رفته بودیم سخنرانی حاج آقا خوش وقت. بعد سخنرانی دور حاج آقا جمع شدیم.
مصطفی پرسید «...حاج آقا، ظهور نزدیکه؟» حاج آقا گفت «...تا شما توی نطنز چکار کنید.» مصطفی گفت «...یعنی ظهور ربط به این داره که ما اونجا چکار می کنیم؟»
حاج آقا گفت «...آره، بالأخره ارتباط داره. شما برید نطنز کار کنید، کوتاه نیاید. یه ثانیه رو هم از دست ندید. با چراغ خدا برید با چراغ خدا هم برگردید.»
.....
بهانه زیاد بود برای اینکه کار را ول کنیم و برویم، ولی مصطفی خواب و خوراک نداشت. حاج آقا گفته بود رهبر چقدر پی گیر بحث هسته ای است. ورد زبانش شده بود «...باید کاری کنیم از دغدغه های آقا کم بشه.»
يادگاران، جلد 22 كتاب شهيد مصطفي احمدي روشن ، ص 67

سن مان کم بود و پدر و مادرهامان اجازه نمی دادند برویم جبهه. خواستیم حسن آقا را واسطه کنیم. گفت: «نمی شه؛ بدون اجازه ی پدر و مادرتون من نمی تونم کاری براتون بکنم.»
تا وقتی آن روز توی تلویزیون صحبت امام را پخش کردند: «امروز رفتن به جبهه تکلیف همه است.» تا شنیدیم، معطل نکردیم. رفتیم پیش حسن آقا. گفتیم: «حالا چی؟» گفت: «حرف، حرف ولیه.»
رفت پیش پدر و مادرهامان.
رفتیم جبهه.
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 56

در زمان ریاست جمهوری بنی صدر یکی از همسایگان ما که مخالف ولایت فقیه بود و رهبری ایشان را قبول نداشت صحبتی کرد که باعث عصبانیت سید قاسم شد . ایشان به من گفت : دیگر حق رفت و آمد با این خانواده را ندارم و با آنها قطع رابطه کرد .
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان

وقتی حضرت امام در پیام نوروزی شان در سال 1359 به مردم فرمودند عید خودتان را با جنگ زدگان تقسیم کنید، «رضا» کفش را که به مناسبت عید خریده بود به ستاد کمک به جنگ زدگان تقدیم کرد و به پدرم گفت:«برای من همین کفش های کهنه ای که دارم کافی است، مهم این است که پیام امام اجرا بشود».
شهید رضا حجازی
منبع: کتاب سیرت شهیدان، صفحه:138

بعد از اینکه شهید شهاب از دادستانی انقلاب بیرجند عزل شد. خدمتشان رفتیم. ایشان می گفت: من خطاهایی داشتم. گناهانی مرتکب شدم. بالاخره همة قضاوتهای من درست نبوده، برخوردهای من که همه درست نبوده است. خداوندعزیز مقتدر خواسته به این وسیله کمکم کند. مرا نجات بدهد و من از خدا تشکر می کنم. با این حرفها که از امامم دست بر نمی دارم. با اینکه بدترین برخورد با ایشان شد و آبرو حیثیت ایشان را بردند، از حکومت و نظام و امام دفاع کرد. در سخنرانی که در مسجد خیرآباد ایراد کرد ضمن بیان توضیحاتی به این مطالب اشاره کرد که ممکن است، خطایی کرده باشم، شاید برخوردهای خوبی هم نداشتم. خوب شاید لطف خدا بود که در همین دنیا آبروی ما بریزد. چون هر کس مهمترین چیزش در دنیا آبروی اوست پس چه بهتر که برای انقلاب آبرویمان را بدهیم هیچ ایرادی ندارد. ناراحت نیستم، بلکه خوشحالم. من امروز از امام تشکر می نمایم و دست از امامم برنمی دارم.
شهید محمد شهاب‌
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان

در تهران بود که انقلاب آغاز شد و امام خمینی دستور داده بودند که سربازها از پادگان فرار کنند، محمود رضا هم با اسلحه اش فرار کرده بود و با دوستش به یکی از خانه ها پناهنده شدند. بعد از چند روزی به روستا آمد، هنگامی که آمد ما در خواب بودیم و دیدم شخصی از دیوار بالا می آید و می خواهد داخل حیاط شود، من پرسیذم، شما چه کسی هستید، او هم به زبان کردی گفت: " ننه من محمود هستم " گفتم: از کجا آمدی؟ فرمود: " به فرمان امام خمینی از پادگان فرار کردم. "
شهید محمودرضا سلحشورسنجر
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان

افضل عاشق امام (ره) و سیرت او بود، او حتی در دفترش نوشت :« امروز، روزی نیست که کسی ساکت باشد و به یاری امام خمینی (ره) برنخیزد. ما باید همگی گوش به فرمان رهبر باشیم و هر امری که داشت به اجرا درآوریم.
شهید افضل زارعی
منبع: کتاب سیرت شهیدان، صفحه:143

از آدم های سیاسی کشور زیاد انتقاد می کرد. می گفت «...فلان کار اشتباه بوده، فلان کار درست بوده.» بهش می گفتم «...تو که هیچ کی نذاشتی بمونه، آخر سر طرفدار کی هستی؟» می گفت «...فقط آقا. هر چی آقا بگه.» گاهی وقت ها که خیلی کار بهش فشار می آورد می گفت «...آرزوی من اینه سرم رو بذارم روی سینه ی آقا و درد دل هایی رو که نمی تونم به کسی بگم، بهش بگم.»
يادگاران، جلد 22 كتاب شهيد مصطفي احمدي روشن ، ص 99

وارد اتاق شدم. حسن را كه ديدم خنده‌ام گرفت و گفتم:« چيه باز گوشِت رو چسبوندي به راديو؟ ». انگشت سبابه‌اش را به لبش چسباند. فهميدم كه بايد ساكت باشم. آهسته‌تر گفتم:« كيه داره صحبت مي‌كنه؟ ».
جوابي نداد. با سكوت اتاق، صداي امام واضح شد. خودم هم كنارش نشستم و گوش دادم. آخرش حسن گفت:« ببخشيد جوابتون رو ندادم، کلام امام برامون حجته، نبايد از دست مي‌دادم. ».
شهید حسن اخلاقی
منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص265

سال پنجاه و هفت كه قرار بود امام به ايران بيايند، تهران غلغله‌ بود. هيجان مردم لحظه به لحظه بيشتر مي‌شد. امام در مدرسه‌ي علوي مستقر شدند. گروه گروه به زيارتشان مي‌رفتند. ما هم با خانواده رفتيم و امام را زيارت كرديم.
وقتي برگشتيم علي كه در آن ‌زمان فقط هفت سال داشت،
گفت:« بابا! برام يک ضبط صوت مي‌خري؟ ».
پرسيدم:« ضبط صوت براي چي؟ ».
گفت:« مي‌خوام صحبت‌هاي امام رو ضبط كنم. ».
گفتم:« صحبت‌هاي امام كه از راديو و تلويزيون پخش مي‌شه، ديگه ضبط صوت لازم نيست. ».
گفت:« مي‌خوام صحبت‌هاش رو ضبط كنم كه برام بمونه. ».
برايش يك ضبط صوت خريدم. صحبت‌هاي امام را ضبط مي‌كرد و بارها گوش مي‌داد. با صحبت‌هاي امام به عنوان درس برخورد مي‌كرد. هنوز هم از آن نوارها سي چهل تا باقي مانده است.
شهید علی اختری
منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص240

