گلچین کتاب خاطرات آموزنده ؛ محمدی ری شهری 5
گلچین کتاب خاطرات آموزنده ؛ محمدی ری شهری
پيروزي حزب الله لبنان با عنايت حضرت فاطمه عليها السلام
دو ماه پس از پيروزى بزرگ حزب الله لبنان در جنگ 33 روزه بر صهيونيستها، در تاريخ 23 مهر 1385 آقاى سيد حسن نصرالله رهبر حزب الله در ضيافت افطارى در تهران حضور يافت.
اينجانب در آن جلسه از ايشان عامل پايان يافتن جنگ را پرسيدم؟ ايشان پاسخ داد: جنگ را حضرت فاطمه علیها السلام پايان داد. اين پاسخ براى ما شگفتانگيز بود.
ايشان توضیح داد که : اسرائيل در جنگ زمينى پيشرفتى نداشت، هزار نفر از نیروهای ما در برابر چهل هزار نفر مقاومت مىكردند، اما در روزهاى پايانى جنگ، با هلىبُرد شبانه نيروهایش را با هلىكوپتر به پشت نيروهاى ما نيرو پياده مىكرد، و اين اقدام براى ما بسيار خطرناك بود؛ چون در آن زمان براى ما زدن هليكوپترهاى آنها در شب امكانپذير نبود.
سید حسن نصرالله سپس نقل كرد: فرمانده عمليات جنوب آقاى حاجى ابوالفضل گفت: پس از نماز مغرب و عشا براى رفع خستگى قدرى استراحت كردم، در عالم رؤيا به محضر حضرت زينب علیها السلام مشرف شدم و از ايشان خواستم كه براى حمايت از نيروهاى حزب الله كارى انجام دهد.
ايشان فرمود: «از من كارى ساخته نيست» و اشاره كرد به مادرش حضرت فاطمه علیها السلام كه مشكل را با ايشان مطرح كن.
خدمت حضرت فاطمه علیها السلام رفتم، و به ايشان شكايت كردم. ايشان فرمود: «خدا با شماست، ما هم براى شما دعا مىكنيم». مجدداً اصرار كردم، فرمود: «ببينم ...».
بار سوم، ضمن اصرار پيشنهاد كردم كه لااقل يكى از هليكوپترهاى دشمن را كه با آنها نيرو هلىبرد مىكند، ساقط كنيد!
ايشان در پاسخ اين پيشنهاد فرمود: «بسيار خوب!» در اين حال، حضرتش دستمالى را از زير چادر بيرون آورد و به طرف بالا پرتاب كرد و فرمود: «خواسته شما انجام شد».
از خواب بيدار شدم، به اتاق ديگرى كه جمعى از فرماندهان حضور داشتند آمدم و ماجرا را توضيح دادم. همان موقع تلفن زنگ زد، يكى از حاضران تلفن را برداشت، چند كلمهاى صحبت كرد كه حالش دگرگون شد و به سجده افتاد، سپس گفت: هليكوپتر دشمن ساقط شد!
بعد معلوم شد كه در همان لحظهاى كه حضرت فاطمه علیها السلام دستمال را به آسمان پرتاب كرده، يكى از هليكوپترهاى دشمن به وسيله يكى از نيروهاى حزب الله به گونهاى معجزهآسا هدف قرار گرفته است.
شخصى كه هليكوپتر را سرنگون كرده بود، در توضيح اين اقدام مىگويد: در اتاق بودم و به دلم القا شد كه موشكى بردارم و بيرون بروم. بيرون رفتم، احساس كردم كه موشك علامت مىدهد، ولى در آسمان چيزى پيدا نيست، شليك كردم، ناگاه ديدم چيزى در آسمان آتش گرفت، و با سرنشينها سقوط كرد!
