بزرگواری حضرت یوسف علیه السلام

يوسف هجده سال زندان رفت، او را به چاه انداختند، به عنوان برده فروختند. بعد از هجده سال از زندان بیرون آمد وقتی آزاد شد برادران آمدند. گفتند: ما را ببخش. گفت خدا ببخشد. [۱]

روز‌ها مهمان سفرۀ برادر بودند. روزی به یوسف گفتند: آیا ممکن است سفرۀ ما را جدا کنی، ما سر یک سفره با شما غذا نخوریم؟ وقتی سر یک سفره می‌نشینیم و نگاهمان به چهره شما می‌افتد. خجالت می‌کشیم.

یوسف گفت: شما به گردن من حق دارید. مردم پیش از آمدن شما فکر می‌کردند من یک برده هستم. شما آمدید و مردم فهمیدند من از خاندان پیامبران هستم.

چرا امروزه آستانه تحمل‌ها کم شده است؟ چرا وقتی دستمان برسد فوری شکایت می‌کنیم.

شخصی هنگام سخنرانی امیر مؤمنان علیه السلام گفت: «قاتَلَهُ اللّه ما افْقَهَهُ مرگ بر این کافر، چقدر فقه می‌داند! » جمعیت ریختند تا او را بکشند. حضرت فرمودند:

﴿ رُوَيْداً إِنَّمَا هُوَ سَبِّ بِسَبٍّ أَوْ عَفُوٌّ عَنْ ذَنْبِ ﴾؛ [۱] آرام باشید، پاسخ دشنام یا دشنام است و یا بخشودن گناه.

----------

[۱]: سوره یوسف، آیه ۹۰ و ۹۱

[۱]: نهج البلاغه حکمت ۴۲۰ وسائل الشيعة، ج ۲۰، ص ۱۰۶؛ بحار الانوار، ج ۱۰۱، ص ۳۹

[داستان های سمت خدا - دغدغه نیازمندان - جلد ۱، صفحه ۱۷۳]