پیروی و تعلیم

آنجا که رسیدند حضرت خضر را ملاقات کردند. از اینجا به بعد حضرت موسی تنها آمده است و یوشع همراه او نیست. به حضرت خضر گفت:

هَل أَتَّبِعُکَ عَلی أَن تُعَلَّمَنِ مِمَّا عُلَمتَ رُشداً؛ [۱] آیا تو را به شرط این که از بینشی که آموخته شده ای به من یاد دهی پیروی کنم؟ مؤدبانه اجازه گرفت. گفت: من از طرف خدا آمده‌ام خدمت شما زانو بزنم و چیز یاد بگیرم. آیا به من اجازه می‌دهید از رشد و بینشی که خداوند به شما داده است، من هم فرا بگیرم؟ حضرت خضر فرمود:

إِنَّکَ لَن تَستَطیعَ مَعِیَ صَبراً، تو هرگز نمی توانی همپای من صبر کنی.

از همان اوّل گفت: تو اصلا توان شاگردی من را نداری. دارد او را خورد می‌کند. به ذهن او خطور کرده است که به گمانم عالم تر از من کسی نیست. خدا می‌گوید: برو نزد خضر شاگردی کن. استاد او می‌گوید: تو اصلا برای شاگردی من مناسب نیستی. چون توان همراهی با من را نداری.

بعد فرمود: چگونه تو می‌توانی صبر بکنی بر چیزی که خبر نداری؟ یعنی علمی که من دارم، علوم مخفی و ماورائی است. علم‌های شما علم‌های ظاهری است. در روایت آمده است که حضرت موسی عالم به شریعت بود و حضرت خضر عالم به معنا و غیب و پشت پرده

اول به او گفت: تو توان نداری صبر کنی. همین جا مچ حضرت موسی را می‌توان گرفت. باید به استاد خود بگوید: شما می‌گویید من توان ندارم، چه کار باید بکنم؟ باید باز دوباره زانو می‌زد، اما زانو نزد. خضر پیغمبر

می گوید: تو توان نداری. موسی می‌گوید: من توان دارم.

قال سَتَجِدُنی إِن شاءَ اللهُ صابِراً وَ لا أَعصی لَکَ أَمراً؛ [۱] گفت: ان شاء الله مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری تو را نافرمانی نخواهم کرد. )

موسی کلیم الله یک إن شاء الله گفته است. در روایت آمده است: چون إن شاء الله گفت، یک مقدار تحمل کرد. و الا از همان اول کار به دعوا می‌کشید.

تسلیم در برابر مربیان الهی

حضرت خضر گفت: تو می‌خواهی از این به بعد شاگرد من بشوی؟ گفت: بله. گفت: فقط یک شرط دارد.

فَإِنِ اتَّبَعتَنی فَلا تَسئَلنی عَن شَئءِ حَتَّی أُحدِثَ لَکَ مِنهُ ذِکراً؛ [۲] اگر مرا پیروی می‌کنی، از چیزی سؤال مکن، تا خودم از آن با تو سخن آغاز کنم.

یعنی هر چه دیدی نباید دم بزنی، تسلیم محض باشی تا خود من برای تو توضیح بدهم. شرط اول و آخر این است که سؤال نکنی. مگر تو نمی گویی که خدا گفته است تو نزد من بیایی و شاگردی کنی؟ من هم اول می‌گویم تو قدرت نداری، ولی تو می‌گویی من قدرت دارم. إن شاء الله صبر

می کنم. خوب می‌رویم، ولی هر کاری من کردم، شما نباید سؤال کنید، باید تسلیم باشید. عرفا و اهل معنا روی این آیه خیلی مانور دادند.

می گویند: شرط اول و آخر سلوک راه خدا این است که در مقابل خدا، در مقابل پیغمبر و در مقابل امام معصوم تسلیم محض باشیم. چون و چرا نکنیم. نگوییم چرا نماز صبح دو رکعت است؟ چرا نماز مغرب سه رکعت است؟ من تا متوجه نشوم نمی خوانم. پس تو می‌خواهی ازمنِ خودفرمان بگیری.

فلسفه احکام

البته تمام احکام ما حکمت دارد، فلسفه دارد، حقیقتی دارد، ولی لازم نیست ما فلسفه‌های آن را بدانیم. ما میدانیم خدا حق است، حکیم است، مالک ماست، اختیار دار ماست. ما عبد هستیم، هرچه می‌گوید بر اساس حکمت و مصلحت است و باید گوش بدهیم. معنای عبودّیت این است که تسلیم باشیم و چون و چرا نکنیم.

می گوید: حتماً من باید بفهمم ضرر این چیست، منفعت این چیست. پس تو به دنبال نفع و ضرر هستی. به دنبال فرمان بردن نیست. البته کسی به خاطر نفع و ضرر هم اطاعت بکند، باز هم خوب است، ولی می‌خواهم عرض کنم باید روح تسلیم و بندگی در ما حاکم باشد.

ما تسلیم نیستیم. اگر تسلیم امام زمان باشیم، امام زمان ظهور می‌کند. خیلی‌ها با امام زمان چون و چرا می‌کنند. چرا این کار را کرده است، چرا آن کار را نکرده است. همین حالا هم به پیغمبر خدا اعتراض دارند. اینجا این

کار را کرد. چرا این طور شد، چرا آن طور شد. این‌ها تسلیم نبودن در برابر حق است. اگر تسلیم باشیم، خدا همه دعاهای ما را مستجاب می‌کند.

گفت: شاگردی من یک شرط دارد. و آن این که دهان خود را ببندی و هر چه دیدی چیزی نگویی.

نخستین امتحان

هر دو سوار کشتی شدند. یک مقدار که رفتند، حضرت خضر علیه السلام شروع به سوراخ کردن کشتی کرد. این اول امتحان است. اوّلاً این کشتی مال دیگران است. حقّ النّاس است. چند جای کشتی را سوراخ کرد و یک پارچه جلو سوراخها گذاشت که آب به درون کشتی نیاید.

حضرت موسی مدام تحمل کرد. ممکن است آب وارد کشتی شود و کشتی غرق شود. اگر آب هم نیاید، کشتی مردم است. کسی کشتی را در دریا سوراخ می‌کند؟ اصلاً خلاف عقل است، خلاف شرع است، با هیچ چهارچوبی نمی سازد.

یکدفعه از خود بیخود شد. گفت: چرا کشتی را سوراخ می‌کنی؟ کشتی مال مردم است.

قَالَ أَخَرَقَتَها لِتُغرِقَ أَهلَهَا لَقَد جِئتَ شَیئاً إِمراً؛ [۱] آیا کشتی را سوراخ کردی تا سرنشینانش را غرق کنی؟ واقعاً به کار ناروایی مبادرت ورزیدی.

چیزی باقی نمانده باشد. گفت: نگفتم تو نمیتوانی صبر بکنی؟ حضرت موسی باز عذرخواهی کرد و گفت:

لا تُؤاخِذنی بِها نَسیتُ وَلا تُرهِقنی مِن أَمری عُسراً؛ [۲] به سبب آنچه فراموش کردم، مرا مؤاخذه مکن و در کارم بر من سخت مگیر. با گفتن این که به من سخت نگیر، إن شاء الله دیگر تکرار نمی شود، از کشتی پیاده شدند.

سخت ترین امتحان

امتحان دوم او بسیار سخت تر بود. واقعاً به حضرت موسی هم باید حق داد. یعنی علم حضرت موسی در مسائلی محدود و ظاهری بود. علم حضرت خضر ماورائی بود. علومی بود که خدا به او داده بود. ما

هم اگر بودیم حتماً اعتراض می‌کردیم.

آمدند رد بشوند، دیدند یک پسر بچّه ای دارد بازی می‌کند. حضرت خضر به امر الهی پسر بچّه را خواباند و سر او را برید. روشن فکرهایی که نمی خواهند تسلیم خدا بشوند، روی این آیه خیلی مانور داده و اشکال کردهاند. اگر آیه قرآن نبود، خیلی‌ها قبول نمی کردند.

حکمت‌های الهی

حضرت خضر به چه مجوّزی بچّه مردم را کشته است؟ به امر خدا. چرا این کار را کرده است؟ خدا مالک ماست. یک زلزله می‌فرستد میلیون‌ها نفر زیر آوار می‌مانند. اختیار در دست اوست.

خدا به حضرت ابراهیم می‌گوید: پسر خود را برای من قربانی کن. اختیار دست خود اوست. هزارها حکمت دارد. ما باید تسلیم خدا باشیم. خدا مالک ماست، اختیاردار ماست. من حق ندارم به کسی تلنگر هم بزنم، ولی خدا مالک من است. امام حسین، عزیز خود را در راه خود قربانی می‌کند. خدا اذن داده است.

إِنَّ اللهَ قَد شَاءَ أَن یَرَاکَ قَتِیلا؛ [۱] خداوند می‌خواهد تو را کشته بیند!

اعتراض موسی علیه السلام

حضرت خضر غلام را گرفت و کشت. حضرت موسی همان لحظه اوّل عصبانی شد و گفت:

« أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئًا نُکْرًا »؛ [۱] آیا شخص بی گناهی را بدون این که کسی را به قتل رسانده باشد کشتی؟ واقعة کار ناپسندی مرتکب شدی. کودکی را که نه آدم کشته، نه خیانت کرده است، به چه مجوزی کشتی؟ حضرت موسی علیه لسلام هم حق داشت. وقتی اعتراض کرد، حضرت خضر فرمود:

أَلَم أَقُل لَکَ إِنَکَ لَن تَستَطیعَ مَعِیَ صَبراً؛ [۲] آیا به تو نگفتم که هرگز نمی توانی همپای من صبر کنی؟ به تو نگفتم تو برای شاگردی من مناسب نیستی، تو توان شاگردی من را نداری؟! خیلی او را خورد کرده است. تازه خدا به موسی علیه السلام گفته است که این استاد است، باید تسلیم باشی و الا موسی علیه السلام برخوردهای تندتری می‌کرد. اینجا هم رفوزه شد. این دفعه خود حضرت موسی شرط کرد و گفت:

إِن سَأَلتُکَ عَن شَئءِبَعدَها فَلاتُصاحِبنی قَد بَلَغتَ مِن لَدُنَّی عُذراً؛ [۳] اگر از این پس چیزی از تو پرسیدم، دیگر با من همراهی مکن و از جانب من قطعاً معذور خواهی بود با انصاف حرف زد. گفت: یک بار دیگر هم به من مهلت بده. اگر این دفعه سؤال کردم، اعتراض کردم، دیگر از من جدا شو. خود من می‌روم. تا

به حال دوبار زمین خورده ام. بار سوم اگر زمین خوردم، معلوم می‌شود من برای شاگردی تو مناسب نیستم. حق با توست.

سومین امتحان و فراق

بار سوم به یک قریه و شهری رسیدند. خسته و گرسنه بودند. یک نفر در این شهر نگفت که ما از این غریبه‌ها پذیرایی کنیم. چیزی به آنها ندادند. به آخر شهر آمدند. یک دیوار خرابی در آنجا بود. با این که خسته بودند، حضرت خضر فرمود: بیا آب و گل درست کنیم و این دیوار را بسازیم.

موسی علیه السلام حضرت خضرت گفت: اینها یک غذا به ما ندادند، دیوار آنها را هم درست کنیم؟! این چه کاری است که تو داری می‌کنی؟! گفت: اگر می‌خواستی این کار را بکنی باید مزد می‌گرفتی. در اینجا بود که حضرت خضر گفت:

هذا فِراقُ بَینی وَ بَینِکَ سَأنَئبُکَ بِتَأویلِ ما لَم تَستَطِع عَلَیهِ صَبراً؛ [۱] این بار، دیگر وقت جدایی میان من و توست. به زودی تو را از تأویل آنچه که نتوانستی بر آن صبر کنی آگاه خواهم ساخت.

