ﭽ گلچین کتاب تسبیح ابوترابی
ﭽ گلچین کتاب تسبیح ابوترابی ؛ خاطراتی از نماز سید آزادگان مرحوم حجت الاسلام سید علی اکبر ابوترابی ؛ حسن شکیب زادهﭼ
اقامه نماز جماعت برای نسل نو
آقای ابوترابی حدود ساعت 11 شب بدون اطلاع قبلی به خانه من آمد و گفت : شما که مسئول اقامه نماز در مدارس شده اید، یک مدرسه را به من تحویل دهید تا برای نسل نو اقامه نماز جماعت داشته باشم و این اولین روحانی بود که خودش به من مراجعه کرد. دیگران را ما دعوت می کنیم که البته بعضی از آنها قبول نمی کنند و خیال می کنند اقامه نماز برای نوجوانان در شأن آنان نیست.
شخصی را سراغ دارم که خانه بیست میلیونی خور را در قم به آقای ابوترابی هدیه کرد ولی ایشان نپذیرفت. در موقع تشییع پیکر او ، با سختی خود را به زیر جنازه رساندم، چون باور داشتم فرشتگان او را بدرقه می کنند.
(صفحه 31 ؛ خاطره حجت الاسلام والمسلمین قرائتی)
فقط نماز می خواندم
سید علی اکبر ابوترابی ۲۶ آذر ۱۳۵۹در عملیات شناسایی در تپه های الله اکبر به اسارت درآمد. او ۲۰۰متر در قلب نیروهای دشمن نفوذ کرده بود.
ابوترابی هنگام اسارت خود را به مرگ زده بود تا تیر خلاص کارش را تمام کند. اما نیمه جان به درون نفر بر انداخته شد و با سر به کف آن خورد. او در زندان وزارت دفاع حزب بعث بارها و بارها تحت بازجویی و شکنجه قرار گرفت.
خاطره ای از تاثیرگذاری نماز ایشان را از زبان خودشان بخوانید :
تصمیم قطعی بر کشتن من داشتند. لذا مرا در وزارت دفاع از جمع جدا کردند و به یک پادگان نظامی که اسیر ایرانی هم آنجا نبود، بردند. دیدم اینجا آخر خط به معنای واقعی است.
جایتان خالی از صبح که بلند می شدم نماز قضا می خواندم تا ظهر. ۳ دقیقه بین نمازهایم فاصله نمی گذاشتم. بکوب نماز، تا ظهر و ظهر نیم ساعتی چرت می زدم و بعد از آن می خواندم تا غروب آفتاب. بعد از نماز مغرب تا ده شب [هم] بکوب نماز می خواندم.
آنجا کسانی بودند که با ایرانی سر و کار نداشتند. غذا را برایم با لگد می آوردند. خیلی برخورد بدی داشتند. بعد از ۳روز-که سلول هم انفرادی بود و یک روزنه ای داشت- نگهبان دید صبح رد می شود من دارم نماز می خوانم، یک ساعت دیگر، دو ساعت دیگر هم همین طور.
از روز سوم غذا را دو دستی گذاشت جلوی من. شب چهارم و پنجم در را باز کرد و آمد خیلی مودب گفت: انت عابد؛ زاهد؟ تو عابدی؟ تو زاهدی؟ چه هستی؟
گفت: ما شنیده ایم ایرانی ها مجوسند و آتش پرستند. تو را از کجا به نام ایرانی آوردند.گفتم: به هرحال اگر ایرانی ها مجوسند، من هم مجوسم و اگر نماز می خوانند من هم نماز می خوانم.
از روز دوم که دید نمازم قطع نمی شود، خجالت کشید که با من آن گونه برخورد کند. از آن شبی که به من گفت: انت زاهد، انت عابد، دیگر می آمد در سلول را دو، سه ساعت باز می گذاشت که هر وقت می خواهم بروم دستشویی و وضو بگیرم. نماز رفتار اینها را عوض کرد.
بعد از ۱۶روز صحنه عوض شد. مرا دوباره بردند وزارت دفاع [ و از کشتن من صرف نظر کردند]
(صفحه 78 ؛ خاطره سید علی اکبر ابوترابی)
هم نماز، و هم سلامت بچه ها
در ابتدای اسارت، تصور می کردیم در اسارت هم باید با بعثی ها جنگید و به دستور های آنها گردن ننهاد. به همین دلیل هماره با هم درگیر بودیم و هر از چند گاهی چندین نفر از ما مجروح و حتی زخمی می شدند و این موضوع، موجب صدمه دیدن بچه ها و تضعیف روحیه آن ها می شد.
در اولین دیدارمان با حاج آقا ابوترابی در موصل 3 موضوع را با ایشان مطرح کردیم و چاره مشکل را جویا شدیم.
ایشان با استناد به حدیث «رفع» که یکی از موارد آن اضطرار می باشد، فرمود: در زمانی که انسان مسلمان، در اضطرار است، برخی از تکالیف از گردن او برداشته می شود و چون ما باید خود را در اسارت حفظ کنیم ، پس لازم است رفتارمان را در موارد برخی از تکالیف تعدیل کنیم، مثلاً به جای نماز جماعت، نماز اول وقت بخوانیم، اما اگر عراقی ها به ما گفتند اصلا نماز نخوانید بیاد در برابر آنها ایستادگی کنیم. با اجرای این رهنمود حاج آقا ابوترابی، توانستیم هم، نماز هایمان را بخوانیم و هم سلامت بچه ها را حفظ کنیم.
(صفحه 78 ؛ خاطره آقای عظیم نوایی)