آمين پدر (خاطره - 19)
آمين پدر (خاطره - 19)
هفت سال بيشتر نداشتم که پدرم به رحمت ايزدي پيوست. در طول مراسم، همه اين اخلاق پدرم را ميستودند که مرحوم هيچوقت نمازش را ترک نکرد، هميشه در صف اول نماز جماعت بود و نماز شبش ترک نميشد.
وقتي اين حرفها را شنيدم با خودم عهد کردم بزرگ که شدم هيچوقت نمازم را ترک نکنم. کمکم به اين فکر افتادم که نماز را ياد بگيرم. البته گاهگاهي پشت سر پدرم به نماز ميايستادم؛ اما نماز سکوت؛ مثل بچهها. حالا بايد خودم روي پاي خودم ميايستادم.
وقتي فکرم را با روحاني محلّ در ميان گذاشتم، از آن استقبال کرد. هر روز بعد از مدرسه پيش او ميرفتم تا هم قرآن ياد بگيرم و هم نمازم را کامل کنم.
اولين بار نصفههاي شب بود که نماز خواندم. بعد از نماز وقتي دعا ميکردم به نظرم ميرسيد پدرم هم آمين ميگويد.
از آن روزها چهل سال ميگذرد و من تا کنون هيچوقت نمازم ترک نشده و سعي ميکنم علاوه بر آن نماز شبم را نيز ادا کنم.
عزيزخانم، عزيز (خاطره - 20)
در مدرسه بچهها از نماز حرف ميزدند. دعا بلد بودم؛ اما هيچوقت نماز نخوانده بودم و نميدانستم چهطور بايد آن را بهجا بياورم. در خانه ي ما کسي اهل نماز نبود. پدرم و مادرم آن قدر گرفتار بودند که گاهي فراموش ميکردند به امور من رسيدگي کنند و گاه ميشد که من مدتها در خانه تنها ميماندم، تا اينکه عزيزخانم به خانه ي ما آمد. عزيزخانم پرستار بود و در اصل آمده بود که در نبود پدر و مادرم از من مواظبت کند.
روز جمعه بود که به خانه ي ما آمد. چهرهاش فوقالعاده مهربان بود. ظهر هنگام چادر سفيد و زيبايي سرش کرد و سجاده ي مخملي سرمهاي رنگي را پهن کرد که رويش يک مهر زيبا بود با عکس برجسته ي يک مسجد، نه، انگار يک بارگاه. واي! چه تسبيح زيبايي داشت، مثل طلا ميدرخشيد. وقتي به نماز ايستاد ياد بچههاي کلاس افتادم. مدتي مات به عزيزخانم نگاه کردم. وقتي نمازش تمام شد و ديد که چگونه با اشتياق نگاهش ميکنم، به رويم لبخند زد. با خوشحالي گفتم:«عزيزخانم به من هم نماز را ياد ميدهي؟» و او خوشحالتر از من سرش را به علامت مثبت تکان داد.
از آن روز به بعد عزيزخانم، کارش را شروع کرد. خوشحال بودم و پيش بچههاي مدرسه به خودم ميباليدم که من هم دارم نماز ياد ميگيرم. عزيزخانم جايگاه ويژهاي در قلبم پيدا کرد. با آمدنش زندگيام تغيير کرد و از اين رو به آن رو شد. روزها همينطور از پي هم ميگذشتند تا اينکه...
روزي از مدرسه به خانه آمدم؛ ولي خبري از عزيزخانم نبود. از مادرم پرسيدم که کجاست. با اخم از من خواست که ديگر هيچوقت سراغ او را نگيرم. اشک در چشمانم حلقه بسته بود. منتظر يک تلنگر بودم که با صداي بلند گريه کنم. نميدانستم چه کنم. من عزيزخانم را دوست داشتم و تازه، آموزش سلام نماز هم مانده بود. در يک شرايط نامساعد تصميم گرفتم نماز بخوانم. بلافاصله وضو گرفتم و به نماز ايستادم.
بعد از نماز عجيب احساس آرامش ميکردم. در آخر نماز نميدانستم چه بگويم، آرام به طرف راست و بعد به چپ نگاه کردم و گفتم: «سلام». فقط همين. بعد گريهام گرفت و از خداوند خواستم عزيزخانم را به من برگرداند.
يک هفته بعد وقتي از مدرسه برگشتم عزيزخانم در را به رويم باز کرد. آه چهقدر خوشحال شدم. او ميگفت فقط به خاطر تو برگشتهام.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ ساعت توسط هدیه به شهیدان مدافع حرم صلوات
|