بسم الله الرحمن الرحیم خلاصة درس فلسفه «بدایة الحکمة» علاّمه طباطبایی رحمه الله «استاد سیّد محمّد صادق حسینی علم الهُدی 1 / 3 / 1390 یکشنبه» فلسفه از علوم «أصالی» است، أمّا فلسفه در حوزة علمیّه دو بعد دارد: «أصالی» و «عالی». أصالی است یعنی برای خودش هست که خداوند را به وسیلة فلسفه می شناسیم، همان گونه که برخی خداوند را به وسیلة روایات و آیات می شناسند. عالی بودن یعنی اگر بخواهیم اصول فقه بخوانیم یا تفسیر و کلام را مطالعه کنیم باید از فلسفه بهره بگیریم. مثلاً خواندن «تفسیر المیزان» بدون فلسفه نمی شود. اگر اصول بخواهد چیزی را ثابت کند یا رد کند باید بداند که بسیاری از آراء اصولی اش بر فلسفه مبتنی است. علم کلام و فلسفه با هم در آمیخته اند. در «بدایة الحکمة» یک مقدّمه داریم و دوازده مرحله. مقدّمه: که مشتمل بر شناسنامة فلسفه است. اسامی فلسفه: «حکمت الهیّه» ، «فلسفه اُولی» ، «علم أعلی» . تعریف فلسفه: علمی است که از أحوال و عوارض موجود بما هو موجود بحث می کند. مراد از «أحوال و عوارض» همان قضایا و مسائل علم فلسفه است. و مراد از «بما هو موجود» یعنی با غضّ نظر از قالب ها و تعیّنات خودشان است. پس در فلسفه کاری به قالب ها و تعیّنات نداریم. موضوع فلسفه: موجود بما هو موجود است. غایت علم فلسفه: دو غایت دارد: 1) شناخت کلّی موجودات به نحوی که بتوانند موجود حقیقی را از موجود غیر حقیقی و خرافی تمییز دهند. مثلاً «لولو» که وجود حقیقی ندارد را از انسان تمییز بدهیم و «خداوند» که در عالم وجود دارد را ـ و خیلی ها منکر آن هستند ـ را ثابت کنیم. 2) شناخت سلسله علل عالیة وجود، خصوصاً علّت آغازین هستی (که خداوند متعال است) و صفات و اسماء او (که مرحلة دوازدهم است). در فلسفه دوازده مرحله داریم: فصل اوّل: مفهوم وجود بدیهی است. (به قول مرحوم علاّمه: «معقولٌ بنفس ذاته» است) . دلیل بدیهی بودن آن: اگر بدیهی نبود باید نظری می بود که نیاز به تعریف داشت و ارائه تعریف برای وجود ممکن نیست؛ چون: اوّلاً: در تعریف می گوییم: تعریف باید أجلی از معرّف باشد. و چون تعریف باید أجلی از معرّف باشد می بایست لفظی پیدا کنیم که از واژة وجود أعرف باشد و حال آنکه چنین واژه ای یافت نمی شود. و ثانیاً: تعریف باید جنس وفصل ـ ویا حداقل جنس وخاصّه که عرض خاصة است داشته باشد ـ وحال آن که وجود نه جنس دارد ونه فصل ونه عرض خاصّه. البتّه باید دانست: چیزهایی که به شکل تعریف از «وجود» از سوی فلاسفه است «شرح الإسم» است نه تعریف آن. فصل دوّم: «مفهوم وجود، مشترک معنوی است». مشترک یا لفظی است یا معنوی. مشترک لفظی یعنی: چند معنی را برای یک لفظ استفاده کنند؛ مانند لفظ «عین» که هفتاد معنی دارد. مشترک معنوی یعنی یک معنا را برای مصادیق متعدّد استفاده کنیم. مثل واژة «آب» که یک قطره آب در این لیوان آب است و دریای خزر هم آب است. سنگ مشترک معنوی است که شامل سنگ گرانیت و سنگ نمک و سنگ چخماق و... می شود. اشکال برخی از کلامیّون: برای زید لفظ «موجودٌ» را استعمال می کنیم و برای خداوند متعال هم لفظ «موجودٌ» را استعمال می کنیم. این جسارت به خالق است. این لفظ موجودٌ در مخلوق با موجودٌ در خالق فرق می کند. لفظ های آن یکی است امّا معانی دوتاست، پس موجودٌ را