به بابا گفت: من هم می آم پیشت. می خوام کمک کنم.
بابا چیزی نگفت. فقط نگاهش لغزید روی کیف و کتاب احمد. احمداین را که دید گفت: بعد از مدرسه می آم. زود هم برمی گردم که درسام رو بخونم.
بابا اول سکوت کرد. بعد گفت: پس باید خوب کار کنی.
سینی های شیرینی را پر می کرد، می گذاشت روی پیش خان. وقتی ازمغازه بیرون می رفت، سینی ها خالی بود.
آخرهای دبیرستان که بود، دیگر بابا می توانست خیلی راحت مغازه رادستش بسپارد.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 3
چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبی که برگشتم، دیدم چشم هایش گود رفته و پاهایش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت می زد. خیلی ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن یجیب خواندم. انگاردوباره زنده شد.
به مادرش گفتم: حالا شیرش بده.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 1
دلش می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند. حتی توی خانه صدایش می کردند آشیخ احمد.
ولی نرفت. می گفت: کار بابا تو مغازه زیاده.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 5
دور هم نشسته بودیم و از سال چهل و دو می گفتیم.
حرف پانزده خرداد که شد، احمد رفت تو لب. گفت: اون روزها ده سالم بیش تر نبود. از سیاست هم سر در نمی آوُردم. ولی وقتی دیدم مردم رو تو خیابون می کشن، فهمیدم که دیگه بچه نیستم ؛ باید یه کاری کنم.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 4
دیپلم فنی گرفته بود و آزمون داده بود که برود و در یک شرکت تأسیساتی کار کند. یک روز من را کشید کنار و گفت: خواهرجون فریده، من یه امتحانی دادم. برام دعا کن. اگه قبول شم هرچی بخوای برات می خرم.
یادم افتاد که یک بار برادر بزرگ ترم برای همه همبرگر خریده بود وبرای من، چون خواب بودم، نخریده بود.
تند گفتم: داداش، همبرگر برام بخر.
امتحان شرکت را که قبول شد، آمد خانه با یک پاکت دستش. همبرگرخریده بود؛ برای همه.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 7
هنرستان فنی درس می خواند. برایم یک گردن بند درست کرده بود. ورقه های فلزی را شکل لوزی و دایره بریده بود و کرده بود توی زنجیر. یک قلب هم وسطش که رویش اسمم را نوشته بود.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 6
مادر رفته بود ملاقات. دیده بود ضعیف شده. کبودی دست هایش راهم دیده بود.
ـ احمدجان، دستات چی شده ؟
خندیده بود.
ـ تو رو خدا بگو.
ـ جای دست بنده. می بندن دو طرف تخت، شلاقم می زنن. تقلامی کنم که طاقت بیارم.
ساکت شده بود. بعد باز گفته بود نگران نباش. خوب می شن.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 9
هم دانشگاه می رفت، هم کار می کرد؛ توی یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت: برای مأموریت باید برم خرم آباد.
خبر آوردند دست گیر شده. با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می کردند. آن دو تا زن و بچه داشتند. احمد همه چیز را گردن گرفته بود تا آن ها راخلاص کند.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 8
صدایش شده بود آژیر خطر.
ـ ضدانقلاب. . . بریزید تو سنگرا. . . سریع. . . بجنبید. . .
بیرون ساختمان سنگرها پر می شد. کار هر شب بچه ها بود، تا صبح.
گاهی وقت ها که نگاهش می کردی، یکی را می دیدی سبزه، کمی جدی، کمی ترسناک حتی. فرمانده نبود، ولی عین فرمانده ها بود.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 12
یک بار ازش پرسیدم قضیه ی زندان رفتنت چی بوده، حاجی ؟
جواب نداد. خودش را به کاری مشغول کرد.
ـ حاجی، هیفده شهریور چی کار می کردی ؟ وقتی امام اومد، توی کمیته ی استقبال بودی ؟
اخم هایش رفت تو هم.
ـ تو با قبل چی کار داری ؟ ببین الان دارم چی کار می کنم.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 10
پیش نهاد کرده بود وقت های بی کاری بحث های اعتقادی کنیم.
