کتاب یادگاران ؛ خاطرات شهید محمد بروجردی ؛ مسیح کردستان قسمت اول
هفت ساله بود که رفت کارگاه خیاطی، پیش داداش علی. اوستا به داداش گفته بود مواظب باش دست به چرخ ها نزنه. خراب کاری بکنه من یقه ی تو رو می گیرم.
دو هفته نشده بود، یک چرخ دیگر گذاشته بود کنار بقیه ی چرخ ها. گفته بود برای آمیرزاست.
سه ماه توی خیاطی کار کرد. مزدش شد عین بقیه. مدرسه ها که باز شد، رفت شبانه اسم نوشت. روزها کار می کرد، شب ها درس می خواند.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 2
پدرش جلوی خان درآمده بود. گفته بود من زمین به خان نمی فروشم. . .
مادرش از درد به خودش می پیچید. پدرش دویده بود پی قابله. قابله آشپزِ خانه ی ارباب هم بود. مباشر ارباب جلویش را گرفته بود. گفته بود زنم. . . داره می میره از درد!
گفته بود به من چه ؟
افتاده بودند به جان هم. قابله هم دویده بود سمت خانه. وقتی محمد به دنیا آمد، پدرش توی ژاندارمری زندانی بود.
پدرش را حسابی زده بودند. همان شد. وقتی مُرد، جمع کردند آمدند تهران. خیابان مولوی یک خانه اجاره کردند. از این خانه هایی بود که وسط حیاط حوض آب داشت ؛ دور تا دورش حجره.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 1
یک طرف مش حسن آب دارچی ایستاده بود، یک طرف هم اوستا پشت میز کارش نشسته بود. عبدالله آمده بود تو، چاقو را گذاشته بود زیرگلوی اوستا. گفته بود پنج هزارتا! می دی یا بکشمت !
مش حسن دویده بود توی زیرزمین، داد زده بود عبدالله قصاب.
همه ی بچه ها دویده بودند بالا. مست کرده بود. باج می خواست.
ـ آخه از کجا بیارم اول صبحی ؟
ـ از کجا بیاری ؟ از اون تو.
گاو صندوق را نشان داده بود. محمد هم تا این را دیده بود، پریده بودچوب پنبه زنی را برداشته بود، افتاده بود به جان یارو. بعد کم کم بقیه هم ترسشان ریخته بود. طرف را حسابی زده بودند. پاسبان که آمده بود عبدالله قصاب را ببرد، به محمد گفته بود خودت را خانه خراب کردی، جوجه !
او هم گفته بود کاریت نباشه، بذار من خونه خراب بشم.
اوستاش گفته بود بهتره چند روزی آفتابی نشی. مزدت سر جاشه. برو.
گفته بود از فردا می آم. زودتر هم می آم.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 4
یکی از کارگرها تصادف کرده بود. پول عمل نداشت. آمد پیش اوستا. گفت: پول !
گفت: نمی دم.
رو کرد به کارگرها گفت: کار تعطیل !
اوستا گفت: می دم. اما قرض.
بعدِ انقلاب رفت مغازه ی اوستا. پول را گذاشت جلویش. گفت: این هم طلب شما.
گریه اش گرفته بود. گفته بود من دیگه نمی خوامش.
محمد هم گفته بود من هم دیگه نمی خوامش.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 3
پسر هم سایه کار چاپ خانه را ول کرده بود، آمده بود بیرون. محمد ازش پرسیده بود کار چاپ خونه کار بدی نبود. چرا ولش کردی ؟
گفته بود عکس های ناجور چاپ می کردند!
ـ تو چه کار به عکس هاش داشتی ؟ کارت رو می کردی !
ـ آخه آدم یواش یواش خراب می شه. الان خیلی از کارگرهای اون جاافتادند به عرق خوری.
کلی از وضع آشفته ی دنیا برایش گفته بود؛ از فساد حکومت و این جورچیزها. محمد گفته بود این ها را از کجا یاد گرفتی ؟
او هم چندتا کتاب آورده بود داده بود دستش. گفته بود از این جا.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 7
برادرش دو سال بود نامزد کرده بود. پدرزنش گفته بود ما توی فامیل آبرو داریم. تا یه ماه دیگه اگر عقد کردی که کردی، اگر نه دیگه این طرف ها پیدات نشه.
خرج خانه با علی بود. پول عقد و عروسی را نداشت. محمد رفت باپدرزن علی حرف زد. قرار عروسی را هم گذاشت. تا شب عروسی، خودعلی نمی دانست. با مادر و خواهرش هم آهنگ کرده بود.
گفته بود داداش بویی نبره.
با پول پس انداز خودش کار را راه انداخته بود.
محمد یکی از کارگرها را فرستاده بود بالای چهارپایه بگوید کارتعطیله ! کی می آد بریم عروسی ؟
بچه ها پرسیده بودند عروسی کی ؟
گفته بود راه بیفتین ! سر سفره ی عقد می بینینش.
علی گفته بود من نمی آم. لباس ندارم.
محمد هم پریده بود یک دست کت و شلوار سرمه ای نو گرفته بود، گذاشته بود روی میز کارش. گفته بود تو نباشی حال نمی ده. این هم لباس.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 5
یک وانت سه چرخ خریده بود، چهار هزار تومان. صاحب ماشین رویش نوشته بود پروانه ی عشق، دنیای آرزو. عقبش هم نوشته بود شصت تا، خانه ؛ هشتادتا، بهشت زهرا.
پاکش نکرد. می گفت: این جوری کسی شک نمی کنه.
باهاش همه کار می کرد. اعلامیه ها را می کرد لای ابرهای توی پشتی. پشتی ها را هم با همان پروانه ی عشق می فرستاد این طرف آن طرف. سوار شدنش دردسر بود، داخلش همه چیز پیدا می شد؛ تفنگ، نارنجک، فشنگ.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 11
با جعبه ی شیرینی آمده بود کارگاه. دورش زرورق پیچیده بود. گفتم: مبارکه !
گفت: حالا دیگه. . .
رفتم شیرینی بردارم، دیدم پُرِ نارنجک است.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 10
آخر آموزش بهش یک روز مرخصی دادند. فرار کرد. شنیده بود ازآب های جنوب می شود رفت آن طرف آب.
به برادرش گفت: می خوام برم نجف، پیش آقا.
به مادرش گفت: از سربازی فرار کردم.
آدرس داییش را گرفت، رفت اهواز. بهش گفته بود کار و کاسبی خوب نیست. می خوام برم جنس بیارم.
داییش گفته بود الان توی مرز درگیریه ! عراقی ها هزار تا مثل تو رو به جرم جاسوسی گرفته ند. ایرانی ها هم اگه بگیرندت همینه. توی این هیرو ویر می خوای چی کار کنی ؟
گفته بود می رم !
یکی را پیدا کرده بود، با قایقش زده بودند به آب. گشتی های عراقی راکه دیده بودند، برگشته بودند طرف خرمشهر. گشتی های ایرانی گرفته بودندشان.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 13
با داداشم با هم بودیم. با وانت بروجردی زدیم به یک بنده خدایی ؛ از آن لات های خوش قواره. کت و شلوار مشکی و بلوز سفید و کفش نوک تیز. از روی زمین بلند شد، شروع کرد فحش دادن. داداشم آمد پایین. گفت: آقا خیلی ببخشین.
دیدم طرف ول کن نیست. آمدم پایین دعوا. داداشم گفت: بشین توی ماشین حرف نزن.
طرف را با هزار تا سلام، صلوات راه انداخت رفت. آمد گفت: بابا! این ماشین بروجردیه. تو به این ماشین اطمینان داری دعوا می کنی ؟ اگرپلیس بیاد یه دور ماشینو بگرده چه غلطی می خوای بکنی ؟
بعد هم دست کرد پشت صندلی، یک اعلامیه در آورد. گفت: بفرما.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 12
گفته بودند کاخ جوانان شوش جوون ها رو پاک عوض کرده، باید یه کاریش کرد.
رفته بود از نزدیک آن جا را دید زده بود. موتورخانه اش را دیده بود. گفته بود خودشه !
بعد از انفجار، برق منطقه دو روز قطع بود. برق کاخ جوانان بیش تر.
چند هفته روی شیشه ی در ورودی زده بودند تا اطلاع ثانوی تعطیل است.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 15
فرستاده بودند درِ خانه. به مادرش گفته بودند پسرت خیاط بوده ؟ سربازی رفته ؟ فرار کرده ؟
گفته بود آره.
گفته بودند گرفته ندش.
چیز دیگری نگفته بودند.
رفته بود اهواز؛ دادسرا، آگاهی، نظام وظیفه، زندان. همه جا را از زیر پادر کرده بود. گفته بودند برو ساواک.
