سپاس خداوند در برابر فقر

در کتاب خاطرات مرحوم آیت اللّه اراکی رحمه اللّه علیه [۲] درباره یکی از علمای بزرگ نجف، مرحوم آیت اللّه شیخ عبد اللّه گلپایگانی، هم مباحثه آیت اللّه حائری مؤسس حوزه علمیه آمده است آیت اللّه شیخ عبد اللّه گلپایگانی، به حدی زبده بود که مرحوم آیت اللّه العظمی بروجردی می‌فرمودند: وقتی ما به نجف رفتیم ایشان شاگرد اول مرحوم آخوند خراسانی بود. وقتی می‌خواست در درس اشکالی کند، استاد می‌فرمودند: ببینیم این جوان فاضل ما چه می‌گوید.

مدتی بین ایشان و استاد بحث رد و بدل می‌شد. با این که ایشان سنی نداشته و در چهل و دو سالگی از دنیا رفت و در وادی السلام نجف به خاک

سپرده شد. ایشان از نظر علمی فوق العاده بود.

مرحوم آیت اللّه اراکی نقل کردند که وقتی آیت اللّه شیخ عبد اللّه گلپایگانی از دنیا می‌رود، ایشان را در عالم خواب می‌بینند. می‌پرسند: آن طرف چه خبر است؟ می‌گوید فرشتگان برای حساب رسی ما آمدند.

گفتند: برای سرای آخرت چه آورده ای؟ گفتم: علم و بحث همه عمر خودم را در نجف مشغول علوم دینی بودم. فرشتگان نپذیرفتند. یک اشکالی

کردند، من جواب دادم دوباره اشکال کردند، من جواب دادم. باز اشکال سوم خلاصه درس و بحث ما قبول نشد.

گفتند: دیگر چه داری؟ گفتم: واجبات زیادی دارم؛ نماز، روزه، حج خانۀ خدا. باز این جا یک اشکالی کردند و من جواب دادم، دوباره اشکالی کردند و من جواب دادم، این هم رد شد.

واقعاً هم همین طور است. در دعا می‌خوانیم:

﴿ اللّهم عامِلْنا بِفَضْلِكَ وَ لا تُعامِلْنا بِعَدْلِکَ ﴾ ؛ [۱] خدایا، با فضل و کرمت با ما رفتار کن، نه با عدالتت.

اگر خدا بخواهد با عدالت با ما رفتار کند، همین می‌شود که هیچ چیزی نمی ماند.

به هر حال گفتند: دیگر چه داری؟ گفتم: مستحبات زیادی دارم. زیارت

رفتم توسل داشتم، کربلا رفتم، نجف زائر امیر مؤمنان علیه السلام بودم. به این هم اشکال گرفتند. من جواب دادم. دوباره اشکال گرفتند. تا این که گفتند: این هم فایده ای ندارد.

دیگر چه داری؟ گفتم: هیچ چیز درس و بحث مرا که قبول نکردید. واجبات مرا که نپذیرفتید. مستحبات را هم که نپذیرفتید. هیچ چیز ندارم.

فرشتگان به من گفتند: نه یک در گران بهایی داری که آن را فراموش کرده ای و آن امروز به داد تو می‌رسد. گفتم: چه دارم؟ یک خاطره ای را به یاد من آوردند.

آن خاطره این بود که یک وقتی می‌خواستم به کربلا بروم. مسیر نجف كربلا تقريباً حدود نود كيلومتر است. ولی من پول وسیله نقلیۀ سفر از نجف تا کربلا را نداشتم. یعنی زندگی من تا این اندازه فقیرانه بود. مجبور شدم پیاده بروم.

پیاده راه افتادم پاهایم در راه مجروح و متورم شد. خسته شدم. یک جایی نشستم و با خدا سخن گفتم بین خود و خدا گفتم: خدایا، این چه زندگی است که ما داریم؟! این زندگی فقیرانه.

ایشان شاگرد ممتاز مرحوم آخوند خراسانی رحمه اللّه علیه بوده است. در حالات او نوشته اند: روزی یک عبای نویی بر دوش داشت. گفتند: عبای نو را از کجا آورده ای؟ گفت: استادم مرحوم آخوند خراسانی به من داد و فرمود: این عبا را به تو می‌دهم، به خاطر این که اشکالی که تو در درس به من کردی باعث من مبنا و نظریۀ خودم را عوض کنم. این قدر تأثیر گذار بوده است.

خلاصه ایشان شروع می‌کند با خدا درد دل کردن که این چه زندگی فقیرانه ای است که ما داریم همه عمر ما در علم و دانش صرف شد، ولی پول رفتن تا کربلا را نداریم. باید نود کیلومتر راه را پیاده بروم. این هم با پای مجروح.

یک مرتبه می‌گوید: نه. چرا من شکایت کردم؟ ﴿ الحَمْدُ اللّهِ رَبِّ العالَمين ﴾ خدا برای من خواسته من به این فقر راضی هستم ﴿ الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعالَمين ﴾.

فرشتگان به او می‌گویند: این همان در گران بهایی است که یادت رفته بود.

یعنی کسی که علم و درس و بحث و واجبات و مستحبات به داد او نرسیده بود و برای او کار ساز نبود، یک ﴿ الحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعالَمین ﴾ در برابر فقر به فریاد او رسیده بود.

----------

[۲]: آینه صدق و صفا، ص ۲۵۱

[۱]: امام صادق علیه السلام، شرح الكافى للمولى صالح المازندرانی، ج ۱۰، ص ۱۹۱

[داستان های سمت خدا - سپاس خداوند در برابر فقر - جلد ۱، صفحه ۲۴۵]