جوان مردی

منصور از خلفای بسیار ستم گر عباسی است یک وقتی به مکه آمد. یک جواهر گران قیمتی را نزد او بردند. جواهر را که دید گفت این جواهر مربوط به هشام بن عبد الملک است، بنابر این از نسل هشام یکی از دست ما فرار کرده است. از این که این جواهر الآن در مکه است معلوم می‌شود، پسرش محمد این جاست و از تیغ ما فرار کرده است. باید نقشه ای بریزیم و او

دستگیر کنیم و به قتل برسانیم.

به ربیع که همه کارۀ خودش بود گفت: فردا ظهر که برای نماز به مسجد الحرام رفتی، بالاخره او هم برای نماز می‌آید. نماز که تمام شد، دستور بدهید در‌های مسجد الحرام را ببندند. دم در می‌ایستی تا همه یکی یکی بیرون بروند و او را پیدا می‌کنی و نزد من می‌آوری.

در‌ها را بستند و گفتند: هر کس خواست برود، باید کاملاً شناسایی شود. پسر هشام آن جا بود تا دید در‌ها را بستند رنگش پرید. فهمید نقشه برای گرفتن اوست. حالش به هم خورد. پیدا بود که مضطرب است. کسی به او گفت: چرا رنگت پریده است؟ گفت این‌ها دنبال من هستند. گفت: مگر تو کیستی؟ گفت: من پسر هشام بن عبد الملک هستم. این‌ها می‌خواهند مرا بگیرند.

پسر هشام از او پرسید شما که هستی؟ گفت: من پسر زید هستم، زید بن على بن الحسين. او نوه امام سجاد علیه السلام بود که پدرش را همین هشام بالای دار برد بعد هم بدنش را سوزاندند.

پیش خود گفت: عجب ما به چه کسی گفتیم؟! به پسر زید گفت: لابد همین جا دست بسته مرا تحویل می‌دهی. گفت: نه، برای چه تحویلت بدهم؟ گفت: پدرم پدر تو را کشته است. گفت باشد، تو که نکشتی. پدر تو هشام بن عبد الملک، پدر مظلوم مرا به شهادت رسانده است، به تو ارتباطی ندارد. من تو را نجات می‌دهم نقشه اش با من.

ما نمی خواهیم فقط تاریخ و قصه بگوییم، بلکه هدف پند گرفتن از تاریخ در زندگی ماست. انصافاً اگر می‌دیدیم شخصی که فرزند قاتل پدر

ماست در اختیار ما قرار گرفته است، با او چه می‌کردیم؟

هشام زید را به دار آویخت و جنازه اش را آتش زد. حالا پسر زید، قاتل پدر را پیدا کرده است. ما بودیم کم ترین چیزی که می‌گفتیم، این بود که به ما چه! اما پسر زید گفت: پدر تو پدر مرا شهید کرد تو نقشی نداشتی. من تو را نجات می‌دهم. من نقشه دارم. تو با نقشه من کنار بیا. از تو عذر می‌خواهم، مجبور هستم تو را یک مقدار اذیت کنم.

عبایش را روی سر پسر هشام کشید و شروع به زدن کرد. او را زد و کشان کشان از در بیرون برد. مأمور هم ایستاده بود که ببیند چه کسی از در بیرون می‌رود. عبا روی سرش بود و این هم مرتب بر سر او می‌زد. مأمور گفت: چرا می‌زنی؟ صورتش را کنار بزن ما ببینیم. گفت: این چند شتر به ما کرایه داده، از ما پول گرفته، آن وقت رفته شتر‌ها را به کسان دیگری داده است.

شما دو مأمور بفرست من می‌خواهم نزد قاضی بروم. مأمور، بیا بگیر و نزد قاضی برو. یک مقدار که از مسجد الحرام دور شد، برای این که دو مأمور را رد کند، گفت: اگر پول‌ها را می‌دهی آزادت کنم؟ گفت: نزن، می‌دهم. به مأمور‌ها گفت: شما بروید مشکل حل شد. وقتی دو مأمور رفتند، عبا را از سرش برداشت و گفت: حالا برو.

پسر هشام گفت: از جواهر‌هایی که به دست منصور رسیده، یکی هم این جا دارم. این را به تو می‌دهم؛ چون جان مرا نجات دادی. گفت: ما اهل بیتی هستیم که به ما یاد داده اند برای این کار‌ها پول از کسی نگیرید برو به سلامت!

[داستان های سمت خدا - تجسم تند خویی - جلد ۱، صفحه ۷۴]