کلی پیاده رفته بود. عکس محمد را نشان داده بود. گریه کرده بود، گفته بود پسر من این جاست ؟ از سربازی فرار کرده.
گفته بودند نه.
گفته بود پس کی فرستاد خانه. گفت پسرت خیاط بوده، سرباز بوده. فرار کرده ؟
گفته بودند تو برو، پسرت رو سه روز دیگه تحویلت می دیم ؛ تهران !
بیست و پنج روز بعد که آمد گفت: دیدی مادر؟ قسمت نشد برم نجف.
رفته بود نظام وظیفه. بهش گفته بودند چرا از سربازی فرار کردی ؟
گفته بود بازم می کنم.
گفته بودند یعنی چی ؟
گفته بود من زن و بچه دارم، خرج دارن، هیچ کس رو هم غیر از من ندارن. اگه سربازیم رو تهرون نندازین بازم فرار می کنم.
پای برگه ی سربازیش نوشته بودند ادامه ی خدمت در قرارگاه فرودگاه.
شده بود سرباز فرودگاه مهرآباد.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 14
شنیده بود یک مستشار آمریکایی چند هفته می آید تهران. فهمیده بودماشین طرف را هیچ جا بازرسی نمی کنند.
یک کلید یدک درست کرده بودند. با دو نفر دیگر رفته بودند سر وقت اسلحه خانه. ماشین را برداشته بودند و از جلوی نگهبانی رد شده بودند؛ با چند تا مسلسل و یک جعبه پُرِ فشنگ.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 17
رفته بود اصفهان پی ریخته گر. گفته بود برای ارتش نارنجک می زنی، برای ما هم بزن.
طرف اول راه نمی داده. اسم امام را که برده بود، گفته بود این جامأمورهای ارتش آمد و رفت دارن. اصلا نمی شه این جا کاری کرد. یک نفر رو بفرست یادش بدم. برید، برای خودتون نارنجک بزنین.
برگشته بود تهران، یکی از کارگرهای خیاطی را فرستاده بود اصفهان. گفته بود باید یادش بگیری. زود!
از آن طرف رفته بود توی یک باغ، نزدیک ورامین، کارگاه درست کرده بود. تراش کار و متخصص مواد منفجره اش را هم پیدا کرده بود.
ـ چه خوش دسته !
ـ مهم اینه که منفجر بشه.
ضامنش را کشیده بود و پرت کرده بود توی بیابان. رو کرده بود به بچه ها، گفته بود دست مریزاد!
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 16
بیست و یک بهمن پنجاه و هفت با رادیوش بی سیم کلانتری ها را می گرفت.
می گفت: برید فلان جا، زور آخرشونه.
امام که آمد، عبا پوشید، عمامه گذاشت. اسلحه اش را هم گرفت زیر عبا و رفت فرودگاه.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 21
یکی می خواست بیاید تهران. نمی دانم وزیر دفاع امریکا بود یا نماینده سازمان ملل ؟ خبر آوردند که شاه گفته هیچ اتفاقی نباید بیفته.
همین حرف برای محمد کافی بود. گفت: باید بیفته.
رفیقی داشت توی اصفهان. اسمش سلمان بود. توی این جور کارها با هم دیگر بودند. خودش هم که تهران بود. درست همان وقتی که قرار بود هیچ اتفاقی نیفتد، یک هلی کوپتر توی اصفهان افتاد پایین، دو تا اتوبوس سفارت امریکا توی تهران رفت رو هوا.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 19
گفتم: تو که خونه ت تهرانه، پاشو یه سر بزن خونه برگرد.
گفت: ایشالا فردا.
فرداش می شد پس فردا. آن قدر نرفت که زن و بچه اش آمدند جلوی پادگان. یکی پشت بلندگو داد می زد برادر بروجردی، ملاقاتی !
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 24
با موتور گازی می آمد کمیته. سر و کله اش که پیدا می شد، تیکه بود که بارش می کردند.
ـ آقا بروجردی، پارکینگ ماشین های ضدگلوله اون طرفه، برو اون جاپارکش کن.
ـ حیفه این رو سوار می شین ها. می دونی یک خط بیفته بهش چی می شه ؟
ـ حاجی بده ببرم روش چادر بکشم آفتاب نخوره، حیفه.
موتور را داده بود دست این آخری. گفته بود بارک الله، فقط بپاها. ماهمین یه وسیله رو داریم.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 23
آمده بود خانه. بچه هایش را که بغل کرده بود، غریبی کرده بودند. هنوزچاییش سرد نشده بود که آمده بودند در خانه. گفته بودند اوین، زندانی ها شورش کردن.
