خاطراتی از رفتار و اخلاق «حسن باقری»
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 95
بلند بلند گریه می کردند. دخترش را که آوردند، گریه ها بلند تر شد. شانه های فرمانده سپاه می لرزید. بازوش را گرفتم گفتم « شما با بقیه فرق دارین. صبور باشین. » طاقتش طاق شد. گفت «شما نمی دونین کی رو از دست دادیم. باقری امید ما بود، چشم دل وامید ما. . . . »
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 100
یک روز قبل از اذان صبح رفتم وضو بگیرم. دیدم تنهایی دستشویی های مقر را می شست. گاه هم، دور از چشم همه، حیاط را آب و جارو می زد.
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 73
توپش پر بود. هه ش می گفت « من با اینا کار نمی کنم. اصلا هیچ کدومشون رو قبول ندارم. هرچی نیوی با تجربه ست، گذاشتن کنار. جواب سلام نمی دن به آدم. » آرام که شد حسن بهش گفت « نمی تونی همچین حرفی بزنی. یا بگی حالا که آقای ایکس شده فرمانده، ما نستیم. اگه می خوای خدا توفیق کارهات رو حفظ کنه، هیچ کاری به این کارا نداشته باش. اگه گفتن برید کنار، می ریم. خدا گفت چرا رفتی؟ می گیم آقای ایکس مسئول بود گفت برو، رفتیم. » دیگه عصبانی نبود. چیزی نگفت. پا شد و رفت.
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 85
سرباز که بود، دو ماه صبح ها تاظهر آب نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دوماه پیش یک شب نمازش قضا شده بود.
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 8
یک روز بعدازظهر به اتفاق برادر ولی الله چراغچی و باقر قالیباف از خرمشهر به طرف اهواز راه افتادیم. نزدیک نماز مغرب که شد گفت: ماشین را بکش کنار که وقت نماز است. مشغول وضو گرفتن بودیم که اتفاقاً حسن باقری هم که آن زمان فرمانده قرارگاه فتح که فرماندهی نیروی زمینی سپاه هم محسوب می شد رسید. با رسیدن حسن باقری سلام علیک و احوال پرسی کردیم و وضو گرفتیم و برای نماز آماده شدیم. برادر چراغچی به آقای باقری پیشنهاد کرد که به عنوان امام جماعت جلو بایستد تا نماز را به امامت ایشان بخوانیم. بعد برادر چراغچی بعنوان گلایه رو کرد به حسن باقری و گفت: آقای باقری برادر محمد و باقر می خواهند به مشهد بروند تا دیپلمشان را بگیرند ـ آن زمان دیپلم مان را هنوز نگرفته بودیم ـ من هر چه بهشان توصیه می کنم که الان وقت این کار نیست اما آنها اصرار دارند که ما می خواهیم برویم و دیپلم بگیریم. من به اینها می گویم دیپلم از خدا بگیرید اما باز هم می گویند می خواهیم برویم. از بس به اینها گفته ام بمانید به شما نیاز دارم که زبانم مو درآورده است. شما یه چیزی به اینها بگو ـ البته آقای چراغچی به شوخی و طعنه این حرفها را می زد چون که ما سماجتی نداشتیم چون بعد از عملیات رمضان هم بود و عملیاتی نداشتیم می گفتیم می رویم امتحانات را می دهیم و برمی گردیم ـ وقتی حسن باقری وضو می گرفت همینطور که دستهایش را مسح می کرد رو به قبله ایستاد و گفت: انشاءلله امیدوارم جفتتان مردود شوید. گفتم: برادر باقری این چه دعایی است که الان وقت اذان که موقع استجابت دعا است می کنید. گفت: عمداً این دعا را این موقع کردم که مستجاب شود، می خواهید برادر ولی الله را تنها بگذارید و بروید. ما شروع به خندیدن کردیم.
شهید ولیاله چراغچی مسجدی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره بزرگداشت سرداران و 23000 شهید استانهای خراسان
بیست و پنجم اسفند ماه 1334 مصادف بود با روز تولد امام حسین(ع) و او در چنین روزی به دنیا آمد. به همین دلیل نامش را غلام حسین گذاشتند تا به عظمت مولایش حسین(ع) خداوند سلامتی اش را تضمین کند. وضع خانواده اش مناسب نبود. مادر با خیاطی و پدر با کار بسیار، دخل و خرج زندگی را هماهنگ می کردند و غلام حسین در این موقعیت و شرایط رشد پیدا می کرد. دوران دبستان و دبیرستان را با موفقیت پشت سر گذاشت و پس از اخذ دیپلم ریاضی در کنکور دانشگاه شرکت کرده و در هشت رشته پذیرفته شد. رشته دامپروری را انتخاب کرده و به ارومیه رفت.