توی یک اتاق کوچک دور هم می نشستیم. خودش شروع می کرد.
ـ اصلا ببینم، خدا وجود داره یا نه ؟ من که قبول ندارم. شما اگه قبول دارین، برام اثبات کنین.
هر کسی یک دلیلی می آورد. تا سه ـ چهار ساعت مثل یک ماتریالیست واقعی دفاع می کرد. یک بار یکی از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزدیک بود با حاجی دست به یقه شود. حاجی گفت: مگه شما مسلمونا تو قرآن نخوندید که جلال باید احسن باشه ؟!
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 15
بچه ها از شرایط بدی که توی پادگان داشتیم مریض شده بودند.
یک بار حاجی رفت سراغ یکی از خلبان ها و گفت: بچه های ما روببرید عقب.
اعتنا نکردند یا گفتند: نمی کنیم.
حاجی اشاره کرد، چند نفر دور هلی کوپتر پخش شدند. ضامن نارنجک را کشید و گفت: اگه بچه های ما رو نبرید، هلی کوپتر روهمین جا منفجر می کنیم.
خلبان ها فرار کردند. سرهنگ آمد چیزی بگوید، سیلی حاج احمدکنارش زد.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 14
برای انجام دادن کارهای سنگر توی مریوان، اولین نفر اسم خودش را می نوشت.
هر کجا بود، هرقدر هم کار داشت، وقتی نوبتش می رسید، خودش رامی رساند مریوان.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 17
کارهاش که تمام شد، رفت لباس هاش را از گوشه ی کمد جمع کرد و بغچه اش را بست و رفت بیرون. دلم می خواست می رفتم ازش می گرفتم و خودم می شستم. چه فرق داشت ؟ برای خیلی ها کرده بودم، برای او هم می کردم.
رفت بیرون. حمام را روشن کردم. وقتی آمد، یک لگن لباس شسته دستش بود. برد پهن کرد.
صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم. بند خالی بود.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 16
پرسید کجا بودی تا حالا؟
گفتم: داشتم غذا می خوردم.
دست انداخت یقه ام را گرفت و با خودش برد.
یک پسر هفده ـ هجده ساله روی تخت دراز کشیده بود. ما را که دید، ترسید. دست و پایش را جمع کرد.
ـ اینا چیه روی دستای این ؟
یقه ام هنوز دستش بود. نفسم بالا نمی آمد. گفتم:. . . خون.
رو کرد به آن پسر، پرسید از کِی این جایی ؟
ـ یک هفته س.
دیگه داشت داد می زد.
ـ گفته ای دستاتو بشورن ؟
ـ گفتم، ولی کسی گوش نداد.
یقه ام را از لای دستش کشیدم بیرون. در رفتم.
من را دید، دوباره شروع کرد به داد و فریاد.
با التماس گفتم: حاجی، به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی اومدم.
ـ نه خیر، یک ساعت و نیمه که اومدی، اما به جای این که بیای به مجروحا سر بزنی، رفتی به کِیف خودت برسی.
سرم پایین بود که صدای گریه اش را شنیدم.
ـ تو هیچ می دونی اون بچه دست ما امانته ؟. . . می دونی مادرش اونو باچه زحمتی بزرگ کرده ؟
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 19
با بچه ها توی شهر می رفتیم. لباس پلنگی تنم بود و عینک دودی زده بودم. یکی را دیدم شلوار کردی پاش بود. از بچه ها پرسیدم کیه ؟
گفتند: متوسلیان.
به فرمانده م گفته بود بهش بگین این لباسو میون کردا نپوشه. مانیومدیم این جا مانور بدیم.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 18
مثل یک کابوس بود. فکر می کردیم همه ی ضد انقلاب ها را بیرون کرده ایم. ولی هر شب، از یک جایی که معلوم نبود کجاست، صدای رگبار مسلسل هاشان می آمد. شهر ریخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند. پاسدارها سردرگم بودند.
صدایم کرد و آرام گفت: امشب برو کانال فاضلابو مین گذاری کن.
پرسیدم اون جا چرا، حاجی ؟
چیزی نگفت. مثل گیج ها نگاهش کردم. بالاخره گفت: من خودم سه شبانه روز اون جا رو چک کردم، از اون جا می آن.
یادم نیست. یکی ـ دو شب بعد بود، صدای انفجار شنیدم. صبح رفتم سر زدم. خون روی دیوارها شتک زده بود. جنازه ها را برده بودند.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 21
وقتی گفتم امر خیر در پیش دارم، نرم تر شد، ولی باز هم می گفت: بیست روز نه. می گفت: نمی شه.
گفتم: پس چند روز، حاجی ؟
گفت: پنج روز.
فقط رفتن و برگشتنم پنج روز طول می کشید.
برگه ی مرخصی را گرفتم و رفتم.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 20
همراه ما کشیده بود عقب. باید یک کم استراحت می کردیم و دوباره می رفتیم جلو.
قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی.
نگاهم کرد. گفت: شما بخورین. من خوراکی دارم.
دست مالش را باز کرد. نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 23
هر وقت می رفتی توی مقر، نبود، مگر ساعت دو ـ سه ی نصفه شب.
وقتی می رسید می دید همه خواب اند، آن قدر خسته بود که همان جلوی در اسلحه اش را حایل دیوار می کرد، پتو را می کشید روی خودش و می خوابید.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 22
هر روز توی مریوان، همه را راه می انداخت ؛ هر کس با سلاح سازمانی خودش. از کوه می رفتیم بالا. بعد باید از آن بالا روی برف ها سُرمی خوردیم پایین.
این آموزشمان بود. پایین که می رسیدیم، خرما گرفته بود دستش، به تک تک بچه ها تعارف می کرد. خسته نباشید می گفت.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 26
حاج احمد آمد طرف بچه ها. از دور پرسید چی شده ؟
یک نفر آمد جلو و گفت: هر چی بهش گفتیم مرگ بر صدام بگه، نگفت. به امام توهین کرد، من هم زدم توی صورتش.
حاجی یک سیلی خواباند زیر گوشش.
ـ کجای اسلام داریم که می تونید اسیر رو بزنید؟! اگه به امام توهین کرد، یه بحث دیگه س. تو حق نداشتی بزنیش.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 24
یک بار رفتیم یکی از پاسگاه های مسیر مریوان. توی ایست بازرسی هیچ کس نبود.
هر چه سر و صدا کردیم، کسی پیدایش نشد. رفتم سنگرفرماندهیشان. فرمانده آمد بیرون، با زیرپوش و شلوار زیر. تا آمدم بگویم حاج احمد داره می آد. خودش رسید. یک سیلی زد توی گوشش و بعد سینه خیز و کلاغ پر.
برگشتنی سر راه، همان جا، پیاده شد.
دست طرف را گرفت کشید کناری.
گوش ایستادم.
ـ من اگه زدم تو گوشِت، تو ببخش. اون دنیا جلوی ما رو نگیر.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 33
عملیات آزادسازی جاده ی پاوه بود. قبلا تعریفش را از بچه ها شنیده بودم. یکی گفت: اگه تونستی بگی کدوم حاجیه.
یکی را دیدم وسط جمعیت کلاه خود گذاشته بود؛ منظم و مرتب وگتر کرده. گفتم: احتمالا اینه.
گفت: آره.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 30
یه راهی بود، راه کوهستانی. سه ساعت طول کشید تا رفتیم بالا.
آن بالا گفت: می خوام برای این جا تله اسکی بزنم.
گفتم: من هستم، حاجی.
گفت: یعنی با گردانت برنمی گردی ؟ گفتم: نه.
پیشانی ام را بوسید.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 39
عصبانی گفت: نگه دار ببینم این کیه.
پیاده شد و رفت طرف مرد کُرد. هیکلش دو برابر حاجی بود. داشت باسبیل کلفتش بازی می کرد.
ـ ببینم، تو کی هستی ؟ کارت چیه ؟
ـ من ؟ کومله م.
چنان سیلی محکمی بهش زد که نقش زمین شد. بعد بالای سرش ایستاد و بلند گفت: ما توی این شهر فقط یک طایفه داریم، اون هم جمهوری اسلامیه. والسلام.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 37
حاجی داشت گریه می کرد. از یکی پرسیدم چی شده ؟ گفت: یه نفربالای کوه دستش ترکش خورده بود. نتونستن اون بالا کاری بکنن. دستش قطع شد.