گفته بود به ما نیومده بمونیم خونه.
یکی از زندانی ها خودش را زده بود به مریضی. حسین رفته بود ببردش بهداری. گروگان گرفته بودندش. چاقو گذاشته بودند زیر گلویش. گفته بودند یا آزادمان کنید یا فاتحه !
محمد گفته بود بکشیش هم آزادت نمی کنم. همین جا محاکمه ت می کنم. همین جا هم اعدامت می کنم. حالا ببین !
با یک نفر دیگر رفته بودند روی پشت بام. پنجره را که برداشته بودند، یکی از زندانی ها دیده بود. هنوز سر و صدا نکرده، پریده بودند پایین. محمد کلتش را گذاشته بود روی پیشانی طرف. گفته بود اگه مردی بِبُر.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 26
توی اوین بهش خبر دادند مادرت دم در منتظرته.
تا آمده بود دم در، گفته بود چند سال آزگاره که خون به جگر ماها کردی ؟ تو زن و بچه نداری ؟ خواهر و مادر نداری ؟
گفته بود من نوکر شماها هستم.
نگاه کرده بود توی صورت محمد، گفته بود اون از زندون رفتنت. اون هم از خارج رفتنت. اون از اعلامیه ها و تفنگ هایی که می آوردی خانه تنمان را می لرزاندی. این هم از این بعدِ انقلابت که ماه به ماه توی خونه پیدات نمی شه.
دست مادرش را بوسیده بود. گفته بود تا حالا کلی خون دل خوردیم، رسیدیم این جا. تازه اول کاره. ول کنیم همه چی از بین بره ؟
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 25
هرجا که بود، مثل بقیه بود؛ خورد و خوراکش، لباس پوشیدنش، خوابش، کارش، جنگیدنش. اصلا احساس نمی کردی که او فرمانده است و تو زیر دستش هستی. می گفت: من یه خدمت گذار کوچیکم، بین خدمت گذارهای بزرگ تر.
خودش را از همه کم تر می دانست. فیلم درنمی آورد، واقعا این جوری بود.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 28
رفته بود سپاه. سعی می کرد آن جا را سر و سامان بدهد.
وقتی دیدمش، گفتم: اصلا معلوم هست کجایی ؟
گفت: ما باید بیش تر از این ها آواره باشیم.
قبل از این که امام بیاید، گفته بود فکر می کنین اگه امام بیاد، کارتمومه ؟ نه خیر! تازه اول کاره.
می گفتند: دنبال ریاسته.
گفت: من دارم می رم کردستان. هرکی می آد، بسم الله.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 27
می گفت: این کار باید پیش بره، درست. اما کار که تموم بشو نیست. حواستون باشه، خلاف قاعده و قانون و اسلام و مسلمونی کاری نکنین. هدف وسیله رو توجیه نمی کنه.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 31
آمدم پیش بروجردی. گفتم: اومدم این جا کار کنم، چه کار کنم ؟
دوست داشتم اسلحه بدهد دستم، بگوید آن ها را می بینی ؟ آن رو به رورا؟ بزن.
گفت: برین قاطی مردم. کمکشون کنین این گروهک ها رو بشناسن. این کردها اسلحه ناموسشونه. برین، نگذارین دیگران از این خصلتشون سوءاستفاده کنن.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 30
جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پیش مرگان کرد مسلمان.
می گفت: اگه بین خودتون کسی رو که سابقه ی خوبی نداره، اهل اذیت و آزار مردمه می شناسین، عذرش رو بخواین. من حاضر نیستم به اسم انقلاب به کسی ستمی بشه.
وقتی اسلحه داد دستشان، خیلی ها مخالفت کردند. می گفتند: کردهاسرِ پاسدارها رو می بُرَن، این به کردها اسلحه می ده !
همین کردها دویست نفر شهید دادند. می گفتند: ما فقط به خاطر اینه که موندیم.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 35
هر وقت طرح پاک سازی منطقه ای رو بهش می دادیم، گوش می کرد. می گفت: بگید ببینم، چند نفر از مردم و عشایر مسلح می شن بجنگن ؟ اگر می گفتیم هیچی، می گفت: نمی خواد. این جا فعلا پاک سازی لازم نداره.
می گفت: خود این مردم باید مسلح بشن.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 34
دره را گرفته اند، دارند می روند پایین. محمد پشت بی سیم داد می زند جریان چیه ؟
می گویم گوش به حرف من نمی دن.
