داشتند رفت ، و در حلقه آنها نشست
2 مردی كه كمك خواست
به گذشته پرمشقت خويش میانديشيد ، به يادش میافتاد كه چه روزهای تلخ و پر مرارتی را پشت سر گذاشته ، روزهايی كه حتی قادر نبود قوت روزانه زن و كودكان معصومش را فراهم نمايد . با خود فكر میكرد كه چگونه يك جمله كوتاه - فقط يك جمله - كه در سه نوبت پرده گوشش را نواخت ، به روحش نيرو داد و مسير زندگانيش را عوض كرد ، و او و خانوادهاش را از فقر و نكبتی كه گرفتار آن بودند نجات داد . او يكی از صحابه رسول اكرم بود . فقر و تنگدستی براو چيره شده بود . در يك روز كه حس كرد ديگر كارد به استخوانش رسيده ، با مشورت و پيشنهاد زنش تصميم گرفت برود ، و وضع خود را برای رسول اكرم شرح دهد ، و از آن حضرت استمداد مالی كند . با همين نيت رفت ، ولی قبل از آنكه حاجت خود را بگويد اين جمله از زبان رسول اكرم به گوشش خورد : " هركس از ما كمكی بخواهد ما به او كمك میكنيم ، ولی اگر كسی بینيازی بورزد و دست حاجت پيش مخلوقی دراز نكند ، خداوند او را بینياز میكند " . آن روز چيزی نگفت ، و به خانه خويش برگشت . باز با هيولای مهيب فقر كه همچنان بر خانهاش سايه افكنده بود روبرو شد ، ناچار روز ديگر به همان نيت به مجلس رسول اكرم حاضر شد ، آن روز هم همان جمله را از رسول اكرم شنيد : " هركس از ما كمكی بخواهد ما به او كمك میكنيم ، ولی اگر كسی بی نيازی بورزد خداوند او را بینياز میكند " . اين دفعه نيز بدون اينكه حاجت خود را بگويد ، به خانه خويش برگشت . و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعيف و بيچاره و ناتوان میديد ، برای سومين بار به همان نيت به مجلس رسول اكرم رفت ، باز هم لبهای رسول اكرم به حركت آمد ، و با همان آهنگ - كه به دل قوت و به روح اطمينان میبخشيد - همان جمله را تكرار كرد . اين بار كه آن جمله را شنيد ، اطمينان بيشتری در قلب خود احساس كرد . حس كرد كه كليد مشكل خويش را در همين جمله يافته است . وقتی كه خارج شد با قدمهای مطمئنتری راه میرفت . با خود فكر میكرد كه ديگر هرگز به دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم رفت . به خدا تكيه میكنم و از نيرو و استعدادی كه در وجود خودم به وديعت گذاشته شده استفاده میكنم ، واز او میخواهم كه مرا در كاری كه پيش میگيرم موفق گرداند و مرا بی نياز سازد . با خودش فكر كرد كه از من چه كاری ساخته است ؟ به نظرش رسيد عجالة اين قدر از او ساخته هست كه برود به صحرا و هيزمی جمع كند و بياورد و بفروشد . رفت و تيشهای عاريه كرد و به صحرا رفت ، هيزمی جمع كرد و فروخت . لذت حاصل دسترنج خويش را چشيد . روزهای ديگر به اينكار ادامه داد ، تا تدريجا توانست از همين پول برای خود تيشه و حيوان و ساير لوازم كار را بخرد . باز هم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمايه و غلامانی شد . روزی رسول اكرم به او رسيد و تبسم كنان فرمود : " نگفتم ، هركس از ما كمكی بخواهد ما به او كمك میدهيم ، ولی اگر بینيازی بورزد خداوند او را بینياز میكند
3 خواهش دعا
شخصی باهيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق " ع " آمد و گفت : " درباره من دعايی بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ، كه خيلی فقير و تنگدستم " . امام : " هرگز دعا نمیكنم " . - " چرا دعا نمیكنيد ؟ ! " " برای اينكه خداوند راهی برای اينكار معين كرده است ، خداوند امر كرده كه روزی را پیجويی كنيد ، و طلب نماييد . اما تو میخواهی در خانه خود بنشينی ، و با دعا روزی را به خانه خود بكشانی
4 بستن زانوی شتر
قافله چندين ساعت راه رفته بود . آثار خستگی در سواران و در مركبها پديد گشته بود . همينكه به منزلی رسيدند كه آنجا آبی بود ، قافله فرود آمد . رسول اكرم نيز كه همراه قافله بود ، شتر خويش را خوابانيد و پياده شد . قبل از همه چيز ، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم كنند . رسول اكرم بعد از آنكه پياده شد ، به آن سو كه آب بود روان شد ، ولی بعد از آنكه مقداری رفت ، بدون آنكه با احدی سخنی بگويد ، به طرف مركب خويش بازگشت . اصحاب و ياران با تعجب باخود میگفتند آيا اينجا را برای فرود آمدن نپسنديده است و میخواهد فرمان حركت بدهد ؟ ! چشمها مراقب و گوشها منتظر شنيدن فرمان بود . تعجب جمعيت هنگامی زياد شد كه ديدند همينكه به شتر خويش رسيد ، زانوبند را برداشت و زانوهای شتر را بست ، و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خويش روان شد . فريادها از اطراف بلند شد : " ای رسول خدا ! چرا مارا فرمان ندادی كه اين كار را برايت بكنيم ، و به خودت زحمت دادی و برگشتی ؟ ما كه با كمال افتخار برای انجام اين خدمت آماده بوديم " . در جواب آنها فرمود : " هرگز از ديگران در كارهای خود كمك نخواهيد ، و بديگران اتكا نكنيد ، ولو برای يك قطعه چوب مسواك باشد
5 همسفر حج