بی صدا اشک می ریخت.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 42
وقت عملیات که می شد، خودش جلوتر از همه بود. وقتی با اومی رفتی، می دانستی که اگر یک پشه هم توی هوا بپرد، حواسش هست.
وقتی هم که عملیات تمام می شد، هر چه می گفتی: حاجی، دیگه بریم. نمی آمد. همه ی گوشه کنار را سر می زد که مبادا کسی جا مانده باشد. وقتی مطمئن می شد، می رفت آخر ستون با بچه ها برمی گشت.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 41
بالای کوه آب نبود، می رفتند پایین کوه، برف های آب شده را می آوردندبالا.
رسیده بودیم بالای قله ؛ بعد از سه ساعت کوه پیمایی. با این که کلی توی راه آب خورده بودم، باز تشنه بودم.
حاجی قبل از ما آن جا بود. علی ـ مسئول قله ـ برایمان شربت آورد. همه برداشتیم غیر از حاجی.
ـ چرا نمی خوری، حاجی ؟
ـ ما می ریم پایین، آب هست. شما زحمت کشیدین ؛ این آب ذخیره ی شماست.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 44
کنار جاده، یک بسیجی ایستاده بود و دست تکان می داد. حاجی اشاره کرد راننده بایستد. در را باز کرد، طرف را نشاند جای خودش، خودش رفت عقب.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 43
همه دور هم نشسته بودیم. اصغر برگشت گفت: احمد، تو که کاری بلد نیستی. فکر کنم تو جبهه جاروکشی می کنی، ها؟
احمد سرش را پایین انداخت، لب خند زد و گفت: ای. . . تو همین مایه ها.
از مکه که برگشته بود، آقای فراهانی یک دسته گل بزرگ فرستاده بوددرِ خانه. یک کارت هم بود که رویش نوشته بود تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله، حاج احمد متوسلیان.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 48
مردم از صبح جلوی در نشسته بودند. بغض گلوی همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مریوان بروند.
مردم التماس می کردند می خواستند کاک احمد شان را نگه دارند. شانه هایشان را می گرفت، بغلشان می کرد و می گذاشت سیر گریه کنند.
چشم های خودش هم سرخ و خیس بود.
رفت بین مردم و گفت: شما خواهر و برادرای من هستید. من هر جا برم به یادتون هستم. اگه دست خودم بود، دوست داشتم همیشه کنارتون باشم. ولی همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره یه جای دیگه. دست من نیست. وظیفه س. باید برم.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 47
همه که به خط شدند، حاجی گفت: حالا دور میدون صبحگاه بدوید تا یه فکری به حالتون بکنم.
همه با صورت های عرق کرده و خسته، بعد از نیم ساعت، همین طور می دویدند. بعضی ها هم غر می زدند. حاجی گفت: بایستید.
نگاه کردم. یک گوشه ی زمین گِلی شده بود. حاجی رفت بالای سر یکی از بچه ها. نفس نفس می زد. خواباندش توی گِل ها. او هم چیزی نگفت و شروع کرد به سینه خیز رفتن. بعد رفت سراغ رضا دستواره. رضا دستپاچه گفت: حاجی، اجازه بده روی زمین صبحگاه. . . نگذاشت جمله اش تمام شود. پرتش کرد میان گِل ها. همت را هم زمین زد. پایش را گذاشت روی شکمش و گفت: یالا برو. بعد خودش را انداخت میان گِل ها و سینه خیز رفت. به دنبالش هم بقیه.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 50
از قطار پیادمی شدند. یکی شرق می رفت، یکی غرب ؛ با سر و صدا وداد و فریاد.
ایستاده بود کنار در پادگان، با سگرمه های تو هم.
ـ چه خبره این جا؟ کی گفته اینا بیان تو؟ من یه همچین نیروهایی نمی خوام. بگید برگردن.
بچه ها همه دمغ شدند. می دانستند از حرفش کوتاه نمی آید. یکی راکه از بقیه مسن تر بود، فرستادند برای وساطت.