باید مشترک لفظی دانست. در جواب سخن کلامیّون می گوییم: مفهوم وجود یکی است امّا مصادیق می تواند طیف ها و سطح های بالا و پایین داشته باشد. هم به یک قطره و هم به اقیانوس هر دو آب می گویند. هر دو آب هستند امّا از حیث مصداق خیلی متفاوت اند. کلامی ها فکر کردند: چون از حیث مصادیق تفاوت دارند باید از حیث مفهوم هم متفاوت باشند. وحال آن که مفهوم یکی است ومیتواند طبقات و درجات مختلفی از مصادیق را شامل شود. پس در مفهوم «موجود» دو قول وجود دارد: 1 ـ قول متکلّمین که قائل به اشتراک لفظی هستند و الآن مطرح شد. 2 ـ قول فلاسفه: که لفظ «وجود» را مشترک معنوی می دانند. وجود دارای یک معنی است ولی مصادیق زیادی دارد. دلیل فلاسفه: اوّلاً: وجود را می توان به اقسام مختلف تقسیم کرد: وجود واجب (که خداوند متعال است) و وجود ممکن (که من و شما هستیم). پس برای اینکه این تقسیم وجود به ممکن و غیر ممکن درست باشد باید دارای معنای واحدی باشد که شامل همة اقسام بشود. ثانیاً: وجود در مقابل عدم است. عدم بیش از یک معنا ندارد پس وجود هم بیش از یک معنا ندارد. ثالثاً: وجود عرض ماهیّت است (یعنی خارج از ذاتیّات است که بر شیء عارض شده است؛ مثل ضحک که بر انسان حمل می شود: «الإنسان ضاحکٌ» و یا سفیدپوستی که عارض بر انسان شده و از ذاتیّات انسان نیست). وجود عرض ماهیّت است یعنی جزء ذاتیّات ماهیّت محسوب نمی شود؛ یعنی وجود عین ماهیّـت نیست؛ نه تمام ذاتیّات است که عین باشد و نه بخشی از ذاتیّات است که بشود جزء. مثلاً در «الإنسان موجودٌ» ماهیّت ـ که انسان باشد ـ بر موجودٌ عارض شده است، امّا در «الإنسان ناطقٌ» نطق جزء انسان است بر آن عارض نمی شود. سؤال: چرا وجود جزء ماهیّت یا تمام ماهیّت نیست؟! جواب: 1) حمل وجود بر ماهیّت محتاج به دلیل است ـ اگر کسی ادّعا کند من فلان میکروب را کشف کردم، باید در آزمایشگاه این مطلب را به اثبات برساند ـ و حال آن که اگر وجود عین یا جزئی از ذاتیّات ماهیّـت بود برای ثبوت محتاج به دلیل نبود. مثلاً تا گفتی: «این دفتر است». با تصوّر این مطلب بلافاصله اجزاء دفتر برای آن ثابت می شود، مثل ورق و جلد. 2) وجود را می توان از ماهیّت سلب کرد (مثلاً می توان گفت: انسان نیست، اسب نیست ، سیمرغ نیست، مطلب معقول است) و حال آن که اگر وجود جزء و یا عین ماهیّت بود از وجود قابل سلب نبود. نمی توان گفت: دفتری که ورق ندارد؛ چون دفتر و ورق با هم تصوّر میشود. 3) نسبت ماهیّت به وجود و عدم مساوی است. مثلاًً نسبت دفتر به این که جلدش آبی یا قرمز باشد مساوی است. خودش به خودی خود نه اقتضای وجود دارد و نه اقتضای عدم (دفتر نسبت به آبی یا قرمز بودن رنگ جلدش بی خیال است) . اگر قرار باشد وجود جزئی از ذات ماهیّت باشد، دیگر نسبت ماهیّت به عدم منتفی است، و حال آن که این مطلب بالضروره باطل است. به بیان دیگر: اگر قرار باشد وجود جزئی از ذاتیّات ماهیّت باشد یا تمام ذاتیّات ماهیّات باشد، نسبت ماهیّت به عدم منتفی خواهد شد و هیچ نسبتی با عدم پیدا نخواهد کرد و حال این که بالضروره منتفی است، چون می توان به ماهیّت عدم را نسبت داد، مثلاً می توان گفت: سیمرغ معدومٌ. فصل چهارم: وجود اصیل است: مقدّمه: 1 ـ وجود یعنی چه؟ ماهیّت یعنی چه؟ وجود بدیهی است و نیاز به تعریف ندارد. ماهیّت آنچه که در جواب چیستی می آید (ما یقال فی جواب ما هو؟) مثال: این چیست؟ «کتابٌ» که ماهیّت است. «انسان» که ماهیّت است. 2 ـ اصیل یعنی چه؟ اعتباری یعنی چه؟ اصیل بودن یعنی یک چیز واقعیّت داشته باشد و منشاء آثار خارجی است. در مقابلش اعتباری است که واقعیّت ندارد و ساخته ذهن انسان است و منشاء آثار نیست. شکّی نیست که در خارج واقعیّت هایی است که اگر با امر خارجی مواجه شویم، وجودش به مغز منتقل می شود (دیدن گربه در کوچه به ذهن و مغز می رسد) که از برخورد با امر خارجی دو امر صادر می شود: «گربه» که حاکی از چیستی آن امر خارجی است و «موجودٌ» که حاکی از وجود و تحقّق عینی آن امر واقعی است. این دو در ذهن بهم نسبت داده می شود، و در فارسی به «است» و بدون است در عربی: «هرة موجودٌ». ملاّ صدرا این بحث «وجود اصیل» را برجسته کرد، آن قدر که به عنوان پایة حکمت متعالیه به حساب می آید. بحث های بعدی فلسفه بر اساس أصالة الوجود است. «أصالة الوجود» بحث مبنایی است. سؤال مهمّ: کدام یک از دو مفهوم «موجودٌ» یا «گربه» حاکی واقعی از آن واقعی است؟! به عبارت دیگر: گربه ای که در کوچه هست مصداق بالذّات موجودٌ است یا مصداق بالذّات گربه است؟! (سؤال کلیدی بحث أصالة الوجود) می خواهیم بگوییم هر دو ما به إزای واقعی دارند. برخی می گویند: هم ماهیّت هم موجود اصیل هستند. پس نمی شود هر دو واقعی باشند، بلکه باید یکی اصیل باشد و یکی اعتباری (یکی ما به إزای واقعی دارد و یکی ما به ازای واقعی ندارد) اگر هر دو ـ هم ماهیّت و هم موجودٌ ـ أمر واقعی باشد تسلسل پیش می آید. امّا حقّ این است که: وجود اصیل است و ماهیّت اعتباری است. با یک مثال مطلب را روشن می کنیم: اگر رفته باشی سینما می بینی نور که می افتد به پرده، آدمک هایی می بینید که به حرکت می آیند، آدمی که حقیقتش نور است، آدم نیست، جلوة آدم است. ذهن از این نورهایی که دارای حدود عدمی هستند آدم می بیند امّا در واقع آدم نیست در حقیقت نور است. فلاسفه می گویند: وجود مثل نور است و ماهیّت مثل محدودیت های نور است (که برخی جاها تاریک و روشن است). وجود واقعی است و ماهیّت ساخته و پرداخته ذهن انسان است. گربه حقیقتاً نیست، یک سری وجودهایی هستند که شبیه به همدیگر هستند که دارای حدّ و مرزهایی خاصّ خودشان که ذهن انسان از این حیوانات مشابه یک مفهوم گربه با اوصاف و ویژگی های خاصّ انتزاع می کنید؛ لذا است که وجود واقعی است و ماهیّت اعتباری است. مثال دیگر: لکّه ای سیاه روی دیوار می کشیم چهار گوش، شما یک لکّة سیاه می بینید و یک چهار گوش، کدام حقیقتاً تحقّق پیدا کرده است؟ لکّه سیاه یا چهار گوش؟! آنچه که هست لکّه سیاه است منتهی لکّه سیاه دارای حدّ و مرز خاصّ خودش است. از هر طرف محدود شده منتهی است (به شکل مربع) آنچه که حقیقتاً وجود دارد مربع نیست لکّه سیاه است. تمام موجودات عالم همه وجودند از منتهی این وجودها دارای حدودی هستند که به شکل ماهیّتی به ذهن خطور می کند. به تعبیر دیگر: ماهیّت قالب وجود است ـ تعبیر استاد مصباح ـ . اگر انسان در کرة زمین نبود، ماهیّتی هم نمی بود. خلقت ماهیّت از زمان خلقت آدم بود امّا وجودها قبل از آدم هم بودند. «ماهیّت حدود وجود است». حال اگر وجودی