آداب و مستحبات کلی نماز

آداب و مستحبات کلی نماز

۱. استفاده از انگشتر عقيق (1)
۲. پوشيدن لباس پاكيزه و سفید (2)

۳. شانه كردن موها (3)
۴. خود را براى نماز خوشبو نمودن (4)

۵. خواندن نماز در اول وقت ؛ هر چه به اول وقت نزديكتر باشد، بهتر است ، مگر آنكه تأخیر آن از جهاتى بهتر باشد؛ مثلاً صبر كند، تا نماز را به جماعت بخواند (5)

۶. خواندن نماز به جماعت.
۷. گفتن اذان و اقامه (6)

۸. همراه داشتن عمامه با تحت الحنک در نماز (7)
۹. انداختن عبا براى نماز (8)

۱ تا ۵. توضيح المسائل، مسأله 751.
۶. حاشيه مفاتيح الجنان، آداب ورود به نماز.
۷ و۸. توضيح المسائل ، مسأله 864.

«ولایت فقیه» در لابلای خاطرات شهیدان دفاع مقدس ۱

رفته بودیم سخنرانی حاج آقا خوش وقت. بعد سخنرانی دور حاج آقا جمع شدیم.
مصطفی پرسید «...حاج آقا، ظهور نزدیکه؟» حاج آقا گفت «...تا شما توی نطنز چکار کنید.» مصطفی گفت «...یعنی ظهور ربط به این داره که ما اونجا چکار می کنیم؟»
حاج آقا گفت «...آره، بالأخره ارتباط داره. شما برید نطنز کار کنید، کوتاه نیاید. یه ثانیه رو هم از دست ندید. با چراغ خدا برید با چراغ خدا هم برگردید.»
.....
بهانه زیاد بود برای اینکه کار را ول کنیم و برویم، ولی مصطفی خواب و خوراک نداشت. حاج آقا گفته بود رهبر چقدر پی گیر بحث هسته ای است. ورد زبانش شده بود «...باید کاری کنیم از دغدغه های آقا کم بشه.»
يادگاران، جلد 22 كتاب شهيد مصطفي احمدي روشن ، ص 67

سن مان کم بود و پدر و مادرهامان اجازه نمی دادند برویم جبهه. خواستیم حسن آقا را واسطه کنیم. گفت: «نمی شه؛ بدون اجازه ی پدر و مادرتون من نمی تونم کاری براتون بکنم.»
تا وقتی آن روز توی تلویزیون صحبت امام را پخش کردند: «امروز رفتن به جبهه تکلیف همه است.» تا شنیدیم، معطل نکردیم. رفتیم پیش حسن آقا. گفتیم: «حالا چی؟» گفت: «حرف، حرف ولیه.»
رفت پیش پدر و مادرهامان.
رفتیم جبهه.
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 56

در زمان ریاست جمهوری بنی صدر یکی از همسایگان ما که مخالف ولایت فقیه بود و رهبری ایشان را قبول نداشت صحبتی کرد که باعث عصبانیت سید قاسم شد . ایشان به من گفت : دیگر حق رفت و آمد با این خانواده را ندارم و با آنها قطع رابطه کرد .
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان

وقتی حضرت امام در پیام نوروزی شان در سال 1359 به مردم فرمودند عید خودتان را با جنگ زدگان تقسیم کنید، «رضا» کفش را که به مناسبت عید خریده بود به ستاد کمک به جنگ زدگان تقدیم کرد و به پدرم گفت:«برای من همین کفش های کهنه ای که دارم کافی است، مهم این است که پیام امام اجرا بشود».
شهید رضا حجازی
منبع: کتاب سیرت شهیدان، صفحه:138

بعد از اینکه شهید شهاب از دادستانی انقلاب بیرجند عزل شد. خدمتشان رفتیم. ایشان می گفت: من خطاهایی داشتم. گناهانی مرتکب شدم. بالاخره همة قضاوتهای من درست نبوده، برخوردهای من که همه درست نبوده است. خداوندعزیز مقتدر خواسته به این وسیله کمکم کند. مرا نجات بدهد و من از خدا تشکر می کنم. با این حرفها که از امامم دست بر نمی دارم. با اینکه بدترین برخورد با ایشان شد و آبرو حیثیت ایشان را بردند، از حکومت و نظام و امام دفاع کرد. در سخنرانی که در مسجد خیرآباد ایراد کرد ضمن بیان توضیحاتی به این مطالب اشاره کرد که ممکن است، خطایی کرده باشم، شاید برخوردهای خوبی هم نداشتم. خوب شاید لطف خدا بود که در همین دنیا آبروی ما بریزد. چون هر کس مهمترین چیزش در دنیا آبروی اوست پس چه بهتر که برای انقلاب آبرویمان را بدهیم هیچ ایرادی ندارد. ناراحت نیستم، بلکه خوشحالم. من امروز از امام تشکر می نمایم و دست از امامم برنمی دارم.
شهید محمد شهاب‌
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان

در تهران بود که انقلاب آغاز شد و امام خمینی دستور داده بودند که سربازها از پادگان فرار کنند، محمود رضا هم با اسلحه اش فرار کرده بود و با دوستش به یکی از خانه ها پناهنده شدند. بعد از چند روزی به روستا آمد، هنگامی که آمد ما در خواب بودیم و دیدم شخصی از دیوار بالا می آید و می خواهد داخل حیاط شود، من پرسیذم، شما چه کسی هستید، او هم به زبان کردی گفت: " ننه من محمود هستم " گفتم: از کجا آمدی؟ فرمود: " به فرمان امام خمینی از پادگان فرار کردم. "
شهید محمودرضا سلحشورسنجر
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان

افضل عاشق امام (ره) و سیرت او بود، او حتی در دفترش نوشت :« امروز، روزی نیست که کسی ساکت باشد و به یاری امام خمینی (ره) برنخیزد. ما باید همگی گوش به فرمان رهبر باشیم و هر امری که داشت به اجرا درآوریم.
شهید افضل زارعی
منبع: کتاب سیرت شهیدان، صفحه:143

از آدم های سیاسی کشور زیاد انتقاد می کرد. می گفت «...فلان کار اشتباه بوده، فلان کار درست بوده.» بهش می گفتم «...تو که هیچ کی نذاشتی بمونه، آخر سر طرفدار کی هستی؟» می گفت «...فقط آقا. هر چی آقا بگه.» گاهی وقت ها که خیلی کار بهش فشار می آورد می گفت «...آرزوی من اینه سرم رو بذارم روی سینه ی آقا و درد دل هایی رو که نمی تونم به کسی بگم، بهش بگم.»
يادگاران، جلد 22 كتاب شهيد مصطفي احمدي روشن ، ص 99

وارد اتاق شدم. حسن را كه ديدم خنده‌ام گرفت و گفتم:« چيه باز گوشِت رو چسبوندي به راديو؟ ». انگشت سبابه‌اش را به لبش چسباند. فهميدم كه بايد ساكت باشم. آهسته‌تر گفتم:« كيه داره صحبت مي‌كنه؟ ».
جوابي نداد. با سكوت اتاق، صداي امام واضح شد. خودم هم كنارش نشستم و گوش دادم. آخرش حسن گفت:« ببخشيد جوابتون رو ندادم، کلام امام برامون حجته، نبايد از دست مي‌دادم. ».
شهید حسن اخلاقی
منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص265

سال پنجاه و هفت كه قرار بود امام به ايران بيايند، تهران غلغله‌ بود. هيجان مردم لحظه به لحظه بيشتر مي‌شد. امام در مدرسه‌ي علوي مستقر شدند. گروه گروه به زيارتشان مي‌رفتند. ما هم با خانواده رفتيم و امام را زيارت كرديم.
وقتي برگشتيم علي كه در آن ‌زمان فقط هفت سال داشت،
گفت:« بابا! برام يک ضبط صوت مي‌خري؟ ».
پرسيدم:« ضبط صوت براي چي؟ ».
گفت:« مي‌خوام صحبت‌هاي امام رو ضبط كنم. ».
گفتم:« صحبت‌هاي امام كه از راديو و تلويزيون پخش مي‌شه، ديگه ضبط صوت لازم نيست. ».
گفت:« مي‌خوام صحبت‌هاش رو ضبط كنم كه برام بمونه. ».
برايش يك ضبط صوت خريدم. صحبت‌هاي امام را ضبط مي‌كرد و بارها گوش مي‌داد. با صحبت‌هاي امام به عنوان درس برخورد مي‌كرد. هنوز هم از آن نوارها سي چهل تا باقي مانده است.
شهید علی اختری
منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص240

در تهران بود که انقلاب آغاز شد و امام خمینی دستور داده بودند که سربازها از پادگان فرار کنند، محمود رضا هم با اسلحه اش فرار کرده بود و با دوستش به یکی از خانه ها پناهنده شدند. بعد از چند روزی به روستا آمد، هنگامی که آمد ما در خواب بودیم و دیدم شخصی از دیوار بالا می آید و می خواهد داخل حیاط شود، من پرسیذم، شما چه کسی هستید، او هم به زبان کردی گفت: " ننه من محمود هستم " گفتم: از کجا آمدی؟ فرمود: " به فرمان امام خمینی از پادگان فرار کردم. "
شهید محمودرضا سلحشورسنجر
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

مرگ بر ضد ولایت فقیه
مکبر بود، در تکبیره الاحرام نماز که به جماعت می خواندیم، بعد از الله اکبر می گفت: «خمینی رهبر» چند بار به او تذکر دادیم که فقط الله اکبر جزو نماز است، اگر چیز دیگر بگویی نماز باطل می شود. می پرسید: «حتی اسم امام خمینی را؟»
فکر می کرد چون امام است، با بقیه تفاوت دارد. دروغ یا راست می گفت: «شما زیاد سخت می گیرید، من جاهای دیگر دیده ام که بعد از خمینی رهبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه هم می گویند! گمان نمی کنم عیبی داشته باشد.»
کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد 3، صفحه:117

در زمان مبازرات و تظاهرات مردم بر علیه حکومت مستبد شاه حاج علی اکبر سلیمانی یکی از طرفداران سر سخت حضرت امام ( ره ) بود، به خاطر دارم روزی که حضرت امام ( ره ) قرار بود به ایران بیاید. در روستا بودیم و حاج علی اکبر بسیار خوشحال بود و می گفت اگر امام بیاید ما دیگر پیروز هستیم و من یک قوچ یا همان گوسفند نر بزرگ را قربانی می کنم ساعتی که امام می خواست وارد ایران بشود حاج علی اکبر قوچ را آورد وسط روستا و منتظر بود که خبر دهند هواپیمای امام نشست، به محض اینکه اعلام کردند امام پا به خاک ایران و تهران گذاشت حاج علی اکبر قوچ را قربانی نمود و مجلسی به راه انداخت و یک روحانی انقلابی سخنرانی نمود.
شهید علی‌اکبر سلیمانی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

شهید ازهمان ابتدای آمدن امام شیفته اوبود وقتی برای اولین بار عکس امام را دیده بودند در حالی که عکس امام را به خانه می آوردند در بین راه با چهار نفر منافق درگیر می شوند ولی خوشبختانه به سلامت به خانه می رسند وعکس را بر روی دیوار زدند و به مادرش گفت: این عکس در خانه ما محافظ ما وخار چشم دشمنان خواهد بود.
شهید علی‌ سلط‌انی‌گریوانی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

در مورد امام (ره) توصیه های فراوانی داشت. حیدرعلی سلیمانی می گفت: (( بچه ها اگر امام (ره) حرفی یا مطلبی به ما گفتند، ما باید بدون چون و چرا فرامین ایشان را اجرا کنیم )). ضمن اینکه خودش این مسائل را رعایت می کرد، سایرین را تشویق به این کار می کرد. این مسئله را حتی در خرمشهر بین چند نفر از نیروها بازگو کرد. گفت:(( اگر چنانچه امام حرفی زدند و برای شما قابل قبول نبود، ما باید به وظیفه خودمان عمل کنیم و بدون چون و چرا حرف ایشان را به جان و دل بپذیریم و پیرو و مطیع ولایت باشیم )).
شهید حیدرعلی‌ سلیمانی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

به عنوان هم روستایی جوانان را راهنمایی می کرد. آقای سلیمانی می گفت: عزیزان من اگر می خواهید به شما آسیبی نرسد حتی با همین اجتماعات کوچک روستایی از ولایت جدا نشوید اگر از دنیا جدا نشوید از زن و فرزند جدا شوید ولی ولایت را تنها نگذارید و حرفش را تشخیص بدهید.
شهید حیدرعلی‌ سلیمانی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

بعد از اینکه آقای سمندری با همشیره ام ازدواج کرده بود، یکروز به منزل ایشان رفتم که دیدم یکی از اقوام که خیلی به روحانیت خوش بین نبود به منزل ایشان آمده و در بین صحبت هایش اهانت غیر مستقیمی به امام کرد! آقای سمندری توی حیاط آمد و من را نیز صدا کرد. وقتی به حیاط آمدم دیدم ایشان از فرط ناراحتی صورتش قرمز شده. آقای سمندری به من گفت: اگر روی فرش من ننشسته بود شاید بدترین عمل را با او انجام می دادم، چون به امام اهانت کرده است.
شهید محمدرضا سمندری مارشک
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

یک روز چند مفر مهمان در منزل داشتند. ضمن بحث و گفتگو یکی از میهمانان از حضرت امام انتقادی کرد و آقای سمندری بشدت از ناآگاهی طرف عصبانی شد و از خانه بیرون رفت وقتی از او پرسیدم که چرا خان را ترک کردی گفت: من تحمل شنیدن این حرفها را ندارم و از طرفی چون مهمان من است و روی فرش من نشسته، نمی توانم به او چیزی بگویم. بنابراین ترجیح دادم که از خانه بیرون بیایم تا بتوانم خودم را کنترل کنم.
شهید محمدرضا سمندری مارشک
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

آقای موسوی در سال 47 تازه مقلد امام شده بود. من آن موقع هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم. یک روز به من گفت:" اسماعیل یک توضیح المسائل محشر پیدا شده و بعد درباره سخنرانی امام صحبت کرد و گفت برای مرجع تقلیدت امام را در نظر بگیر و بعد هم درباره سخنرانی امام در سال 42 مطالبی بیان کرد."
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

ایشان کمتر عصبانی و ناراحت می شدند. فقط یک مورد را به یاد دارم که در زمان ریاست جمهوری بنی صدر یکی از همسایگان چون ولایت فقیه و رهبری را قبول نداشتند باعث عصبانیت آن بزرگوار شدند به طوری که دیگر رفت و آمد مان را با آن همسایه قطع کردیم.
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

سال 58 من در حوزه در قم درس می خواندم که یک روز آقای سید موسوی از ده به دیدن من آمد وقتی از ایشان پرسیدم چطور شد که به قم آمدی ؟ ایشان گفت: برای زیارت نزدیک امام آمدم و با خودم گفتم که از شما هم خبری بگیرم.
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

زمانی که اوایل انقلاب امام (ره) دچار ناراحتی قلبی شد من با ایشان در جبهه بودم شبی که خبر بیماری امام را شنید مجلس دعایی برپا کرد و برای ایشان دعا خواند و در ضمن دعا اشک از چشمانش جاری بود.
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

به خاطر دارم روزی یکی از همسایه ها به نام بتول خانم به امام خمینی (ره) و انقلاب توهین کرد، سپس علی گفت: حیف که شما زن هستی، اگر مرد بودی بر دهانت می زدهم که دندانهایت خرد شود، باشد آقا بیاید آن وقت شما هستید که به آقا التماس می کنید. بعد از اینکه علی به جبهه رفت همان زن آمد و یک نامه به پدر علی داد که او را امضاء کند تا شوهرش در شهرداری استخدام شود، پدر علی هم امضاء کرد و گفت: حالا دیدی که شما بودید که به آقا التماس کردید.
شهید علی‌ شاداب‌زاده‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

یک روز آقا سید موسوی برای دیدار خصوصی امام مراسوار موتور هندا کرد تا به دیدار امام برویم. وقتی به بیت امام رسیدیم گفتند: امام با مقامات کشوری ( آقای بهزاد نبوی و فخرالدینی حجازی و … ) گفتگو و مشورت دارند و بخاطر مسائل امنیتی اجازه ورود به ما ندادند و توفیق زیارت امام را پیدا نکردیم. در هنگام برگشت از بیت امام (ره) با چند جوان که سگی را به همراه داشتند مواجه شدیم من گفتم: اینجا بیت امام است اینها چیست ؟ایشان گفت: می دانی امام چرا این منطقه را برای سکنی انتخاب کرد ؟ اگر ذکاوت و مدیریت رهبری امام نبود اینجا بدتر از این وضعیت می شد امام اینجا را برگزید چون بالاشهریها، پایین شهریها را هم بینند و برعکس.
شهید سیدقاسم‌ سیدموسوی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

آقا خان شاکری پدرم به حضرت امام علاقه ی زیادی داشت یادم می آید موقعی که حضرت امام به ایران آمدند ده روز ما از ایشان بی اطلاع بودیم وبا توجه به اینکه گفته بودند من به تهران نمی روم .ولی بعد فهمیدیم که پدرم بی خبر از ما به تهران وبه دیدار حضرت امام (ره) رفتند.
شهید حسن‌ شاکری‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

به امام خمینی علاقه ی زیادی داشت یادم است یک روز به او پول دادند تا برای خودش نهار تهیه کند ولی او به جای نهار گرفتن عکس امام را خریده بود.
شهید احمد شادمهر
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

روزی طی صحبتی که با رشید داشتم به او گفتم: پسرجان تو که امام خمینی را نمی شناسی چرا از او حمایت می کنی ؟ که او خیلی قاطع در جوابم گفت: " مادرجان چطور امام را نمی شناسم، او حامی مظومان و رهبر مسلمین است ما اگر بخواهیم به جایی برسیم باید همیشه و در همه حال پیرو امام باشیم ."
شهید رشید شجاعی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

قبل از اینکه غلامحسین به خواستگاری من بیاید حدود سال 1358 تصمیم به ازدواج با فرد دیگری را داشته اندو حتی تمام کارهای قبل از عقد انجام می شود که ایشان متوجه می شود همسر آینده اش هنوز پیرو ولایت فقیه نیست و از ازدواج با او صر فنظر می کند و سپس به خواستگاری من می آید.
شهید غلامحسین‌ شجاع‌تقی‌اباد
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

یک تعدادی نیرو رفته بود پیش سید ابراهیم شجیعی دیدم می گوید بعضی ها در چه حال و هوایی هستند و ما در چه حال و هوایی؛ پرسیدم چی شده ؟ چرا ناراحتی تا حالا این طور شما را ناراحت ندیده بودم ؟ گفت: تعدادی از نیرو ها آمده اند و می گویند ما می خواهیم برویم درس بخوانیم و این حرف برای من خیلی سنگین است مگر ما چیزی مهمتر از دفاع از اسلام هم داریم مگر امام نفرمودند که :" جنگ در رأس امور است" در سخنرانی اش گفت هرکس می خواهد برود من هیچ مانعی برسر راهش بوجود نمی آورم برود و فرمودند که من به عنوان سید ابراهیم شجیعی تا آخرین لحظه در جنگ هستم و جنگ را رها نمی کنم و از اسلام دفاع می کنم مگر این که به من بگویند بیا برو.
شهید سیدابراهیم‌ شجیعی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

یک شب به اتفاق سید ابراهیم شجیعی و چند نفر دیگر به منزل پدرشان در روستای زوبین اسفراین رفته بودیم شب در آنجا ماندیم صحبت دوستانه ای با هم داشتیم سید ابراهیم می گفت: آخرین خواسته ی من این است که: پرچم جمهوری اسلامی، پرچم لا اله الا الله را در سراسر گیتی ببینم هر چند می دانم ما نیستیم ولی چه خوب است که بدست شیعیان و طرفداران ولایت این پرچم نصب گردد و این کار نیاز به خون دارد.
شهید سیدابراهیم‌ شجیعی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

خاطراتی از جاوید الاثر «حاج احمد متوسلیان » ۱

به بابا گفت: من هم می آم پیشت. می خوام کمک کنم.
بابا چیزی نگفت. فقط نگاهش لغزید روی کیف و کتاب احمد. احمداین را که دید گفت: بعد از مدرسه می آم. زود هم برمی گردم که درسام رو بخونم.
بابا اول سکوت کرد. بعد گفت: پس باید خوب کار کنی.
سینی های شیرینی را پر می کرد، می گذاشت روی پیش خان. وقتی ازمغازه بیرون می رفت، سینی ها خالی بود.
آخرهای دبیرستان که بود، دیگر بابا می توانست خیلی راحت مغازه رادستش بسپارد.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 3

چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبی که برگشتم، دیدم چشم هایش گود رفته و پاهایش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت می زد. خیلی ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن یجیب خواندم. انگاردوباره زنده شد.
به مادرش گفتم: حالا شیرش بده.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 1

دلش می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند. حتی توی خانه صدایش می کردند آشیخ احمد.
ولی نرفت. می گفت: کار بابا تو مغازه زیاده.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 5

دور هم نشسته بودیم و از سال چهل و دو می گفتیم.
حرف پانزده خرداد که شد، احمد رفت تو لب. گفت: اون روزها ده سالم بیش تر نبود. از سیاست هم سر در نمی آوُردم. ولی وقتی دیدم مردم رو تو خیابون می کشن، فهمیدم که دیگه بچه نیستم ؛ باید یه کاری کنم.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 4

دیپلم فنی گرفته بود و آزمون داده بود که برود و در یک شرکت تأسیساتی کار کند. یک روز من را کشید کنار و گفت: خواهرجون فریده، من یه امتحانی دادم. برام دعا کن. اگه قبول شم هرچی بخوای برات می خرم.
یادم افتاد که یک بار برادر بزرگ ترم برای همه همبرگر خریده بود وبرای من، چون خواب بودم، نخریده بود.
تند گفتم: داداش، همبرگر برام بخر.
امتحان شرکت را که قبول شد، آمد خانه با یک پاکت دستش. همبرگرخریده بود؛ برای همه.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 7

هنرستان فنی درس می خواند. برایم یک گردن بند درست کرده بود. ورقه های فلزی را شکل لوزی و دایره بریده بود و کرده بود توی زنجیر. یک قلب هم وسطش که رویش اسمم را نوشته بود.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 6

مادر رفته بود ملاقات. دیده بود ضعیف شده. کبودی دست هایش راهم دیده بود.
ـ احمدجان، دستات چی شده ؟
خندیده بود.
ـ تو رو خدا بگو.
ـ جای دست بنده. می بندن دو طرف تخت، شلاقم می زنن. تقلامی کنم که طاقت بیارم.
ساکت شده بود. بعد باز گفته بود نگران نباش. خوب می شن.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 9

هم دانشگاه می رفت، هم کار می کرد؛ توی یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت: برای مأموریت باید برم خرم آباد.
خبر آوردند دست گیر شده. با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می کردند. آن دو تا زن و بچه داشتند. احمد همه چیز را گردن گرفته بود تا آن ها راخلاص کند.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 8

صدایش شده بود آژیر خطر.
ـ ضدانقلاب. . . بریزید تو سنگرا. . . سریع. . . بجنبید. . .
بیرون ساختمان سنگرها پر می شد. کار هر شب بچه ها بود، تا صبح.
گاهی وقت ها که نگاهش می کردی، یکی را می دیدی سبزه، کمی جدی، کمی ترسناک حتی. فرمانده نبود، ولی عین فرمانده ها بود.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 12

یک بار ازش پرسیدم قضیه ی زندان رفتنت چی بوده، حاجی ؟
جواب نداد. خودش را به کاری مشغول کرد.
ـ حاجی، هیفده شهریور چی کار می کردی ؟ وقتی امام اومد، توی کمیته ی استقبال بودی ؟
اخم هایش رفت تو هم.
ـ تو با قبل چی کار داری ؟ ببین الان دارم چی کار می کنم.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 10

پیش نهاد کرده بود وقت های بی کاری بحث های اعتقادی کنیم.
توی یک اتاق کوچک دور هم می نشستیم. خودش شروع می کرد.
ـ اصلا ببینم، خدا وجود داره یا نه ؟ من که قبول ندارم. شما اگه قبول دارین، برام اثبات کنین.
هر کسی یک دلیلی می آورد. تا سه ـ چهار ساعت مثل یک ماتریالیست واقعی دفاع می کرد. یک بار یکی از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزدیک بود با حاجی دست به یقه شود. حاجی گفت: مگه شما مسلمونا تو قرآن نخوندید که جلال باید احسن باشه ؟!

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 15

بچه ها از شرایط بدی که توی پادگان داشتیم مریض شده بودند.
یک بار حاجی رفت سراغ یکی از خلبان ها و گفت: بچه های ما روببرید عقب.
اعتنا نکردند یا گفتند: نمی کنیم.
حاجی اشاره کرد، چند نفر دور هلی کوپتر پخش شدند. ضامن نارنجک را کشید و گفت: اگه بچه های ما رو نبرید، هلی کوپتر روهمین جا منفجر می کنیم.
خلبان ها فرار کردند. سرهنگ آمد چیزی بگوید، سیلی حاج احمدکنارش زد.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 14

برای انجام دادن کارهای سنگر توی مریوان، اولین نفر اسم خودش را می نوشت.
هر کجا بود، هرقدر هم کار داشت، وقتی نوبتش می رسید، خودش رامی رساند مریوان.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 17

کارهاش که تمام شد، رفت لباس هاش را از گوشه ی کمد جمع کرد و بغچه اش را بست و رفت بیرون. دلم می خواست می رفتم ازش می گرفتم و خودم می شستم. چه فرق داشت ؟ برای خیلی ها کرده بودم، برای او هم می کردم.
رفت بیرون. حمام را روشن کردم. وقتی آمد، یک لگن لباس شسته دستش بود. برد پهن کرد.
صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم. بند خالی بود.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 16

پرسید کجا بودی تا حالا؟
گفتم: داشتم غذا می خوردم.
دست انداخت یقه ام را گرفت و با خودش برد.
یک پسر هفده ـ هجده ساله روی تخت دراز کشیده بود. ما را که دید، ترسید. دست و پایش را جمع کرد.
ـ اینا چیه روی دستای این ؟
یقه ام هنوز دستش بود. نفسم بالا نمی آمد. گفتم:. . . خون.
رو کرد به آن پسر، پرسید از کِی این جایی ؟
ـ یک هفته س.
دیگه داشت داد می زد.
ـ گفته ای دستاتو بشورن ؟
ـ گفتم، ولی کسی گوش نداد.
یقه ام را از لای دستش کشیدم بیرون. در رفتم.
من را دید، دوباره شروع کرد به داد و فریاد.
با التماس گفتم: حاجی، به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی اومدم.
ـ نه خیر، یک ساعت و نیمه که اومدی، اما به جای این که بیای به مجروحا سر بزنی، رفتی به کِیف خودت برسی.
سرم پایین بود که صدای گریه اش را شنیدم.
ـ تو هیچ می دونی اون بچه دست ما امانته ؟. . . می دونی مادرش اونو باچه زحمتی بزرگ کرده ؟

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 19

با بچه ها توی شهر می رفتیم. لباس پلنگی تنم بود و عینک دودی زده بودم. یکی را دیدم شلوار کردی پاش بود. از بچه ها پرسیدم کیه ؟
گفتند: متوسلیان.
به فرمانده م گفته بود بهش بگین این لباسو میون کردا نپوشه. مانیومدیم این جا مانور بدیم.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 18

مثل یک کابوس بود. فکر می کردیم همه ی ضد انقلاب ها را بیرون کرده ایم. ولی هر شب، از یک جایی که معلوم نبود کجاست، صدای رگبار مسلسل هاشان می آمد. شهر ریخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند. پاسدارها سردرگم بودند.
صدایم کرد و آرام گفت: امشب برو کانال فاضلابو مین گذاری کن.
پرسیدم اون جا چرا، حاجی ؟
چیزی نگفت. مثل گیج ها نگاهش کردم. بالاخره گفت: من خودم سه شبانه روز اون جا رو چک کردم، از اون جا می آن.
یادم نیست. یکی ـ دو شب بعد بود، صدای انفجار شنیدم. صبح رفتم سر زدم. خون روی دیوارها شتک زده بود. جنازه ها را برده بودند.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 21

وقتی گفتم امر خیر در پیش دارم، نرم تر شد، ولی باز هم می گفت: بیست روز نه. می گفت: نمی شه.
گفتم: پس چند روز، حاجی ؟
گفت: پنج روز.
فقط رفتن و برگشتنم پنج روز طول می کشید.
برگه ی مرخصی را گرفتم و رفتم.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 20

همراه ما کشیده بود عقب. باید یک کم استراحت می کردیم و دوباره می رفتیم جلو.
قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی.
نگاهم کرد. گفت: شما بخورین. من خوراکی دارم.
دست مالش را باز کرد. نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 23

هر وقت می رفتی توی مقر، نبود، مگر ساعت دو ـ سه ی نصفه شب.
وقتی می رسید می دید همه خواب اند، آن قدر خسته بود که همان جلوی در اسلحه اش را حایل دیوار می کرد، پتو را می کشید روی خودش و می خوابید.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 22