مردی از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای امام صادق تعريف میكرد ، مخصوصا يكی از همسفران خويش را بسيار میستود كه ، چه مرد بزرگواری بود ، ما به معيت همچو مرد شريفی مفتخر بوديم . يكسره مشغول طاعت و عبادت بود ، همينكه در منزلی فرود میآمديم او فورا به گوشهای میرفت ، و سجاده خويش را پهن میكرد ، و به طاعت و عبادت خويش مشغول میشد . امام : " پس چه كسی كارهای او را انجام میداد ؟ و كه حيوان او را تيمار میكرد ؟ " - البته افتخار اين كارها با ما بود . او فقط به كارهای مقدس خويش مشغول بود و كاری به اين كارها نداشت . - " بنابر اين همه شما از او برتر بودهايد
6 غذای دسته جمعی
همينكه رسول اكرم و اصحاب و ياران از مركبها فرود آمدند ، و بارها را بر زمين نهادند ، تصميم جمعيت براين شد كه برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده كنند . يكی از اصحاب گفت : " سر بريدن گوسفند با من " . ديگری : " كندن پوست آن بامن " . سومی پختن گوشت آن بامن " . چهارمی رسول اكرم جمع كردن هيزم از صحرا بامن " . جمعيت يا رسول الله شما زحمت نكشيد و راحت بنشينيد ، ما خودمان با كمال افتخار همه اينكارها را میكنيم رسول اكرم میدانم كه شما میكنيد ، ولی خداوند دوست نمی دارد بندهاش را در ميان يارانش با وضعی متمايز ببيند كه ، برای خود نسبت به ديگران امتيازی قائل شده باشد سپس به طرف صحرا رفت . و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد
7 قافلهای كه به حج میرفت
قافلهای از مسلمانان كه آهنگ مكه داشت ، همينكه به مدينه رسيد چند روزی توقف و استراحت كرد ، و بعد از مدينه به مقصد مكه به راه افتاد . در بين راه مكه و مدينه ، در يكی از منازل ، اهل قافله با مردی مصادف شدند كه با آنها آشنا بود . آن مرد در ضمن صحبت با آنها ، متوجه شخصی درميان آنها شد كه سيمای صالحين داشت ، و با چابكی و نشاط مشغول خدمت و رسيدگی به كارها و حوائج اهل قافله بود ، در لحظه اول او را شناخت . با كمال تعجب از اهل قافله پرسيد : اين شخصی را كه مشغول خدمت و انجام كارهای شماست میشناسيد ؟ - نه ، او را نمیشناسيم ، اين مرد در مدينه به قافله ما ملحق شد . مردی صالح و متقی و پرهيزگار است . ما از او تقاضا نكردهايم كه برای ما كاری انجام دهد ، ولی او خودش مايل است كه در كارهای ديگران شركت كند و به آنها كمك بدهد . - " معلوم است كه نمیشناسيد ، اگر میشناختيد اين طور گستاخ نبوديد ، هرگز حاضر نمیشديد مانند يك خادم به كارهای شما رسيدگی كند " . - " مگر اين شخص كيست ؟ " - " اين ، علی بن الحسين زين العابدين است " . جمعيت آشفته به پاخاستند و خواستند برای معذرت دست و پای امام را ببوسند . آنگاه به عنوان گله گفتند : " اين چه كاری بود كه شما با ما كرديد ؟ ! ممكن بود خدای ناخواسته ما جسارتی نسبت به شما بكنيم ، و مرتكب گناهی بزرگ بشويم " . امام : " من عمدا شمارا كه مرا نمیشناختيد
برای همسفری انتخاب كردم ، زيرا گاهی با كسانی كه مرا میشناسند مسافرت میكنم ، آنها به خاطر رسول خدا زياد به من عطوفت و مهربانی میكنند ، نمیگذارند كه من عهدهدار كار و خدمتی بشوم ، از اينرو مايلم همسفرانی انتخاب كنم كه مرا نمیشناسند و از معرفی خودم هم خودداری میكنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا نائل شوم
جملههايی هست كه امام میفرمايد : " اكره ان آخذ برسول الله ما لا اعطی مثله » " ، و در روايتی هست كه فرمود : " ما اكلت بقرابتی من رسول
8 مسلمان و كتابی
در آن ايام ، شهر كوفه مركز ثقل حكومت اسلامی بود . در تمام قلمرو كشور وسيع اسلامی آن روز ، به استثناء قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته بود كه ، چه فرمانی صادر میكند و چه تصميمی میگيرد . در خارج اين شهر دو نفر ، يكی مسلمان و ديگری كتابی ( يهودی يا مسيحی يا زردشتی ) روزی در راه به هم برخورد كردند . مقصد يكديگر را پرسيدند . معلوم شد كه مسلمان به كوفه میرود ، و آن مرد كتابی درهمان نزديكی ، جای ديگری را در نظر دارد كه برود . توافق كردند كه چون در مقداری از مسافرت راهشان يكی است باهم باشند و بايكديگر مصاحبت كنند راه مشترك ، با صميميت ، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طی شد . به سر دو راهی رسيدند ، مرد كتابی با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفيق مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت ، و از اين طرف كه او میرفت آمد . پرسيد : " مگر تو نگفتی من میخواهم به كوفه بروم ؟ " . - " چرا " . - " پس چرا از اين طرف میآئی ؟ راه كوفه كه آن يكی است " . - " میدانم ، میخواهم مقداری تورا مشايعت كنم . پيغمبر ما فرمود " هرگاه دو نفر در يك راه بايكديگر مصاحبت كنند ، حقی بريكديگر پيدا میكنند " . اكنون تو حقی بر من پيدا كردی . من به خاطر اين حق كه به گردن من داری میخواهم چند قدمی تو را مشايعت كنم . و البته بعد به راه خودم خواهم رفت " . - " اوه ، پيغمبر شما كه اين چنين نفوذ و قدرتی در ميان مردم پيدا كرد ، و باين سرعت دينش در جهان رائج شد ، حتما به واسطه همين اخلاق كريمهاش بوده " . تعجب و تحسين مرد كتابی در اين هنگام به منتها درجه رسيد ، كه برايش معلوم شد ، اين رفيق مسلمانش ، خليفه وقت علی ابن ابيطالب " ع " بوده . طولی نكشيد كه همين مرد مسلمان شد ، و در شمار افراد مؤمن و فداكار اصحاب علی - عليهالسلام - قرار گرفت