رمزگشایی حضرت خضر علیه السلام

من الآن رمز کارهایی را که کردم برای تو می‌گویم که تو هم آرام شوی. بعد حضرت خضر شروع کرد

«أَمَّا السَّفینَهُ»؛ اما این کشتی مال مساکین و افراد فقیر و درمانده ای بود. غاصبی بود که کشتی‌های خوب را می‌گرفت. امر دایر بود که کلّ سرمایه آنها از بین برود، یا سرمایه آنها آسیب ببیند، ولی محفوظ بماند.

غاصب نگاه کرد، دید این کشتی سوراخ شده و خوب نیست. گفت: این را رها کنید. اگر کشتی سالم بود، کلّ آن از بین می‌رفت. من به امر خدا این کار را کردم.

«وَ اَمَّ الغُلامُ»؛ امّا این بچه بچه ای بود که خیلی نفس قوی و شروری داشت. اگر زنده می‌ماند، پدر و مادر خود را هم گمراه می‌کرد.

بعضی‌ها پدر و مادر خود را هم گمراه کرده اند؟ مثل عبدالله زبیر. حضرت امیر علیه السلام می‌فرماید:

مَا زَالَ الزُّبیرُ رَجُلاً مِنَّا أَهلَ البَیتِ حَتَّی نَشَأَ ابنُهُ المَشئُومُ عَبدُ الله: [۱] همواره زبیر از ما اهل بیت بود تا وقتی که پسر شوم او عبدالله پدید آمد. این عبدالله پدر خود را هم گمراه کرد. جنگ جمل را به پا کرد و هجده هزار نفر را به کشتن داد. ای کاش این فرزند او اصلاً به دنیا نمی آمد، یا از دنیا می‌رفت!

حضرت خضر گفت: این کودک اگر بزرگ می‌شد، پدر و مادر خود را گمراه می‌کرد. امر خدا بود، خدایی که مالک و صاحب اختیار است. فرمود:

او را بکشم. در عوض این فرزند، خدا یک دختری به اینها داد که هفتاد پیغمبر از نسل آن دختر متولد شد. کدام بهتر است؟

«وَ اَمَّ الجِدارُ»؛ و اما آن دیواری هم که درست کردیم، یک گنجی در زیر دیوار پنهان بود که مال عدهای یتیم بود. پدر آنها مرد صالحی بود. این گنج داشت نمایان می‌شد و به دست بیگانه می‌افتاد. خدا به من امر کرد که من این دیوار را درست بکنم که این گنج برای آنها محفوظ بماند و به

اهلش برسد.

«وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی» [۱] و من از پیش خود این کار را نکردم. من این کارهایی که کردم امر مستقیم خدا بود. خدا اراده کرد این کار را بکنم. پشت پرده یک چیزهایی بود که تو خبر نداشتی اینجا بود که حضرت موسی علیه السلام دید که حق با حضرت خضر است و از اشتباه خود عذرخواهی کرد.

----------

[۱]: همان، آیه ۶۶.

[۱]: همان، آیه ۶۹.

[۲]: همان، آیه ۷۰.

[۱]: همان، آیه ۷۱.

[۲]: همان، آیه ۷۳.

[۱]: اللهوف، ص ۶۵؛ بحار الأنوار ص۴۴، ص۳۶۴.

[۱]: سوره کهف، آیه ۷۴.

[۲]: همان، آیه ۷۵.

[۳]: همان، آیه ۷۶.

[۱]: همان، آیه ۷۸.

[۱]: نهج البلاغه، حکمت ۴۵۳.

[۱]: سوره کهف، آیه ۸۲

[یک گام تا خدا : مباحثی پیرامون تکبر و خودخواهی - صفحه ۸۱]