یکسری که دستهایم با قیر سوخته بود ناصر به عیادت من آمد و گفت نمازتان را بخوانید گفتم وضو نمی توانم بگیرم گفت:‌تیمم بگیرید. گفتم:‌دکتر گفته خاک برای دستت ضرر دارد. بعد رفت و دو سنگ مرمر آورد وبه من یاد داد که چگونه تیمم بگیرم.
شهید محمدناصر اکبران‌تندشتی‌
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان

من و داوود به یکی از پادگان های بعقوبه منتقل و هر کدام در یک سلول انفرادی زندانی شدیم. از صبح دست هایمان را از پشت بسته بودند. دیگر کمرمان خشک شده بود. درد در تمام بدنم می پیچید. سعی می کردم کمرم را راست کنم تا کمتر درد بکشم؛ ولی بی فایده بود. دست و چشم بسته مانده بودم بدون این که بدانم کجا هستم.
اول که وارد سلول شدم به لولای در تکیه دادم و دور تا دور اتاق را با دست کشیدن به دیوار، ورانداز کردم؛ اتاقی بود به اندازه ی دو در سه متر. نیش های پی در پی پشه ها اعصابم را خرد کرده بود. در فصل پاییز و هوای شرجی عراق و هوای دم کرده ی سلول، حسابی عرق کرده بودم. با زحمت کفش کتانی را از پا درآوردم. خواستم نماز بخوانم؛ اما وضو که هیچ، تیمم هم نمی توانستم بکنم. سمت قبله را هم که در آن سلول تاریک نمی توانستم پیدا کنم. خود را کنار دیوار کشاندم و به موازات آن ایستادم و نماز مغرب و عشا را خواندم. آن نماز برایم نمازی تاریخی بود؛ نمازی با دستانی که از پشت بسته بودند و چشمانی بسته، بدون تیمم و وضو و با آن همه دردسر، در جایی تنگ بی آن که سمت قبله را بدانم.
می دانستم که خداوند به حال بندگانش آگاه است.
راوی: حسن حسن شاهی
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:34

یک روز که بچه ها در اردوگاه عنبر سرگرم کار روزانه ی خود بودند، عراقی ها سوت زدند و همه را داخل آسایشگاه ها کردند. منتظر بودیم که ببینیم چه اتفاقی افتاده است. نزدیک ظهر بود؛ ناگهان دیدیم که چند خبرنگار با دوربین های فیلمبرداری وارد اردوگاه شدند. عراقی ها به ما گفتند: « شما امروز آزاد هستید. همه در حیاط اردوگاه جمع شوید و نماز جماعت بخوانید»!
خیلی شگفت آور بود. نماز جماعتی که به خاطر آن بسیاری از بچه ها شکنجه شدند و خیلی ها پرده های گوششان پاره شد و آزارهای دیگر. چه شده که امروز آزاد شده است؟!
همه ی بچه ها متوجه شدند که کاسه ای زیر نیم کاسه است. عراقی ها که تا دیروز اگر دو یا سه نفر را می دیدند که نماز جماعت می خوانند، آن ها را مجازات می کردند، حال چگونه اجازه ی نماز جماعت، آن هم در محوطه ی اردوگاه را می دهند؟
متوجه شدیم که قصد دارند کار تبلیغاتی راه بیندازند و در مقابل جمله ی امام خمینی که فرمود: « بعثی های کافر » اثبات کنند که کافر نیستند و حتی مشوق نماز جماعت می باشند؛ به همین دلیل هر کاری کردند، بچه ها برای نماز به محوطه نیامدند و مصاحبه ای هم انجام ندادند.
سرانجام آن ها سرافکنده شدند و بدون این که بهره ای ببرند، رفتند.
راوی: جاسم مقدم
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:246

ما را به اردوگاه رمادی منتقل کردند. آن جا جو عجیبی حاکم بود. متأسفانه عده ای نماز نمی خواندند و برای عراقی ها خبرچینی می کردند. ما را که صد و هشتاد نفر بودیم، جدا از آن ها در یک آسایشگاهی جا دادند. روز سوم ورودمان، من در حال نماز بودم که سربازی درون اتاق آمد و با نوک پوتین محکم به ساق پایم زد. واقعاً از شدت درد سوختم؛ اما هر طور بود، نماز را تمام کردم.
او با تشر گفت: « چرا بدون اجازه نماز خواندی»؟
گفتم: « مگر برای نماز هم باید از تو اجازه بگیرم. »
گفت: « بله، این جا برای هر کاری باید اجازه بگیرید و نماز خواندن هم ممنوع است. » کمی درنگ کرد و ادامه داد: « مگر شما نماز هم می خوانید»؟ گفتم: « بله » گفت: « شما که آتش پرستید. » من هم در جوابش گفتم: « شما هم بت پرستید. »
آن قدر عصبانی شد که سیلی محکمی به صورتم زد و بعد پرسید: « روزانه چند رکعت نماز می خوانی»؟ گفتم: « هفده رکعت» گفت: « از حالا باید روزی پنج رکعت نماز بخوانی. »
در حالی که از گوشم خون می آمد، با تردید مرا رها کرد و رفت و در حال رفتن گفت: « یادت باشد که اگر بیشتر از پنج رکعت بخوانی، به من خبر می دهند. » روز بعد دوباره به سراغ من آمد و گفت: « چند رکعت نماز خواندی»؟ گفتم: « هفده رکعت » داد زد: « مگر نگفتم بیشتر از پنج رکعت نخوان»! و شروع کرد به کتک زدن من. من هم طاقت نیاوردم و سر او داد زدم و گفتم:« از این به بعد هم نمازم را هفده رکعت می خوانم؛ کدام عالم دینی گفته نماز یومیه پنج رکعت است»؟
از حماقت او خنده ام گرفت و گفتم: « به فرمانده تان گزارش می دهم و از تو به صلیب هم شکایت می کنم. » او رفت اما ممانعت ها و کتک هایش قطع نشد؛ دشمن نماز بود.
راوی: محمد درویشی
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:85