هیچ حدّی نداشت (مثل خداوند متعال) پس ماهیّت هم ندارد (چون خداوند حدّی ندارد). ماهیّات برای دسته بندی واقعیّت های خارجی اند. دربارة ماهیّات سه قول مطرح است: قول اوّل) قول مشّائیون و طرفداران حکمت متعالیه (ملاّ صدرا): «وجود أصیل است و ماهیّت اعتباری است». آنچه واقعیّت دارد وجود است و ماهیّت فاقد واقعیّت است. دلیل اینان: دلیل 1 ـ «نسبت ماهیّت به وجود و عدم مساوی است». اگر ماهیّت به سمت وجود میل پیدا کند و بشود «موجود» ـ اسب که نسبتش به وجود و عدم مساوی است تحقّق پیدا کند ـ پس اقتضایی ندارد (مثل دفتر که نسبت به سبز بودن جلدش یا زرد بودن جلدش اقتضایی ندارد) اگر به سمت وجود برود از دو حال خارج نیست: الف) این تحوّل که در ماهیّت است بدون علّت است و به خودی خود این گونه شده است (هیچ علّتی باعث حرکت ماهیّت به سمت وجود نشده است). اشکال ما این است که «انقلاب» (انقلاب به این معنی که یک شیء بدون این که چیزی بر او افزوده شود یا کاسته شود دچار دگرگونی گردد) لازم می آید. مثلاً: زنگ زدی آهن بر اثر ترکیب آهن و اکسیژن است که این انقلاب رخ می دهد. اگر آهن با اکسیژن مخلوط نشود هرگز زنگ نمی زند. ب) یا این میل ماهیّت به سمت وجود بر اثر زمینه شدن وجود به ماهیّت است (بی طرفی ماهیّت شده با طرف که رفته به سمت وجود که شده موجود) در این صورت: پس بود و نبود ماهیّت بسته به بود و نبود وجود است. و در نتیجه آنچه که واقعیّت دارد و باعث تحقّق ماهیّت است، «وجود» است نه «ماهیّت». دلیل 2 ـ اگر ماهیّت حقیقتاً منشاء آثار خارجی باشد (یعنی اصیل باشد) باید هم در وجود ذهنی این ماهیّت بیاید و هم در وجود خارجی بیاید. ماهیّت دو وجود دارد: وجود خارجی (مثل انسان) و وجود ذهنی (انسان یا گربه ای که در ذهن من و شماست). مثلاً آتش را در نظر بگیرید: یک آتش خارجی داریم که الآن اینجا روشن است و گرم می شود و یک آتش در ذهن من و شماست و همه اش ماهیّت است. حال: اگر قرار باشد ماهیّت منشاء آثار خارجی باشد، ماهیّت آتش موجب حرارات شود، باید هم ماهیّت هم وجود ذهنی منشاء آثار بشود (یعنی وقتی آتش را تصوّر می کنی، باید گرم بشوی و سرتان داغ شود و بو بلند شود) و هم وقتی که وجود خارجی این آتش است باید گرم شود. و حال آن که: بالضرورة ماهیّت این گونه نیست. ماهیّت وقتی منشاء آثار است که وجود خارجی داشته باشد. پس منشاء آثار، وجود خارجی ماهیّت است نه خود ماهیّت. قول دوّم: قول اشراقیّون: ماهیّت اصیل است و وجود اعتباری و خیالی و ذهنی است. استدلالشان سبک و مردود است. گفته اند: شما می گویید: وجود اصیل است یعنی «موجودٌ»؛ «وجود موجودٌ» یعنی: «وجود صاحب الوجود» (زید صاحب الوجود) این وجود دوّمی هم موجود است و شما می گویید اصیل است پس این وجود هم «صاحب الوجود» ، این می شود تسلسل. پس «وجود»، وجود ندارد، این ماهیّت است که وجود دارد. جواب ما: «وجود به عین ذاته موجود است». وجودی که بر وجود حمل می شود، حمل دو ذات بر یکدیگر است، دو مفهوم از یک واقعیّت هستند، یکی هستند و عین همدیگرند. پس در واقع اینجا اشتباه ادبی (به قول آیة الله مصباح یزدی: خلط بین عالم أدبیات و عالم فلسفه که مرحوم سهرودی انجام داده است) است. وجود عین وجود است (محمول عین موضوع است) نه این