آن شب هم مثل شب های گذشته وقتی ساعت 8 شب بچه های آسایشگاه خود را به خواب زدند، نگهبان های عراقی مطمئن شدند و به دنبال کار خود رفتند. ما هم برای احتیاط نگهبان گذاشتیم. آن شب نوبت نگهبانی من بود؛ خاطرجمع که شدم، گفتم: « بچه ها! بلند شوید و نماز بخوانید»!
بچه ها بلند شدند و نماز جماعت را شروع کردند. در همین حال یکی از نگهبان های عراقی پشت پنجره آمد و مرا دید و پرسید: « چرا این جا هستی»؟ من بدنم را جلوی صورت او گرفتم تا مانع دیدنش به درون آسایشگاه شوم. سعی کردم او را قانع کنم که مسأله ای نیست. به او گفتم: « حالم گرفته و آمده ام پشت پنجره تا حال و هوایی عوض کنم. » او داد زد و گفت: « زود برو و بخواب »!
هر طور بود دست به سرش کردم و او رفت. بچه ها نماز را اقامه کردند و آن شب دعای وحدت را سریع تر خواندند و سر جای خود دراز کشیدند. یکی هم نگهبانی داد تا من نماز بخوانم. در حال نماز بودم که باز سر و کله ی همان نگهبان پیدا شد. او با عصبانیت فریاد زد: « امشب این جا چه خبر است»؟ بعد هم در را باز کرد و داخل شد. چند نگهبان دیگر هم آمدند.
من در سجده بودم که با لگد به بیرون پرتم کردند و همه را با مشت و لگد زدند؛ سپس رفتند و کابل آوردند و به جان همه مان افتادند. مرا هم به زندان بردند. فردای صبح همه ی آن دوستان به جرم خواندن نماز کتک خوردند.
راوی: اصغر بنی طالبی
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:185

علی جهان بخش، اهل اصفهان، از کسانی بود که با ما در اردوگاه موصل 3 و در آسایشگاه خودمان زندگی می کرد. علی بسیار متواضع و فروتن بود. در آشپزخانه خدمت می کرد. اهل رنگ و ریا نبود. در تمام مدت اسارت، کلمه ای دروغ و غیبت از او نشنیدیم؛ خیلی صاف و ساده و خودمانی حرف می زد. همیشه تکه کلامش این بود، می گفت: « فدات بشم، امام»! با وجود این که متأهل بود و یک فرزند هم داشت، به دیگران روحیه می داد.
علی شب جمعه بلند شد و نماز شب خواند. سحری هم خورد تا فردا روزه بگیرد. نماز صبحش که خواند، سجده ی طولانی کرد. سر که از سجده برداشت، چشمانش اشک آلود بود. بعد هم چند کلمه با بچه های دو رو بر خود شوخی کرد و رفت زیر پتو. بیست دقیقه بعد تکانی خورد. پتو را کنار کشیدم و سرش را بلند کردم؛ متوجه شدم به سختی نفس می کشد. سرش را مقابل پنجره گرفتم، چشمانش را به آرامی باز و نگاهی به من کرد. لبخندی زد و سرش را روی دستم گذاشت و چشمانش را بست.
شهادتی به آن راحتی و آرامش ندیده بودم.
راوی: علی علی لو
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:92

غروب کم کم از راه می رسید؛ در حالی که ما هنوز نماز ظهر و عصر را اقامه نکرده بودیم. فکر می کردم از آن ها اجازه بگیرم که نماز بخوانم، اما هیبت شیطانی شان مانع می شد. نماز را باید می خواندیم و برای نخواندن آن هیچ بهانه ای پذیرفته نبود. دل به دریا زدم و گفتم: « وقت الصلوه »
از میان آن جمع عراقی، کسی برخاست و با مهربانی بند دست هایمان را گشود. سر و صورت را به آب وضو طاهر ساختیم و هر کدام در گوشه ای دور از هم به نماز ایستادیم. خورشید که در غروب غم انگیز اسارت آخرین پرتوهای زرد رنگش را جمع می کرد، شاهد تکبیر ما بود. گویا نگاه همه ی موجودات به ما دوخته شده بود! عراقی ها هم مستثنا نبودند و انگار صحنه ای باورنکردنی و عجیب را تماشا می کردند. حق داشتند؛ چرا که ایرانیان را نزد آنان غیر مسلمان و آتش پرست خوانده بودند.
نماز را به پایان رساندیم و به شکرانه ی برپایی آن به سجده افتادیم و با لبخند رضایت خدایمان را خواندیم که ما را برای خدمت به اسلام و اسلام را برای سعادت بشر قوت و قدرت بخشید.
دوباره دست ها و چشم هایمان را بستند و هر کدام از ما را برای بازجویی به سوی سنگری بردند.
راوی: علی رضا دهنوی
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:28

