گلچين كتاب خاطراتِ استاد قرائتى جلد اوّل

مقدّمه مؤلّف

* جلد اول كتابِ خاطرات، خاطراتِ شخصى بنده هست و جلد دوّم، خاطراتى از ديگران است كه بيان نموده‏ام. اين خاطرات، كوتاه، شيرين و آموزنده است، و اميدوارم جرقه‏هايى كه در آنها است، هر كدام كليد يك جريان فكرى و تربيتى شود. «والسلام ـ محسن قرائتى»

  1. پاداش نيّت خوب‏

روزى به پدرم گفتم: مى خواهى من چه كاره شوم؟ گفت: خوب درس بخوان، دوست دارم مرجع تقليد و عالم ربّانى مثل آيت‏اللّه بروجردى5شوى. گفتم: شما ثواب پدر آقاى بروجردى را بردى. چون به اين نيّت مرا به قم فرستادى.

  1. شرايط ازدواج‏

مى‏خواستم ازدواج كنم، ولى پدرم مى‏گفت: هر موقع در تحصيل به مدارج بالاترى رسيدى و مقدمات و سطح حوزه را گذراندى و به درس خارج فقه و اصول رفتى، ازدواج كن. ديدم به هيچ صورت قانع نمى‏شود، اثاثيه را از قم برداشتم و به كاشان نزد پدرم آمدم. او گفت: چرا آمدى؟ گفتم: درس نمى‏خوانم! شما حاضر نمى‏شوى من ازدواج كنم.

خلاصه هر چه به خيال خويش مرا نصيحت كرد اثر نگذاشت. حتّى به بعضى آقايان سفارش كرد كه مرا براى درس خواندن نصيحت كنند، من هم بعضى را واسطه كردم كه او را براى موافقت با ازدواج من نصيحت كنند!

تا اينكه يك روز به پدرم گفتم: يا بگو كه من مثل حضرت يوسف7هستم و دچار گناه نمى‏شوم، يا بگو گناه كنم يا بگو ازدواج كنم. به هر حال سرانجام موفّق شدم و نظر موافق پدرم را كسب كردم.

  1. تشكّر از خانواده‏

با اينكه رفت و آمد مهمان به منزل ما زياد بود، ولى خانواده گفت: شما آقاى مطهرى را دعوت كن. علّت را پرسيدم؟

گفت: چون تنها مهمانى كه موقع رفتن، به نزديك آشپزخانه آمده و از من تشكّر مى‏كند ايشان است، بقيّه مهمان ‏ها تنها از شما تشكّر مى‏كنند!

  1. غفلت ما، آرزوى دشمن‏

قبل از انقلاب و در اوائل طلبگى‏ام، يك روز مرحوم آيت الله شيخ بهاءالدين محلّاتى 5 ـ يكى از مراجع وقت و از معدود روحانيونى كه حكومت طاغوت از او حساب مى‏برد ـ به ديدن من آمد و هنگام مراجعت به من فرمود: شما خدمت مراجع برويد و بگوييد: آنقدر به فقه و اصول مشغول شده‏ايد! پس مى‏خواهيد با اين آيه قرآن چه كار كنيد كه مى‏فرمايد: « وَدَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَميلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَة » كفّار دوست دارند شما از اسلحه و مسائل روزمرّه زندگى خود غافل باشيد. « نساء، 102 »

  1. مزاح با علامه جعفرى‏ رحمة الله علیه

در مشهد مقدس به مرحوم علامه محمد تقى جعفرى5 برخورد كردم. به ايشان گفتم: كجا تشريف مى‏بريد، فرمود: به جلسه سخنرانى. عرض كردم من نيز به جلسه سخنرانى مى‏روم، ولى مى‏دانى فرق من با شما چيست؟ فرمود: چيست؟ گفتم: شما مظهر آيه: « سنُلقى عليك قولًا ثقيلًا » مى‏باشى و من مصداق آيه: « هذا بيانٌ للناس‏ » ايشان بسيار خنديد.