9 در ركاب خليفه
علی - عليهالسلام - هنگامی كه به سوی كوفه میآمد ، وارد شهر انبار شد كه مردمش ايرانی بودند . كدخدايان و كشاورزان ايرانی خرسند بودند كه خليفه محبوبشان از شهر آنها عبور میكند ، به استقبالش شتافتند ، هنگامی كه مركب علی به راه افتاد ، آنها در جلو مركب علی ( ع ) شروع كردند به دويدن . علی آنها را طلبيد و پرسيد : " چرا میدويد ، اين چه كاری است كه میكنيد ؟ ! " . - اين يك نوعی احترام است كه ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود میكنيم . اين سنت و يك نوع ادبی است كه در ميان ما معمول
بوده است " . - " اينكار شمارا در دنيا به رنج میاندازد ، و در آخرت به شقاوت میكشاند . هميشه از اين گونه كارها كه شما را پست و خوار میكند خودداری كنيد . بعلاوه اين كارها چه فايدهای به حال آن افراد دارد ؟ "
10 امام باقر و مرد مسيحی
امام باقر ، محمد بن علی بن الحسين " ع " ، لقبش " باقر " استباقر يعنی شكافنده . به آن حضرت " باقر العلوم " میگفتند ، يعنی شكافنده دانشها . مردی مسيحی ، به صورت سخريه و استهزاء ، كلمه " باقر " را تصحيف كرد به كلمه " بقر " - يعنی گاو - به آن حضرت گفت : " انت بقر " يعنی تو گاوی امام بدون آنكه از خود ناراحتی نشان بدهد و اظهار عصبانيت كند ، با كمال سادگی گفت : " نه ، من بقر نيستم من باقرم " . مسيحی : " تو پسر زنی هستی كه آشپز بود " . - " شغلش اين بود ، عار و ننگی محسوب نمیشود " . - " مادرت سياه و بیشرم و بد زبان بود " . - " اگر اين نسبتها كه به مادرم میدهی راست است ، خداوند او را بيامرزد و از گناهش بگذرد . و اگر دروغ است ، از گناه تو بگذرد كه دروغ و افترا بستی " . مشاهده اين همه حلم ، از مردی كه قادر بود همه گونه موجبات آزار يك مرد خارج از دين اسلام را فراهم آورد ، كافی بود كه انقلابی در روحيه مرد مسيحی ايجاد نمايد ، و او را به سوی اسلام بكشاند . مرد مسيحی بعدا مسلمان شد
11 اعرابی و رسول اكرم
عربی بيابانی و وحشی ، وارد مدينه شد و يكسره به مسجد آمد ، تا مگر از رسول خدا سيم و زری بگيرد . هنگامی وارد شد كه رسول اكرم در ميان انبوه اصحاب و ياران خود بود . حاجت خويش را اظهار كرد و عطائی خواست . رسول اكرم چيزی به او داد ، ولی او قانع نشد و آن را كم شمرد ، بعلاوه سخن درشت و ناهمواری بر زبان آورد ، و نسبت به رسول خدا جسارت كرد . اصحاب و ياران سخت در خشم شدند ، و چيزی نمانده بود كه آزاری به او برسانند ، ولی رسول خدا مانع شد . رسول اكرم بعدا اعرابی را با خود به خانه برد ، و مقداری ديگر به او كمك كرد ، ضمنا اعرابی از نزديك مشاهده كرد كه وضع رسول اكرم به وضع رؤسا و حكامی كه تاكنون ديده شباهت ندارد ، و زر و خواستهای در آنجا جمع نشده . اعرابی اظهار رضايت كرد و كلمهای تشكر آميز بر زبان راند . در اين وقت رسول اكرم به او فرمود : " تو ديروز سخن درشت و ناهمواری برزبان راندی كه ، موجب خشم اصحاب و ياران من شد . من میترسم از ناحيه آنها به تو گزندی برسد ، ولی اكنون در حضور من اين جمله تشكر آميز را گفتی ، آيا ممكن است همين جمله را در حضور جمعيت بگويی تا خشم و ناراحتی كه آنان نسبت به تو دارند ، از بين برود ؟ " اعرابی گفت : " مانعی ندارد " . روز ديگر اعرابی به مسجد آمد ، در حالی كه همه جمع بودند ، رسول اكرم رو به جمعيت كرد و فرمود : " اين مرد اظهار میدارد كه از ما راضی شده آيا چنين است ؟ " اعرابی گفت : " چنين است " و همان جمله تشكر آميز كه در خلوت گفته بود تكرار كرد . اصحاب و ياران رسول خدا خنديدند . در اين هنگام رسول خدا رو به جمعيت كرد ، و فرمود : " مثل من و اين گونه افراد ، مثل همان مردی است كه شترش رميده بود و فرار میكرد ، مردم به خيال اينكه به صاحب شتر كمك بدهند فرياد كردند ، و به دنبال شتر دويدند . آن شتر بيشتر رم كرد و فراریتر شد . صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت ، خواهش میكنم كسی به شتر من كاری نداشته باشد ، من خودم بهتر میدانم كه از چه راه شتر خويش را رام كنم . " همينكه مردم را از تعقيب بازداشت ، رفت و يك مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بيرون آمد ، بدون آنكه نعرهای بزند و فريادی بكشد و بدود ، تدريجا در حالی كه علف را نشان میداد جلو آمد . بعد باكمال سهولت مهار شتر خويش را در دست گرفت و روان شد . " اگر ديروز من شما را آزاد گذاشته بودم ، حتما اين اعرابی بدبخت به دست شما كشته شده بود - و در چه حال بدی كشته شده بود ، در حال كفر و بت پرستی - ولی مانع دخالت شما شدم ، و خودم با نرمی و ملايمت او را رام كردم
12 مرد شامی و امام حسين