فریاد می زند این جا اُحده. نکنین این کار رو.
فریاد، فریاد، فریاد. می گوید برای رضای خدا، برای رضای پیغمبر. . . به خاطر بروجردی.
بچه ها هنوز دارند می آیند پایین. بعد هم بی سیم قطع می شود.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 37
رئیس چریک های فدایی ده سال توی شوروی آموزش دیده بود. وقتی بروجردی آمده بود کردستان، طرف گفته بود اینا یه مشت بچه ان. امکان نداره کاری از پیش ببرن. ما با کلی تشکیلات و تجربه نتونستیم. اینا چی می گن ؟
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 36
آمد کنار قبضه، گفت: کجا را می زنی ؟
خمپاره چی زیاد دقت نمی کرد. عوضش محمد هر گلوله را که می زد، سرک می کشید، ببیند کجا می خورد. اگر نزدیک روستا می خورد، می گفت: نزن. به مردم زدن فایده نداره. ما نیومدیم این جا مردم را بزنیم.
از آن طرف، آن ها مدام می زدند. ترکش خمپاره که بود، باد هم می آمد. بچه ها مچاله شده بودند توی خودشان که ترکش نخورند. او انگار نه انگار. بلند می شد، می گفت: کجا خورد؟ نزن. . . یک کم این طرف تر. . . آها. . . حالا شد.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 39
گروه گروه نشسته بودند تا بروجردی بیاید. بریده بودند. آمده بود باتک تک این ها حرف می زد. می گفت: گروه گروه بشینین ببینم چی می گین ؟
کار گروه اول که تمام می شد، می رفت سروقت گروه دوم. دور که کامل شده بود، انگار اصلا اتفاقی نیفتاده. خنده بود و بگو و بخند.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 38
یکی از این دموکرات ها را اعدام کرده بودند. خانواده اش آمده بودند توی سپاه داد و فریاد می کردند. رفته بود گفته بود چی می گین شما؟
حرف هایشان را شنیده بود. جوابشان را هم داده بود. آمده بودند بیرون، گفته بودند با این که دشمن ماست، ولی هر چی فکر می کنیم، نمی تونیم بگیم آدم بدیه. وقتی می آییم پیشش، نمی توانیم حرف نامربوط بزنیم.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 41
می گفتند: سپاه هر جا بره قتل و غارت راه می ندازه.
زور هم داشتند. حاکم شرع کردستان را تهدید کرده بودند. گفته بودند اگه برادر فلان وزیر که بازداشته آزاد نشه، دودمانت رو به باد می دیم.
حکم دادگاه را برگردانده بودند. حاکم شرع هم استعفایش را داده بود، رفته بود. محمد یکی را فرستاده بود پیش امام. گفته بود می ری پیش امام. بدون حاکم شرع این جا برنمی گردی.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 40
می گوید به محض این که راه باز شد، خبرم کن.
می گویم حاجی، باز شد.
از جا می پرد. می دود بین بچه ها. می گوید اول آب. یال. سه روزه بچه هابی آبن. زود!
دبه ها را می گذارم زمین، استراحت کنم. فکر می کنم کو تا قله ؟!
از راه می رسد. با دبه های پر آب از کنارمان رد می شود. می گوید چراوایسادین برّ و بر منو نگاه می کنین ؟ قله اون طرفه. اوناها.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 44
توی جوّ آن روز کردستان خنده رو بودن واقعا نوبر بود. مسئول باشی وبا آن سر و ریش بور و آشفته هزار تا کار برعهده ات باشد و هزار جای کارت لنگ بزند و هزار جور حرف بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچه هایت را برایت بیاورند و چند بار در روز بخواهی نفراتت را ازکمین ضدّ انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازمان دهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی، واقعا که هنر می خواهد. بعضی ازبچه ها توی اوقات استراحت، جدول درست می کردند توی یکی از این جدول ها نوشته بود مردی که همیشه می خندد. جوابش یازده حرف بود. یکی با مداد توش نوشته بود محمد بروجردی.
بقیه هم یاد گرفته بودند؛ از این جدول ها درست می کردند. می نوشتند توپ روحیه، مسیح کردستان، بابای بسیجی ها. . .
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 42
می گویم وضع خرابه. همه دارن کشته می شن.
می گوید برای چی خرابه ؟ الان خودم رو می رسونم.