که وجود آن چیزی است که دارای وجود است (چنان که شیخ اشراق فکر کرده است). قول سوّم: محقّق دوانی. ایشان تفصیل داده اند: دربارة واجب الوجوب (خداوند) وجود اصیل است و ماهیّت اعتباری، دربارة ممکنات (من و شما) ماهیّت اصیل است و وجود اعتباری. وجود حقیقی یکی است و آن هم خداست و ماها وجودمان اعتباری است و ساختة ذهن ماست، ما منسوب به خدا هستیم. فصل پنجم: وجود حقیقت مُشکّکه است: مفهوم بر اساس صدقش بر مصادیق خود بر دو قسم تقسیم می شود: «وجود مُشکّک»: که در آن صدق مفهوم بر مصادیقش با مزیّت هایی همراه است و یکنواخت نیست. مثل نور که دارای شدّت و ضعف است. مثل شجاعت که در برخی قوّی و در برخی کمتر است. مثل عدد که برخی نقصان و برخی زیاده دارند (عدد 100 و عدد 1). «وجود متواطی»: که درآن صدق مفهوم بر مصادیقش یکنواخت است. مانند سنگ که این سنگ کوچک و آن سنگ کوه را در بر میگیرد و هیچ کدام سنگ تر نیست. به عبارت دیگر: وجود مشکّک یعنی صدق وجود بر موجودات عالم به یکنواختی نیست. موجود در یک مرحله خیلی شدید می شود که اصلاً حدّ و نهایتی ندارد آن وقتی است که بر خداوند صدق می کند، هر چه می آییم پایین (مانند عالم مثال و مادّه اُولی) که وجود به ضعیفترین حدّ خودش تنزّل می کند. وجود از حیث ضعف و شدّت بر مصادیقش متفاوت است (این همان نظریة معروف ملاّ صدرا است به نام «وحدت در عین کثرت»). وحدتی است حقیقتاً که یگانگی است بین نورها که همگی یکی است. در عین این وحدت، یک کثرت هم هست، آن نوری که نزدیک مبدأ است و آن نوری که در منتهی إلیه است دوتاست و یکی نیست. نوری که سمت راست است با نوری که در سمت چپ است دو تاست. یک لامپی در بیابان روشن است، یک نور است، منتهی یک نور دارد دو نوع کثرت است: «کثرت طولی» : به اعتبار مراتب نور از قوّت به ضعف ایجاد شده است (هرچه از منبع نور دور می شویم، نور هم ضعیف تر می شود) نوری که در منتهی إلیه این نور است با نوری که در ابتدای منبع نور است یکی نیست و دو چیز است (کثرت). در هر مرتبه نور، یک سری از اشیاء را می بینیم، مثلاً بخشی از نور، بر روی زمین یا سنگ یا حیوان تابیده است، امّا به اعتبار تابشش روی اشیاء یک تکثّر دیگری پیدا می کند. نوری که روی این سنگ تابیده غیر از آن نوری است که روی حیوان تابیده است. به عبارت دیگر: کثرت طولی آن است که به اعتبار مراتب نور ایجاد می شود که مراتب قوّت و ضعف نور را کثرت طولی می گویند. امّا «کثرت عرضی»: به اعتبار تابش نور در یک مرتبه بر روی اشیاء متعدّد که باعث شده این اشیاء هم عرض، در یک ردیف کأنّ که نورها را به چند قسم هم عرض تقسیم کنند. عین همین مثال دربارة عالم وجود است. خدایی است که منبع نور است و تابش دارد. هر چه از منبع اصلی نور فاصله می گیریم، هی وجودها ضعیف تر می شود تا می رسیم به هیولای اُولی (که پایین تر سطح وجود است) پس کثرتی در طول هم روی داد که کثرت طولی وجود است (کثرتی است که وجود به اعتبار شدّت و ضعف مراتبش می یابد). یک کثرت عرضی هم هست: هر مرتبه از این مراتب وجود (مثل مرتبه هیولای اولی یا مرتبه مادّه) به اعتبار ماهیّات که بوجود آمدند یک کثرت هم ایجاد شده است (همة ما برای یک مرتبه ایم، مرتبة نازل وجودند). پس کثرت عرضی: کثرتی است که وجود به