چرا در رکعت سوم و چهارم نماز تسبیحات اربعه میخوانیم؟
چرا در رکعت سوم و چهارم نماز تسبیحات اربعه میخوانیم؟
درست است که با اذکار مختلفی انسان میتواند با خداوند ارتباط برقرار نماید؛ اما تسبیحات اربعه از اهمیت و اسرار و آثار خاصی برخوردار است که به گوشهای از آنها اشاره میکنیم:
تسبیحات اربعه متمم نماز شکسته؛
خواندن سی مرتبه تسبيحات اربعه بعد از نماز شكسته، فضيلت دو ركعت باقيمانده را دارد. امام رضاAدر سفر بعد از هر نماز شکسته سی مرتبه سبحان الله و الحمدلله و لااله الاالله و الله اكبر را بر زبان جاری میساختند و ميفرمودند: "اين مکمل نماز شکسته است".[1]
تسبیحات اربعه زيربناي اسلام.
از حضرت امام صادقAپرسیدند: براى چه كعبه، كعبه ناميده شده؟ حضرت فرمودند: "زيرا چهارگوش مىباشد". محضر مباركش پرسیدند: براى چه چهارگوش مىباشد؟ حضرت فرمودند: "زيرا مقابل بيتالمعمور است و آن چهار گوش مىباشد". پرسیدند: براى چه بيتالمعمور چهار گوش است؟ حضرت فرمودند: "زيرا مقابل عرش است و آن چهار گوش مىباشد". پرسیدند: چرا عرش مربّع است؟ فرمودند: "زيرا كلماتى كه اسلام بر آن بنا شده چهار تا است و آنها عبارتند از: سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر". [2]
با تأمل در معنای این تسبیحات در مییابیم که در ابتدای آنها نمازگزار سبحان الله گفته و خداوند را از نسبتهایی که بندگان به او میدهند پاک و منزه میشمرد و اقرار میکند که عبادت ما شایستۀ مقام قدس او نیست؛ اما چون خود خدا اذن داده و بلکه امر فرموده که همین عبادتهای ناقص را انجام دهیم، ما نیز اطاعت میکنیم و از این بابت از خداوند قدردانی نموده، حمد و ثنای الهی را بر زبان جاری میکند و سپس لا اله الا الله گفته و اعلام میکند که هر گونه ستایش و پرستش فقط مخصوص خداست و در پایان الله اکبر گفته و مجدداً تأکید مینماید که اینها که ما میفهمیم و بر زبان جاری مینماییم هرگز لایق مقام ربوبی نبوده و خداوند متعال بزرگتر از آن است که به وصف در آید.
همچنین گفته شده است که الحمدلله اشاره به توحید افعالی و لااله الا الله اشاره به توحید صفاتی و الله اکبر اشاره به توحید ذاتی دارد و سبحان الله ابتدای تسبیحات بیانگر تنزیه خداوند از تمامی این مراتب تصور شده میباشد و چون سورۀ حمد نیز به نوعی مشتمل بر این توحیدهای سهگانه است این تسبیحات میتوانند در رکعتهای سوم و چهارم، جایگزین سورۀ حمد گردند.
[1]. همان، ج 5، ص495.
[2]. شیخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج2، ص 191.