یک روز که نماز جماعت را به امامت حسن علی پور خواندیم وقتی نماز تمام شد ایشان مشغول سجده ی شکر شدند و ما هم سفره انداختیم که ناهار بخوریم ایشان در سجده مشغول گریه بود با خودمان گفتیم چرا سجده شکر ایشان این قدر طولانی شد وقتی بلند شد گفت: سید سجده که رفتم از شدت خستگی خوابم برد.
شهید حسن‌ علیپور
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

وقتی ایشان نماز جماعت می خواندند آن وقتی که به سجده می رفتند. البته ایشان در صحبتهایان می گفتند: آقایان، وقتی ما به سجده می رویم. بخصوص در سجده آخر هر نماز فکر این را بکنیم که سجده آخرمان است، لذا با این دیدی که داشت نماز می خواند.
شهید سیداحمد رحیمی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

با حالت ضعف و خونریزی شدید به بیمارستان تموز رسیدیم. ما را روی برانکارد گذاشتند و به سالنی بردند که پر از زخمی های ایرانی بود. هر دو سه نفر را روی یک تخت خواباندند. البته تخت ها بزرگ بود؛ اما سه نفر به زور روی آن، جا می گرفتند. سمت راستی ام بچه ی تهران بود؛ اسمش فرزین یا رامین بود، نمی دانم. سمت چپی ام بچه ی آذربایجان بود و بدنش خیلی خونریزی کرده بود.
ما در یک سالن بودیم و جمعاً هفتاد مجروح، با بیست یا بیست و پنج تخت زهوار در رفته. دوست آذربایجانیم رنگش زرد زرد شده بود. حتی یک باند هم روی زخممان نبستند. وقت غروب چهار نفر از بچه ها به شهادت رسیدند. ما چه می توانستیم بکنیم. رامین یا فرزین گفت: « نماز یادت نره»!
به دوست آذربایجانیم پیام رساندم. زمزمه اش نمی دانم شهادتین بود یا دعا. آب برای وضو نبود. کف دو دست را بر پتوها و لباس ها و دیوارها کشیدیم و تیمم کردیم و بعد نماز خواندیم؛ چه نمازی!
بچه ها تا صبح یکی یکی پرواز می کردند. هر آن احتمال می دادم نوبتم شود. نخاعم قطع شده بود. عراقی ها فقط می آمدند شهدا را می بردند؛ حتی نگاهمان هم نمی کردند. فرزین یا رامین گفت: « حسین! فکر کن ببین برای چه به جبهه آمده و اسیر شده ایم. هدفت را از یاد مبر! امید داشته باش! ذکر خدا یادت نره»!
خون مجروحان و شهدا بر کف سالن بود، نمی شد کاری کرد. نیمه شب به خود آمدم. فرزین یا رامین داشت زمزه می کرد گوش تیز کردم. می گفت: « خدایا! قبولم کن! اش ... اشهد ... ».
دست به سینه اش گذاشتم. داشت شهادتین را می خواند. سر به سینه اش گذاشتم. شهید شد. فقط گریستم. عراقی ها آمدند و او را بردند. قبله را دو سه نفر از بچه ها نشانمان دادند و ما فقط چشم ها یا سرمان را به سوی قبله می چرخاندیم و نماز می خواندیم. عراقی ها قبله را نشانمان نمی دادند.
ما این گونه لحظه ها را بسیار طولانی سپری می کردیم .... .
راوی: حسین معظمی نژاد
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:64