در این دوران از تحقیق و مطالعات مذهبی غفلت نمی کرد و در دانشگاه به عنوان یک چهره مذهبی فعال، معروف شد. پانزده یا شانزده ماه بیشتر از ورود او به دانشگاه نگذشته بود که به خاطر فعالیت ها ی سیاسی از دانشگاه اخراج شد. در سال 1356 به خدمت سربازی رفت. در آنجا نیز دست از فعالیت هایش بر نداشت و به دنبال فرمان امام(ره)، از پادگان فرار کرد و به صف مردم مبارز پیوست. فروردین 1358 تصمیم به ادامه تحصیل در رشته انسانی گرفت. پس از دو هفته مطالعه در امتحانات شرکت کرد و دیپلم ادبی گرفت، بعد هم در کنکور شرکت کرد و در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران پذیرفته شد. با انتشار روزنامه جمهوری اسلامی وارد این روزنامه شد و به عنوان خبرنگار و مقاله نویس در سرویس خبر روزنامه مشغول به کار شد. یک ترم تحصیلی را پشت سر گذاشت و به دلیل ضرورت دفاع از مرزها تحصیل را رها کرد و به جهاد سازندگی پیوست. در اوایل سال 1359 در واحد اطلاعات سپاه مشغول شد و نام مستعار حسن باقری را انتخاب کرد. او پس از حضور در جبهه در بسیاری از عملیات ها از جمله ثامن الائمه، فتح المبین، محرم، رمضان و... شرکت کرد. آخرین یگان خدمتی وی ستاد عملیات سپاه پاسداران بود. این فرمانده 27 ساله سرانجام در آخرین اعزامش توسط سپاه پاسداران و در سمت جانشین فرماندهی نیروی زمینی سپاه پاسداران در نهم بهمن ماه 1361 و در پی سال ها تلاش و مبارزه و در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی(فکه- چزابه) بر اثر اصابت خمپاره به سنگرش به شهادت رسید.
پیکر پاکش را در قطعه 24 بهشت زهرا(س) به خاک سپردند. از او یک فرزند به یادگار ماند تا حافظ راه پدر باشد.
منبع سایت صبح
آن روزهای آخر کار ما بود. به اصطلاح مأموریت ما تقریبا به اتمام رسیده بود و شهید بزرگوار پیش کسوت بچه های اطلاعات شهید حسن باقری و فرمانده عزیزمان آقا رحیم صفوی و شهید بزرگواربقایی و دو، سه تا از این بچه های جنگ برای چک نهایی کار و توجیه نهایی کار و صدور دستور عملیات آنجا آمدند از جمله افراد شهید باقری و آقا رحیم صفوی بودند که ما یک پایگاهی داشتیم و بنا بود ما اینها را آنجا ببریم، آمده بودند داخل پایگاه وبنا بود بروند پشت دوربین و نسبت به منطقه ای که ما چک کردیم توجیه شوند شهید حسینی هم همراه این برادرها به عنوان فرمانده مستقیم ما تشریف داشتند، من یادم هست که چون بنا بود اینها به نوبت هر پنج دقیقه به پنج دقیقه حالا هر چقدر زمان می برد، زمان زیاد مهم نبود. به نوبت پشت دوربین قرار بگیرند که در آن محل شلوغ نشود و عراقی ها نبینند. وقتی که شهید باقری رفت، پشت دوربین قرار گرفت، آقا رحیم انگار یک فرصتی پیرا کرده بود که یک لحظه استراحت کند، خوابش برد. اصلا خوابید، وقتی آقای باقری دوربین را رها کرد که پایین بیاید، ما به محض این که او شروع کرد به پایین آمدن از آن مقری که داشتیم آقا رحیم را صدا زدیم که آقا رحیم بلند شو. اصلا انگار که ایشان قرنهاست در همین چند لحظه خوابیده است. آقا رحیم بلند شد و رفت که بااصطلاح توجیه بشود. می خواهم بگویم که در خیلی جاها استراحت برادران این گونه بود. یک زمانهای مرده ای را آن طوری زنده اش می کردند اینجا استراحت می کردند تا وقت دیگر بتوانند به کارشان برسند و از جمله شهید حسینی که از همین زمانها استفاده می کرد برای استراحتش و بیشتر تلاش می کردند.