شخصی از اهل شام ، به قصد حج يا مقصد ديگر به مدينه آمد . چشمش افتادبه مردی كه در كناری نشسته بود . توجهش جلب شد . پرسيد : " اين مرد كيست ؟ " گفته شد : " حسين بن علی بن ابيطالب است " . سوابق تبليغاتی عجيبی كه در روحش رسوخ كرده بود ، موجب شد كه ديگ خشمش به جوش آيد و قربة الی الله آنچه میتواند سب و دشنام نثار حسين بن علی بنمايد . همينكه هر چه خواست گفت و عقده دل خود را گشود ، امام حسين بدون آنكه خشم بگيرد و اظهار ناراحتی كند ، نگاهی پر از مهر و عطوفت به او كرد ، و پس از آنكه چند آيه از قرآن - مبنی بر حسن خلق و عفو و اغماض - قرائت كرد به او فرمود : " ما برای هر نوع خدمت و كمك به تو آمادهايم " . آنگاه از او پرسيد : " آيا از اهل شامی ؟ " جواب داد : " آری " . فرمود : " من با اين خلق و خوی سابقه دارم و سر چشمه آن را میدانم " . پس از آن فرمود : " تو در شهر ما غريبی ، اگر احتياجی داری حاضريم به تو كمك دهيم ، حاضريم در خانه خود از تو پذيرايی كنيم . حاضريم تو را بپوشانيم ، حاضريم به تو پول بدهيم " . مرد شامی كه منتظر بود با عكس العمل شديدی برخورد كند ، و هرگز گمان نمیكرد با يك همچو گذشت و اغماضی روبرو شود ، چنان منقلب شد كه گفت : " آرزو داشتم در آن وقت زمين شكافته میشد و من به زمين فرو میرفتم ، و اين چنين نشناخته و نسنجيده گستاخی نمیكردم . تا آن ساعت برای من ، در همه روی زمين كسی از حسين و پدرش مبغوضتر نبود ، و از آن ساعت بر عكس ، كسی نزد من از او و پدرش محبوبتر نيست "
13 مردی كه اندرز خواست
مردی از باديه به مدينه آمد و به حضور رسول اكرم رسيد . از آن حضرت پندی و نصيحتی تقاضا كرد . رسول اكرم باو فرمود : " خشم مگير " و بيش از اين چيزی نفرمود . آن مرد به قبيله خويش برگشت . اتفاقا وقتی كه به ميان قبيله خود رسيد ، اطلاع يافت كه در نبودن او حادثه مهمی پيش آمده ، از اين قرار كه جوانان قوم او دستبردی به مال قبيلهای ديگر زدهاند ، و آنها نيز معامله به مثل كردهاند ، و تدريجا كار به جاهای باريك رسيده ، و دو قبيله در مقابل يكديگر صف آرائی كردهاند ، و آماده جنگ و كارزارند . شنيدن اين خبر هيجان آور ، خشم او را برانگيخت . فورا سلاح خويش را خواست و پوشيد و به صف قوم خود ملحق و آماده همكاری شد . در اين بين ، گذشته به فكرش افتاد ، به يادش آمد كه به مدينه رفته و چه چيزها ديده و شنيده ، به يادش آمد كه از رسول خدا پندی تقاضا كرده است ، و آن حضرت به او فرموده ، جلو خشم خود را بگيرد . در انديشه فرو رفت كه چرا من تهييج شدم ، و به چه موجبی من سلاح پوشيدم ، و اكنون خود را مهيای كشتن و كشته شدن كردهام ؟ چرا بیجهت من برا فروخته و خشمناك شدهام ؟ ! با خود فكر كرد الان وقت آن است كه آن جمله كوتاه را به كار بندم . جلو آمد و زعمای صف مخالف را پيش خواند و گفت : " اين ستيزه برای چيست ؟ اگر منظور غرامت آن تجاوز است كه جوانان نادان ما كردهاند ، من حاضرم از مال شخصی خودم اداكنم . علت ندارد كه ما برای همچو چيزی به جان يكديگر بيفتيم و خون يكديگر را بريزيم " . طرف مقابل كه سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت اين مرد را شنيدند ، غيرت و مردانگی شان تحريك شد و گفتند : " ما هم از تو كمتر نيستيم . حالا كه چنين است ما از اصل ادعای خود صرف نظر میكنيم " . هر دو صف به ميان قبيله خود بازگشتند
14 مسيحی و زره علی " ع "
در زمان خلافت علی - عليهالسلام - در كوفه ، زره آن حضرت گم شد . پس از چندی در نزديك مرد مسيحی پيداشد . علی او را به محضر قاضی برد ، و اقامه دعوی كرد كه : " اين زره از آن من است ، نه آن را فروختهام و نه به كسی بخشيدهام . و اكنون آن را در نزد اين مرد يافتهام " . قاضی به مسيحی گفت : " خليفه ادعای خود را اظهار كرد ، تو چه میگويی ؟ " او گفت : " اين زره مال خود من است ، و در عين حال گفته مقام خلافت را تكذيب نمیكنم ( ممكن است خليفه اشتباه كرده باشد قاضی رو كرد به علی و گفت : " تو مدعی هستی و اين شخص منكر است ، عليهذا بر تو است كه شاهد برمدعای خود بياوری " . علی خنديد و فرمود : " قاضی راست میگويد ، اكنون میبايست كه من شاهد بياورم ، ولی من شاهد ندارم " . قاضی روی اين اصل كه مدعی شاهد ندارد ، به نفع مسيحی حكم كرد ، و او هم زره را برداشت و روان شد . ولی مرد مسيحی كه خود بهتر میدانست كه زره مال كی است ، پس از آنكه چند گامی پيمود وجدانش مرتعش شد و برگشت ، گفت : " اين طرز حكومت و رفتار از نوع رفتارهای بشر عادی نيست ، از نوع حكومت انبياست " ، و اقرار كرد كه زره از علی است . طولی نكشيد او را ديدند مسلمان شده ، و با شوق و ايمان در زير پرچم علی در جنگ نهروان میجنگد
15 امام صادق و گروهی از متصوفه
سفيان ثوری كه در مدينه میزيست ، بر امام صادق وارد شد . امام را ديد جامعهای سپيد و بسيار لطيف مانند پرده نازكی كه ميان سفيده تخم مرغ و پوست آن است و آن دو را از هم جدا میسازد - پوشيده است . به عنوان اعتراض گفت : " اين جامه سزاوار تو نيست . تو نمیبايست خود را به زيورهای دنيا آلوده سازی ، از تو انتظار میرود كه زهد بورزی و تقوی داشته باشی وخود را از دنيا دور نگهداری " . امام : " میخواهم سخنی به تو بگويم ، خوب گوش كن كه از برای دنيا و آخرت تو مفيد است . اگر راستی اشتباه كردهای و حقيقت نظر دين اسلام را درباره اين موضوع نمیدانی ، سخن من برای تو بسيار سودمند خواهد بود . اما اگر منظورت اين است كه در اسلام بدعتی بگذاری و حقايق را منحرف و وارونه سازی ، مطلب ديگری است . و اين سخنان به تو