  1. عُبوديّت، ثمره علم واقعى‏

به علامه طباطبائى5گفتم: سالهاى اوّل تحصيل وقتى عبادت مى‏كردم حال بهترى داشتم، هر چه علمم زيادتر شد، حال و توجّه ام كمتر شده، دليلش چيست؟

ايشان فرمود: دليلش اين است كه اينها كه خوانده‏اى علم واقعی نبوده، اگر علم واقعى بود، تواضع انسان زياد تر مى‏شد.

اميرالمومنين 7مى‏فرمايد: « ثَمَرَةُ العِلمِ العُبُودِيَّةُ » علم واقعى آن است كه هر چه زيادتر مى‏شود، خشوع و عبادت انسان زيادتر شود.

  1. احتجاج در پاكستان‏

گردهمايى بسيار مهمى در پاكستان بود. من هم با دعوت در آن جلسه شركت كرده بودم. هرچند بعضى‏ها تعريف ‏هايى درباره شيعه داشتند، ولى اكثراً علما و دانشمندان اهل سنّت بودند و بر ضدّ شيعه صحبت مى‏شد.

نوبت به من رسيد، فكر كردم چه بگويم، رفتم پشت تريبون و گفتم: نه شيعه و نه سنّى! همه خوشحال شده و برايم كف زدند. بعد گفتم: البته براى شيعه بودنم سه دليل از قرآن دارم:

اوّل: قرآن مى‏فرمايد: « وَ السَّابِقُونَ‏ السَّابِقُونَ‏ ، أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ‏ » « واقعه، 10 ـ 11 » حضرت على و امام حسن و امام حسين عليهم السلام از سابقين هستند و امامان چهارگانه اهل‏سنت ( مالكى، شافعى، حنبلى و حنفى ) همه از متأخّرين مى‏باشند.

دوّم: قرآن مى‏فرمايد: « وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون‏ » « آل‏عمران، 169» و « فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدينَ دَرَجَةً » « نساء، 95 » تمام‏ پيشوايان شيعه، جهاد كرده و در راه خدا شهيد شده‏اند، ولى امامان چهارگانه اهل‏سنت چه طور؟

سوّم: قرآن درباره اهل ‏بيت عليهم السلام مى‏فرمايد: « إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً» « احزاب، 33 » ولى درباره امامان چهارگانه يك آيه هم نداريم. دوباره كف زدند و مرا تشويق كردند.

  1. به تو بودم!

در بازار كاشان ديوانه‏اى وقت نماز وارد مسجد شد و با صداى بلند به مردم گفت: همه شما ديوانه هستيد. همه خنديدند. گفت: همه شما چه و چه هستيد. باز همه خنديدند. رو كرد به پيشنماز و گفت: آقا به تو بودم. بعد از صف اوّل شروع كرد و يكى يكى گفت: به تو بودم، به تو بودم، اين دفعه مردم عصبانى شده ديوانه را بغل كردند و از مسجد بيرون انداختند.

از اين ديوانه ياد گرفتم كه گاهى بايد خصوصى گفت: به تو بودم و سخنرانى عمومى تاثير ندارد!

  1. امان از حرف مردم‏

بعد از انقلاب در روزگار ترورها و ناامنى و در يك روزِ راهپيمايى، با ماشين به راهپيمايى رفتيم.

در راه ديدم مردم نگاه مى‏كنند، يكى گفت: اين آخوندها ما را به راهپيمايى دعوت مى‏كنند امّا خودشان از ماشين پياده نمى‏شوند!

ماشين را پارك كرديم و پياده با مردم همراه شديم، شخصى گفت: آقاى قرائتى غيبت شما را كردم، گفتم اين قرائتى هم حقّه ‏بازه، پياده راه مى‏رود تا بگويد من آخوند خوبى هستم!!

