گلچین كتابِ رمز پیروزی مردان بزرگ آیة الله سبحانی 3
7 ـ كار را از جاى كوچك شروع كنيم
* سعدالدين تفتازانى از پايه گذاران فن بلاغت در اسلام است. روزى خواست از اندازه همّت فرزند خود آگاه شود. به او گفت : پسرم ! هدف تو از تحصيل چيست؟ پسر گفت : اين است كه به پايه علمی شما برسم. پدر گفت: من كه پدر تو هستم آوازه علمى امام صادق را شنيده و از مراتب دانشش به وسيله آثارش آگاه شدم و در آغاز تحصيل، تمام همّت من اين بود كه به پايه علمى اين شخصيت بزرگ برسم. من با اين همّت بلند به اين درجه از علم رسيده ام که هرگز قابل قياس با مقام علمى ایشان نيست. تو كه چنين همّت كوتاهى دارى، پيمانه شوق و شورت در نازلترين درجات علمى لبريز خواهد گرديد و دست از تحصيل خواهى كشيد.
* از نظر روانى تا انسان خود را براى هدف بزرگ آماده نسازد، گاهى به نيمى از هدف هم نمى رسد. پس بايد با همّت و نقشه بزرگ وارد كار شویم، امّا همه نقشه را يكجا پياده ننمائيم، بلكه خُرده خُرده به مقصود خود جامه عمل بپوشانيم و كار را از جاى كوچك آغاز نمود.
* آغاز كار مرحله آزمايشى است و هنوز سود و زيان كار روشن نيست. شايد موانعى در سر راه مقصد باشد و زمان لازم دارد تا از سر راه برداشته شود. شاید راهى را كه انتخاب نموديم بيراهه باشد و در نقشه بردارى اشتباه کرده ایم. لذا اگر كار را به صورت بزرگ آغاز كنيم، بازگشت از بيراهه به راه بسيار مشكل خواهد بود.
* يكى از معايب ما همين است كه كار را با سر و صدا و از جاى بزرگ آغاز مى كنيم. چه بسا با موفقيت روبرو نمى شويم و راه بازگشت را به روى خود مى بنديم و پس از اتلاف عمر و سرمايه، با سر شكستى سرجاى اول خود باز مى گرديم.
* در يادداشتهاى ناصرالدين شاه مى خوانيم كه وى در مسافرتى كه به اروپا كرد، در بازديد خود از لندن، با ملكه انگلستان تماس گرفت و علت موفقيت بانك انگليس را در ايران از او چنين پرسيد: روزى كه اين بانك در پايتخت ايران شعبه باز كرد، يك رئيس، يك حسابدار و يك پيش خدمت بيش نداشت و با سرمايه كوچك مشغول كار شد. چطور در اندك زمانى موفقيتى شايان و سود زيادى به دست آورد؟ ملكه پاسخ داد: ملت انگلستان هرگز اسرار موفقيت خود را به ملل بيگانه نمى گويند، ولى من به پاس احترام شما در اينجا نكته اى را متذكر مى شوم. ما مردم مغرب زمين، خصوصاً مردم انگلستان، همواره كار را از جاى كوچك شروع مى كنيم تا اگر سودى نبرديم راه بازگشت برايمان باز باشد و با دادن ضرر ناچيز نقشه را دگرگون كنيم و اگر سود برديم، فوراً وضع موجود را توسعه دهيم. ما در اين خصيصه با شما شرقيان در نقطه مخالف قرار گرفته ايم.
* نظرى به پيروزى بى سابقه يك مرد آسمانى بيندازيم كه اكنون يك ميليارد مسلمان افتخار پيروى او را دارند. در صورتى كه در روزهاى نخست دعوى وى، جز چند نفر به وى نگرويده بودند. او روز نخست از مردم جز شهادتين ـ شهادت به يگانگى خدا و رسالت وى ـ چيز ديگرى نمى خواست و برنامه بزرگ او از جاى كوچك آغاز شد. ولى كم كم با آماده كردن محيط، تمام برنامه خود را در تمام شئون زندگانى بشر از سياسى و اقتصادى و اخلاقى و... پياده كرد و مسير زندگى آنها را دگرگون ساخت .
8 ـ از تقلید نسنجيده بپرهيزيم
* ميل به همرنگى به طور مطلق باعث شكست در زندگى است. غرور، حسد و يا كم درايتى انسان را وادار مى كند كه از كارهاى ديگران تقليد كند، بدون آن كه در آغاز و پایان كار به تفكّر بپردازد. مردان بزرگ همواره گام زن راهِ جدید بودند و از جاده اى مى رفتند كه كسى گامى در آن نگذاشته بود.
* در گذشته گرمابه هاى ايران با شيپور و بوق مجهّز بود. گرمابه داران براى آگاه ساختن مردم از باز شدن گرمابه، يك ساعت پيش از طلوع صبح شيپور مى زدند. اتفاقاً روزى در يكى از شهرها شيپور حمام گم و يا خراب شد. گرمابه دار با زحمت زيادى بوقى را با قيمت گرانى تهيه كرد و كار خود را انجام داد. مرد غريبى كه تازه وارد آن شهر شده بود از ديدن اين وضع خوشحال شد، زيرا ديد كه در آنجا جنس يك ريالى را مى توان ده ريال فروخت. فوراً تصميم گرفت كه تعداد زيادى شيپور بخرد و به اين نقطه حمل كند تا ده برابر سود كند. او مال التجاره خويش را وارد ميدان بزرگ آن شهر كرد و انتظار داشت در نخستين لحظه مردم براى خريدن شيپورها سر و دست بشكنند. ولى او هر چه توقف كرد كسى از او احوالى نپرسيد.
بازرگان ثروتمندى كه عصا به دست از آن ميدان عبور مى كرد علّت نقل اين همه بوق را از آن مرد غريب پرسيد. وى سرگذشت خود را به او بازگو كرد. بازرگان از حماقت او در شگفت فروماند و گفت: تو آخرفكر نكردى اين شهر دو حمّام بيش ندارد و اين همه شيپور در اينجا بفروش نمى رسد؟! مرد غريب پرسيد: آیا مى توانى کمکی به من انجام دهى؟! بازرگان جواب داد: همين اندازه بدان مردم اينجا مقلّد و بى فكرند و من از اين نقطه ضعف آنها به نفع تو استفاده خواهم كرد. سپس يك دانه بوق به امانت از او گرفت و به دست نوكرش سپرد تا به خانه او برساند.
بامدادان اين مرد سرشناس و ثروتمند به جاى عصا بوق را به دست گرفت و تكيه زنان بر بوق، راه تجارت خانه را پيمود. شيوه اين بازرگان توجه مردم را جلب كرد و با خود گفتند لابد رمز موفقيت اين مرد در بازرگانى همين نوع كارهاى اوست. دسته اى نيز اين نظر را تاييد كردند و غلغله اى در شهر مُقلّدها راه افتاد. مردم مشغول خريدن بوق شدند و چيزى نگذشت كه تمام بوق ها بفروش رسيد. بازرگان براى رسيدگى به وضع نقشه خود، تماس مجددّى با آن مرد غريب گرفت و مطلع شد كه همه شيپورها بفروش رفته است . سپس پيغام داد كه هر چه زودتر از اين شهر بيرون رود؛ زيرا نقشه دگرگون خواهد شد.
فرداى آن روز بازرگان قد خميده ، بار ديگر بجاى بوق ، عصا به دست گرفت و به حُجره رفت . مردم از كار خود پشيمان شدند و فهميدند كه فريب تقليد كوركورانه خويش را خورده اند. نه عصا رمز موفقيت بود، و نه بوق.
* عده اى از جوانان ما از روى تصوّرات غلط و تبليغات مكارانه غربیان تصور مى كنند كه راز كاميابى صنعتى غرب، در گسستن علايق مذهبى و پيوند اخلاقى ميباشد و علت تفوق آنها بر مشوق زمين داشتن مجالس رقص و عريان بودن زنان آنهاست. دسته اى از اين مردم براثر حقارتى كه در خود احساس مى كنند، براى جبران اين حقارت فورا از روح همرنگى استمداد گرفته ، به شكل كلاه و لباس و حركات و آرايش غربى پناه مى برند. غافل از اينكه پايه تفوّق آنها علم و فكر آنهاست . اساس تمدن آنها اين است كه به تحقيقات و بررسى هاى علمى مشغول هستند.
* ملّتی كه از تفكر استقلالى بيزار است و همواره دنبال تفكر دیگران مى رود، بسان گله گوسفند است كه بزى آن را هدايت مى كند. اگر در برابر آن بز چوب قرار بدهى كه از روى آن بپرد، اين عمل در تمام گوسفندان، اثر بارز دارد؛ به طورى كه اگر چوب را بردارى، همه اين زبان بسته ها وقتى به آنجا رسيدند، همگى كارى را كه بز انجام داده ، انجام مى دهند.
چون ز تَلّى بر جهد يك گوسفند گَله گَله گوسفندان مى جهند
9 ـ شور و مشورت
* از اصطكاك دو سيم مثبت و منفى برق مى جهد؛ تقابل دو انديشه نيز فروغ مى بخشد. البته معناى مشورت اين نيست كه انسان خود را دربست در اختيار ديگران بگذارد؛ بلكه مقصود اين است كه در مشكلات از ديگران چاره جوئى كند، و راهنمایی هاى آنان را پس از تدبر و دقت كافى بكار برد.
* مشاوره يكى از تعاليم عالى اسلام است و خداى بزرگ به پيامبر دستور مى دهد كه در امور اجتماعى و سياسى با ياران و دوستان خود مشاوره نماید. « وَ شاوِرهُم فِى الاَمر ...»
* در جنگ احزاب ، سپاه عرب بسان مور و ملخ به قصد تسخير مدينه به سوى آن شهر هجوم آوردند. پيامبر شوراى نظامى تشكيل داد. يك افسر آزموده ايرانى یعنی سلمان فارسى پيشنهاد كرد كه در نقاط آسيب پذير شهر به پهناى سه قدم و به عمق دو قدم خندق بكنيم، و در داخل خندق، هر صد قدمى سنگر و پاسگاه و بُرجهاى مراقبت به وجود آوريم، و سربازان نيرومند حفاظت خندق را به عهده بگيرند و از عبور و نزديك شدن سپاه عرب جلوگيرى به عمل آورند، و متجاوزان را با پرتاب سنگ و تير عقب برانند.
نظر اين افسر ايرانى مورد پسند پيامبر و اعضاء شورا قرار گرفت و پس از 25 روز تلاش، كار خندق پايان پذيرفت. سپاه عرب در برابر اين فن نظامى انگشت تعجب به دندان گرفتند و پس از يك ماه مُعطلى ، با دادن چند كشته باز گشتند.