سودی نخواهد داد . ممكن است تو وضع ساده و فقيرانه رسول خدا و صحابه آن حضرت را در آن زمان ، پيش خود مجسم سازی و فكر كنی كه يك نوع تكليف و وظيفهای برای همه مسلمين تا روز قيامت هست كه عين آن وضع را نمونه قرار دهند ، و هميشه فقيرانه زندگی كنند . اما من به تو بگويم كه رسول خدا در زمانی و محيطی بود كه فقر و سختی و تنگدستی بر آن مستولی بود . عموم مردم از داشتن لوازم اوليه زندگی محروم بودند . وضع خاص زندگی رسول اكرم و صحابه آن حضرت مربوط به وضع عمومی آن روزگار بود . ولی اگر در عصری و روزگاری وسائل زندگی فراهم شد ، و شرائط بهره برداری از موهبتهای الهی موجود گشت ، سزاوارترين مردم برای بهره بردن از آن نعمتها نيكان و صالحانند ، نه فاسقان و بدكاران ، مسلمانانند نه كافران . " تو چه چيز را در من عيب شمردی ؟ ! به خدا قسم من در عين اينكه میبينی كه از نعمتها و موهبتهای الهی استفاده میكنم ، از زمانی كه به حد رشد و بلوغ رسيدهام ، شب و روزی بر من نمیگذرد مگر آنكه مراقب هستم كه اگر حقی در مالم پيدا شود فورا آن را به موردش برسانم " . سفيان نتوانست جواب منطق امام را بدهد ، سرافكنده و شكست خورده بيرون رفت ، و به ياران و هم مسلكان خود پيوست ، و ما جرا را گفت ، آنها تصميم گرفتند كه دسته جمعی بيايند و با امام مباحثه كنند . جمعی به اتفاق آمدند و گفتند : " رفيق ما نتوانست خوب دلائل خودش را ذكر كند ، اكنون ما آمدهايم با دلايل روشن خود تو را محكوم سازيم " . امام : " دليلهای شما چيست ؟ بيان كنيد " . جمعيت : " دليلهای ما از قرآن است " . امام : " چه دليلی بهتر از قرآن ؟ بيان كنيد آماده شنيدنم " . جمعيت : " ما دو آيه از قرآن را دليل بر مدعای خودمان و درستی مسلكی كه اتخاذ كردهايم میآوريم ، و همين ما را كافی است . خداوند در قرآن كريم يك جا گروهی از صحابه را اين طور ستايش میكند : " در عين اينكه خودشان در تنگدستی و زحمتند ، ديگران را بر خويش مقدم میدارند . كسانی كه از صفت بخل محفوظ بمانند ، آنهايند رستگاران در جای ديگر قرآن میگويد : " در عين اينكه بغذا احتياج و علاقه دارند ، آن را به فقير و يتيم و اسير میخورانند همينكه سخنشان به اينجا رسيد ، يك نفر كه در حاشيه مجلس نشسته بود و به سخنان آنها گوش میداد گفت : " آنچه من تاكنون فهميدهام اين است كه شما خودتان هم به سخنان خود عقيده نداريد ، شما اين حرفها را وسيله قرار دادهايد تا مردم را به مال خودشان بی علاقه كنيد ، تا به شما بدهند و شما عوض آنها بهرهمند شويد ، لهذا عملا ديده نشده كه شما از غذاهای خوب احتراز و پرهيز داشته باشيد امام : " عجالة اين حرفها را رها كنيد ، اينها فائده ندارد " . بعد رو به جمعيت كرد و فرمود : " اول بگوييد آيا شما كه به قرآن استدلال میكنيد ، محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ قرآن را تميز میدهيد ، يا نه ؟ ! هركس از اين امت كه گمراه شد از همين راه گمراه شد كه ، بدون اينكه اطلاع صحيحی از قرآن داشته باشد به آن تمسك كرد " . جمعيت : " البته فی الجمله اطلاعاتی در اين زمينه داريم ، ولی كاملا نه " . امام : " بدبختی شما هم از همين است . احاديث پيغمبر هم مثل آيات قرآن است ، اطلاع و شناسايی كامل لازم دارد " . " اما آياتی كه از قرآن خوانديد : اين آيات بر حرمت استفاده از نعمتهای الهی دلالت ندارد . اين آيات مربوط به گذشت و بخشش و ايثار است . قومی را ستايش میكند كه در وقت معينی ديگران را بر خودشان مقدم داشتند و مالی را كه بر خودشان حلال بود به ديگران دادند ، و اگر هم نمیدادند گناهی و خلافی مرتكب نشده بودند . خداوند به آنان امر نكرده بود كه بايد چنين كنند ، و البته در آن وقت نهی هم نكرده بود كه نكنند ، آنان به حكم عاطفه و احسان ، خودرا در تنگدستی و مضيقه گذاشتند و به ديگران دادند . خداوند به آنان پاداش خواهد داد . پس اين آيات با مدعای شما تطبيق نمیكند ، زيرا شما مردم را منع میكنيد و ملامت مینماييد ، بر اينكه مال خودشان و نعمتهائی كه خداوند به آنها ارزانی داشته استفاده كنند . " آنها آن روز آن طور بذل و بخشش كردند ، ولی بعد در اين زمينه دستور كامل و جامعی از طرف خداوند رسيد ، حدود اين كار را معين كرد . و البته اين دستور كه بعد رسيد ناسخ عمل آنهاست ، ما بايد تابع اين دستور باشيم نه تابع آن عمل . " خداوند برای اصلاح حال مؤمنين و به واسطه رحمت خاص خويش ، نهی كرد كه شخص ، خود و عائله خود را در مضيقه بگذارد ، و آنچه در كف دارد به ديگران بخشد ، زيرا در ميان عائله شخص ، ضعيفان و خردسالان و پيران فرتوت پيدا میشوند كه طاقت تحمل دارند . اگر بنا شود كه من گرده نانی كه در اختيار دارم انفاق كنم ، عائله من كه عهدهدار آنها هستم تلف خواهند شد . لهذا رسول اكرم ( ص ) فرمود : " كسی كه چند دانه خرما يا چند قرص نان ، يا چند دينار دارد و قصد انفاق آنها را دارد ، در درجه اول بر پدر و مادر خود بايد انفاق كند ، و در درجه دوم خودش و زن و فرزندش ، و در درجه سوم خويشاوندان و برادران مؤمنش ، و در درجه چهارم خيرات و مبرات " . اين چهارمی بعد از همه آنهاست . رسول خدا وقتی