  1. به حساب قيامت‏

روزى از دوست مهندسم پرسيدم: براى قيامتت چه مى‏كنى؟ چيزى گفت كه به حال او غبطه خوردم. گفت: هر پانزده روز يك مرتبه ماشينى كرايه مى‏كنم و بچّه‏هاى يتيم را به پاركِ بازى مى‏برم و برايشان بستنى مى‏خرم و پس از تفريحى چند ساعته برمى‏گرديم، من اين كار را به حساب قيامتم گذاشته‏ام.

  1. الصّلح خير

در خيابان‏هاى مدينه قدم مى‏زدم كه رفتار يك ايرانى نظرم را به خود جلب كرد. او با يكى از كاسب‏هاى مدينه بر سر جنگ ايران و عراق جرّ و بحثش شده بود.

مرد كاسب مى‏گفت: حالا كه صدام پيشنهاد صلح داده، چرا شما صلح را نمى‏پذيريد؟ قرآن مى‏گويد: « وَالصُّلحُ خَيرٌ»! زائر ايرانى نمى‏توانست او را قانع كند. ديگر زائران ايرانى كه نگاهشان به من افتاد گفتند: آقاى قرائتى! بيا جواب اين آقا را بده.

من به يكى از ايرانى‏ها گفتم: يكى از طاقه‏هاى پارچه را از مغازه‏اش بردار و فرار كن. او همين كار را كرد. صاحب مغازه خواست فرياد بزند، گفتم: « وَالصُّلحُ خَيرٌ»! خواست ايرانى را تعقيب كند گفتم: « وَالصُّلحُ خَيرٌ»! گفت: پارچه‏ام را بردند. گفتم: حرف ما هم با صدام همين است. دزدى كرده و خسارت زده، مى‏گوئيم جبران كند، بعد صلح كنيم. گفت: حالا فهميدم.

  1. كوخ‏نشينان در جبهه‏

در جبهه كردستان از جوانى پرسيدم: بابات چكاره است؟ گفت: نابينا و خانه‏نشين.

گفتم: برادرت چكار مى‏كند؟ گفت: 6 ساله كه اسير است.

گفتم: مادرت؟ گفت: مريض است.

گفتم: خودت براى چه به جبهه آمده‏اى؟ گفت: آمده‏ام تا از دين و مرز كشور اسلامي ام حفاظت كنم.

راستى كه ما چقدر به اين بچه‏ها مديون و بدهكاريم!

  1. ارزش معلّمى‏

مرحوم شهيد مطهرى5به من فرمود: من خيلى خوشحالم كه تو در تدريس و معلّمى فردى موفّق هستى و نگرانم كه مسئوليّت اجرايى به تو بدهند و از فيض معلّمى محروم شوى.

  1. كارت عروسى نمونه‏

در محل كارم نشسته بودم كه كارت دعوت عروسى بدستم رسيد كه روى آن نوشته شده بود:

آقاى ... با دوشيزه ... ازدواج كردند بنا بود براى مراسم جشن، تالارى كرايه كنيم و جشن باشكوهى به راه انداخته و شما با حضورتان مجلس ما را روشن فرمائيد، امّا توافق كرديم پول تشريفات را به يك دختر و پسر فقير هديه كنيم تا آنها هم به سادگى وارد زندگى شوند. كارت را جهت اطلاع فرستاديم.

  1. همّت بلند

تلويزيون تماشا مى‏كردم كه خبرنگار از جوان بسيجى پرسيد آرزوى شما چيست؟ گفت: آرزويم اين است كه پرچم اسلام در دنيا به اهتزاز در آيد.

كفش و لباس او ممكن بود هزار تومان هم نيارزد، ولى همّتش چقدر بلند بود. كسانى هم هستند ميليونها سرمايه دارند، امّا همّتشان كم است.

  1. گول ظاهر را نخوريم‏

در سفرى كه براى مأموريّت به يكى از كشورهاى اروپايى رفته بودم، در فرودگاه يك‏ ايرانى كه با ديدن آنجا خود را باخته بود گفت: آقاى قرائتى ديدى چقدر اين كشور تميز و مرتّب است؟!

گفتم: اتفاقاً اين چنين نيست كه به ظاهر مى‏بينى! تعجب كرد، گفتم: تعجبى ندارد، در اين كشور نزديك به 45 ميليون سگ نزديك به جمعيّت كل كشورشان، در خانه و محله و اتاق زندگى آنان وجود دارد،

حال شما ادرار و مدفوع سگ را با زباله‏هاى خيابان‏هاى ايران، به آزمايشگاه بدهيد. ببينيد كدام يك براى زندگى و سلامتى انسان خطرناك‏تر است! آن شخص جوابى نداشت كه به من بدهد و ساكت شد.

  1. كراوات نشانه هيچ‏

ماه رمضان سال 1370 ه.ش براى تبليغ به چند كشور اروپايى سفر كردم. در كشور اتريش مقاله‏اى را به من نشان دادند كه درباره كراوات بود. در اين مقاله آمده بود كه بى‏خاصيّت‏ ترين و بى‏معنا ترين لباس كراوات است، چون نشان دهنده هيچ چيز نيست، نه نشان‏دهنده تحصيلات است، نه شغل، نه گرم مى‏كند و نه سرد. جالب اين كه اروپا در حال برگشت است، امّا بعضى در ايران آرزو مى‏كنند كه ولو نيم ساعت هم شده براى حضور در يك جشن، كراوات بزنند.

  1. درخت مقدّس‏

در موزه جنگ كره شمالى درختى نيم سوخته را ديدم. پرسيدم: اين درخت چيست؟ گفتند: اين درخت مقدّس است، زيرا در زمان جنگ يك ماشين سرباز زير اين درخت بوده‏اند، وقتى كه هواپيماهاى دشمن، منطقه را بمباران مى‏كنند، يكى از بمب‏ها روى اين درخت مى‏افتد و اين درخت خودش مى‏سوزد، امّا سربازان كنارش سالم مى‏مانند.

عجيب است، در كشورى بى‏دين، درخت بى‏جانى كه خود سوخته و آتش گرفته ولى چند سرباز را محافظت كرده مقدّس مى‏دانند، امّا وقتى ما امام حسين7را كه براى حيات انسان و انسانيّت سوخت تقديس مى‏كنيم، براى بعضى جاى سؤال و اعتراض است!

  1. كف‏زدن يا صلوات‏

در اجتماعى سخنرانى مى‏كردم، پس از سخنرانى عدّه‏اى كف زدند و عدّه‏اى صلوات فرستادند.

گفتم: اگر به جاى كف زدن صلوات بفرستيد، ضمن تشويق من، چيزى هم براى قيامت خود ذخيره كرده‏ايد.

  1. نگاه لذّت امام زمان‏ عليه السلام

در حرم امام رضا 7بودم كه شخصى گفت: آقاى قرائتى چند سال است طلبه هستى؟ گفتم: حدود بيست سال.

گفت: اميرالمومنين عليه السلام هر وقت مالك اشتر را مى‏ديد لذّت مى‏برد، تو كه لباس سربازى امام زمان 7را پوشيده‏اى، آيا وقتى امام به تو نگاه مى‏كند لذّت مى‏برد؟

گفتم: معلوم نيست! گفت: روى اين حرف فكر كن. بسيار دَمَق شدم.

  1. رابطه يا قهر

شخصى مى‏گفت: برادرى دارم كه نماز نمى‏خواند، خواهر زنى دارم كه تاركُ ‏الصَّلوة است، آيا با آنان رفت و آمد داشته باشم؟ رابطه فاميلى را چه كنم؟

گفتم: اين مربوط به اثر است، گاهى ممكن است با رفت و آمد و محبّت انسانى را عوض كرد و گاهى بر عكس. اگر نجات مى‏دهى برو و اگر غرق مى‏شوى نرو.