6 ـ تربت حسینی، خاکِ بهشت


در كتاب قصص العلماى تنكابنى است كه در زمان شاه عباس از فرنگستان شخصى را پادشاه فرنگ فرستاد و به سلطان صفوى نوشت كه شما به علماى مذهب خود بگوييد با فرستاده من در امر دين و مذهب مناظره كنند اگر او را مُجاب ساختند ما هم با شما هم دين مى شويم و اگر او ايشان را مجاب كرد شما بدين ما درآييد.
آن فرستاده كارش اين بود كه هركس چيزى در دست مى گرفت اوصاف آن چيز را بيان مى كرد. پس سلطان، علما را جمع كرد و سرآمد اهل آن مجلس ، آخوند ملا محسن فيض کاشانی اَعلَى اللّهُ مَقامَه بود، پس ملا محسن به آن سفير فرنگى فرمود: سلطان شما مگر عالمى نداشت كه بفرستد و مثل تو عوامى را فرستاد كه با علماى ملت مناظره كند.
آن فرنگى گفت : شما از عهده من نمى توانيد برآييد اكنون چيزى در دست بگيريد تا من بگويم. ملا محسن تسبيحى از تربت حضرت سيدالشهداء عليه السلام مخفيانه به دست گرفت ، فرنگى در درياى فكر غوطه ور شد و بسيار تأمل كرد، مرحوم فيض گفت: چرا عاجز ماندى؟ فرنگى گفت: عاجز نماندم ولى به قاعده خود چنان مى بينم كه در دست تو قطعه اى از خاك بهشت است و فكر من در آن است كه خاك بهشت چگونه به دست تو آمده است.
ملا محسن گفت راست گفتى! در دست من قطعه اى از خاك بهشت است و آن تسبيحى است از خاك قبر مطهّر فرزند پيغمبر ما و پيغمبر ما فرموده كربلا قطعه اى از بهشت و صدق سخن پيغمبر ما را قبول كردى؛ زيرا گفتى قواعد من خطا نمى كند پس صدق پيغمبر ما را هم در دعواى نبوت اعتراف كردى؛ زيرا اين امر را غير از خدا كسى نمى داند و جز پيغمبر او كسى به خلق نمى رساند. چون آن عيسوى اين واقعه را ديد و اين سخن قاطع را شنيد مسلمان گرديد.

7 ـ شفاى نابينا و دعا زیر قُبّه امام حسین عليه السلام


عالم متّقى جناب حاج سيد محمد جعفر سبحانى امام جماعت مسجد آقا لُر فرمود: در خواب محل اجابت دعا را در قُبّه حسينيه عليه السّلام به من نشان دادند و آن قسمت بالاى سر مقدّس تا حدى كه مُحاذى قبر جناب حبيب بن مظاهر بود و در سفرى كه با مرحوم والد مشرف شديم پدرم ناگهان چشم درد گرفت و از هر دو چشم نابينا شد و من سخت ناراحت و در زحمت بودم ؛ زيرا بايد دائما مراقبش باشم و دستش را بگيرم و حوايجش را انجام دهم. به حرم مطهر مشرف شدم و در همان محل اجابت دعا عرض كردم چشم پدرم را از شما مى خواهم ، شب در خواب ديدم بزرگوارى به بالين پدرم آمد دست مبارك را بر چشمش كشيد و به من فرمود: اين چشم ، ولى اصل خرابست .چون بيدار شدم ديدم هر دو چشم پدرم خوب و بينا شده است ولى معناى كلمه ( اصل خراب است ) را ندانستم تا سه روز كه از اين قضيه گذشته ، پدرم از دنيا رفت آنگاه معناى كلمه واضح شد.

8 ـ احترام به والدین و عنايت امام حسين عليه السلام


بعض از موثّقين اهل علم در نجف اشرف نقل كردند از مرحوم عالم زاهد شيخ حسين بن شيخ مَشكور كه فرمود: در عالم رؤيا ديدم در حرم مطهر حضرت سيدالشهداء عليه السّلام مشرف هستم و يك نفر جوان عرب معيدى وارد حرم شد و با لبخند به آن حضرت سلام كرد و حضرت هم با لبخند جوابش دادند. فردا شب كه شب جمعه بود، به حرم مطهر مشرف شدم و در گوشه اى از حرم توقّف كردم ناگاه همان عرب معيدى را كه در خواب ديده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضريح مقدس رسيد با لبخند به آن حضرت سلام كرد ولى حضرت سيدالشهداء عليه السّلام را نديدم و مراقب آن عرب بودم تا ازحرم خارج شد، عقبش رفتم و سبب لبخندش را با امام عليه السّلام پرسيدم و تفصيل خواب خود را برايش نقل كردم و گفتم چه كرده اى كه امام عليه السّلام با لبخند به تو جواب مى دهد؟
گفت مرا پدر و مادر پيرى است و در چند فرسخى كربلا ساكنيم و شبهاى جمعه كه براى زيارت مى آيم يك هفته پدرم را سوار بر الاغ كرده مى آوردم و هفته ديگر مادرم را مى آوردم تا اينكه شب جمعه اى كه نوبت پدرم بود چون او را سوار كردم ، مادرم گريه كرد و گفت مرا هم بايد ببرى شايد هفته ديگر زنده نباشم.
گفتم باران مى بارد هوا سرد است مشكل است، نپذيرفت ناچار پدر را سوار كردم و مادرم را به دوش كشيدم و با زحمت بسيار آنها را به حرم رسانيدم و چون در آن حالت با پدر و مادر وارد حرم شدم حضرت سيدالشهداء عليه السّلام را ديدم و سلام كردم آن بزرگوار به رويم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا به حال هرشب جمعه كه مشرف مى شوم حضرت را مى بينم و با تبسّم جوابم مى دهد.

9 ـ مقام فقيه عادل آیة الله بروجردی اَعلَى اللّهُ مَقامَه


مرحوم شيخ محمد نهاوندى شبى در عالم رؤيا مى بيند مشهد مقدس مشرّف شده و داخل حرم گرديده سمت بالاى سر حضرت مهدی عجل اللّه تعالى فرجه الشريف را مى بيند به خاطرش مى گذرد كه اجازه تصرف در سهم امام عليه السّلام را كه از آقايان مراجع تقليد دارد، خوب است كه از خود آن بزرگوار اذن بگيرد، پس خدمت آن حضرت رسيده پس از بوسيدن دست مبارك عرض مى كند تا چه اندازه اذن مى فرماييد در سهم حضرتت تصرف كنم؟ حضرت مى فرمايد: ماهى فلان مبلغ ( مقدار آن از نظر قائل محو گرديده بود )
پس از چند سال شيخ محمد به مشهد مقدس مشرّف مى شود و در همان وقت آيت اللّه حاج آقا حسين بروجردى اَعلَى اللّهُ مَقامَه هم مشهد بودند.

روزى شيخ محمد، وقتي حرم می روند سمت بالاى سر مى آيد مى بيند همانجايى كه حضرت مهدی عجل اللّه تعالى فرجه الشريف نشسته بودند آقاى بروجردى نشسته است بخاطرش ‍ مى گذرد كه از اكثر آقايان مراجع اجازه تصرف در سهم امام گرفته، خوب است از آقاى بروجردى هم اذن بگيرد، پس خدمت آن مرحوم رسيده و طلب اذن می كند ايشان هم مى فرمايند ماهى فلان مبلغ ( و این مبلغ همان مبلغى بود كه حضرت حجت در خواب فرموده بودند )

10 ـ اهانت به عَلويّه


بزرگى از علماى أعلام و سلسله جليله سادات كه شايد از ذكر نام شريفش راضى نباشد نقل فرمود: وقتى پدر علّامه ام را در خواب ديدم ، پرسشهايى از ايشان نمودم و پاسخهايى شنيدم:


1 ـ ارواحى كه در عالم برزخ معذّبند عذاب و سختيهاى آنها چگونه است ؟
در پاسخ فرمود: آنچه براى تو كه هنوز در عالم دنيا هستى مى توان بيان كرد به طور مثال آن است كه هرگاه در درّه اى از كوهستان باشى و از چهار سمت كوههاى بسيار مرتفعى كه هيچ توانايى بر بالا رفتن از آنها نباشد و در آن حال گرگى هم تو را دنبال كند و هيچ راه فرارى از او نباشد.


2 ـ آيا خيراتى كه در دنيا براى شما انجام داده ام به شما رسيده و كيفيت بهره مندى شما از خيرات ما چگونه است ؟
در پاسخ فرمود: بلى تمام آنها به من رسيده است و اما كيفيت بهره مندى از آنها را هم به ذكر مثالى براى شما بيان مى كنم : هرگاه در حمام بسيار گرم پر از جمعيتى باشى كه در اثر كِثرت تنفس و بخار و حرارت ، نفس كشيدنت سخت باشد در آن حال گوشه درب حمام باز شود و نسيم خنك به تو برسد چقدر شاد و راحت و آزاد مى شوى ؟! چنين است حال ما هنگام رسيدن خيرات شما.


3 ـ چون بدن پدرم را سالم و منوّر ديدم و تنها لبهاى او زخمدار و آلوده به چرك و خون بود از آن مرحوم سبب زخم بودن لبهايش را پرسيدم و گفتم: اگر كارى از دست من برمى آيد براى بهبود لبهاى شما، بفرماييد تا انجام دهم ؟
در پاسخ فرمود: تنها علاج آن به دست علويّه مادر شما است ؛ زيرا سبب آن اهانتى بود كه در دنيا به او مى نمودم و چون نامش سكينه است هر وقت او را صدا مى زدم خانم سَكو مى گفتم و او رنجيده خاطر مى شد و اگر بتوانى اورا از من راضى كنى اميد بهبودى است. ناقل محترم فرمود: اين مطلب را به مادرم گفتم در جواب گفت: بلى پدر شما هر وقت مرا مى خواند از روى تحقير مى گفت: خانم سكو و من سخت آزرده و رنجيده خاطر مى شدم ولى اظهار نمى كردم و به احترام ايشان چيزى نمى گفتم و چون فهميدم گرفتار و ناراحت است او را حلال نموده و از صميم قلب برايش دعا مى كنم.