شهید سیدعلی حسینی ابراهیم آبادی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
یک روز بعدازظهر به اتفاق برادر ولی الله چراغچی و باقر قالیباف از خرمشهر به طرف اهواز راه افتادیم. نزدیک نماز مغرب که شد گفت: ماشین را بکش کنار که وقت نماز است. مشغول وضو گرفتن بودیم که اتفاقاً حسن باقری هم که آن زمان فرمانده قرارگاه فتح که فرماندهی نیروی زمینی سپاه هم محسوب می شد رسید. با رسیدن حسن باقری سلام علیک و احوال پرسی کردیم و وضو گرفتیم و برای نماز آماده شدیم. برادر چراغچی به آقای باقری پیشنهاد کرد که به عنوان امام جماعت جلو بایستد تا نماز را به امامت ایشان بخوانیم. بعد برادر چراغچی بعنوان گلایه رو کرد به حسن باقری و گفت: آقای باقری برادر محمد و باقر می خواهند به مشهد بروند تا دیپلمشان را بگیرند ـ آن زمان دیپلم مان را هنوز نگرفته بودیم ـ من هر چه بهشان توصیه می کنم که الان وقت این کار نیست اما آنها اصرار دارند که ما می خواهیم برویم و دیپلم بگیریم. من به اینها می گویم دیپلم از خدا بگیرید اما باز هم می گویند می خواهیم برویم. از بس به اینها گفته ام بمانید به شما نیاز دارم که زبانم مو درآورده است. شما یه چیزی به اینها بگو ـ البته آقای چراغچی به شوخی و طعنه این حرفها را می زد چون که ما سماجتی نداشتیم چون بعد از عملیات رمضان هم بود و عملیاتی نداشتیم می گفتیم می رویم امتحانات را می دهیم و برمی گردیم ـ وقتی حسن باقری وضو می گرفت همینطور که دستهایش را مسح می کرد رو به قبله ایستاد و گفت: انشاءلله امیدوارم جفتتان مردود شوید. گفتم: برادر باقری این چه دعایی است که الان وقت اذان که موقع استجابت دعا است می کنید. گفت: عمداً این دعا را این موقع کردم که مستجاب شود، می خواهید برادر ولی الله را تنها بگذارید و بروید. ما شروع به خندیدن کردیم.
شهید ولیاله چراغچی مسجدی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره بزرگداشت سرداران و 23000 شهید استانهای خراسان
یک روز بعدازظهر به اتفاق برادر ولی الله چراغچی و باقر قالیباف از خرمشهر به طرف اهواز راه افتادیم. نزدیک نماز مغرب که شد گفت: ماشین را بکش کنار که وقت نماز است. مشغول وضو گرفتن بودیم که اتفاقاً حسن باقری هم که آن زمان فرمانده قرارگاه فتح که فرماندهی نیروی زمینی سپاه هم محسوب می شد رسید. با رسیدن حسن باقری سلام علیک و احوال پرسی کردیم و وضو گرفتیم و برای نماز آماده شدیم. برادر چراغچی به آقای باقری پیشنهاد کرد که به عنوان امام جماعت جلو بایستد تا نماز را به امامت ایشان بخوانیم. بعد برادر چراغچی بعنوان گلایه رو کرد به حسن باقری و گفت: آقای باقری برادر محمد و باقر می خواهند به مشهد بروند تا دیپلمشان را بگیرند ـ آن زمان دیپلم مان را هنوز نگرفته بودیم ـ من هر چه بهشان توصیه می کنم که الان وقت این کار نیست اما آنها اصرار دارند که ما می خواهیم برویم و دیپلم بگیریم. من به اینها می گویم دیپلم از خدا بگیرید اما باز هم می گویند می خواهیم برویم. از بس به اینها گفته ام بمانید به شما نیاز دارم که زبانم مو درآورده است. شما یه چیزی به اینها بگو ـ البته آقای چراغچی به شوخی و طعنه این حرفها را می زد چون که ما سماجتی نداشتیم چون بعد از عملیات رمضان هم بود و عملیاتی نداشتیم می گفتیم می رویم امتحانات را می دهیم و برمی گردیم ـ وقتی حسن باقری وضو می گرفت همینطور که دستهایش را مسح می کرد رو به قبله ایستاد و گفت: انشاءلله امیدوارم جفتتان مردود شوید. گفتم: برادر باقری این چه دعایی است که الان وقت اذان که موقع استجابت دعا است می کنید. گفت: عمداً این دعا را این موقع کردم که مستجاب شود، می خواهید برادر ولی الله را تنها بگذارید و بروید. ما شروع به خندیدن کردیم.
شهید ولیاله چراغچی مسجدی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره بزرگداشت سرداران و 23000 شهید استانهای خراسان