در تهران بود که انقلاب آغاز شد و امام خمینی دستور داده بودند که سربازها از پادگان فرار کنند، محمود رضا هم با اسلحه اش فرار کرده بود و با دوستش به یکی از خانه ها پناهنده شدند. بعد از چند روزی به روستا آمد، هنگامی که آمد ما در خواب بودیم و دیدم شخصی از دیوار بالا می آید و می خواهد داخل حیاط شود، من پرسیذم، شما چه کسی هستید، او هم به زبان کردی گفت: " ننه من محمود هستم " گفتم: از کجا آمدی؟ فرمود: " به فرمان امام خمینی از پادگان فرار کردم. "
شهید محمودرضا سلحشورسنجر
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

مرگ بر ضد ولایت فقیه
مکبر بود، در تکبیره الاحرام نماز که به جماعت می خواندیم، بعد از الله اکبر می گفت: «خمینی رهبر» چند بار به او تذکر دادیم که فقط الله اکبر جزو نماز است، اگر چیز دیگر بگویی نماز باطل می شود. می پرسید: «حتی اسم امام خمینی را؟»
فکر می کرد چون امام است، با بقیه تفاوت دارد. دروغ یا راست می گفت: «شما زیاد سخت می گیرید، من جاهای دیگر دیده ام که بعد از خمینی رهبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه هم می گویند! گمان نمی کنم عیبی داشته باشد.»
کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد 3، صفحه:117

در زمان مبازرات و تظاهرات مردم بر علیه حکومت مستبد شاه حاج علی اکبر سلیمانی یکی از طرفداران سر سخت حضرت امام ( ره ) بود، به خاطر دارم روزی که حضرت امام ( ره ) قرار بود به ایران بیاید. در روستا بودیم و حاج علی اکبر بسیار خوشحال بود و می گفت اگر امام بیاید ما دیگر پیروز هستیم و من یک قوچ یا همان گوسفند نر بزرگ را قربانی می کنم ساعتی که امام می خواست وارد ایران بشود حاج علی اکبر قوچ را آورد وسط روستا و منتظر بود که خبر دهند هواپیمای امام نشست، به محض اینکه اعلام کردند امام پا به خاک ایران و تهران گذاشت حاج علی اکبر قوچ را قربانی نمود و مجلسی به راه انداخت و یک روحانی انقلابی سخنرانی نمود.
شهید علی‌اکبر سلیمانی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

شهید ازهمان ابتدای آمدن امام شیفته اوبود وقتی برای اولین بار عکس امام را دیده بودند در حالی که عکس امام را به خانه می آوردند در بین راه با چهار نفر منافق درگیر می شوند ولی خوشبختانه به سلامت به خانه می رسند وعکس را بر روی دیوار زدند و به مادرش گفت: این عکس در خانه ما محافظ ما وخار چشم دشمنان خواهد بود.
شهید علی‌ سلط‌انی‌گریوانی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

در مورد امام (ره) توصیه های فراوانی داشت. حیدرعلی سلیمانی می گفت: (( بچه ها اگر امام (ره) حرفی یا مطلبی به ما گفتند، ما باید بدون چون و چرا فرامین ایشان را اجرا کنیم )). ضمن اینکه خودش این مسائل را رعایت می کرد، سایرین را تشویق به این کار می کرد. این مسئله را حتی در خرمشهر بین چند نفر از نیروها بازگو کرد. گفت:(( اگر چنانچه امام حرفی زدند و برای شما قابل قبول نبود، ما باید به وظیفه خودمان عمل کنیم و بدون چون و چرا حرف ایشان را به جان و دل بپذیریم و پیرو و مطیع ولایت باشیم )).
شهید حیدرعلی‌ سلیمانی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

به عنوان هم روستایی جوانان را راهنمایی می کرد. آقای سلیمانی می گفت: عزیزان من اگر می خواهید به شما آسیبی نرسد حتی با همین اجتماعات کوچک روستایی از ولایت جدا نشوید اگر از دنیا جدا نشوید از زن و فرزند جدا شوید ولی ولایت را تنها نگذارید و حرفش را تشخیص بدهید.
شهید حیدرعلی‌ سلیمانی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

بعد از اینکه آقای سمندری با همشیره ام ازدواج کرده بود، یکروز به منزل ایشان رفتم که دیدم یکی از اقوام که خیلی به روحانیت خوش بین نبود به منزل ایشان آمده و در بین صحبت هایش اهانت غیر مستقیمی به امام کرد! آقای سمندری توی حیاط آمد و من را نیز صدا کرد. وقتی به حیاط آمدم دیدم ایشان از فرط ناراحتی صورتش قرمز شده. آقای سمندری به من گفت: اگر روی فرش من ننشسته بود شاید بدترین عمل را با او انجام می دادم، چون به امام اهانت کرده است.
شهید محمدرضا سمندری مارشک
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

یک روز چند مفر مهمان در منزل داشتند. ضمن بحث و گفتگو یکی از میهمانان از حضرت امام انتقادی کرد و آقای سمندری بشدت از ناآگاهی طرف عصبانی شد و از خانه بیرون رفت وقتی از او پرسیدم که چرا خان را ترک کردی گفت: من تحمل شنیدن این حرفها را ندارم و از طرفی چون مهمان من است و روی فرش من نشسته، نمی توانم به او چیزی بگویم. بنابراین ترجیح دادم که از خانه بیرون بیایم تا بتوانم خودم را کنترل کنم.
شهید محمدرضا سمندری مارشک
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

آقای موسوی در سال 47 تازه مقلد امام شده بود. من آن موقع هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم. یک روز به من گفت:" اسماعیل یک توضیح المسائل محشر پیدا شده و بعد درباره سخنرانی امام صحبت کرد و گفت برای مرجع تقلیدت امام را در نظر بگیر و بعد هم درباره سخنرانی امام در سال 42 مطالبی بیان کرد."
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

ایشان کمتر عصبانی و ناراحت می شدند. فقط یک مورد را به یاد دارم که در زمان ریاست جمهوری بنی صدر یکی از همسایگان چون ولایت فقیه و رهبری را قبول نداشتند باعث عصبانیت آن بزرگوار شدند به طوری که دیگر رفت و آمد مان را با آن همسایه قطع کردیم.
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

سال 58 من در حوزه در قم درس می خواندم که یک روز آقای سید موسوی از ده به دیدن من آمد وقتی از ایشان پرسیدم چطور شد که به قم آمدی ؟ ایشان گفت: برای زیارت نزدیک امام آمدم و با خودم گفتم که از شما هم خبری بگیرم.
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

زمانی که اوایل انقلاب امام (ره) دچار ناراحتی قلبی شد من با ایشان در جبهه بودم شبی که خبر بیماری امام را شنید مجلس دعایی برپا کرد و برای ایشان دعا خواند و در ضمن دعا اشک از چشمانش جاری بود.
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

به خاطر دارم روزی یکی از همسایه ها به نام بتول خانم به امام خمینی (ره) و انقلاب توهین کرد، سپس علی گفت: حیف که شما زن هستی، اگر مرد بودی بر دهانت می زدهم که دندانهایت خرد شود، باشد آقا بیاید آن وقت شما هستید که به آقا التماس می کنید. بعد از اینکه علی به جبهه رفت همان زن آمد و یک نامه به پدر علی داد که او را امضاء کند تا شوهرش در شهرداری استخدام شود، پدر علی هم امضاء کرد و گفت: حالا دیدی که شما بودید که به آقا التماس کردید.
شهید علی‌ شاداب‌زاده‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

یک روز آقا سید موسوی برای دیدار خصوصی امام مراسوار موتور هندا کرد تا به دیدار امام برویم. وقتی به بیت امام رسیدیم گفتند: امام با مقامات کشوری ( آقای بهزاد نبوی و فخرالدینی حجازی و … ) گفتگو و مشورت دارند و بخاطر مسائل امنیتی اجازه ورود به ما ندادند و توفیق زیارت امام را پیدا نکردیم. در هنگام برگشت از بیت امام (ره) با چند جوان که سگی را به همراه داشتند مواجه شدیم من گفتم: اینجا بیت امام است اینها چیست ؟ایشان گفت: می دانی امام چرا این منطقه را برای سکنی انتخاب کرد ؟ اگر ذکاوت و مدیریت رهبری امام نبود اینجا بدتر از این وضعیت می شد امام اینجا را برگزید چون بالاشهریها، پایین شهریها را هم بینند و برعکس.
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

آقا خان شاکری پدرم به حضرت امام علاقه ی زیادی داشت یادم می آید موقعی که حضرت امام به ایران آمدند ده روز ما از ایشان بی اطلاع بودیم وبا توجه به اینکه گفته بودند من به تهران نمی روم .ولی بعد فهمیدیم که پدرم بی خبر از ما به تهران وبه دیدار حضرت امام (ره) رفتند.
شهید حسن‌ شاکری‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

به امام خمینی علاقه ی زیادی داشت یادم است یک روز به او پول دادند تا برای خودش نهار تهیه کند ولی او به جای نهار گرفتن عکس امام را خریده بود.
شهید احمد شادمهر
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

روزی طی صحبتی که با رشید داشتم به او گفتم: پسرجان تو که امام خمینی را نمی شناسی چرا از او حمایت می کنی ؟ که او خیلی قاطع در جوابم گفت: " مادرجان چطور امام را نمی شناسم، او حامی مظومان و رهبر مسلمین است ما اگر بخواهیم به جایی برسیم باید همیشه و در همه حال پیرو امام باشیم ."
شهید رشید شجاعی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

قبل از اینکه غلامحسین به خواستگاری من بیاید حدود سال 1358 تصمیم به ازدواج با فرد دیگری را داشته اندو حتی تمام کارهای قبل از عقد انجام می شود که ایشان متوجه می شود همسر آینده اش هنوز پیرو ولایت فقیه نیست و از ازدواج با او صر فنظر می کند و سپس به خواستگاری من می آید.
شهید غلامحسین‌ شجاع‌تقی‌اباد
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

یک تعدادی نیرو رفته بود پیش سید ابراهیم شجیعی دیدم می گوید بعضی ها در چه حال و هوایی هستند و ما در چه حال و هوایی؛ پرسیدم چی شده ؟ چرا ناراحتی تا حالا این طور شما را ناراحت ندیده بودم ؟ گفت: تعدادی از نیرو ها آمده اند و می گویند ما می خواهیم برویم درس بخوانیم و این حرف برای من خیلی سنگین است مگر ما چیزی مهمتر از دفاع از اسلام هم داریم مگر امام نفرمودند که :" جنگ در رأس امور است" در سخنرانی اش گفت هرکس می خواهد برود من هیچ مانعی برسر راهش بوجود نمی آورم برود و فرمودند که من به عنوان سید ابراهیم شجیعی تا آخرین لحظه در جنگ هستم و جنگ را رها نمی کنم و از اسلام دفاع می کنم مگر این که به من بگویند بیا برو.
شهید سیدابراهیم‌ شجیعی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

یک شب به اتفاق سید ابراهیم شجیعی و چند نفر دیگر به منزل پدرشان در روستای زوبین اسفراین رفته بودیم شب در آنجا ماندیم صحبت دوستانه ای با هم داشتیم سید ابراهیم می گفت: آخرین خواسته ی من این است که: پرچم جمهوری اسلامی، پرچم لا اله الا الله را در سراسر گیتی ببینم هر چند می دانم ما نیستیم ولی چه خوب است که بدست شیعیان و طرفداران ولایت این پرچم نصب گردد و این کار نیاز به خون دارد.
شهید سیدابراهیم‌ شجیعی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان