سخنرانی های استاد رفیعی
حکایت مرحوم بافقی
خداوند رحمت کند مرحوم بافقی را که قبرش بالا سر این حرم است. ایشان کسی بود که در صحن همین حرم شریف، با همسر رضاشاه درگیر شد. وقتی همسر و دختر رضاشاه بی حجاب وارد حرم شدند، این پیرمرد یک تنه قد علم کرد، عصایش را بالا برد و گفت: از حرم بیرون بروید، اجازه نمیدهم در حرم حضرت معصومه (علیها السلام) بی حجاب و بدحجاب وارد شود. در نتیجه ی این اقدام کتک خورد و به شهر ری تبعید شد و مدتها در تبعید به سر برد.
ایشان آن جا هم صاحب نفوذ بودند و بسیاری از مردم گردشان جمع شده بودند. روزی رئیس شهربانی نزد ایشان آمد و گفت: رضاشاه مرا فرستاده است (می خواست تفقدی کند) گفته به آقای بافقی بگو حالا که در تبعید به سرمی بری هر چه لازم داری بگو تا برایت مهیا کنم. دستی به سر و وضع زندگی شما بکشیم و از نظر مالی به شما
کمک کنیم. ایشان نگاهی کرد و گفت: هر چه که بخواهم؟ گفت: بله، هر چه شما بخواهید. گفت: امروز آفتاب بسیار شدید است، برو تلگرافی بزن و بگو ابری بیاورد در شهر ری باران خوبی ببارد.
رئیس شهربانی گفت: آقا، مسخره میکنید. باران و ابر مگر دست ماست؟! چیزی که دست ماست پول، طلا و نقره و مسائل دنیوی است، این که شما فرمودید دست ما
شهریه ی طلاب پیش میآمد ایشان میرفت جمکران نماز میخواند و بر میگشت، مشکل حل بود. تمام شبهای چهارشنبه در سرما وگرما میرفت مسجد جمکران نماز میخواند و به این کار مقید بود. میرفت نماز میخواند و شهریه و مسائل دیگر را با خود آقا مطرح میکرد و آقا واسطه میشد و بر میگشت.
[سلسله سخنرانی های استاد رفیعی - جلد ۱، صفحه ۸۴]