هیچ وقت آن شب وحشتناک را در ماه های نخستین اسارت در اردوگاه موصلِ یک، فراموش نمی کنم. آن شب بچه ها در حال نماز بودند که عراقی ها بلندگوها را روشن کردند و با صدای سرسام آوری موسیقی پخش کردند. وقتی که دیدند نماز قطع نشد و صدای ناهنجار موسیقی، بچه ها را از ذکر خدا غافل نکرد، با خشم و کینه به درون آسایشگاه ریختند و به اهالی قبله حمله کردند.
آن شب واقعاً شب وحشتناکی بود. خیلی ها سر و دستشان شکست. چند نفر قفسه ی سینه شان آسیب دید. آن شب صدای " یا حسین " و " یا زهرا " از غربتکده ی اسارت بلند بود. اذان گفتن و دعا خواندن هم ممنوع بود. تهدید می کردند و ما گوش نمی کردیم. یکی اذان می گفت و گاهی وقت ها دیگران هم تکرار می کردند و روحیه می گرفتند. وای از زمانی که آن ها مؤذن را شناسایی می کردند، آن وقت همه دردسرها را به دوش او می انداختند.
بچه ها دعا را پنهانی و زیر پتو می خواندند. بعثی ها وقتی دیدند نمی توانند جلوی نماز و دعا را بگیرند، به بهانه های مختلف در نمازِ ما دخالت می کردند. یک روز آمدند و گفتند: « حالا که می خواهید نماز بخوانید، حق ندارید روی مُهر سجده کنید و دیگر این که وقت نماز تعدادتان از دو نفر بیشتر نباشد. »
کار زشت دیگری که برای جلوگیری از نماز خواندن ما انجام می دادند، این بود که چوب هایی را آغشته به نجاست می کردند و آن را به لباس اسرا می مالیدند.
راوی: اسماعیل حاجی بیگی
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:80

تابستان سال 60 مرا از اردوگاه موصل شماره ی 1 به بغداد بردند. در آن جا با افسران شایسته و لایقی مانند سرهنگ مدارایی و سرهنگ وطن پرست و تعدادی دیگر، هم سلول شدیم. آن ها در عملیات رمضان اسیر شده بودند. در کنار این افسرها نوجوان دوازده ساله ای به نام علی رضا احمدی را دیدم. او را از پدرش ( که اسیر بود ) جدا کرده و برای تبلیغات به بغداد آورده بودند.
دو سه روز اولی که در آن سلول بودیم، این عزیزان کمتر با من صحبت می کردند؛ ولی بعد که مرا شناختند، با هم مأنوس شدیم. سه روز علی رضا برای نماز صبح بلند نشد؛ روز سوم به من گفت: « حاج آقا! من قبلاً برای نماز صبح بیدار می شدم، لطفاً مرا بیدار کنید»!
علی رضا حتی برای یک مرتبه هم از من نپرسید که بابای من کجاست و سرنوشت من چه می شود، تا چه برسد به این که گریه کند. او به فکر نمازش بود که قضا نشود؛ در حالی که هنوز بالغ نشده بود.
راوی: شهید سیدعلی اکبر ابوترابی
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:209

سجده‌های طولانی داشت. یك روز میخواستم بروم خط. علیاكبر در سجده بود. كنارش نشستم و هر چه منتظرش شدم، سر از سجده بلند نكرد. میخواستم با او خداحافظی كنم.
مدّت زیادی نشستم. داشت دیرم میشد. در ضمن نمیخواستم او را از حال و هوایش در آورم. بدون خداحافظی رفتم.
شهید علی‌اکبر ابراهیمی
منبع: فرهنگنامه شهدای سمنان، جلد 1، ص 28

پشه‌ها رهایمان نمی‌کردند. یک دست روی زانو می‌گذاشتیم و با دست دیگر دورشان می‌کردیم. خواندن قنوت‌مان هم وضع بهتری از رکوع نداشت. بدتر از آن گرمای هوا بود. لباس‌مان خیس بود. بعد نماز بلند شدم تا بیرون بروم. سیّدمهدی سر به سجده گذاشته بود. صبر کردم تا بیاید، ولی او نه هجوم پشه‌ها را حس می‌کرد و نه گرمی هوا.
شهید سید مهدی احمد پناهی
منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص154

اردیبهشت 69 در اردوگاه تکریت 12 بودیم. بعضی از اتاق ها جوّ مذهبی خوبی داشت. بچه ها هماهنگ بودند. عراقی ها برای این که آن یک پارچگی را از بین ببرند، افراد اتاق ها را جابه جا کردند. ما هم با عده ای از بچه های اتاقمان در اتاق دیگری همراه شدیم. آن جا وضع فرق می کرد. عده ای اهل جماعت نبودند.
صبح روز بعد، من سحرگاه از خواب برخاستم و مثل همیشه از لای میله های تنگ پنجره به آسمان نگاه کردم که بدانم وقت نماز صبح شده است یا خیر. وقت نماز که فرا رسید، یکی از بچه ها را نگهبان گذاشتم و اذان گفتم. آن ها که اهل نماز جماعت بودند، بیدار شدند و در جایی از اتاق صف جماعت بسته شد. خودم به عنوان پیشنماز، نماز را شروع کردیم.
در حال قنوت بودیم که تکبیرگو اعلام کرد: « سرباز عراقی آمد. » و خودش به سرعت زیر پتو رفت و دراز کشید. نمازگزاران هم نمازشان را فرادا کردند. نگهبان وقتی پشت پنجره رسید، نگاهی به داخل انداخت و فهمید که نماز جماعت بوده است. من که جلو بودم، سجده ی آخر را طولانی کردم. او هم گویا مرا می پایید. در این حال مکبر از زیر پتو حواسش به نگهبان بود و آهسته می گفت: « هنوز نگهبان پشت پنجره است » من هم هر چه دعا بلد بودم، در سجده خواندم. تا این که آن عراقی خسته شد و رفت؛ اما گویی مرا شناخته بود. من هم نماز را تمام کردم و زود لباس هایم را عوض نمودم.
معمولاً وقتی سربازی شب نگهبان بود، صبح برای آمار استراحت داشت و برای آمار ظهر دوباره می آمد. بعد از آمار صبح، من موقتاً اتاقم را مخفیانه با یکی از بچه های اتاق دیگر عوض کردم. ظهر که آن نگهبان آمد در اتاق قبلی مان اعلام کرده بود: « همه، سرها را بالا بگیرند! » او هر چه دنبال من گشته بود، مرا پیدا نکرد و قضیه به خیر گذشت.
راوی: شکرالله حیدری
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:153

شب بود و ما هم چنان اسارت را در اردوگاه تکریت سپری می کردیم. همه در خواب عمیقی فرو رفته بودند. من زیر پتو بیدار بودم و در سکوت سنگین اردوگاه فقط صدای پای نگهبان را هر از گاهی می شنیدم. خوابم نمی برد؛ از این پهلو به آن پهلو می شدم. فایده ای نداشت. گاهی هماهنگ با سکوت شب، آرام می شدم.
در همین لحظات صدای آرام و دوردستی را شنیدم؛ مثل صداهایی که گاهی شب ها از خانه های متروک ایتام شنیده می شود. نیم خیز شدم و به اطراف نگریستم. صدا دیگر نمی آمد؛ از پنجره نگاهی به بیرون انداختم هیچ صدایی به گوش نمی رسید. کنجکاوانه گوشم را به زمین چسباندم. صدای ناله ی محزون را شنیدم. فهمیدم که صدا از داخل همین آسایشگاه است. به بچه ها نگاه کردم همه زیر پتوها دراز کشیده، در خواب بودند اما در آن گوشه یکی از پتوها مثل تپه ای کوتاه بالا آمده بود.
با شگفتی دوستم را از خواب بیدار کردم. او هاج و واج مرا نگاه می کرد. واقعه را برایش شرح دادم و از او خواستم تا به گوشه ی اتاق نظری بیندازد. او چشم هایش را مالید و نگاهی به آن جا کرد. بعد بی توجه به حرف های من خوابید و گفت: « تو هم بخواب »! گفتم: « بیدارت کردم تا به او کمک کنیم ببینیم چه گرفتاری دارد که این طور گریه می کند. » او گفت: « تو نمی دانی چرا او گریه می کند؟ او دارد نماز شب می خواند؛ در حال مناجات با خداست. » سپس پتو را روی سرش کشید و خوابید.
من که بی تاب شده بودم، به سوی آن آزاده رفتم و پتویش را آرام کنار زدم. دیدم که او در حال سجده اشک می ریزد و ناله می کند. صدای ربّنایش بسیار سوزناک بود. بغض گلوی مرا می فشرد و با تعجب نگاهش می کردم! چه حال خوبی داشت! پیش خود گفتم: « مگر فرق من و او چیست؟ چرا من سعادت نداشته ام که با خدا در دل شب صحبت کنم. »
دیدن آن صحنه مرا تکان داد و شخصیت مرا دگرگون کرد. از فردا شب من هم از خواب برخاستم.
راوی: ضیاالدین احراری
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:170