اعتبار بروزش در قالب ماهیّات گوناگون می یابد (یک قسم از وجودات شدند اسب، یک قسم شدند انسان، سگ و...) در مقابل نظریة «وحدت در مقابل کثرت» نظریة مشّائون است که اسمش «کثرت موجود و وجود» است. این ها قائلند: بر عالم کثرت حقیقی محض حاکم است، وحدت اعتباری است (بر عالم وحدت حاکم نیست اگر هم هست اعتباری است). این ها می گویند: وجودها همه به تمام ذات از وجود دیگر متمایزند، هیچ وجه اشتراکی بین دو وجود نیست تا بخواهد وحدت حقیقی روی دهد. اگر هم فکر می کنی عالم واحد است این ساخته ذهن شماست. تمام موجودات کثیر بما هو کثیرند. فصل ششم: وجود به سه وجه تمایز پیدا می کند : 1) تمایز حقیقت یگانه وجود از عدم (مثل تمایز نوری که در بیابان است از ظلمت). تمام موجودات را یک طرف بگذارید در مقابلش عدم است. وجود و عدم با هم متمایزند. 2) هر مرتبه از مراتب وجود از حیث شدّت و ضعف متمایز از مرتبه دیگری است (کثرت طولی) مثل نور که هر چه فاصله می گیری بین این مراتب نور فاصله است نور قوی و ضعیف با هم فرق می کنند. 3) وجود به اعتبار این که عارض بر ماهیّات هم عرض می شود در یک مرتبه، تمایز دیگری می یابد به نام «کثرت عرضی». (همه ما وجودیم امّا در عرض هم). نکته: دو قسم هلیّه داریم: هلیّه بسیطه: قضایایی که حاکی از ثبوت شیء باشند (محمول آن ها «موجودٌ» است: زیدٌ موجودٌ. انسان موجود است). هلیّه مرکّبه: قضایایی که مفادشان ثبوت چیزی برای چیزی است (محمولشان «موجودٌ» نیست) گچ سفید است. دیوار سخت است. فرش قرمز است. فصل هفتم: هفت حکم برای وجود از نوع سلبی : (حکم سلبی: می خواهیم از وجود سلب کنیم که آن را ندارد) حکم 1 ـ «وجود غیر ندارد» (سلب غیر از وجود). هر چه هست در عالم وجود است و غیر وجود در عالم نیست. دلیلش: طبق أصالة الوجود، آنچه که أصالت دارد (و واقعیّت دارد) وجود است فقط. حکم 2 ـ «وجود، دوّمی ندارد». نمی توان گفت وجود یک این عالم است، آن هم وجود دو . نوری که در بیابان است اگر لامپ دیگری روشن کنی ملحق به این می شود که قابل تفکیک نیست. دلیلش: هر چه را به عنوان وجود دوّم فرض کنیم به وجود اوّل بر می گردد. شما یک لیوان را فرض کنید که در آن آبی باشد، آیا می توان آب دیگری بریزی و بگویی آب دو؟ خیر، این آب حجم اش زیادتر میشود ولی در اصل یک آب است. هر چه قدر به این وجود اضافه شود، ملحق می شود به وجود اوّل. حکم 3 ـ «وجود جوهر نیست». (سلب جوهریّت از وجود) دلیل: جوهر از اقسام ماهیـّت است که در مقابل وجود است. حکم 4 ـ «وجود عرض نیست». جوهر مثل کاغذی که اینجاست ـ ذات کاغذ ـ عرضی مثل سفیدی که روی کاغذ نقش بسته است جوهر به خودی خودش می تواند تحقّق یابد، عرض باید در موضوعی تحقّق یابد که همان جوهر باشد. دلیل: عَرَض از اقسام ماهیّت است که در مقابل وجود است. عرض متّکی به جوهر است امّا وجود متّکی به چیزی در عالم ثبوت نیست. حکم 5 ـ «وجود جزء چیزی نیست». (وجود جزء نیست) وجود اگر جزء چیزی باشد جزء دیگری باشد که وجود نباشد و حال آن که وجود غیر ندارد. به عبارت دیگر: اگر وجود جزء چیزی باشد باید لاأقل جزء دیگری باشد که وجود نباشد و حال آن که وجود غیر ندارد. حکم 6 ـ «وجود جزء ندارد» (وجود مرکّب نیست). وجود بسیط است و هیچ کدام از ویژگی های