اينجانب ـ ری شهری ـ در تاريخ 4/ 1/ 1388 در شهر «صور» لبنان با آقاى «حاج ابوالفضل» فرمانده عمليات جنوب ديدارى داشتم و جزئیان اين ماجرا را از زبان ایشان به زبان عربی شنیدم كه ترجمه آن چنين است:
شب جمعه بود (19/ 5/ 1385 ، سه روز مانده به پايان جنگ) از اتاقم به اتاق ديگرى رفتم تا نماز مغرب و عشا را بخوانم. بعد از نماز با خود گفتم چند دقيقه استراحت كنم. در همان مصلا دراز كشيدم. نفهميدم خوابم برد يا بيدار بودم، چون فرصتى براى خوابيدن نبود. در همين حال بين خواب و بيدارى متوسل به خانم زهرا 3 شدم و درخواست شفاعت كردم.
ديدم حضرت زهرا علیها السلام در قسمت راست اتاق، در حدود دو متر فاصله از من ايستاده و خانم زينب 3 هم در سمت راست ايشان ايستاده است.
به حضرت زهرا علیها السلام سلام كرده و مشكلات جنگ را توضيح دادم و عرض كردم: ما شيعيان در سختى جانفرسايى هستيم، و همه مشكل ما با ديگران هم به خاطر شما و دوستى شماست. فرمود: «مىدانم، رهايتان نمىكنم و همواره برايتان دعا مىكنم».
عرض كردم: ما همين الآن طاقتمان سر آمده. فرمود: «نترس». ايشان كه ملاحظه كرد كه من در وضعيت ناگوارى هستم، از زير يقه چادرش دستمال نازك زرد رنگى را بيرون آورد و فرمود: «تمام شد. تو آرام باش من در مورد پرواز [هليكوپترها] اقدام مىكنم.»
در اين حال ايشان متوجه آسمان شد و فرمود: «بسم الله الرحمن الرحيم» و دستمال را به آسمان پرتاب كرد و مجدداً باز گرداند و به من فرمود: «شما ان شاء الله در امان هستيد».
پس از چند لحظه، ديگر ايشان را در اتاق نديدم و شروع كردم به گريه كردن و از خداى پاك و والا سپاسگزارى كردم. سپس وارد اتاق ديگر شدم كه چهار نفر از مسئولان آنجا نشسته بودند و مىخواستند غذا بخورند.
آنچه ديده بودم را براى آنان تعريف كردم. پس از پانزده دقيقه از منطقه عمليات تماس گرفتند و گفتند: همين الآن هواپيماى اسكورسى اسرائيل، به نام «پرنده يعصور»، با پرتاب موشک توسط نیروهای حزب الله سقوط كرد. آنها گفتند اين هواپيما، پنجاه نفر خدمه پرواز داشت.
[ گلچین کتاب خاطرات آموزنده ؛ محمدی ری شهری ، خلاصه ای از صفحه 13 تا 19]
دل امام زمان خون است
حجة الاسلام و المسلمين سيد موسي موسوي نماينده سابق ولي فقيه در كردستان بودند. ایشان چندین سال قبل از انقلاب ، در کردستان در حوزه علمیه فعالیت داشتند و جوانان آن منطقه را از دام انجمن حجتیه و جریانات مارکسیست نجات دادند. به علت علاقه به حضور در حوزه علمیه قم در سال ۵۴ یا ۵۶ اثاث خود را جمع کردند تا به قم برگردند ولی باز در تصمیم خود مردد بودند که در همان روز در یک رؤیا خدمت امام زمان عجل الله تعالي فرجه می رسند. بقیه داستان از زبان خود ایشان ...
بنده ناگهان به يادم افتاد كه اين بهترين فرصت است كه با كسب نظر مستقيم از حضرت [در باره ماندنم در كرمانشاه] تصميم بگيرم. پس از سؤال بنده، حضرت ـ روحی فداه ـ آن چنان روی در هم كشيدند كه هنوز پس از سالها تلخی آن در ذائقه بنده مانده است و فرمودند: «دل من از دست روحانيون خون است كه يا در قم و حوزههاي مشابه آن به بهانههای مختلف میمانند يا به جاهای خوش آب و هوا و همراه با اقبال مردم میروند. پس اين گونه مناطق را ـ كه بسيارند ـ چه کسانی تأمين نياز كنند!»
[گلچین کتاب خاطرات آموزنده ؛ محمدی ری شهری ، خلاصه ای از صفحه ۶۹ تا ۷۱]