جنون بهلول

بهلول بن عمرو صیرفی از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهم السلام است. هارون می‌خواست امام کاظم را به شهادت برساند. گفت: باید دلیلی داشته باشم. به یک عده از بزرگان گفت: شما نظر بدهید، هر کدام چیزی گفتند. مثلاً این که امام علیه خلیفه خروج و قیام کرده و قتلش واجب است.

وقتی نوبت به بهلول رسید، دید کار خیلی سختی است. گفت: من چطور بنویسم امام خونش مباح است؟ خودش را به دیوانگی زد تا کسی به سراغش نیاید. این حرف مهمی است ولی ما به سادگی از کنارش رد می‌شویم. کسی به خاطر این که از یک قتل نفس فاصله بگیرد، عمری خودش را به دیوانگی بزند. خودش را از بسیاری از امتیازات طبیعی زندگی محروم کند.

برخی هم نقل می‌کنند که هارون پیشنهاد قضاوت به او داد. یعنی قاضی دستگاه هارون بشود. گفت: من صلاحیت ندارم. هارون گفت: تمام مردم شهر می‌گویند تو صلاحیت داری. گفت: من خودم می‌دانم صلاحیت ندارم. اگر راست می‌گویم باید بپذیری که صلاحیت ندارم. اگر دروغ هم می‌گویم باز صلاحیت ندارم؛ چون دروغ گو هستم.

بهلول وقتی دید او را رها نمی کنند چاره ای ندید جز این که خودش را به جنون بزند تا بگویند قاضی دیوانه به چه درد می‌خورد. البته هارون متوجه شد. گفت: «ما جَنَّ وَ لكِنْ فَرَّ بِدِينِهِ مِنّا؛ [۱] این دیوانه نشد، دینش را گرفت و از ما فرار کرد. » گفت من می‌دانم دیوانه نیست.

----------

[۱]: بهجة الآمال، ج ۲، ص ۴۳۵ مجالس المؤمنين، ج ۲، ص ۱۴

[داستان های سمت خدا - خانه ای در بهشت - جلد ۱، صفحه ۱۸۸]