چهار پنج نفر بیش تر نیستیم. گریه ام می گیرد. فکر می کنم می خواددل داریم بده !
داد می زنم یه کاری بکن !
می گوید اومدم.
نگاه که می کنم، بالای سرم است. صدایش اما از توی بی سیم می آید.
می گوید بلند شو ادا درنیار. طوریت نشده که !
گرای دشمن را داد توپ خانه. گفت: بزنین.
از کمین درآوردمان. سوار جیپش شد، رفت.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 46
سه نفرند. می گویند پایگاه درمان سقوط کرد. از صد و بیست نفر فقط ما توانستیم فرار کنیم.
می گویند چهل و پنج نفر شهید، بقیه اسیر. . .
صدای بی سیم درمی آید. کومله ها آمده اند روی خط ما. می گویند منتظر باشین. بقیه رو هم می گیریم ازتون.
می گویم پدرت را درمی آورم. پوست از کله ی همه تون می کنم.
محمد می گوید این جوری حرف نزن. درست نیست.
می گویم دری وری می گه. کومله است. نمی شنوی ؟
می گوید عیب نداره ! تو درست صحبت کن.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 45
دو روز بود با ارتشی ها بحث می کرد. هیچ جای مناسبی پیدا نشده بود. بچه ها هنوز داشتند نقشه ها را می گشتند. گفت: نقشه ها رو جمع کنین، بخوابین. یه طوری می شه دیگه !
از خواب که بلند شدم، گفت: می دونی قره داغ کجاست ؟
گفتم: نه.
همه را بلند کرد. گفت: بگردید، روی نقشه پیداش کنین.
توی جلسه با ارتشی ها گفته بود قره داغ ! پایگاه باید اون جا باشد!
لام تا کام حرفی نزده بودند. فقط گفته بودند عالیه ! قبول.
گفتم: ناقلا؟ قره داغ رو از کجا آوردی ؟
گفت: قبل از خواب توسل کردم. گفتم خدا جون ما که کاری از دستمون برنمی آد. خودت یه راهی بذار پیش پامون.
توی خواب یک نفر بهم گفت: چرا بچه ها رو معطل می کنی ؟ قره داغ، پایگاه باید اون جا باشد.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 51
سربازها یک سال توی منطقه مانده بودند. طاقتشان طاق شده بود. قرار گذاشته بودند هر کس بخواهد دوباره با حرف نگه شان دارد، باتخم مرغ و سیب زمینی بزنندش.
بسم الله را که گفت، یک عده داد زدند ما مرد جنگ نیستیم.
یک نفر هم داد زد تکبیر. . .
هر چه گفت، هو کردند. خسته شد. گفت: آقا، ده دقیقه استراحت.
بعد از پنج ساعت، گفت: هر که می خواهد برود، برود. هر که هم می ماند، بیاید این جا، پشت سر من.
هیچ کس باور نمی کرد که یکی بیاید و بگوید هر که می خواهد برود.
خیلی ها رفتند از کردستان، اما آن هایی که ماندند، دیگر ماندند.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 47
بعد از عملیات، آمده بود توی مسجد، برای نماز مغرب. خسته بود، خوابش برده بود. یکی آمده بود، با پا زده بود به پهلویش. گفته بود عمو! بلند شو. مسجد که جای خواب نیست. بلند شو.
بگویی یک اخم کرده بود؛ نکرده بود.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 53
از صبح نیروها را فرستاد بوکان. تا نزدیک غروب کارش همین بود. همه فکر می کردند عملیات طرف های بوکان است. هوا که تاریک شد، همه رابرگرداند مهاباد. غافل گیرشان کرد.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 52
گفتم: هر روز یک ترور، هر روز یک ترور. این که نشد!
گفت: دادم خانه تیمی هاشان را پیدا کنند.
نتوانسته بودند. خودش بلند شد رفت. یک ماه بست نشست، همه راپیدا کرد. قضیه ی ترور توی بانه به کل حل شد.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 55
با استیشن آمده بود بوکان سرکشی. هنوز نیامده، شهر حالت جنگی گرفته بود. گفت: می خوام شهر رو بگردم.
نشستم پشت فرمان. گفتم: بیا بریم.
گفت: الان این ها دارن با خودشون می گن چه لقمه ی چرب و نرمی !
حرفش تمام نشده، ماشین را بستند به رگبار. درگیری از همان جاشروع شد. گفتم: حاجی جون قربون دستت. پاشو از شهر برو بیرون، ما خیالمون راحت بشه.
یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 54