یک شب ما در آسایشگاه نماز جماعت برگزار کردیم و بنده هم به عنوان امام جماعت جلو ایستادم. در حال نماز بودیم که سربازی از کنار پنجره ی آسایشگاه رد شد و بعد از اتمام نماز مرا صدا کرد. اول یکی از بچه ها پشت پنجره رفت ولی او گفت: نه، خود تو بیا! من پشت پنجره رفتم. او گفت: خمینی به شما گفته نماز جماعت بخوانید؟ تا او نام امام را آورد، من صلوات فرستادم. گفت: برای خمینی صلوات می فرستی یا رسول الله؟ من دوباره صلوات فرستادم. گفت: باچر، باچر؛ یعنی فردا، فردا.
فردا که شد، من را با کتک از آسایشگاه پیش فرمانده ی اردوگاه بردند که افسری سیاسی بود به نام رعد. او به من گفت: تو دو جرم بزرگ مرتکب شده ای؛ یکی این که نماز جماعت خوانده ای؛ دیگر این که برای خمینی صلوات فرستاده ای. تا اسم امام را آورد، من باز هم صلوات فرستادم. او نگاهی به سربازانش کرد و گفت: نگاه کنید، جلوی چشمان من دارد برای خمینی صلوات می فرستد! باز هم صلوات فرستادم. او گفت: لیش تصلی؟ چرا صلوات می فرستی؟ گفتم: من دائماً صلوات می فرستم و باز صلوات دیگری فرستادم. بعد گفتم: من که نگفتم خمینی و آل خمینی گفتم محمد و آل محمد و دوباره صلوات فرستادم.
گفت: برو بیرون! و کابل را گرفت و چند تا کابل به من زد. بعد گفت: من برای جرمت تو را به زندان بغداد می فرستم. گفتم: اگر مرا به زندان اسراییل هم بفرستی، من باز هم صلوات می فرستم. و دوباره صلوات فرستادم. او ناراحت شد و گفت: یعنی تو می گویی ما اسراییلی هستیم، ما یهودی هستیم؟ من دیگر چیزی نگفتم. او گفت: چرا نماز جماعت خوانده ای؟ من با تعجب گفتم: من خوانده ام؟ چه کسی گفته من نماز جماعت خوانده ام؟ گفت: آن سرباز به من گزارش داده است. گفتم: اگر به حرف من گوش می دهی، صحبت کنم وگرنه حرف نمی زنم. گفت: گوش می دهم، بگو! گفتم: آن سربازی که برای تو این گزارش را آورده زن و بچه دارد و الآن دو هفته است مرخصی نرفته. او می خواهد تو به او مرخصی بدهی وگرنه من هم می توانم برای خودشیرینی و دریافت پاداش دروغ بسازم و دیگری را خراب کنم.
تا این را گفتم او مرا آزاد کرد و سوت زد و آن سرباز را صدا کرد. بعد دو تا تف به صورت او انداخت و شروع کرد به زدن او و فحاشی کردن. آن سرباز هم که نمی دانست ماجرا چیست، مدام می گفت: نعم سیدی و کتک می خورد. خلاصه سربازی که می خواست با نماز جماعت خواندن یک مسلمان مخالفت کند و زورگویی کند، با معجزه ی صلوات های من، خودش گرفتار شد.
عموشاهی - غلام حسین
منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:199

حاج محمد طاهری خدمت سربازیش را در زمان طاغوت در منطقه دزفول و اهواز خدمت می کرد . ایشان با توجه به اینکه محل خدمت هوا خیلی گرم بود و معمولا سربازان و بقیه ارتشیان خیلی به نماز و روزه اهمیت نمی دادند . اما حاج محمد طاهری در همان هوای گرم روزه می گرفت و نمازش را می خواند . به نحوی که در آن زمان به شیخ محمد معروف شده بود .
شهید محمد طاهری
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان

وقتی که حسن به خاطر مجروحیت در بیمارستان بستری شده بود برادرش به دیدنش رفته بود او درآخرین لحظات عمرش با این که پایش قطع شده بود مقداری خاک برای تیمم جهت نماز خواندن خواسته بود تا نمازش را با تیمم بخواند و بعد به شهادت می رسد .
شهید حسن‌ صادقی‌
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان

پسرم خدابخش معمولاً صبح سر وقت براى اقامه نماز از خواب بلند مى‏شد یک روز صبح چون شب دیر وقت به منزل آمد نماز صبحش قضا شد من هم که براى نماز بیدار شدم چون خسته بود بیدارش نکردم. صبح که از خواب بیدار شد به من گفت مادر چرا من را براى نماز بیدار نکردى؟ گفتم فکر کردم خودت بیدار مى‏شوى او گفت: نه مادر شما من را بیدار نکردى چون خیلى دوستم دارى لطفاً از این به بعد هر وقت خواب ماندم براى نماز صدایم بزنید.
شهید مهدی‌ رشیدی‌ط‌رقی‌
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان