ﭽ سؤالاتی بی جواب از اهل سنّتﭼ



الحمدللّه ربّ العالمين والصلاة والسلام على محمّد وآله الطيّبين الطاهرين



چرا تهاجم همه جانبه بر مذهب شيعه؟ در ميان مذاهب اسلامى تنها مذهب برخاسته از متن قرآن و منطبق بر سنّت راستين رسول اكرم‏ صلّى الله عليه وآله مذهب شيعه است. مذهب شيعه، در مقايسه با ديگر مذاهب مورد تأييد حكومت ها، بهترين و غنى‏ترين برنامه‏ها را در عرصه‏هاى فقهى و فرهنگى و سياسى و اقتصادى ارائه داده است.

فرهنگ تشيّع، در هيچ زمان و تحت هيچ شرائطى، با ظلم واستبداد، سازش پذير نبوده و با حكومت ها و حاكمان جور هيچ گونه حالت آشتى‏پذيرى بخود نگرفته است، و بدين جهت همواره مورد تهاجم دشمنان و مخالفان بوده و حكومت هاى استبدادى از هرگونه مبارزه و تبليغ عليه آن و مخدوش كردن چهره نورانى مذهب حقّ شيعه دريغ نورزيده‏اند.

شيعه با الهام از رهبر و پيشواى بحق خود، أميرمؤمنان علیه السلام كه فرمود: «وكونا للظالم خصماً وللمظلوم عوناً، أوصيكما وجميع ولدي ومن بلغه كتابي . . .» ([1]) همواره با هرگونه مظاهر استبداد در ستيز بوده و حمايت از مظلوم و ستمديدگان را شعار خويش ساخته.

ولى در مكتب خلفاء نه تنها آثارى از مبارزه با ظلم پيشگان و حكومت هاى مستبد به چشم نمى‏خورد؛ بلكه تمام تلاش خود را در راستاى توجيه استبداد حكومت هاي جور بكار برده و با احاديثي كه به رسول اكرم صلّى الله عليه وآله نسبت داده اند به تابعين خود القاء مى‏كند كه وظيفه ملّت، فرمان برداري از حاكمان جامعه است اگر چه دامن آنان به ظلم و استبداد آلوده باشد؛ زيرا آنان مسئول كارهاى خويش و ملّت نيز، مسئول كارهاى خود مى‏باشد: «إسمعوا وأطعيوا فإنّما عليهم ما حمّلوا وعليكم ما حملّتم» ([2]) .

آرى ! چقدر فرق است ميان سخنى كه به بالاترين مقام مذهبى و علمى يك مذهب، عمر بن خطاب نسبت داده‏اند، كه گفته: اگر حاكم اسلامى ظلم پيشه كرد، و شما را مورد ضرب و شتم قرار داد، و شما را از حقوق مسلم خود، محروم ساخت و دستور خلاف دين و شريعت صادر كرد، وظيفه شما فرمانبرى بى چون و چرا از او است، و بايد دين خود را فداى جان خود نماييد!

«فأطع الإمام... إن ضربك فاصبر، وإن أمرك بأمر فاصبر، وإن حرَمَك فاصبر، وإن ظلمك فاصبر، وإن أمرك بأمر ينقص دينك فقل: سمع و طاعة، دمي دون ديني» ([3]) !!

و ميان شعار سرور آزادگان و الگوى آزاد مردان جهان، حسين بن علىّ عليهما السلام است كه فريادش در سرنوشت سازترين روزهاى تاريخ اسلام، روز عاشورا : «فإنّي لا أرى الموت إلاّ سعادة ولا الحياة مع الظالمين إلاّ برماً» ([4])

و شهادت در راه مبارزه با ظلم و استبداد را سعادت، و زندگى در سايه حكومت ستم‏پيشگان و سازش با استبدادگران را مايه ننگ مى‏داند.

و چقدر فرق است بين فقهاى يك مذهب كه فتوا مى‏دهند: هرگونه قيام و مبارزه با حاكمان فاسق و ستم پيشه خلاف شرع است: «وأمّا الخروج عليهم وقتالهم فحرام بإجماع المسلمين وإن كانوا فسقة ظالمين» ([5])

و ميان فقهاى مذهبى كه مى‏گويند: اگر سكوت دانشمندان دينى، باعث شود كه حاكم ستمگر در ظلم و ستم و ارتكاب گناه جرات پيدا كند، بر آنان لازم و واجب هست كه سكوت خود را شكسته و با تمام وسائل ممكن، در برابر ظلم ظالم خروش بر آورند: «لو كان سكوت علماء الدين ورؤساء المذهب أعلى الله كلمتهم موجباً لجرأة الظلمة على ارتكاب سائر المحرمات وإبداع البدع، يحرم عليهم السكوت ويجب عليهم الانكار‌ُ» ([6]) .



حال در اینجا سؤالاتی را از برادران أهل سنّت می پرسیم که اُمید است این سؤالات مایه آگاهی و تنبله آنان گردد، انشاء الله تعالی .



1 ـ به اهل سنّت می گوییم: شما اعتقاد دارید پیامبر اکرم 6خلیفه ای را برای خویش معیّن نکرد و تعیین آن را بر عهده مردم گذاشت. اگر این کار حضرت حقّ و به صلاح امّت بود و تضمین کننده هدایت مردم بود، بر همه واجب است از او متابعت کنند چون کار او باید برای تمام خدا جویانی که معتقد به قیامت هستند ، الگو باشد: (لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) ([7]) بنابراین ، کار ابوبکر که خلیفه معیّن کرد بر خلاف سنّت پیامبر صلّی الله علیه وآله و موجب ضلالت امّت بود.

و همچنین کار عمر که تعیین خلیفه را به شورای شش نفره نهاد نیز، بر خلاف سنّت پیامبر 6و سیره ابوبکر بود. و اگر چنانچه بگویید کار ابوبکر و عمر به صلاح امّت بود، پس باید ملتزم باشید که ـ نعوذ بالله ـ کار رسول اکرم 6 صحیح نبوده است .



2 ـ اگر تعیین خلیفه و جانشین خوب است ، چرا به عقیده اهل سنّت ، پیامبر خلیفه را تعیین نکرد؟ و اگر لازم نیست و باید مردم انتخاب کنند، چرا ابوبکر ، عمر را به جانشینی خود نصب کرد؟ و این کار را بر عهده مردم نگذاشت؟ و اگر انتصابی است ـ یعنی خلیفه قبلی بایستی خلیفه بعدی را انتخاب کند ـ چرا عمر ، انتخاب خلیفه را به شورای شش نفره واگذار کرد و خودش خلیفه بعدی را انتخاب نکرد؟



3 ـ پیامبر گرامی 6برای چند روز که از مدینه بیرون می رفت یکی از اصحاب خود را به عنوان جانشین نصب می کرد ([8]) ؛ مثلاً ابن اُمّ مکتوم را در سیزده مورد از غزوات به عنوان جانشین خود در مدینه انتخاب نمود ([9]) و در جنگ تبوک علی علیه السلام را جانشین خود در مدینه قرار داد، تا کار ها از هم نپاشد و دشمنان توطئه نکنند و انتخاب جانشین را بر عهده مردم نگذاشت ، بنابراین آیا معقول است که حضرت رسول اکرم 6که برای خروج یک روز از مدینه مانند جنگ اُحد برای خود جانشین معیّن می نمود، اُمّت اسلامی را بدون جانشین برای همیشه ترک کرده باشد؟

آیا صحیح است که حضرت در جنگ خندق که در کنار مدینه بود ، خود جانشین تعیین نموده باشد ولی برای زمان طولانی، کسی را به عنوان جانشین معیین نکرده باشد؟



4 ـ آنان که می گویند : پیامبر اکرم 6بدون وصیّت از دنیا رفت، آیا می دانند که یک عمل خلاف قرآن به نبیّ اکرم 6 نسبت داده اند؟ چون قرآن می فرماید : (كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ) ([10]) .

در این آیة شریفه وصیّت کردن را یک عمل پسندیده می دانند و به آن سفارش اکید می کند تا جایی که پیامبر 6 فرمودند: «وظیفه هر مسلمان داشتن وصیّت نامه است، و نباید سه شب از عمر مسلمانی سپری شود مگر اینکه وصیّت او در کنارش قرار گرفته باشد» ، حال سؤال این است: آیا می شود پیامبر سخنی بگوید که خود به آن عمل نکند؟ در حالی که عمل نکردن به آنچه انسان می گوید خشم خداوند را به دنبال دارد، قرآن کریم می فرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لا تَفْعَلُونَ) ([11]) .



5 ـ شما از طرفی می گویید: پیامبر گرامی 6کسی را به عنوان جانشین معرفی نکردند و به کسی هم دستور ندادند تا شخص معیّنی را جانشین او قرار دهد، بلکه مردم ابوبکر را به عنوان خلیفه معین کردند و ابوبکر، عمر را خلیفه تعیین کرد و عثمان هم، توسط شورای شش نفره تعیین شد، و از طرفی دیگر می گویید: اینها خلیفه و جانشین پیغمبر بودند و به آنان «خلیفة الرسول» می گویید.

آیا این دروغ بستن بر رسول نیست؟ که طبق حدیث متواتر پیامبر فرمودند: «من کذب علیّ مَتعمداً فلیتبوء مقعده من النار» ([12]) [هر که به عمد بر من دروغ ببندد جایگاه او آتش خواهد بود] .



6 ـ اگر برفرض یک مسابقه ای برگزار شود و هر چهار خلیفه (ابوبکر، عمر، عثمان و علی علیه السلام) سرگذشت خود را بنویسند و سوابق خود و پدران و اجداد خود را بیان کنند، فدا کردن خود و فرزندان خود را در راه خدا گزارش دهند، آنچه را از پیامبر در تأیید یا ردّ هر یک بیان شده است بیاورند، نام غزوات و جنگ هایی را که در آن ها شرکت داشته و جنگیده اند بنویسند، حضورشان را در دشوار ترین لحظات خطیر و خطرناک بر شمرند، در این مسابقه امتیازات چه کسی بیشتر خواهد شد و برنده چه کسی خواهد شد؟!



7 ـ دلیل ما بر جانشینی حضرت علی علیه السلام بعد از پیامبر، نصب الهی و اعلام این نصب توسط پیامبر است و دلیل شما بر جانشینی ابوبکر، اجماع و اتّفاق نظر مسلمانان مدینه است. اگر بیعت سقیفه با اجماع بود، پس چرا شخصیّت هایی چون مولا علی بن أبی طالب علیه السلام ، سلمان، مقداد، ابوذر، سعد بن عباده، زبیر، خالد بن سعید، حذیفه یمانی، بریده و همه بنی هاشم در آن حضور نداشتند؟!

نظر شما درباره کسانی که از مردم با زور و شمشیر بیعت می گیرند چیست؟

8 ـ پیامبر خدا در روزهای آخر عمرشان سپاهی به فرماندهی اُسامه برای نبرد با سپاه روم تشکیل دادند، سؤال ما این است که : چرا رسول الله صلّی الله علیه وآله ، اشخاصی چون سلمان و ابوذر را مأمور شرکت در سپاه اُسامه نکرد ، و در کنار علی علیه السلام در مدینه نگه داشتند، امّا ابوبکر، عمر و... را امر به شرکت در آن سپاه و خروج از مدینه نمود؟ و با آنکه پیامبر، تخلّف کنندگان از حضور در سپاه اسامه را لعنت کرد و عدّه ای هم شرکت نکردند، چگونه می توان همه صحابه را عادل و درستکار دانست با آنکه برخی ملعون به زبان پیامبر بودند؟



9 ـ هنگام بازگشت رسول خدا از جنگ تبوک ـ یا حَجّة الوداع ـ عدّه ای دوازده نفره نقشه کشیدند شتر پیامبر را از از فراز گردنه ای رم بدهند و آن حضرت را به درّه ای انداخته بکشند. اینها همه در ظاهر از اصحاب پیامبر بودند در تاریکی شب پیامبر آن ها را که صورت های خود را پوشانده بودند شناخت. هشت نفر از قریش بودند. نام آن ها چیست؟ آیا باز هم همه صحابه پیامبر را عادل و درستکار می دانید؟



10 ـ شما می گویید : چون علی علیه السلام جوان بود، شایسته رهبری را نداشت، پس مردم کس دیگری را خلیفه کردند، حال سؤال این است: اگر جوان بودن مانع انتخاب رهبری است، چرا پیامبر اکرم 6، اُسامة بن زید را که نوزده سال داشتند و جوان تر از علی علیه السلام بودند به رهبری و فرماندهی لشکر نصب کردند؟!



11 ـ آنان که با علی علیه السلام بیعت کردند و از صحابه بودند مثل طلحه و زبیر و ... سپس بیعت را شکستند و با او جنگیدند، آیا بیعتشان غلط و خطا بود یا جنگیدنشان؟ و اگر بیعت شکنی بد و آنان به خطا رفتند، پس چرا شما همه صحابه را عادل و درستکار می دانید؟!



12 ـ رسول خدا 6در روزهای آخر عمر شریفشان، دستور داد قلم و کاغذی بیاورند تا چیزی بنویسند که هیچ گاه گمراه نشوند. عمر بن الخطّاب جلوگیری کرد و گفت: قرآن برای ما کافی است «حسبُنا کتابُ الله» و جسارت را به آنجا رساند که گفت: پیامبر تب دارد و هذیان می گوید!! مگر پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله چه می خواست بنویسد که به نفع عمر و دوستانش نبود و نگذاشتند؟!

اگر برفرض حضرت موسی کلیم الله علیه السلام در اواخر عمر می گفت: کاغذ و قلمی بیاورید تا چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید و تا قیامت در جهان حکومت و غلبه داشته باشید، و عدّه ای نمی گذاشتند و ممانعت می کردند از اینکه حضرت موسی بن عمران علیه السلام چیزی بنویسد و یکی می گفت: احتیاجی به نوشته نداریم و آن را نمی خواهیم بلکه تورات برای ما بس است، درباره او چه قضاوتی می کردیم؟!



13 ـ اینکه پیامبر اکرم 6در غدیر خم، علی علیه السلام را به امامت تعیین کرد و فرمود: «من کنتُ مولاه فهذا علیٌّ مولاه» ، آیا از پیش خود گفت یا از جانب خدا؟ به یقین از جانب خویشتن نگفتند، چون قرآن کریم در شأن حضرت می فرماید: (وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحَى) ([13]) حال که رسول اکرم صلّی الله علیه وآله از جانب خداوند گفته، چرا مخالفت کردند و دیگری را برگزیدند؟!



14 ـ علیّ بن أبی طالب علیه السلام در موارد زیادی با خلفای سه گانه مخالفت داشته و حکومتشان را نامشروع می دانست. حال: یا راه علی علیه السلام باطل بود، یا راه و مرام آن ها، اگر راه علی علیه السلام باطل بود باید از او بیزاری جست، و اگر راه خلفا بیراهه بود باید از آنان تبرّی نمود. پس: حقّ در کدام طرف بود؟ شما که همه اصحاب پیامبر اکرم 6را عادل و درستکار می دانید، چه جوابی می دهید؟!



15 ـ با توجّه به روایاتی که در کتب فریقین ـ شیعه و سنّی ـ آمده است که: حبّ علیّ بن أبی طالب علیه السلام را ایمان و بغض او را کفر می داند: «حبّ علیّ ایمان، وبغضه کفر» ([14]) ، «حزب علیّ حزب الله ، حزب أعدائه حزب الشیطان» ([15]) ، و روایاتی که در آنها علی علیه السلام و حقّ را با هم می داند: «علیّ معَ الحق والحقُ مع علیّ» ([16]) و روایاتی که جنگ با علی علیه السلام را جنگ با پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله می شمرد: «وإنّ حربک حربی» ([17]) ؛ یا این سخن رسول اکرم 6: «یاعلیّ! حربک حربی، وسلمک سلمی» ([18]) ، حال سؤال این است: تکلیف کسانی که با حضرت جنگیدند ـ مثل عایشه و طلحه و زبیر در جمل و معاویه در صفّین ـ چه می شود؟!



16 ـ پیامبر خدا 6در زمان خود با منافقین درگیر بودند و مدام آیاتی در رسوا کردن منافقان نازل می شد، علی علیه السلام هم در دوران خلافتش با آنان برخورد می کرد، ولی می بینیم فاصله بیست و پنج سال خانه نشینی علی علیه السلام ـ یعنی دوران خلافت ابوبکر و عمر و عثمان ـ سخنی از فعّالیت های مخالفان و کارشکنی آنان نیست، آیا پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله و علی علیه السلام در مدیریت ضعیف بودند، یا منافقان در آن فاصله زمانی به نان و نوا و قدرت رسیده بودند؟

آیا خدای ناخواسته، وجود مبارک پیامبر، عامل نفاق بوده است و با عروج ایشان به ملأ أعلی آنان به بهترین و پاک ترین انسان ها تبدیل شدند؟

آیا خلفای سه گانه ـ أبوبکر و عمر و عثمان ـ با تبلیغ و پیگیری خود آنان را اصلاح نمودند و تأثیر آنان در هدایت مردم بیش از پیامبر بوده است، یا اینکه این منافقان بعد از رسول اکرم 6با هم متّحد شدند و پست های کلیدی را میان خود تقسیم نمودند؟!



17 ـ فاطمه زهراء علیها السلام یادگار پیامبر و تنها دختر عزیز و بازمانده او بود. چه شد که به فاصله کمتر از سه ماه از وفات پیامبر درگذشت؟ چرا وصیّت کرد مخفیانه و شبانه دفن شود؟ قبر او اکنون کجاست؟!



18 ـ در مجامع حدیثی طرفین ـ شعیه و سنّی ـ دارد که : پیامبر خدا 6فرمودند: «من مات ولم یعرف امام زمانه، مات میتة جاهلیّه» ([19]) [هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیّت مرده است] حال سؤال این است: فاطمه زهراء علیها السلام که پس از رسول خدا 6از دنیا رفت، چه کسی را به امام زمانی خویش قبول داشت و می شناخت؟ علی علیه السلام را یا ابوبکر را ؟! شیعیان در حال حاضر امام مهدی علیه السلام را امام خود می شناسند. امام زمان اهل سنّت در زمان ما کیست؟!

19 ـ در کتب روایی شیعه و سنّی آمده است که پیامبر اکرم 6فرمودند: «من آذی فاطمة فقد آذانی ومن آذانی فقد کفر» ([20]) [هر که فاطمه را بیازارد مرا آزرده است و هر که مرا بیآزارد کافر شده است].

خشم خدا و فاطمه و مصطفی یکیست

این را رسول خدا گفتـه بارها

این مطلب هم آمده است که : فاطمه علیها السلام در حالی از دنیا رفت که نسبت به ابوبکر و عمر خشمگین بود. میان این دو روایت چگونه می توان جمع کرد؟!



20 ـ اهل سنّت می گویند: تنها پیروان مذاهب چهارگانه ـ أبوحنیفه متوفّی سال (150هـ .ق) که مؤسّس مذهب «حنفی» است ، أحمد بن حنبل متوفّی سال (241 هـ .ق) مؤسّس مذهب «حنبلی» است ، أنس بن مالک متوفّی سال (179 هـ .ق) مؤسّس مذهب «مالکی» است ، و محمّد بن إدریس شافعی متوفّی (204 هـ .ق) مؤسّس مذهب «شافعی» است ـ بر حقّ اند و عملشان درست است؛ یعنی عمل پیروان مذهب تشیّع باطل است، حال با توجّه به اینکه پیشوایان این چهار مذهب، بیش از صد و پنجاه سال پس از زمان پیامبر می زیستند، تکلیف مسلمانانی که بین زمان پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله تا زمان مذاهب اَربعه می زیستند چه می شود؟!

چرا مذاهب مختصر شود در این چهار مذهب، نه کمتر و نه بیشتر؟! چرا مذهب شیعه یکی از مذاهب حقّه ـ به نظر شما ـ نباشد و مذاهب خمسه نباشند؟!



21 ـ در حدیث معروفی پیامبر خدا 6فرمود : «إنّی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله وعترتی أهل بیتی، وهما الخلیفتان من بعدی، وإنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض» ([21]) [من در میان شما دو چیز باقی می گذارم که به هر دو تمسّک جویید : کتاب خدا و عترتم که همان أهل بیتم باشند. این دو خلیفه های من بعد از من هستند و از یکدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند]

حال سؤال این است که: این سخن رسول گرامی اسلام 6با سخن خلیفه دوّم ، عمر بن الخطّاب که گفت: «حسبُنا کتابُ الله» [کتاب خدا برایمان بس است] چگونه جمع می شود و کدام را باید برگزید؟!

22 ـ عمر بن الخطّاب که می گفت : «حسبُنا کتابُ الله» پس چرا نمی توانست جواب سؤالات و مشکلات خودش را از قرآن بیابد و مدام در پاسخ مسائل در می ماند و از علی علیه السلام کمک می گرفت تا جایی که هفتاد بار گفت: «لولا علیّ لهَلکَ عُمر» ([22]) .

23 ـ شما از طرفى، در كتب روايى خود از رسول اكرم 6نقل مى‏كنيد كه فرمود: «لكل نبيّ وصيّ ووارث» ([23]) [تمام پيامبران داراى وصىّ و جانشين بودند] و از قول سلمان فارسى نقل مى‏كنيد كه از حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه وآله پرسيد: «إنّ لكلّ نبيّ وصيّاً، فمن وصيّك» ([24]) [هر پيامبرى براى خود وصى وجانشين داشت، وصىّ شما كيست؟] و از طرف ديگر مى‏گوييد: پيامبر اکرم 6كسى را به عنوان جانشين معيّن ننمود. آيا در ميان تمامى پيامبران الهى، رسول اكرم 6استثناء شده بود و اين از خصوصيّات و ويژگي هاى حضرت بود؟ و يا بر خلاف سنّت تمام پيامبران عمل نمود؟

24 ـ شما مى‏گوييد : رسول گرامى 6اين امّت را بدون تعيين خليفه و جانشين رها نمود و از دنيا رفت. باید دانست که: اين كار قطعاً ، معقول نيست؛ زيرا رسول گرامى 6در موقعيّتى از دنيا رفت كه جامعه اسلامى در بدترين وضعيت قرار داشت؛ چون از طرفى دولت قدرتمند روم و ايران، حكومت اسلامى را تهديد مى‏كردند، كه اصرار حضرت مبنى بر مجهّز کردن سپاه اُسامه، بهترين گواه اين مطلب است.

و از طرف ديگر، منافقان، مشركان و يهوديان هر روز مشكلى براى جامعه اسلامى ايجاد مى‏كردند. بديهى است در چنين موقعيتى اگر حاكم جامعه، يك فرد عادى بود جامعه را بدون جانشين رها نمى‏كرد، پس چگونه معقول است رسول اكرم 6اين جامعه را بدون تعيين خليفه و جانشين گذاشته و رفته باشد؟

با اينكه حضرت طبق آیة شریفة: (لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ) ([25]) رسول اکرم 6بيش از هر كسى غمخوار مسلمين بود و براى رفاه آنان از هر تلاشى دريغ نمى‏ورزيد .

25 ـ سه تن از علمای بزرگ اهل سنّت ـ طبرانى و سيوطى و ذهبى ـ نقل كرده اند كه: رسول اكرم 6فرمود: «ما اختلفت امّة بعد نبيّها إلاّ ظهر أهل باطلها على أهل حقّها» ([26]) [هيچ امّتى پس از پيامبرشان با هم اختلاف نكردند مگر اينكه گروه باطل آن ها بر گروه حق پيروز شدند] .

همه می دانیم در جریانات و اختلافات پس از پیامبر اکرم 6، یاران علی علیه السلام با یاوران ابوبکر اخلاف کردند، با توجّه به اين حديث، پيروزى ابوبكر و عمر را چگونه توجيه مى‏كنيد؟

26 ـ شما مى‏گوييد: پيامبر اكرم 6كسى را براى پيشوايى مردم معيّن نكرد و تعيين آن را به عهده مردم نهاد ، اين نظريه مخالف كتاب و سنّت است؛ زيرا خداوند تبارك وتعالى درباره حضرت ابراهيم خلیل الرحمان علیه السلام مى‏فرمايد: (إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً) ([27]) [ما تو را بعنوان امام و پيشواى مردم معين مى‏كنيم]

و درباره حضرت داود علیه السلام مى‏فرمايد: (يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ) ([28]) [ما تو را خليفه روى زمين قرار داديم پس در ميان مردم، حاكم بحق باش] .

و همچنین حضرت موسى علیه السلام از خداوند مى‏خواهد كه جانشين بعد از او را معيّن نمايد: (وَاجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أَهْلِ) ([29]) . خداوند نيز در پاسخ دعاى حضرت موسى علیه السلام فرمود: (قَالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسَى) ([30]) .

و خداوند نيز در رابطه با بنى اسرائيل مى‏فرمايد: از ميان ملّت بنى اسرائيل، افرادى را به عنوان رهبر و پيشوا انتخاب نموديم: (وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) ([31]) .

پس در تمامى اين آيات، انتخاب خليفه و پيشوا، به خداوند نسبت داده شده است. پاسخ شما چیست؟

27 ـ شیعه و سنّی بر این مسأله متّفق اند که: حُذیفه ـ از اصحاب گرانقدر رسول اکرم 6ـ منافق شناس بوده است، راستى تاكنون از خود پرسيده ايد كه: چرا عمر بن خطّاب، حذيفه بن یمانی را سوگند مى‏داد كه : آيا من هم در ميان آن توطئه گران بودم يا خير ([32]) ؟

چرا ساير صحابه پاك رسول الله 6مانند: سلمان، ابوذر، مقداد و... اين سؤال را از حذيفه نمى‏كردند؟ مگر عمر نسبت به خود شكّ داشت. مگر شما نمى‏گوييد كه عمر، جزء عشرة مبشّره است ـ یعنی جزء ده نفرى هست كه پيامبر گرامى 6به آنان بشارت قطعى بهشت داده است؟ ـ و آيا اين سؤال عمر از حذیفه ، شكّ و ترديد به سخن پيامبر نيست؟ و يا حديث «عشرة مبشّرة» ساختگى و بى اساس است؟

ﭽ ﰅ ﮅ ﮆ ﮇ ﭼ





[1] ـ‌ نهج البلاغة، سیّد رضی، كتاب 47 .

[2] ـ صحيح مسلم 6 : 19 ، كتاب الامارة، باب الأمر بالصبر عند ظلم الولاة ؛ سنن البيهقي 8 : 158 .

[3] ـ‌ سنن البيهقي 8 : 159 ؛ المصنف ، ابن أبي شيبة 7 : 737 ؛ الدر المنثور 2 : 177 ؛ كنزالعمّال 5 : 778 .

[4] ـ‌ مناقب ابن شهر آشوب 3 : 224 ؛ بحار الأنوار 44 : 192 .

[5] ـ شرح صحيح مسلم ، نووي 12 : 229 ؛ شرح المقاصد، تفتازانی 2 : 71 ؛ المواقف، قاضی عضد الدین إیجی 8 : 349 .

[6] ـ تحرير الوسيلة 1 : 450 ، چاپ مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى .

[7] ـ سورة مبارکة احزاب : 21 .

[8] ـ تفسیر قرطبی 1 : 268 .

[9] ـ طبقات الکبری ، ابن سعد 4 : 209 .

[10] ـ‌ سورة مبارکة بقرة : 180 .

[11] ـ سورة مبارکة صف : 2 .

[12] ـ صحیح بخاری1 : 36 .

[13] ـ سورة مبارکة نجم ، آیة 3 و 4 .

[14] ـ‌ أمالی شیخ صدوق : 150 ؛ خصال شیخ صدوق : 496 .

در روایتی دیگر رسول اکرم صلّی الله علیه وآله فرمودند: «حبّ علیّ ایمان وبغضه نفاق» ؛ أمالی شیخ صدوق : 525 .

[15] ـ أمالی شیخ صدوق : 150 .

[16] ـ‌ کفایة الأثر، خزاز قمی : 20 ؛ احتجاج شیخ طبرسی 1 : 97 .

[17] ـ أمالی شیخ صدوق : 156 .

[18] ـ مستدرک الوسائل ، میرزای نوری 1 : 19 .

[19] ـ‌ صراط المسقتیم ، علیّ بن یونس عاملی 1 : 111 ؛ الغدیر ، علاّمه أمینی 10 : 126 .

[20] ـ بحار الأنوار ، علاّمه مجلسی 29 : 157 ؛ الصحیح من سیرة النبیّ الأعظم، سیّد جعفر مرتضی 4 : 340 .

[21] ـ کمال الدین وتمام الدین، شیخ صدوق : 64 .

[22] ـ اُصول کافی ، شیخ کلینی 1 : 424 ؛ خصائص الأئمّه، سیّد رضی : 85 .

[23] ـ تاريخ مدينة دمشق 42 : 392 ؛ ذخائر العقبي 71 ؛ مناقب خوارمى: 42 و 85 .

[24] ـ ‌معجم الكبير 6 : 221 ؛ فتح الباري 8 : 114 .

[25] ـ‌ سورة مبارکة توبة، آیة 128 .

[26] ـ معجم الأسط 7 : 370 ؛ جامع الصغير ، سيوطي 2 : 481 ؛ مجمع الزوائد 1 : 157 ؛ سير أعلام النبلاء 4 : 311 ؛ تذكرة الحفاظ 1 : 87 .

[27] ـ سورة مبارکة بقره، آیة 124 .

[28] ـ‌ سورة مبارکة ص ، آیة 26 .

[29] ـ سورة مبارکة طه، آیة 29 .

[30] ـ سورة مبارکة طه، آیة 36 .

[31] ـ ‌سورة مبارکة سجدة، آیة 24 .

[32] ـ ‌تفسير ابن كثير 2 : 399 ؛ البداية والنهاية 5 : 25 ؛ سنة تسع من الهجرة، ذكر غزوة تبوك ؛ جامع البيان، طبري 11 : 16 .