رفت جلو، سرش را انداخت پایین و گردن کج کرد.
ـ حاجی، شما می دونید این بچه ها با یه دنیا امید و آرزو اومدن این جا خدمتی به اسلام و انقلاب بکنن. خدا رو خوش نمی آد به خاطریه سهل انگاری جزئی، دل شکسته برگردن.
ـ آخه من به بسیجی ها سخت می گیرم. می گم منظم باشن. حالاچه طوری جلوی یه عده سپاهی کوتاه بیام ؟ می گن هوای هم لباسای خودشو داره.
ـ حاجی، تعهد می دن از این به بعد. . .
تا از تک تکشان قول نگرفت، اجازه نداد بروند توی پادگان.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 49
سرگرم کار خودش بود که دید حاج احمد دارد می آید طرفش.
ـ برادر، شما بیا توضیح بده ببینم تا حالا چی آموزش دیدی ؟
دست و پایش را گم کرده بود. اشتباه جواب می داد. انگار یادش رفته بود.
حاجی عصبانی گفت: سینه خیز.
وقتی بلند شد، حاجی رفت جلو. بغلش کرد بوسیدش.
وقت نماز که شد، حاجی سجاده اش را انداخت پشت او.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 52
دو ساعت گذشته بود. همین طور ایستاده بود و به آن سمتی که بسیجی رفته بود نگاه می کرد. گفتیم: حاجی، بریم دیگه.
ـ من منتظرم. گفتم لباس بپوشه و برگرده.
یک نفر را فرستادم برود دنبالش. رفته بود توی اردوگاه خوابیده بود. از دور می آمد. لباسش را پوشیده بود و گریه می کرد.
ـ تو رو خدا منو ببخشید. نمی دونستم این جا وایسادید. دیگه باعرق گیر تو محوطه نمی آم.
دست کشید به سرش و گفت: اشکالی نداره.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 51
یک عده سرباز را وسط راه سوار ماشین کردیم. اسم لشکرمان راپرسیدند. بعد گفتند: شنیدیم فرماندهتون خیلی جذبه داره. خیلی هیبت داره. نگاهش آدمو می گیره.
حاجی از همان گوشه ی ماشین نگاهمان کرد. چیزی نگفتیم.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 54
حاج احمد چند لحظه نگاهش کرد و با عصبانیت داد زد شما چه کاره هستید؟ جا خورد. دستش را از زیر بغل درآورد و سعی کرد صاف بایستد. دستپاچه گفت: من فرمانده گروهانم.
حاجی گفت: چرا وقتی گفتم گردان بره عقب، نرفتی ؟
من و منّی کرد و خواست راه بیفتد که حاجی باز فریاد زد از پای همین سکو تا جایی که گردان ایستاده، سینه خیز!
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 53
گفت: شنیدم می خوای بری.
گفتم: با اجازه ی شما.
سرم همین طور پایین بود. گفت: تو خجالت نمی کشی ؟
هر چه گفتم، باز گفت: با همه ی این حرفا، باید بمونی.
شانه ام را گرفت. آرام فشار داد. گفت: می دونی تو این سه ماه حداقل چند تا گلوله چپ و راست زدی تا یاد گرفتی ؟
انگار حرف هایش را نمی شنیدم. با خجالت گفتم: اجازه ی منو ازآموزش و پرورش بگیرید، تا آخر در خدمت شما هستم.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 56
دلم برای حاجی تنگ شده بود.
یک روز بعدازظهر، که همه از گرما یک سنگر برای خودشان جور کرده بودند، رفتم قرارگاه.
کنار منبع آب نشسته بود و ظرف های ناهار بچه ها را می شست، یکی یکی.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 55
فرمانده گردان می خواست برود تو. بحث می کرد. اما سرباز جلوی درگوشش بده کار نبود. زنجیر را پایین نمی انداخت.
حاجی رسید دم در. از سرباز پرسید چی شده ؟
گفت: این آقا برگه ی تردد ندارن، ولی اصرار می کنن برن تو. بایدچی کار کنم ؟
بدون هیچ ملاحظه ای گفت: بیست و چهار ساعت بازداشتش کنید.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 58
فرمانده لشکر بود. خودش می رفت شناسایی ؛ وجب به وجب منطقه. می خواست دقیقا بداند بچه ها باید کجا بروند و چه طوری عملیات کنند.