كه شنيد مردی از انصار مرده و كودكان صغيری از او باقی مانده ، و او دارايی مختصر خود را در راه خدا داده است فرمود : " اگر قبلا به من اطلاع داده بوديد ، نمیگذاشتم او را در قبرستان مسلمين دفن كنند . او كودكانی باقی میگذارد كه دستشان پيش مردم در از باشد پدرم امام باقر برای من نقل كرد كه رسول خدا فرموده است : " هميشه در انفاقات خود از عائله خود شروع كنيد ، به ترتيب نزديكی ، كه هر كه نزديكتر است مقدمتر است " . علاوه برهمه اينها ، در نص قرآن مجيد ، از روش و مسلك شما نهی میكند ، آنجا كه میفرمايد : " متقين كسانی هستند كه در مقام انفاق و بخشش نه تند روی میكنند و نه كند روی ، راه اعتدال و ميانه را پيش میگيرند در آيات زيادی از قرآن نهی میكند از اسراف و تند روی در بذل و بخشش ، همان طور كه از بخل و خست نهی میكند ، قرآن برای اين كار حد وسط و ميانه روی را تعيين كرده است ، نه اينكه انسان هر چه دارد به ديگران بخشد ، و خودش تهی دست بماند ، آنگاه دست به دعا بردارد كه خدايا به من روزی بده . خداوند اين چنين دعايی را هرگز مستجاب نمیكند ، زيرا پيغمبر اكرم فرمود : خداوند دعای چند دسته را مستجاب نمیكند . الف - كسی كه از خداوند بدی برای پدر و مادر خود بخواهد . ب - كسی كه مالش را به قرض داده از طرف ، شاهد و گواه و سندی نگرفته باشد ، و او مال را خورده است . حالا اين شخص دست به دعا برداشته از خداوند چاره میخواهد . البته دعای اين آدم مستجاب نمیشود ، زيرا او به دست خودش راه چاره را از بين برده ، و مال خويش را بدون سند و گواه به او داده است . ج - كسی كه از خداوند دفع شر زنش را بخواهد ، زيرا چاره اين كار در دست خود شخص است ، او میتواند اگر واقعا از دست اين زن ناراحت است ، عقد ازدواج را باطلاق فسخ كند . د - آدمی كه در خانه خود نشسته و دست روی دست گذاشته ، و از خداوند روزی میخواهد ، خداوند در جواب اين بنده طمع كار جاهل میگويد : " بنده من ! مگر نه اينست كه من راه حركت و جنبش را برای تو باز كردهام ؟ ! مگر نه اينست كه من اعضاء و جوارح صحيح به تو دادهام ؟ ! به تو دست و پا و چشم و گوش و عقل دادهام كه ببينی و بشنوی و فكر كنی و حركت نمايی و دست بلند كنی ؟ ! در خلقت همه اينها هدف و مقصودی در كار بوده . شكر اين نعمتها به اينست كه تو اينها را به كار واداری . بنابراين من بين تو و خودم حجت را تمام كردهام كه در راه طلب گام برداری ، و دستور مرا راجع به سعی و جنبش اطاعت كنی ، و بار دوش ديگران نباشی . البته اگر با مشيت كلی من سازگار بود ، به تو روزی وافر خواهم داد ، و اگر هم به علل و مصالحی زندگی تو توسعه پيدا نكرد ، البته تو سعی خود را كرده وظيفه خويش را انجام دادهای و معذور خواهی بود . ه - كسی كه خداوند به او مال و ثروت فراوان داده و او با بذل و بخششهای زياد آنها را از بين برده است ، و بعد دست به دعا برداشته كه خدايا به من روزی بده ، خداوند در جواب او میگويد : " مگر من به تو روزی فراوان ندادم ؟ چرا ميانه روی نكردی ؟ مگر من دستور نداده بودم كه در بخشش بايد ميانه روی كرد ؟ " مگر من از بذل و بخششهای بيحساب نهی نكرده بودم ؟ " و - كسی كه درباره قطع رحم دعا كند ، و از خداوند چيزی بخواهد كه مستلزم قطع رحم است ، ( يا كسی كه قطع رحم كرده بخواهد درباره موضوعی دعا كند خداوند در قرآن كريم مخصوصا به پيغمبر خويش طرز و روش بخشش را آموخت ، زيرا داستانی واقع شد كه مبلغی طلا پيش پيغمبر بود ، و او میخواست آنها را به مصرف فقرا برساند ، و ميل نداشت حتی يكشب آن پول در خانهاش بماند ، لهذا در يكروز تمام طلاها را به اين و آن داد . بامداد ديگر سائلی پيدا شد و بااصرار از پيغمبر كمك میخواست ، پيغمبر هم چيزی در دست نداشت كه به سائل بدهد ، از اينرو خيلی ناراحت و غمناك شد . اينجا بود كه آيه قرآن نازل شد ، و دستور كار را داد ، آيه آمد كه : " نه دستهای خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش كه بعد تهيدست بمانی و مورد ملامت فقرا واقع شوی " ( 5 ) . اينها است احاديثی كه از پيغمبر رسيده ، آيات قرآن هم مضمون اين احاديث را تأييد میكند ، و البته كسانی كه اهل قرآن و مؤمن به قرآنند به مضمون آيات قرآن ايمان دارند . به ابوبكر هنگام مرگ گفته شد راجع به مالت وصيتی بكن ، گفت يك پنجم مالم انفاق شود و باقی متعلق به ورثه باشد ، و يك پنجم كم نيست . ابوبكر به يك پنجم مال خويش وصيت كرد ، و حال آنكه مريض حق دارد در مرض موت تا يك سوم هم وصيت كند . و اگر میدانست بهتر اينست از تمام حق خود استفاده كند ، به يك سوم وصيت میكرد . سلمان و ابوذر را كه شما به فضل و تقوی و زهد میشناسيد ، سيره و روش آنها هم همين طور بود كه گفتم . سلمان وقتی كه نصيب سالانه خويش را از بيت المال میگرفت ، به اندازه يك سال مخارج خود - كه او را به سال ديگر برساند - ذخيره میكرد . به او گفتند : " تو با اينهمه زهد و تقوی در فكر ذخيره سال هستی ؟ شايد همين امروز يا فردا بميری و به آخر سال نرسی ؟ " او در جواب گفت : " شايد هم نمردم ، چرا شما فقط فرض مردن را صحيح میدانيد . يك فرض ديگر هم وجود دارد و آن اينكه زنده بمانم ، و اگر زنده بمانم خرج دارم و حوائجی دارم ، ای نادانها شما از اين نكته غافليد كه نفس انسان اگر به مقدار كافی وسيله زندگی نداشته باشد ، در اطاعت حق كندی و كوتاهی میكند ، و نشاط و نيروی خود را در راه حق از دست میدهد ، و همينقدر كه به قدر كافی وسيله فراهم شد آرام میگيرد " . و اما ابوذر ، وی چند شتر و چند گوسفند داشت كه از شير آنها استفاده میكرد ، و احيانا اگر ميلی در خود به خوردن گوشت میديد ، يا مهمانی برايش میرسيد ، يا ديگران را محتاج میديد ، از گوشت آنها استفاده میكرد . و اگر میخواست به ديگران بدهد ، برای خودش نيز برابر ديگران سهمی منظور میكرد . چه كسی از اينها زاهدتر بود ؟ پيغمبر درباره آنان چيزها گفت كه همه میدانيد . هيچ گاه اين اشخاص تمام دارايی خود را به نام زهد و تقوی از دست ندادند ، و از اين راهی كه شما امروز پيشنهاد میكنيد كه مردم از هر چه دارند صرف نظر كنند و خود و عائله خود را در سختی بگذارند نرفتند . من به شما رسما اين حديث را كه پدرم از پدر و اجدادش از رسول خدا نقل كردهاند اخطار میكنم ، رسول خدا فرمود : " عجيبترين چيزها حالی است كه مؤمن پيدا میكند ، كه اگر بدنش با مقراض قطعه قطعه بشود برايش خير و سعادت خواهد بود ، و اگر هم ملك شرق و غرب به او داده شود باز برايش خير و سعادت است " . خير مؤمن در گرو اين نيست كه حتما فقير و تهيدست باشد ؟ خير مؤمن ناشی از روح ايمان و عقيده او است ، زيرا در هر حالی از فقر و تهيدستی يا ثروت و بینيازی واقع شود ، میداند در اين حال وظيفهای دارد و آن وظيفه را بخوبی انجام میدهد . اينست كه عجيبترين چيزها حالتی است كه مؤمن بخود میگيرد ، كه همه پيشامدها و سختی و سستيها برايش خير و سعادت میشود . نمیدانم همين مقدار كه امروز برای شما گفتم كافی است يا برآن بيفزايم ؟ هيچ میدانيد كه در صدر اسلام ، آن هنگام كه عده مسلمانان كم بود ، قانون جهاد اين بود كه يك نفر مسلمان در برابر ده نفر كافر ايستادگی كند ، و اگر ايستادگی نمیكرد گناه و جرم و تخلف محسوب میشد ، ولی بعد كه امكانات بيشتری پيدا شد ، خداوند به لطف و رحمت خود تخفيف بزرگی داد ، و اين قانون را به اين نحو تغيير داد كه هر فرد مسلمان موظف است كه فقط در برابر دو كافر ايستادگی كند نه بيشتر . از شما مطلبی راجع به قانون قضا و محاكم قضائی اسلامی سؤال میكنم : فرض كنيد يكی از شما در محكمه هست و موضوع نفقه زن او در بين است ، و قاضی حكم میكند كه نفقه زنت را بايد بدهی . در اينجا چه میكند ؟ آيا عذر میآورد كه بنده زاهد هستم و از متاع دنيا اعراض كردهام ؟ ! آيا اين عذر موجه است ؟ ! آيا به عقيده شما حكم قاضی به اينكه بايد خرج زنت را بدهی ، مطابق حق و عدالت است يا آن كه ظلم و جور است ؟ اگر بگوييد اين حكم ظلم و ناحق است ، يك دروغ واضح گفتهايد ، و به همه اهل اسلام با اين تهمت ناروا جور و ستم كردهايد ، و اگر بگوييد حكم قاضی صحيح است ، پس عذر شما باطل است . و قبول داريد كه طريقه و روش شما باطل است . مطلب ديگر : مواردی هست كه مسلمان در آن موارد يك سلسله انفاقهای واجب يا غير واجب انجام میدهد ، مثلا زكات يا كفاره میدهد ، حالا اگر فرض كنيم معنای زهد اعراض از زندگی و مايحتاجهای زندگی است ، و فرض كنيم همه مردم مطابق دلخواه شما " زاهد " شدند ، و از زندگی و ما يحتاج آن روگرداندند ، پس تكليف كفارات و صدقات واجبه چه میشود ؟ تكليف زكاتهای واجب - كه به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و كشمش و غيره تعلق میگيرد - چه میشود ؟ مگر نه اينست كه اين صدقات فرض شده كه تهيدستان زندگی بهتری پيدا كنند ، و از مواهب زندگی بهرهمند شوند ! اين خود میرساند كه هدف دين و مقصود از اين مقررات رسيدن به مواهب زندگی و بهرهمند شدن از آن است . و اگر مقصود و هدف دين فقير بودن بود ، و حد اعلای تربيت دينی اين بود كه بشر از متاع اين جهان اعراض كند و در فقر و مسكنت و بيچارگی زندگی كند ، پس فقرا به آن هدف عالی رسيدهاند و نمیبايست به آنان چيزی داد تا از حال خوش و سعادتمندانه خود خارج نشوند . و آنان نيز چون غرق در سعادتند نبايد بپذيرند . اساسا اگر حقيقت اين است كه شما میگوييد شايسته نيست كه كسی مالی را در كف نگاه دارد ، بايد هر چه به دستش میرسد همه را ببخشد ، و ديگر محلی برای زكات باقی نمیماند . پس معلوم شد كه شما بسيار طريقه زشت و خطرناكی را پيش گرفتهايد ، و به سوی بد مسلكی مردم را دعوت میكنيد . راهی كه میرويد و مردم ديگر را هم به آن میخوانيد ، ناشی از جهالت به قرآن و اطلاع نداشتن از قرآن و از سنت پيغمبر و از احاديث پيغمبر است . اينها احاديثی نيست كه قابل تشكيك باشد ، احاديثی است كه قرآن به صحت آنها گواهی میدهد . ولی شما احاديث معتبر پيغمبر را اگر با روش شما درست در نيايد رد میكنيد ، و اين خود نادانی ديگری است . شما در معانی آيات قرآن و نكتههای لطيف و شگفت انگيزی كه از آن استفاده میشود تدبر نمیكنيد . فرق بين ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را نمیدانيد . امر و نهی را تشخيص نمیدهيد . جواب مرا راجع