حکایت ۸۰: بنده یا آزاد!

صدای ساز و آواز بلند بود. هر کس که از نزدیک آن خانه می‌گذشت می‌توانست حدس بزند که درون خانه چه خبر است. بساط عشرت و میگساری پهن بود و جام می‌بود که پیاپی نوشیده می‌شد. کنیزک خدمتکار خاکروبه‌ها را در دست گرفته و از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در جایی بریزد. در همین لحظه مردی که آثار عبادت از چهره اش نمایان بود و پیشانی اش از سجده‌های طولانی حکایت می‌کرد از آن جا گذشت. از آن کنیزک پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد کنیزک گفت: آزاد. مرد گفت: معلوم است که آزاد است؛ اگر بنده می‌بود از صاحب و خداوندگار خویش پروا می‌داشت و این بساط را پهن نمیکرد؛

رد و بدل شدن این سخنان بین کنیزک و آن مرد موجب شد که کنیزک مدت زیادتری بیرون خانه مکث کند. هنگامی که به خانه برگشت، اربابش پرسید: چرا این قدر دیر آمدی؟ کنیزک ماجرا را تعریف کرد. شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد. مخصوصا آن جمله که «اگر بنده میبود، از صاحب اختیار خود پروا میکرد» مثل تیر بر قلبش نشست. بی اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش پوشیدن نداد. با پای برهنه به دنبال گوینده سخن رفت. دوید تا خود را به صاحب سخن که جز امام هفتم حضرت موسی بن جعفر ( (علیه السلام) ) نبود رساند. به دست آن حضرت توبه کرد و به افتخار آن روز که با پای برهنه به شرف توبه نایل آمده بود دیگر کفش به پا نکرد. او که تا آن روز به بشر بن حارث بن عبد الرحمن مروزی معروف بود از آن به بعد به بشر حافی (پابرهنه) مشهور گشت و تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گرد گناه نگشت. تا آن روز در سلک اشراف زادگان و عیاشان بود؛ اما از آن به بعد در سلک مردان پرهیزکار و خداپرست درآمد! [۲]

تعصی الإلة و أنت تظهر حُبه

هذا لعمری فی الفعال بدیع

لو کان حبک صادقا لأطعته

إن المحب لمن یحب مطیع

----------

[۲]: داستان راستان ۱۷۷/۱ ؛ به نقل از: الکنی و الالقاب ۲/ ۱۵۳ (ذیل عنوان الحافی)

[هزار و یک حکایت اخلاقی - جلد ۱، صفحه ۸۲]