حکیم سبزواری و ناصر الدین شاه

شاید داستان مرحوم ملا هادی سبزواری این حکیم پر آوازه را شنیده باشید. وقتی ناصر الدين شاه می‌خواست ببیند زندگی این حکیم بزرگ

چگونه است، در مسیر سفر خود وقتی به سبزوار می‌رسد، به خانه مرحوم ملا هادی سبزواری می‌رود. می‌بیند زندگی بسیار ساده ای دارد. می‌گوید: ببینم ناهار ایشان چیست. می‌گوید: می‌خواهم ناهار پیش شما باشم.

مرحوم ملاهادی صدا می‌زند: غذای مرا بیاورید. چند تکه نان خشک و مقداری سرکه می‌آورند. ناصر الدین شاه نمی تواند بخورد. می‌گوید: این نان برای من قابل خوردن نیست. اجازه دهید من این‌ها را تبرکی ببرم.

بعد به ملاهادی سبزواری می‌گوید: از من یک تقاضایی داشته باش.

می گوید: من چیزی نمی خواهمو اصرار می‌کند. از هر راهی وارد می‌شود موفق نمی شود. می‌گوید من سلطان هستم، به هر ترتیب شکر قدرت من این است که حوائج دیگران را بر آورده کنم. تقاضا می‌کنم شما از من چیزی بخواهی. می‌گوید: من چیزی از شما نمی خواهم.

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم *** با پادشه بگوی که روزی مقررّ است

هر چه اصرار می‌کند نمی پذیرد. حکیم سبزواری یک زمین کشاورزی داشته است. ناصر الدین شاه می‌گوید: من دستور می‌دهم که مالیات را از این زمین بردارند. شما مالیات ندهید. خیلی جالب است. این حکیم پر آوازه در اوج فقر می‌گوید: ابداً من راضی نیستم.

ناصر الدین شاه می‌گوید: چرا؟ می‌گوید: برای این که سبزوار باید یک اندازه معین مالیات بپردازد. شما اگر از من نگیرید، مأمورین از زمین‌های دیگران می‌گیرند تا مالیات این شهر به آن اندازه برسد.

[داستان های سمت خدا - سپاس خداوند در برابر فقر - جلد ۱، صفحه ۲۴۸]