هر روز توی مریوان، همه را راه می انداخت ؛ هر کس با سلاح سازمانی خودش. از کوه می رفتیم بالا. بعد باید از آن بالا روی برف ها سُرمی خوردیم پایین.
این آموزشمان بود. پایین که می رسیدیم، خرما گرفته بود دستش، به تک تک بچه ها تعارف می کرد. خسته نباشید می گفت.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 26

حاج احمد آمد طرف بچه ها. از دور پرسید چی شده ؟
یک نفر آمد جلو و گفت: هر چی بهش گفتیم مرگ بر صدام بگه، نگفت. به امام توهین کرد، من هم زدم توی صورتش.
حاجی یک سیلی خواباند زیر گوشش.
ـ کجای اسلام داریم که می تونید اسیر رو بزنید؟! اگه به امام توهین کرد، یه بحث دیگه س. تو حق نداشتی بزنیش.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 24

یک بار رفتیم یکی از پاسگاه های مسیر مریوان. توی ایست بازرسی هیچ کس نبود.
هر چه سر و صدا کردیم، کسی پیدایش نشد. رفتم سنگرفرماندهیشان. فرمانده آمد بیرون، با زیرپوش و شلوار زیر. تا آمدم بگویم حاج احمد داره می آد. خودش رسید. یک سیلی زد توی گوشش و بعد سینه خیز و کلاغ پر.
برگشتنی سر راه، همان جا، پیاده شد.
دست طرف را گرفت کشید کناری.
گوش ایستادم.
ـ من اگه زدم تو گوشِت، تو ببخش. اون دنیا جلوی ما رو نگیر.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 33

عملیات آزادسازی جاده ی پاوه بود. قبلا تعریفش را از بچه ها شنیده بودم. یکی گفت: اگه تونستی بگی کدوم حاجیه.
یکی را دیدم وسط جمعیت کلاه خود گذاشته بود؛ منظم و مرتب وگتر کرده. گفتم: احتمالا اینه.
گفت: آره.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 30

یه راهی بود، راه کوهستانی. سه ساعت طول کشید تا رفتیم بالا.
آن بالا گفت: می خوام برای این جا تله اسکی بزنم.
گفتم: من هستم، حاجی.
گفت: یعنی با گردانت برنمی گردی ؟ گفتم: نه.
پیشانی ام را بوسید.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 39

عصبانی گفت: نگه دار ببینم این کیه.
پیاده شد و رفت طرف مرد کُرد. هیکلش دو برابر حاجی بود. داشت باسبیل کلفتش بازی می کرد.
ـ ببینم، تو کی هستی ؟ کارت چیه ؟
ـ من ؟ کومله م.
چنان سیلی محکمی بهش زد که نقش زمین شد. بعد بالای سرش ایستاد و بلند گفت: ما توی این شهر فقط یک طایفه داریم، اون هم جمهوری اسلامیه. والسلام.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 37

حاجی داشت گریه می کرد. از یکی پرسیدم چی شده ؟ گفت: یه نفربالای کوه دستش ترکش خورده بود. نتونستن اون بالا کاری بکنن. دستش قطع شد.
بی صدا اشک می ریخت.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 42

وقت عملیات که می شد، خودش جلوتر از همه بود. وقتی با اومی رفتی، می دانستی که اگر یک پشه هم توی هوا بپرد، حواسش هست.
وقتی هم که عملیات تمام می شد، هر چه می گفتی: حاجی، دیگه بریم. نمی آمد. همه ی گوشه کنار را سر می زد که مبادا کسی جا مانده باشد. وقتی مطمئن می شد، می رفت آخر ستون با بچه ها برمی گشت.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 41

بالای کوه آب نبود، می رفتند پایین کوه، برف های آب شده را می آوردندبالا.
رسیده بودیم بالای قله ؛ بعد از سه ساعت کوه پیمایی. با این که کلی توی راه آب خورده بودم، باز تشنه بودم.
حاجی قبل از ما آن جا بود. علی ـ مسئول قله ـ برایمان شربت آورد. همه برداشتیم غیر از حاجی.
ـ چرا نمی خوری، حاجی ؟
ـ ما می ریم پایین، آب هست. شما زحمت کشیدین ؛ این آب ذخیره ی شماست.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 44

کنار جاده، یک بسیجی ایستاده بود و دست تکان می داد. حاجی اشاره کرد راننده بایستد. در را باز کرد، طرف را نشاند جای خودش، خودش رفت عقب.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 43

همه دور هم نشسته بودیم. اصغر برگشت گفت: احمد، تو که کاری بلد نیستی. فکر کنم تو جبهه جاروکشی می کنی، ها؟
احمد سرش را پایین انداخت، لب خند زد و گفت: ای. . . تو همین مایه ها.
از مکه که برگشته بود، آقای فراهانی یک دسته گل بزرگ فرستاده بوددرِ خانه. یک کارت هم بود که رویش نوشته بود تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله، حاج احمد متوسلیان.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 48

مردم از صبح جلوی در نشسته بودند. بغض گلوی همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مریوان بروند.
مردم التماس می کردند می خواستند کاک احمد شان را نگه دارند. شانه هایشان را می گرفت، بغلشان می کرد و می گذاشت سیر گریه کنند.
چشم های خودش هم سرخ و خیس بود.
رفت بین مردم و گفت: شما خواهر و برادرای من هستید. من هر جا برم به یادتون هستم. اگه دست خودم بود، دوست داشتم همیشه کنارتون باشم. ولی همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره یه جای دیگه. دست من نیست. وظیفه س. باید برم.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 47

همه که به خط شدند، حاجی گفت: حالا دور میدون صبحگاه بدوید تا یه فکری به حالتون بکنم.
همه با صورت های عرق کرده و خسته، بعد از نیم ساعت، همین طور می دویدند. بعضی ها هم غر می زدند. حاجی گفت: بایستید.
نگاه کردم. یک گوشه ی زمین گِلی شده بود. حاجی رفت بالای سر یکی از بچه ها. نفس نفس می زد. خواباندش توی گِل ها. او هم چیزی نگفت و شروع کرد به سینه خیز رفتن. بعد رفت سراغ رضا دستواره. رضا دستپاچه گفت: حاجی، اجازه بده روی زمین صبحگاه. . . نگذاشت جمله اش تمام شود. پرتش کرد میان گِل ها. همت را هم زمین زد. پایش را گذاشت روی شکمش و گفت: یالا برو. بعد خودش را انداخت میان گِل ها و سینه خیز رفت. به دنبالش هم بقیه.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 50

از قطار پیادمی شدند. یکی شرق می رفت، یکی غرب ؛ با سر و صدا وداد و فریاد.
ایستاده بود کنار در پادگان، با سگرمه های تو هم.
ـ چه خبره این جا؟ کی گفته اینا بیان تو؟ من یه همچین نیروهایی نمی خوام. بگید برگردن.
بچه ها همه دمغ شدند. می دانستند از حرفش کوتاه نمی آید. یکی راکه از بقیه مسن تر بود، فرستادند برای وساطت.
رفت جلو، سرش را انداخت پایین و گردن کج کرد.
ـ حاجی، شما می دونید این بچه ها با یه دنیا امید و آرزو اومدن این جا خدمتی به اسلام و انقلاب بکنن. خدا رو خوش نمی آد به خاطریه سهل انگاری جزئی، دل شکسته برگردن.
ـ آخه من به بسیجی ها سخت می گیرم. می گم منظم باشن. حالاچه طوری جلوی یه عده سپاهی کوتاه بیام ؟ می گن هوای هم لباسای خودشو داره.
ـ حاجی، تعهد می دن از این به بعد. . .
تا از تک تکشان قول نگرفت، اجازه نداد بروند توی پادگان.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 49

سرگرم کار خودش بود که دید حاج احمد دارد می آید طرفش.
ـ برادر، شما بیا توضیح بده ببینم تا حالا چی آموزش دیدی ؟
دست و پایش را گم کرده بود. اشتباه جواب می داد. انگار یادش رفته بود.
حاجی عصبانی گفت: سینه خیز.
وقتی بلند شد، حاجی رفت جلو. بغلش کرد بوسیدش.
وقت نماز که شد، حاجی سجاده اش را انداخت پشت او.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 52

دو ساعت گذشته بود. همین طور ایستاده بود و به آن سمتی که بسیجی رفته بود نگاه می کرد. گفتیم: حاجی، بریم دیگه.
ـ من منتظرم. گفتم لباس بپوشه و برگرده.
یک نفر را فرستادم برود دنبالش. رفته بود توی اردوگاه خوابیده بود. از دور می آمد. لباسش را پوشیده بود و گریه می کرد.
ـ تو رو خدا منو ببخشید. نمی دونستم این جا وایسادید. دیگه باعرق گیر تو محوطه نمی آم.
دست کشید به سرش و گفت: اشکالی نداره.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 51

یک عده سرباز را وسط راه سوار ماشین کردیم. اسم لشکرمان راپرسیدند. بعد گفتند: شنیدیم فرماندهتون خیلی جذبه داره. خیلی هیبت داره. نگاهش آدمو می گیره.
حاجی از همان گوشه ی ماشین نگاهمان کرد. چیزی نگفتیم.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 54

حاج احمد چند لحظه نگاهش کرد و با عصبانیت داد زد شما چه کاره هستید؟ جا خورد. دستش را از زیر بغل درآورد و سعی کرد صاف بایستد. دستپاچه گفت: من فرمانده گروهانم.
حاجی گفت: چرا وقتی گفتم گردان بره عقب، نرفتی ؟
من و منّی کرد و خواست راه بیفتد که حاجی باز فریاد زد از پای همین سکو تا جایی که گردان ایستاده، سینه خیز!

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 53

گفت: شنیدم می خوای بری.
گفتم: با اجازه ی شما.
سرم همین طور پایین بود. گفت: تو خجالت نمی کشی ؟
هر چه گفتم، باز گفت: با همه ی این حرفا، باید بمونی.
شانه ام را گرفت. آرام فشار داد. گفت: می دونی تو این سه ماه حداقل چند تا گلوله چپ و راست زدی تا یاد گرفتی ؟
انگار حرف هایش را نمی شنیدم. با خجالت گفتم: اجازه ی منو ازآموزش و پرورش بگیرید، تا آخر در خدمت شما هستم.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 56

دلم برای حاجی تنگ شده بود.
یک روز بعدازظهر، که همه از گرما یک سنگر برای خودشان جور کرده بودند، رفتم قرارگاه.
کنار منبع آب نشسته بود و ظرف های ناهار بچه ها را می شست، یکی یکی.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 55

فرمانده گردان می خواست برود تو. بحث می کرد. اما سرباز جلوی درگوشش بده کار نبود. زنجیر را پایین نمی انداخت.
حاجی رسید دم در. از سرباز پرسید چی شده ؟
گفت: این آقا برگه ی تردد ندارن، ولی اصرار می کنن برن تو. بایدچی کار کنم ؟
بدون هیچ ملاحظه ای گفت: بیست و چهار ساعت بازداشتش کنید.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 58

فرمانده لشکر بود. خودش می رفت شناسایی ؛ وجب به وجب منطقه. می خواست دقیقا بداند بچه ها باید کجا بروند و چه طوری عملیات کنند.
شب، ما را توی میدان صبحگاه دوکوهه جمع کرد. به خط شدیم. گفت: حالا تا پونصد می شمرم، سینه خیز برید. دیشب که شناسایی رفته بودیم، شمردم. باید همین قدر برید تا از دید دشمن خارج شید.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 57

ـ ببینم، کریم. توی این شونزده ـ هیفدماهی که عراقی ها تو منطقه هستن، تو چه طوری گوسفندات رو می بری چرا؟ از کدوم شیارامی ری که گیر نمی افتی ؟
ـ راستش، حاجی. . .
گفت، گفت، گفت. یک ریز گفت.
ـ این طوری نمی شه ! ببینم، حاضری یه خدمت کوچیکی به اسلام وامام بکنی ؟
ـ شما جون بخواه. اصلا من از همون لحظه ی اول که دیدمت، ازت خوشم اومد.
از روز بعد، با هم می رفتند بیابان های غرب دزفول، وسط عراقی ها، برای شناسایی. روزها در شیارها مخفی می شدند، شب ها قدم به قدم منطقه را می گشتند؛ تا چهار روز.
بعد از چهار روز، با سر و روی خاکی پیدایشان شد.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 60

حاجی سرش را تکان داد و از ماشین پیاده شد.
ـ اگه گفتم تا ساعت شیش، باید تا همون موقع می موندید. الان ساعت تازه چهاره.
خسته، با سر و لباس خاکی، تازه از تمرین برگشته بودیم.
حاجی از دور به من گفت: باید بیش تر تمرین می دادی.
همه چهارده ـ پانزده کیلومتر برگشتند عقب.
ساعت شش شده بود؛ همان طور که خودش خواسته بود.
رو به ستون گفت: خیز.
هر کس افتاد یک طرف، با سلاح و کلاه خود و. . . سر و صداها که خوابید، رو کرد به من.
ـ فرمانده گردان، خیز برو.
نگاه های بچه ها برگشت طرف من. زل زدم به جایگاه. فهمید که نمی خواهم بروم.
رو کرد به یکی از بچه ها.
ـ برو سلاحشو بگیر.
بچه ها همه نشستند.
ـ اگه حضرت علی ما رو سفارش به نظم کرده، فقط برای شما که نیست، برای من هم هست، چون من فرمانده تیپم. اگه با فرمانده گردانتون این طوری برخورد کردم، به خاطر ناواردیش نبوده ؛ به خاطراین بوده که اون باید بیش تر احساس مسئولیت کنه.
ـ خیز.
مرتب، بی سر و صدا، سریع ؛ همه خیز رفتند.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 59

مسئول تیپ ولی عصر گفته بود که نتوانسته اند یکی از راه ها راشناسایی کنند. بهش گفته بود توی جنگ ما کار نشد نداره. ما به تون ثابت می کنیم.
فردای همان روز، ما را فرستاد برای شناسایی همان راهی که گفته بود. خودش هم آمد. جادی دهلران ـ اندیمشک که رسیدیم، یکی ازبچه های تیپ ولی عصر خودش را انداخت وسط جاده، شروع کرد به گریه کردن.
اولین ایرانی هایی که بعد از شروع جنگ از آن جا رد می شدند ما بودیم.
رفت چیزی توی گوشش گفت، طرف بلند شد راه افتاد.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 62

سر راهمان یک رودخانه ی کم عمق بود که آبش تا مچ پا می رسید.
صدای پای بچه ها حتما عراقی ها را خبر می کرد.
حاجی پرسید طرحت چیه ؟
گفت: موکت پهن کنیم.
همه زدند زیر خنده.
یکی گفت: بیست کیلومتر بریم وسط عراقیا، موکت پهن کنیم ؟
ـ آره، موکتی که می ندازن تو اتاق برای قشنگی، بیاریم تو منطقه. حاجی رو کرد به عبادیان. گفت: ببینید چه قدر موکت می خواد، براش بگیرید.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 61

خاطراتی از رفتار و اخلاق «حسن باقری»

فرمانده های تیپ ها بودند؛ خرازی، زین الدین، بقایی و.. .. حرف های آخر را زدند و شب حمله مشخص شد. حسن شروع کرد به نوحه خواندن. وقتی گفت « شهادت از عسل شیرین ترست» هق هقش بلند شد. نشست روی زمین و زار زد. از اول روضه رفته بود سجده. کف سنگر سه تا پتو انداخته بودند. سر که برداشت از اشک، تا پتوی سوم خیس شده بود.
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 95

بلند بلند گریه می کردند. دخترش را که آوردند، گریه ها بلند تر شد. شانه های فرمانده سپاه می لرزید. بازوش را گرفتم گفتم « شما با بقیه فرق دارین. صبور باشین. » طاقتش طاق شد. گفت «شما نمی دونین کی رو از دست دادیم. باقری امید ما بود، چشم دل وامید ما. . . . »
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 100

یک روز قبل از اذان صبح رفتم وضو بگیرم. دیدم تنهایی دستشویی های مقر را می شست. گاه هم، دور از چشم همه، حیاط را آب و جارو می زد.
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 73

توپش پر بود. هه ش می گفت « من با اینا کار نمی کنم. اصلا هیچ کدومشون رو قبول ندارم. هرچی نیوی با تجربه ست، گذاشتن کنار. جواب سلام نمی دن به آدم. » آرام که شد حسن بهش گفت « نمی تونی همچین حرفی بزنی. یا بگی حالا که آقای ایکس شده فرمانده، ما نستیم. اگه می خوای خدا توفیق کارهات رو حفظ کنه، هیچ کاری به این کارا نداشته باش. اگه گفتن برید کنار، می ریم. خدا گفت چرا رفتی؟ می گیم آقای ایکس مسئول بود گفت برو، رفتیم. » دیگه عصبانی نبود. چیزی نگفت. پا شد و رفت.
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 85

سرباز که بود، دو ماه صبح ها تاظهر آب نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دوماه پیش یک شب نمازش قضا شده بود.
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 8

یک روز بعدازظهر به اتفاق برادر ولی الله چراغچی و باقر قالیباف از خرمشهر به طرف اهواز راه افتادیم. نزدیک نماز مغرب که شد گفت: ماشین را بکش کنار که وقت نماز است. مشغول وضو گرفتن بودیم که اتفاقاً حسن باقری هم که آن زمان فرمانده قرارگاه فتح که فرماندهی نیروی زمینی سپاه هم محسوب می شد رسید. با رسیدن حسن باقری سلام علیک و احوال پرسی کردیم و وضو گرفتیم و برای نماز آماده شدیم. برادر چراغچی به آقای باقری پیشنهاد کرد که به عنوان امام جماعت جلو بایستد تا نماز را به امامت ایشان بخوانیم. بعد برادر چراغچی بعنوان گلایه رو کرد به حسن باقری و گفت: آقای باقری برادر محمد و باقر می خواهند به مشهد بروند تا دیپلمشان را بگیرند ـ آن زمان دیپلم مان را هنوز نگرفته بودیم ـ من هر چه بهشان توصیه می کنم که الان وقت این کار نیست اما آنها اصرار دارند که ما می خواهیم برویم و دیپلم بگیریم. من به اینها می گویم دیپلم از خدا بگیرید اما باز هم می گویند می خواهیم برویم. از بس به اینها گفته ام بمانید به شما نیاز دارم که زبانم مو درآورده است. شما یه چیزی به اینها بگو ـ البته آقای چراغچی به شوخی و طعنه این حرفها را می زد چون که ما سماجتی نداشتیم چون بعد از عملیات رمضان هم بود و عملیاتی نداشتیم می گفتیم می رویم امتحانات را می دهیم و برمی گردیم ـ وقتی حسن باقری وضو می گرفت همینطور که دستهایش را مسح می کرد رو به قبله ایستاد و گفت: انشاءلله امیدوارم جفتتان مردود شوید. گفتم: برادر باقری این چه دعایی است که الان وقت اذان که موقع استجابت دعا است می کنید. گفت: عمداً این دعا را این موقع کردم که مستجاب شود، می خواهید برادر ولی الله را تنها بگذارید و بروید. ما شروع به خندیدن کردیم.
شهید ولی‌اله‌ چراغچی ‌مسجدی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره بزرگداشت سرداران و 23000 شهید استانهای خراسان

بیست و پنجم اسفند ماه 1334 مصادف بود با روز تولد امام حسین(ع) و او در چنین روزی به دنیا آمد. به همین دلیل نامش را غلام حسین گذاشتند تا به عظمت مولایش حسین(ع) خداوند سلامتی اش را تضمین کند. وضع خانواده اش مناسب نبود. مادر با خیاطی و پدر با کار بسیار، دخل و خرج زندگی را هماهنگ می کردند و غلام حسین در این موقعیت و شرایط رشد پیدا می کرد. دوران دبستان و دبیرستان را با موفقیت پشت سر گذاشت و پس از اخذ دیپلم ریاضی در کنکور دانشگاه شرکت کرده و در هشت رشته پذیرفته شد. رشته دامپروری را انتخاب کرده و به ارومیه رفت.
در این دوران از تحقیق و مطالعات مذهبی غفلت نمی کرد و در دانشگاه به عنوان یک چهره مذهبی فعال، معروف شد. پانزده یا شانزده ماه بیشتر از ورود او به دانشگاه نگذشته بود که به خاطر فعالیت ها ی سیاسی از دانشگاه اخراج شد. در سال 1356 به خدمت سربازی رفت. در آنجا نیز دست از فعالیت هایش بر نداشت و به دنبال فرمان امام(ره)، از پادگان فرار کرد و به صف مردم مبارز پیوست. فروردین 1358 تصمیم به ادامه تحصیل در رشته انسانی گرفت. پس از دو هفته مطالعه در امتحانات شرکت کرد و دیپلم ادبی گرفت، بعد هم در کنکور شرکت کرد و در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران پذیرفته شد. با انتشار روزنامه جمهوری اسلامی وارد این روزنامه شد و به عنوان خبرنگار و مقاله نویس در سرویس خبر روزنامه مشغول به کار شد. یک ترم تحصیلی را پشت سر گذاشت و به دلیل ضرورت دفاع از مرزها تحصیل را رها کرد و به جهاد سازندگی پیوست. در اوایل سال 1359 در واحد اطلاعات سپاه مشغول شد و نام مستعار حسن باقری را انتخاب کرد. او پس از حضور در جبهه در بسیاری از عملیات ها از جمله ثامن الائمه، فتح المبین، محرم، رمضان و... شرکت کرد. آخرین یگان خدمتی وی ستاد عملیات سپاه پاسداران بود. این فرمانده 27 ساله سرانجام در آخرین اعزامش توسط سپاه پاسداران و در سمت جانشین فرماندهی نیروی زمینی سپاه پاسداران در نهم بهمن ماه 1361 و در پی سال ها تلاش و مبارزه و در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی(فکه- چزابه) بر اثر اصابت خمپاره به سنگرش به شهادت رسید.
پیکر پاکش را در قطعه 24 بهشت زهرا(س) به خاک سپردند. از او یک فرزند به یادگار ماند تا حافظ راه پدر باشد.
منبع سایت صبح

آن روزهای آخر کار ما بود. به اصطلاح مأموریت ما تقریبا به اتمام رسیده بود و شهید بزرگوار پیش کسوت بچه های اطلاعات شهید حسن باقری و فرمانده عزیزمان آقا رحیم صفوی و شهید بزرگواربقایی و دو، سه تا از این بچه های جنگ برای چک نهایی کار و توجیه نهایی کار و صدور دستور عملیات آنجا آمدند از جمله افراد شهید باقری و آقا رحیم صفوی بودند که ما یک پایگاهی داشتیم و بنا بود ما اینها را آنجا ببریم، آمده بودند داخل پایگاه وبنا بود بروند پشت دوربین و نسبت به منطقه ای که ما چک کردیم توجیه شوند شهید حسینی هم همراه این برادرها به عنوان فرمانده مستقیم ما تشریف داشتند، من یادم هست که چون بنا بود اینها به نوبت هر پنج دقیقه به پنج دقیقه حالا هر چقدر زمان می برد، زمان زیاد مهم نبود. به نوبت پشت دوربین قرار بگیرند که در آن محل شلوغ نشود و عراقی ها نبینند. وقتی که شهید باقری رفت، پشت دوربین قرار گرفت، آقا رحیم انگار یک فرصتی پیرا کرده بود که یک لحظه استراحت کند، خوابش برد. اصلا خوابید، وقتی آقای باقری دوربین را رها کرد که پایین بیاید، ما به محض این که او شروع کرد به پایین آمدن از آن مقری که داشتیم آقا رحیم را صدا زدیم که آقا رحیم بلند شو. اصلا انگار که ایشان قرنهاست در همین چند لحظه خوابیده است. آقا رحیم بلند شد و رفت که بااصطلاح توجیه بشود. می خواهم بگویم که در خیلی جاها استراحت برادران این گونه بود. یک زمانهای مرده ای را آن طوری زنده اش می کردند اینجا استراحت می کردند تا وقت دیگر بتوانند به کارشان برسند و از جمله شهید حسینی که از همین زمانها استفاده می کرد برای استراحتش و بیشتر تلاش می کردند.
شهید سیدعلی‌ حسینی ‌ابراهیم ‌آبادی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان

یک روز بعدازظهر به اتفاق برادر ولی الله چراغچی و باقر قالیباف از خرمشهر به طرف اهواز راه افتادیم. نزدیک نماز مغرب که شد گفت: ماشین را بکش کنار که وقت نماز است. مشغول وضو گرفتن بودیم که اتفاقاً حسن باقری هم که آن زمان فرمانده قرارگاه فتح که فرماندهی نیروی زمینی سپاه هم محسوب می شد رسید. با رسیدن حسن باقری سلام علیک و احوال پرسی کردیم و وضو گرفتیم و برای نماز آماده شدیم. برادر چراغچی به آقای باقری پیشنهاد کرد که به عنوان امام جماعت جلو بایستد تا نماز را به امامت ایشان بخوانیم. بعد برادر چراغچی بعنوان گلایه رو کرد به حسن باقری و گفت: آقای باقری برادر محمد و باقر می خواهند به مشهد بروند تا دیپلمشان را بگیرند ـ آن زمان دیپلم مان را هنوز نگرفته بودیم ـ من هر چه بهشان توصیه می کنم که الان وقت این کار نیست اما آنها اصرار دارند که ما می خواهیم برویم و دیپلم بگیریم. من به اینها می گویم دیپلم از خدا بگیرید اما باز هم می گویند می خواهیم برویم. از بس به اینها گفته ام بمانید به شما نیاز دارم که زبانم مو درآورده است. شما یه چیزی به اینها بگو ـ البته آقای چراغچی به شوخی و طعنه این حرفها را می زد چون که ما سماجتی نداشتیم چون بعد از عملیات رمضان هم بود و عملیاتی نداشتیم می گفتیم می رویم امتحانات را می دهیم و برمی گردیم ـ وقتی حسن باقری وضو می گرفت همینطور که دستهایش را مسح می کرد رو به قبله ایستاد و گفت: انشاءلله امیدوارم جفتتان مردود شوید. گفتم: برادر باقری این چه دعایی است که الان وقت اذان که موقع استجابت دعا است می کنید. گفت: عمداً این دعا را این موقع کردم که مستجاب شود، می خواهید برادر ولی الله را تنها بگذارید و بروید. ما شروع به خندیدن کردیم.
شهید ولی‌اله‌ چراغچی ‌مسجدی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره بزرگداشت سرداران و 23000 شهید استانهای خراسان

یک روز بعدازظهر به اتفاق برادر ولی الله چراغچی و باقر قالیباف از خرمشهر به طرف اهواز راه افتادیم. نزدیک نماز مغرب که شد گفت: ماشین را بکش کنار که وقت نماز است. مشغول وضو گرفتن بودیم که اتفاقاً حسن باقری هم که آن زمان فرمانده قرارگاه فتح که فرماندهی نیروی زمینی سپاه هم محسوب می شد رسید. با رسیدن حسن باقری سلام علیک و احوال پرسی کردیم و وضو گرفتیم و برای نماز آماده شدیم. برادر چراغچی به آقای باقری پیشنهاد کرد که به عنوان امام جماعت جلو بایستد تا نماز را به امامت ایشان بخوانیم. بعد برادر چراغچی بعنوان گلایه رو کرد به حسن باقری و گفت: آقای باقری برادر محمد و باقر می خواهند به مشهد بروند تا دیپلمشان را بگیرند ـ آن زمان دیپلم مان را هنوز نگرفته بودیم ـ من هر چه بهشان توصیه می کنم که الان وقت این کار نیست اما آنها اصرار دارند که ما می خواهیم برویم و دیپلم بگیریم. من به اینها می گویم دیپلم از خدا بگیرید اما باز هم می گویند می خواهیم برویم. از بس به اینها گفته ام بمانید به شما نیاز دارم که زبانم مو درآورده است. شما یه چیزی به اینها بگو ـ البته آقای چراغچی به شوخی و طعنه این حرفها را می زد چون که ما سماجتی نداشتیم چون بعد از عملیات رمضان هم بود و عملیاتی نداشتیم می گفتیم می رویم امتحانات را می دهیم و برمی گردیم ـ وقتی حسن باقری وضو می گرفت همینطور که دستهایش را مسح می کرد رو به قبله ایستاد و گفت: انشاءلله امیدوارم جفتتان مردود شوید. گفتم: برادر باقری این چه دعایی است که الان وقت اذان که موقع استجابت دعا است می کنید. گفت: عمداً این دعا را این موقع کردم که مستجاب شود، می خواهید برادر ولی الله را تنها بگذارید و بروید. ما شروع به خندیدن کردیم.
شهید ولی‌اله‌ چراغچی ‌مسجدی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره بزرگداشت سرداران و 23000 شهید استانهای خراسان

خاطرات شهید مهدی باکری ؛ فرمانده محبوب لشکر عاشورا «کتاب یادگاران» ۱

سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسیممان که کردند، افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز به م نساخت، بد جوری مریض شدم. افتاده بدم گوشه ی خوابگاه. یکی از بچه ها برایم سوپ درست می رد و ازم مراقبت می کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمی شناختمش. اسمش را که از بچه ها پرسیدم، گفتند « مهدی باکری. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 1

سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسیممان که کردند، افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز به م نساخت، بد جوری مریض شدم. افتاده بدم گوشه ی خوابگاه. یکی از بچه ها برایم سوپ درست می رد و ازم مراقبت می کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمی شناختمش. اسمش را که از بچه ها پرسیدم، گفتند « مهدی باکری. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 1

سال پنجاه و شش پادگان ارومیه خدمت می کردم. آمدند گفتند « ملاقاتی داری. » مهدی بود. به م گفت « باید از این جا دربری. » هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانه ی عمه ش. کلی شیشه ی نوشابه آن جا بود. گفت« بنزین می خوایم. » از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم کوکتل مولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرونشهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم. کوکتل مولو تف هایی را هم که ساخته بودیم ندیدم. دو – سه روز بعد شنیدم مشروب فروشی های شهر یکی یکی دارد آتش می گیرد. حالا می فهمیدم چرا ازش خبری نیست.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 3

رفتیم توی شهر و یک اتاق کرایه کردیم. به م گفت « زندگی ای که من می کنم سخته ها. » گفتم « قبول. » برای همه کاراش برنامه داشت؛ خیلی هم منظم و سخت گیر. غذا خیلی کم می خورد. مطالعه خیلی می کرد. خیلی وقت ها می شد روزه می گرفت. معمولا همان روزهایی هم که روزه بود می رفت کوه. به یاد ندارم روزی بوده باشد که دونفرمان دو تا غذا از سلف دانشگاه گرفته باشیم. همیشه یک غذا می گرفتیم، دو نفری می خوردیم. خیل وقت ها می شد نان خالی می خوردیم. شده بود سرتاسر زمستان، آن هم توی تبریز، یک لیتر نفت هم توی خانه مان نباشد. کف خانه مان هم نم داشت، برای این که اذیتمان نمکند چند لا چند لا پتو و فرش و پوستین می انداختیم زمین.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 2

بعد از مدت ها آمده بود خانه ی ما. تعجب کردیم. نشسته بود جلوی ما حرف های معمولی می زد. مادرم هم بود. زن داداشم هم. همه بودند یک کمی میوه خورد و بلند شد که برود. فهمیده بودم چیزی میخواهد بگوید که نمی تواند. بلند که شد. ما هم باهاش پاشدیم تا دم در. هی اصرارکرد نیاییم. اما رفتیم؛همگی. توی راه رو به م فهماند بیرون منتظرم است. به بهانه ی خرید رفتم بیرون. هنوز سر کوچه ایستاده بود. به من گفت «آقا مهدی را می شناسی؟ مهدی باکری؟ می خواد ازت خواستگاری کنه ! بهش چی بگم؟» یک هفته تمام فکر می کردم. شهردار ارومیه بود. از سال پنجاه و یک که ساواکی ها علی شان را اعدام کرده بودند، اسمشان را شنیده بودم.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 6

دختر خانه بودم. داشتم تلویزیون تماشامی کردم. مصاحبه ای بود با شهردار شهرمان. یک خورده که حرف زد، خسته شدم سرش را انداخته بود پایین و آرام آرام حرف می زد. باخودم گفتم« این دیگه چه جور شهرداریه؟ حرف زدن هم بلد نیست. » بلند شدم و تلویزیون را خاموش کردم. چند وقت بعد همین آقای شهردار شریک زندگیم شد.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 5

از قبل به پدر ومادرم گفته بودم دوست دارم مهرم چه باشد. یک جلد قرآن و یک اسلحه. این هم که چه جور اسلحه ای باشد، برایمفرقی نداشت. پرسید « نظرتون راجع به مهریه چیه ؟» گفتم « هرچی شما بگین. » گفت « یک جلد قرآن و یک کلت کمری. چه طوره؟» گفتم « قبول. » هیچ کس بهش نگفته بود. نظر خودش را گفته بود. قبلا به دوست هایش گفت بود« دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشد. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 8

خواهرش بهش گفته بود «آخه دختر رو که تا حالا قیافه ش رو ندیده ای، چه جوری می خوای بگیری؟ شاید کچل باشه. » گفته بود « اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه !»
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 7

هرچه به عنوان هدیه ی عروسی به مان دادند، جمع کردیم کنار هم به م گفت « ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم « مثلا چی ؟» گفت « کمک کنیم به جبهه. » گفتم « قبول ! » بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی. همه شان رادادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 10

روز عقد کنان بود. زن های فامیل منتظر بودند داماد را بینند. وقتی آمد، گفتم « اینم آقا داماد. کت و شلوار پوشیده و کراواتش رو هم زده، داره می آد. » مرتب وتمیز بود. با همان لباس سپاه. فقط پوتین هایش کمی خاکی بود.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 9

حمید سه ساله بود که مادرشان فوت کرد. از آن موقع نامادری داشتند. مثل مادر خودشان هم دوستش داشتند. رفتیم خانه شان ؛ بیرون شهر. به م گفت « همین جا بشین من می آم. » دیر کرد. پاشدم آمدم بیرون، ببینم کجاست. داشت لباس می شست؛ لباس برادر و خواهر های ناتنیش را. گفت « من این جا دیر به دیر می آم. می خوام هر وقت اومدم، یه کاری کرده باشم. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 13

شهردار که بود، به کار گزینی گفته بود از حقوقش بگذارند روی پول کارگرهای دفتر. بی سرو صدا، طوری که خودشان نفهمند.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 12

از شهردای یک بنز داده بودند بهش. سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 16

شهر دار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز به م گفت« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر. » همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتیجند. گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 14

عملیات که شروع شد، تازه فهمیدیم صد کیلومتر از مرز را داده دست نیروهای اهل سنت. بیش ترشان هم محلی. توی جلسه ی توجیهی هم هیچ حرفی نزده بود. عین صد کیلومتر را حفظ کردند؛ با کمترین تلفات و خسات. اگر قبل از عملیات می گفت، خیلی ها مخالفت می کردند.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 17

عملیات که شروع شد، تازه فهمیدیم صد کیلومتر از مرز را داده دست نیروهای اهل سنت. بیش ترشان هم محلی. توی جلسه ی توجیهی هم هیچ حرفی نزده بود. عین صد کیلومتر را حفظ کردند؛ با کمترین تلفات و خسات. اگر قبل از عملیات می گفت، خیلی ها مخالفت می کردند.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 17

فکش اذیتش می کرد. دکتر معاینه کرد و گفت « فردا بیا بیمارستان. » باید عکس می گرفت. عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر بیند. وسط راه غیبش زد. توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. دکتر داشت می رفت. بالاخره پیداش کردم. یک نفر را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا. یک پیرمرد را.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 19

توی آبادان، رفته بود جبهه ی فیاضیه، شده بود خمپاره انداز شهید شفیع زاده دیده بانی می کرد و گرا بهش می داد، اوهم می زد. همان روزهایی که آبادان محاصره بود. روزی سه تا گلوله ی خمپاره ی صد وبیست هم بیش تر سهمیه نداشتند. این قدر می رفتند جلو تا مطمئن شوند گلوله ایشان به هدف می خورد. تعریف می کردند، می گفتند« یک بار شفیع زاده با بی سیم گفته بودیه هدف خوب دارم. گلوله بده. » آقا مهدی گفته بوده « سه تامون رو زدیم. سهمیه ی امروزمون تمومه. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 18

بعد از مدت ها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه ی یکی از آشناها ماندیم. صبح که برای نماز پا شدیم، به م گفت « گمونم اینا واسه ی نماز پا نشدن. » بعدش گفت « سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی!» گفتم« یعنی چی ؟ » گفت « مثلا من از دست تو عصبانی می شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی. چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در میگم که دیوار بشنوه. » گفتم « نه، من نمی تونم. » گفتن« واسه ی چی ؟ این جوری بهش تذکر می دیم. یه جوری که ناراحت نشه. »گفتم « آخه تاحالا ندیدم چه جوری عصبانی می شی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده م می گیره، همه چی معلوم می شه. زشته. » هرچه اصرار کرد که لازمه، گفتم«نمی تونم خب. خنده م می گیره. » بعد ها آن بندی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد. درباره ی نماز و اهمیتش.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 22

بقال محلشان بود. حاجی را که می دید، روبوسی میکرد و برایش حدیث میگفت. وقتی فهمید جنسش را ارزان تر از جاهای دیگر بهش می فروشد، گفت « اگه این دفعه ارزون تر از جای دیگه حساب کنی، دیگه ازت هیچی نمی خرم» پیرمرد گفت« نمی خری؟ من به هرکی بخوام ارزون تر میدم. اگه هم نخری، حلالت نمی کنم. ! »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 20

بهش گفتم « توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر. » گفت « من سرم خیلی شلوغه، می ترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی می خوای بنویس، به م بده. » همان موقع داشت جیبش راخالی می کرد. یک دفترچه ی یاداشت و یک خودکار در آورد گذاشت زمین. برداشتمشان تا چیزهایی که می خواستم تویش بنویسم یک دفعه به م گفت« ننویسی ها! » جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم « مگه چی شده؟ » گفت « اون خوداری که دستته مال بیت الماله. » گفتم « من که نمی خوام کتاب باهاش بنویسم. دو – سه تا کلمه که بیش تر نیست. » گفت «نه. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 23

بعد از مدت ها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه ی یکی از آشناها ماندیم. صبح که برای نماز پا شدیم، به م گفت « گمونم اینا واسه ی نماز پا نشدن. » بعدش گفت « سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی!» گفتم« یعنی چی ؟ » گفت « مثلا من از دست تو عصبانی می شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی. چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در میگم که دیوار بشنوه. » گفتم « نه، من نمی تونم. » گفتن« واسه ی چی ؟ این جوری بهش تذکر می دیم. یه جوری که ناراحت نشه. »گفتم « آخه تاحالا ندیدم چه جوری عصبانی می شی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده م می گیره، همه چی معلوم می شه. زشته. » هرچه اصرار کرد که لازمه، گفتم«نمی تونم خب. خنده م می گیره. » بعد ها آن بندی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد. درباره ی نماز و اهمیتش.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 22

از پنجر یک نگاه به بیرون کرد و گفت « بچه ها بسه دیگه ؛ دیر وقته. برین دم خونه ی خودتون» بهش گفتم « چی کارشون داری؟ بچه، بذار بازیشون رو بکنن. خوبه خودت بچه نداری ! معلوم نبود چی کار می خواستی بکنی. » گفت « من بچه ندارم ؟ من توی لشکر یک عالمه بچه دارم. هروز مجبورم به ساز یکیشون برقصم. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 25

دیر به دیر می آمد. اما تا پایش را می گذاشت توی خانه بگو بخنده مان شروع می شد. خانه مان کوچک بود؛ گاهی صدایمان می رفت طبقه ی پایین. یک روز همسایه پایینی به م گفت « به خدا این قده دلم می خواد یه روز که آقا مهدی می یاد خونه لای در خونه تون باز باشه، من ببینم شما دو تا زن و شوهر به هم دیگه چی می گید، این قدر می خندید؟»
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 24

از پنجر یک نگاه به بیرون کرد و گفت « بچه ها بسه دیگه ؛ دیر وقته. برین دم خونه ی خودتون» بهش گفتم « چی کارشون داری؟ بچه، بذار بازیشون رو بکنن. خوبه خودت بچه نداری ! معلوم نبود چی کار می خواستی بکنی. » گفت « من بچه ندارم ؟ من توی لشکر یک عالمه بچه دارم. هروز مجبورم به ساز یکیشون برقصم. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 25

دیر به دیر می آمد. اما تا پایش را می گذاشت توی خانه بگو بخنده مان شروع می شد. خانه مان کوچک بود؛ گاهی صدایمان می رفت طبقه ی پایین. یک روز همسایه پایینی به م گفت « به خدا این قده دلم می خواد یه روز که آقا مهدی می یاد خونه لای در خونه تون باز باشه، من ببینم شما دو تا زن و شوهر به هم دیگه چی می گید، این قدر می خندید؟»
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 24

توی ماشین داشت اسلحه خالی می کرد؛ با دو- سه تا بسیجی دیگر. از عرق روی لباس هایش می شد فهمید چه قدر کار کرده. کارش که تمام شد همین که از کنارمان داشت می رفت، به رفیقم گفت « چه طوری مشد علی؟» به علی گفتم « کی بود این؟» گفت « مهدی باکری ؛ جانشین فرمانده تیپ. » گفتم « پس چرا داره بار ماشین رو خالی می کنه؟ » گفت « یواش یواش اخلاقش می آد دستت. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 28

توی تیپ نجف جانشینم بود. یک روز محسن رضایی آمد و گفت « می خوایم بذاریمش فرمانده تیپ. » مخالفت کردم. حرف خودش را تکرار کرد. باز مخالفت کردم. فایده نداشت. وقتی دیدم با مخالفت کاری از پیش نمی رود، التماس کردم. گذاشتندش فرمانده تیپ عاشورا.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 27

والفجر یک بود. با گردانمان نصفه شبی توی راه بودیم. مرتب بی سیم می زدیم بهش و ازش می پرسیدیم « چی کار کنیم؟» وسط راه یک نفربر دیدیم. درش باز بود. نزدیک تر که رفتیم، صدای آقا مهدی را از توش شنیدیم. با بی سیم حرف می زد. رسیده بودیم دم ماشین فرماندهی. رفتیم بهش سلام بکنیم. رنگ صورت مثل گچ سفید بود. چشم هایش هم کاسه ی خون. توی آن گرما یک پتو پیچیده بودبه خودش و مثل بید می لرزید. بد جوری سرما خورده بود. تا آمدیم حرفی بزنیم، راننده ش گفت « به خدا خودم رو کشتم که نیاد ؛ مگه قبول می کنه؟»
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 31

ده تا کامیون می بردیم منطقه ؛ پر مهمات. رسیدیم بانه هوا تاریک تایک شده بود. تا خط هنوز راه بود. دیدیم اگر برویم، خطرناک است. توی شهر در هر جای دولتی را که زدیم، اجازه ندادند کامیون را توی حیاطشان بگذاریم. می گفتند « اینجا امنیت نداره ! » مانده بودیم چه کنیم. زنگ زدیم به آقا مهدی و موضوع را بهش گفتیم. گفت « قل هوالله بخونید و بیاین. منتظرتونم. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 29

قبل از عملیات رمضان، برای شناسایی رفته بود جلو، برگشت. تیر خودره بود به سینه ش. سریع فرستادیمش بیمارستان اهواز. یک روپوش پزشکی پیدا کردم و بردم برایش. همان را پوشید و یواشکی از بیمارستان زدیم بیرون. توی راه سینه ش را فشار می داد. معلوم بود هنوز جای تیر خوب نشده. بهش گفتم « اینجوری خطرناکه ها. باید برگردیم بیمارستان. » گفت« راهت رو برو. شاید به مرحله ی دوم عملیات رسیدیم. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 33

منطقه ی پنجوین، شب عملات و الفجر چهار، توی اطلاعات عملیات لشکر بودم. همان موقع خبر آوردند حمید -برادر آقا مهدی – مجروح شده، دارند می برندش عقب. به آقا مهدی که گفتم، سریع از پشت بی سیم گفت « حمید رو برگردونید این جا. » خیلی نگذشته بود که آمبولانس آمد و حمید را ازش بیرون آوردند. آقا مهدی بهش گفت « اگه قراره بمیری، همین جا پشت خاکریز بمیر، مثل بقیه ی بسیجی ها. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 32

آقا مهدی که دیدمان، گفت« برادر!برگردین عقب. این جا امنیت نداه. » رفیقم بهش گفت « بیا این جا ببیینم ! تو کی هستی که به ما می گی برگردین عقب؟ اصلا می دونی کی ما رو فرستاه این جا که حالا تو به مون می گی برگردین؟» آقا مهدی گفت« کی ؟» رفیقم گفت« مارو آقا طیب فرستاد. اگه هم قرار باشه برگردیم عقب، خودش باید به مون بگه. من که عقب برو نیستم. » بهش گفتم« بابا این آقا مهدی بود ها. چرا این جوری حرف زدی؟ گفت « آقا مهدی دیگه کیه؟» گفتم « مهدی باکری. فرمانده لشکر. » چشم هایش گرد شد. گفت « بگو به حضرت عباس. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 35

قبل از عملیات رمضان، برای شناسایی رفته بود جلو، برگشت. تیر خودره بود به سینه ش. سریع فرستادیمش بیمارستان اهواز. یک روپوش پزشکی پیدا کردم و بردم برایش. همان را پوشید و یواشکی از بیمارستان زدیم بیرون. توی راه سینه ش را فشار می داد. معلوم بود هنوز جای تیر خوب نشده. بهش گفتم « اینجوری خطرناکه ها. باید برگردیم بیمارستان. » گفت« راهت رو برو. شاید به مرحله ی دوم عملیات رسیدیم. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 33

رفته بود شناسایی ؛ تنها، با موتور هوندایش. تا صبح هم نیامد. پیدایش که شد، تمام سر صورت و هیکلش خاکی بود، حتی توی دهانش. این قدر خاک توی دهانش بود که نمی توانست حرف بزند.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 37

بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش می آمد روی سرمان نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط یک دفعه می دیدم نفر بغل دستیمان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم « ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به اون بدبختا. برو یه بلایی سرشون بیار. » همان موقع صدا از بی سیم آمد « این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب » صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 36

هرسه تاشان فرمانده لشکر بودند ؛ مهدی باکری، مهدی زین الدین و اسدی. می خواستیم نماز جماعت بخوانیم. همه اصرار می کردند یکی از این سه تا جلو بایستند، خودشان از زیرش در می رفتند. این به آن حواله می کرد، آن یکی به این. بالاخره زور دو تا مهدی ها بیش تر شد، اسدی را فرستادند جلو. بعد از نماز شام خوردیم. غذا را خودشان سه تایی برای بچه ها می آوردند. نان و ماست.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 39

عملیات فتح المبین با ارتشی ها ادغام شده بودیم تا صبح توی کوه و کمر راه می رفتیم. صبح فهمیدیم گم شده ایم. هرکسی چیزی می گفت و راهی نشان می داد. همان موقع یکی را دیدیم که از کوه پایین می آید. ایست دادیم گوش نکرد. خواستیم بزنیمش، به ترکی گفت « نزنید. » پایین که آمد شناختیمش. بهش گفتیم « گم شده ایم. » گفت « دنبالم بیایین. » از وسط یک میدان مین و چند تا مانع دیگر ردمان کرد؛ سالم سالم.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 38

لباس نو تنش نمی کرد. همیشه می شد لااقل یک وصله روی لباس هایش پیدا کرد، اما همیشه تمیز واتو کرده بود. پوتین هایش هم همیشه از تمیزی برق می زد. یک پارچه سفید هم داشت می انداخت گردنش. یک بار پرسیدم « این واسه ی چیه ؟» گفت « نمی خوام یقه ی لباسم چرک باشه!»
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 40

لباس نو تنش نمی کرد. همیشه می شد لااقل یک وصله روی لباس هایش پیدا کرد، اما همیشه تمیز واتو کرده بود. پوتین هایش هم همیشه از تمیزی برق می زد. یک پارچه سفید هم داشت می انداخت گردنش. یک بار پرسیدم « این واسه ی چیه ؟» گفت « نمی خوام یقه ی لباسم چرک باشه!»
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 40