به قصه سليمان بن داود بدهيد كه ، از خداوند ملكی را مسألت كرد كه برای كسی بالاتر از آن ميسر نباشد خداوند هم چنان ملكی به اوداد . البته سليمان جز حق نمیخواست . نه خداوند در قرآن و نه هيچ فرد مؤمنی اين را بر سليمان عيب نگرفت كه چرا چنين ملكی را در دنيا خواسته . همچنين است داود پيغمبر كه قبل از سليمان بود . و همچنين است داستان يوسف كه به پادشاه رسما میگويد : خزانه داری را به من بده كه من هم امينم و هم دانای كار بعد كارش به جايی رسيد كه امور كشورداری مصر تا حدود يمن به او سپرده شد ، و از اطراف و اكناف - در اثر قحطی كه پيش آمد - میآمدند و آذوقه میخريدند و برمیگشتند . و البته نه يوسف ميل به عمل ناحق كرد و نه خداوند در قرآن اين كار را بر يوسف عيب گرفت . همچنين است قصه ذوالقرنين كه بندهای بود كه خدا را دوست میداشت . و خدا نيز او را دوست میداشت . اسباب جهان در اختيارش قرار گرفت و مالك مشرق و مغرب جهان شد . ای گروه ! از اين راه ناصواب دست برداريد و خود را به آداب واقعی اسلام متأدب كنيد . از آنچه خدا امر و نهی كرده تجاوز نكنيد ، و از پيش خود دستور نتراشيد . در مسائلی كه نمیدانيد مداخله نكنيد ، علم آن مسائل را از اهلش بخواهيد ، در صدد باشيد كه ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه و حلال را از حرام باز شناسيد . اين برای شما بهتر و آسانتر و از نادانی دورتر است . جهالت را رها كنيد كه طرفدار جهالت زياد است ، بخلاف دانش كه طرفداران كمی دارد . خداوند فرمود بالاتر از هر صاحب دانشی دانشمندی است
16 علی و عاصم
علی - عليهالسلام - بعد از خاتمه جنگ جمل وارد شهر بصره شد . در خلال ايامی كه در بصره بود ، روزی به عيادت يكی از يارانش ، به نام " علاء بن زياد حارثی " رفت . اين مرد خانه مجلل و وسيعی داشت . علی همينكه آن خانه را با آن عظمت و وسعت ديد ، به او گفت اين خانه به اين وسعت ، به چه كار تو در دنيا میخورد ، در صورتی كه به خانه وسيعی در آخرت محتاجتری ؟ ! ولی اگر بخواهی میتوانی كه همين خانه وسيع دنيا را وسيلهای برای رسيدن به خانه وسيع آخرت قرار دهی ، به اينكه در اين خانه از مهمان پذيرايی كنی ، صله رحم نمايی ، حقوق مسلمانان را در اين خانه ظاهر و آشكار كنی ، اين خانه را وسيله زنده ساختن و آشكار نمودن حقوق قراردهی ، و از انحصار مطامع شخصی و استفاده فردی خارج نمايی " . علاء : " يا امير المؤمنين ، من از برادرم عاصم پيش تو شكايت دارم چه شكايتی داری ؟ تارك دنيا شده ، جامه كهنه پوشيده ، گوشه گير و منزوی شده همه چيز و همه كس را رها كرده " " او را حاضر كنيد ! " عاصم را احضار كردند و آوردند . علی " ع " به او رو كرد و فرمود : " ای دشمن جان خود ، شيطان عقل تو را ربوده است ، چرا به زن و فرزند خويش رحم نكردی ؟ آيا تو خيال میكنی كه خدايی كه نعمتهای پاكيزه دنيا را برای تو حلال و روا ساخته ناراضی میشود ، از اينكه تو از آنها بهره ببری ؟ تو در نزد خدا كوچكتر از اين هستی " . عاصم : " يا اميرالمؤمنين ، تو خودت هم كه مثل من هستی ، تو هم كه به خود سختی میدهی و در زندگی بر خود سخت میگيری ، تو هم كه جامه نرم نمیپوشی و غذای لذيذ نمیخوری ، بنابراين من همان كار را میكنم كه تو میكنی ، و از همان راه میروم كه تو میروی " . - " اشتباه میكنی ، من با تو فرق دارم ، من سمتی دارم كه تو نداری ، من در لباس پيشوايی و حكومتم ، وظيفه حاكم و پيشوا وظيفه ديگری است . خداوند بر پيشوايان عادل فرض كرده كه ضعيفترين طبقات ملت خود را مقياس زندگی شخصی خود قرار دهند . و آن طوری زندگی كنند كه تهيدست ترين مردم زندگی میكنند . تا سختی فقر و تهيدستی به آن طبقه اثر نكند ، بنابراين من وظيفهای دارم و تو وظيفهای "
17 مستمند و ثروتمند
رسول اكرم " ص " طبق معمول ، در مجلس خود نشسته بود . ياران گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگين انگشتر در ميان گرفته بودند . در اين بين يكی از مسلمانان - كه مرد فقير ژندهپوشی بود - از در رسيد . و طبق سنت اسلامی - كه هر كس در هر مقامی هست ، همين كه وارد مجلسی میشود بايد ببيند هر كجا جای خالی هست همانجا بنشيند ، و يك نقطه مخصوص را به عنوان اينكه شأن من چنين اقتضا میكند در نظر نگيرد - آن مرد به اطراف متوجه شد ، در نقطهای جايی خالی يافت ، رفت و آنجا نشست . از قضا پهلوی مرد متعين و ثروتمندی قرار گرفت . مرد ثروتمند جامههای خود را جمع كرد و خودش را به كناری كشيد ، رسول اكرم كه مراقب رفتار او بود به او رو كرد و گفت : " ترسيدی كه چيزی از فقر او بتو بچسبد ؟ ! " - " نه يا رسول الله ! " - " ترسيدی كه چيزی از ثروت تو به او سرايت كند ؟ " - " نه يا رسول الله ! " - " ترسيدی كه جامههايت كثيف و آلوده شود ؟ " - " نه يا رسول الله ! " - " پس چرا پهلو تهی كردی و خودت را به كناری كشيدی ؟ " - " اعتراف میكنم كه اشتباهی مرتكب شدم و خطا كردم . اكنون به جبران اين خطا و به كفاره اين گناه حاضرم نيمی از دارايی خودم را به اين برادر مسلمان خود كه دربارهاش مرتكب اشتباهی شدم ببخشم ؟ " مرد ژنده پوش : " ولی من حاضر نيستم بپذيرم