اجزاء را در وجود نمی توان یافت، چه جزهای عقلی (که همان جنس و فصل است،‌ مانند: انسان که همان حیوان ناطق است) و چه جزهای خارجی (که همان مادّه و صورت است، مانند: بدن و روح) و چه جزهای مقداری (که در اشیاء قابل اعتماد و کشش هست، مثل زمان که اگر گفتیم: 5 ساعت گذشت یعنی 5 جزء یک ساعتی است). حکم 7 ـ «وجود نوع نیست» (مثل انسان و حیوان. نوع چیزی است که مرکّب از جنس و فصل است). فصل هشتم: «نفس الأمر به معنای مطلق ثبوت است» : در عبارات فلاسفه داریم: فلان شیء این گونه است در نفس الأمر (یعنی در واقع و حقیقتاً). انسان دارای فلان صفت است در نفس الأمر یعنی انسان فلان صفت را در خارج و واقع و حقیقتاً دارد. ثبوت گاه خارجی است مثل ثبوت من و شما که عین خارجی داریم (قضایای خارجیّه ـ که موضوع و محمول یک أمر خارجی است، مانند: انسان دست دارد، انسان پا دارد ـ ، نفس الأمرشان می شود ثبوت خارجیّه). ثبوت ذهنی : نفس الأمر قضایای ذهنی است (وقضایای ذهنی قضایایی هستند که محمولشان ذهنی است، مثل: «انسان کلّی است»، «جزئی کلّی است»، اجتماع نقضین محال است» و....). فصل نهم: «شئیّت مساوق وجود است»: (شیء است: یعنی شیء بودن و چیز بودن و چیز به حساب آمدن، مساوی ـ مساوق ـ وجود است). اگر چیزی در عالم هست وجود است، چیزی که وجود نباشد نداریم، هر چیزی که شیءٌ باشد، وجودٌ است، ما شیءٌ نداریم که عدمٌ باشد. چرا مساوق: مساوی همان اتّحاد مصداقی است (مثل انسان و ضاحک، هر انسانی ضاحک و هر ضاحکی انسان است) منتهی اگر جهت صدقش هم یکی باشد از مساوی یک پلّه می آید بالا می شود: «مساوق». مثل انسان و حیوان ناطق (جهت صدق هم یکی است) هر مساوقی مساوی است امّا هر مساوقی مساوی نیست (بینشان عموم خصوص مطلق برقرار است) و مساوق أخصّ از مساوی است. هر چی در عالم است شیء است و هر چی شیء است وجود است و از همان حیث که وجود است از همان حیث هم شیء است. عدم هم بطلان محض است. وجود مساوی ثبوت است، وجود عین ثبوت است؛ الشیء ثابتٌ یعنی الشیء موجودٌ، الشیء له ثبوت یعنی الشیء له وجودٌ. در مقابل وجود، نفی است که مساوی عدم است. الشیء منفیٌّ یعنی الشیء معدومٌ. برخی از متکلّمین می گویند: چیزهایی داریم که «شیءٌ» هستند ولی وجود نیستند، عدم هم نیستند به نام «حال». پس حال شیءٌ که واسطه وجود و عدم است منتهی نه وجود است نه عدم. جواب: وجود حال محال است که موجب ارتفاع نقیضین است و ارتفاع نقیضین مُحال است. فصل دهم: چهار حکم سلبی برای عدم: (که فصل دهم و یازدهم و دوازدهم است): حکم 1 ـ «عدم تمایز ندادر». بین عدم و عدم تمایزی نیست. نمی توان گفت: این عدم غیر آن عدم است. عدم با عدم فرقی ندارد. دلیل: تمایز فرع وجود شیء است و حال آن که عدم در مقابل وجود است. حکم 2 ـ «عدم عليّت ندارد». بین اعدام رابطه عليّت برقرار نیست. علّت أعدام نداریم: «الأعدام لاتعلّل». (برای عدم علّت نمی آورند؛ لذاست که می گویند: مدّعی باید بیّنه بیاورد، منکر نیاز به بیّنه ندارد. علیّت بیانگر رابطه وجودی دو شیء است (من و خدا که خدا علّت است و من معلول. رابطه آتش و حرارات: آتش علّت حرارات است). علیّت بیانگر رابطه وجودی دو شیء است و حال آن که عدم در مقابل وجود است. علیّت بین دو چیز فرع وجود آن دو چیز است.