شب، ما را توی میدان صبحگاه دوکوهه جمع کرد. به خط شدیم. گفت: حالا تا پونصد می شمرم، سینه خیز برید. دیشب که شناسایی رفته بودیم، شمردم. باید همین قدر برید تا از دید دشمن خارج شید.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 57
ـ ببینم، کریم. توی این شونزده ـ هیفدماهی که عراقی ها تو منطقه هستن، تو چه طوری گوسفندات رو می بری چرا؟ از کدوم شیارامی ری که گیر نمی افتی ؟
ـ راستش، حاجی. . .
گفت، گفت، گفت. یک ریز گفت.
ـ این طوری نمی شه ! ببینم، حاضری یه خدمت کوچیکی به اسلام وامام بکنی ؟
ـ شما جون بخواه. اصلا من از همون لحظه ی اول که دیدمت، ازت خوشم اومد.
از روز بعد، با هم می رفتند بیابان های غرب دزفول، وسط عراقی ها، برای شناسایی. روزها در شیارها مخفی می شدند، شب ها قدم به قدم منطقه را می گشتند؛ تا چهار روز.
بعد از چهار روز، با سر و روی خاکی پیدایشان شد.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 60
حاجی سرش را تکان داد و از ماشین پیاده شد.
ـ اگه گفتم تا ساعت شیش، باید تا همون موقع می موندید. الان ساعت تازه چهاره.
خسته، با سر و لباس خاکی، تازه از تمرین برگشته بودیم.
حاجی از دور به من گفت: باید بیش تر تمرین می دادی.
همه چهارده ـ پانزده کیلومتر برگشتند عقب.
ساعت شش شده بود؛ همان طور که خودش خواسته بود.
رو به ستون گفت: خیز.
هر کس افتاد یک طرف، با سلاح و کلاه خود و. . . سر و صداها که خوابید، رو کرد به من.
ـ فرمانده گردان، خیز برو.
نگاه های بچه ها برگشت طرف من. زل زدم به جایگاه. فهمید که نمی خواهم بروم.
رو کرد به یکی از بچه ها.
ـ برو سلاحشو بگیر.
بچه ها همه نشستند.
ـ اگه حضرت علی ما رو سفارش به نظم کرده، فقط برای شما که نیست، برای من هم هست، چون من فرمانده تیپم. اگه با فرمانده گردانتون این طوری برخورد کردم، به خاطر ناواردیش نبوده ؛ به خاطراین بوده که اون باید بیش تر احساس مسئولیت کنه.
ـ خیز.
مرتب، بی سر و صدا، سریع ؛ همه خیز رفتند.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 59
مسئول تیپ ولی عصر گفته بود که نتوانسته اند یکی از راه ها راشناسایی کنند. بهش گفته بود توی جنگ ما کار نشد نداره. ما به تون ثابت می کنیم.
فردای همان روز، ما را فرستاد برای شناسایی همان راهی که گفته بود. خودش هم آمد. جادی دهلران ـ اندیمشک که رسیدیم، یکی ازبچه های تیپ ولی عصر خودش را انداخت وسط جاده، شروع کرد به گریه کردن.
اولین ایرانی هایی که بعد از شروع جنگ از آن جا رد می شدند ما بودیم.
رفت چیزی توی گوشش گفت، طرف بلند شد راه افتاد.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 62
سر راهمان یک رودخانه ی کم عمق بود که آبش تا مچ پا می رسید.
صدای پای بچه ها حتما عراقی ها را خبر می کرد.
حاجی پرسید طرحت چیه ؟
گفت: موکت پهن کنیم.
همه زدند زیر خنده.
یکی گفت: بیست کیلومتر بریم وسط عراقیا، موکت پهن کنیم ؟
ـ آره، موکتی که می ندازن تو اتاق برای قشنگی، بیاریم تو منطقه. حاجی رو کرد به عبادیان. گفت: ببینید چه قدر موکت می خواد، براش بگیرید.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 61