نکات تفسیری:

  1. تعبير قرآن كريم به «آن كتاب»؛ [يعني] به ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾، براي آن است كه قرآن كريم طبق بيان اميرالمؤمنين و طبق بيان امام صادق(عليهما السلام) ـ كه اين دو روايت قبلاً نقل شد ـ تجلّي خداي سبحان است. در نهج‌البلاغه اين‌چنين آمده است كه «فتجلّي لهم سبحانه في كتابه من غير أن يكونوا رأوْه»[2]؛ خداي سبحان براي بندگانش در اين كتاب تجلّي كرده است. از امام صادق(عليه السلام) هم اين روايت قبلاً نقل شد كه فرمود: «لقد تجلي الله لخلقه في كلامه و لكنهم لا يبصرون»[3] پس به استناد اين دو روايت، قرآن تجلّي خداي سبحان است. اگر خدا متجلّي است و قرآن تجلّي خداي سبحان است، يك تجلّي خاص است؛ زيرا سراسر عالم تجلّي حق است، به استناد آن بيانِ ديگرِ نهج‌البلاغه كه حضرت فرمود: «الحمد لله المتجلّي لخلقه بخلقه»[4]؛ سراسر عالم، تجلّي خداي سبحان است، ولي قرآن يك تجلّي خاص است؛ پس قرآن تجلّي خدايي است كه در اين كتاب متجلّي شد.
  2. دربارهٴ خداي سبحان دو تعبير است: گاهي گفته مي‌شود «آن خدا» و گاهي گفته مي‌شود «خدايي كه به شما نزديك است».

همين دو تعبيري كه دربارهٴ خداي سبحان است كه گاهي گفته مي‌شود «آن خدا»، گاهي گفته مي‌شود «خدايي كه به شما نزديك است»، دربارهٴ تجلّي خداي سبحان كه قرآن كريم است [نيز] همين دو تعبير آمده است؛ گاهي گفته مي‌شود: ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾؛ يعني «آن كتاب»، گاهي گفته مي‌شود: ﴿إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ﴾[5]؛ تحقيقاً اين قرآن، مردم را به ملّت قويم هدايت مي‌‌كند؛ گاهي تعبير از «اين» است، گاهي تعبير از «آن». گاهي گفته مي‌شود: ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾؛ گاهي گفته مي‌شود: ﴿هذَا الْقُرْآنَ﴾ چون قرآن تجلّي خداي سبحان است

گاهي گفته مي‌شود: ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾؛ گاهي گفته مي‌شود: ﴿هذَا الْقُرْآنَ﴾ چون قرآن تجلّي خداي سبحان است و دربارهٴ خداي سبحان همين دو تعبير آمده است كه گاهي گفته مي‌شود: ﴿ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ﴾[6] كه در سورهٴ «زمر» آمده است،

  1. چرا گاهي گفته مي‌شود: ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾، گاهي گفته مي‌شود: ﴿هذَا الْقُرْآنَ﴾[10]؟ اگر قرآن كتابي بود نظير كتابهاي عادي كه صدر و ذيلش در دست انسان بود، اين فقط «هذَا الكِتَاب» بود؛ نه ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾؛ ولي اگر كتابي بود چون طناب كه يك سرش به دست انسانهاست و يك سرش ناپيداست كه به دست خداي سبحان است، اين حقيقت، ظاهري دارد انيق و باطني دارد عميق كه به ما گفتند: ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ﴾[11]؛ اين حبل است؛ يك سرش به دست شماست، يك سرش به دست خداي سبحان است و اين يك حقيقت است كه مرحلهٴ نازله‌اش نزد شماست و مراحل عاليه‌اش نزد فرشتگان است كه ﴿بِأَيْدِي سَفَرَةٍ ٭ كِرَامٍ بَرَرَةٍ﴾[12] و مرتبهٴ اعلايش «لدي الله» است كه رسول خدا وقتي به «لدي الله» رسيد، خدا دربارهٴ او مي‌فرمايد: ﴿إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ﴾[13]، پس كتابي است گسترده؛ هم از يك طرف در دست مردم است، هم از يك طرف در دست خداي سبحان است؛ آن باطن، عمق، اصل و ريشه‌اش كه «لدي الله» است، ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾ است، اينكه در دست مردم است و مردم در خدمت آن‌اند، ﴿هذَا الْقُرْآنَ﴾[14] است (هم ﴿هذَا﴾ است، هم ﴿ذلِكَ﴾). نه دو چيز جداي از هم‌اند؛ وقتي انسان به اوجش نگاه مي‌كند و خود را حقير مي‌بيند مي‌گويد: ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾، وقتي الفاظ و ظواهرش را نگاه مي‌كند كه قابل استدلال است، قابل فهم است، قابل قرائت است، قابل تلاوت است، قابل بحث، گفتن و نوشتن است مي‌گويد: ﴿هذَا الْقُرْآنَ﴾. محكمات هم، ظاهري دارد انيق، باطني دارد عميق؛ ظاهر محكمات، ﴿هذَا الْقُرْآنَ﴾ است و باطن محكمات ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾ است. چون اين كتاب همهٴ اين مراحل را زير پوشش دارد، به لحاظ عمقش مي‌توان گفت: ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾ و به لحاظ ظاهرش كه ما در خدمت آن هستيم مي‌توان گفت: ﴿هذَا الْقُرْآنَ﴾

چون خداي سبحان كه متجلّي به اين كلام است؛ هم «دَنا في علوّه» و هم «علا في دنوه»[17]؛ هم طبق بيان امام سجاد(سلام الله عليه) در صحيفهٴ سجاديّه: «الداني في علوّه و العالي في دنوّه»[18]، كلام او هم «في علوه دان وفي دنوّه عال» اگر خداي سبحان در عين حال كه بالاست نزديك است و در عين حال كه نزديك است دور است: «بعد فلا يري و قرب فشهد النّجوي»[19]؛ او هم بعيد است و هم قريب، هم عالي است و هم داني، كلام خدايي كه اين‌چنين است، هم داراي قرب و بعد خواهد بود، داراي علوّ و دنوّ خواهد بود؛ لذا هم تعبير ﴿ذلِكَ﴾ دربارهٴ قرآن رواست، هم تعبير ﴿هذَا﴾[20].

تفاوت تجلّي با متجلّي

بين تجلّي و متجلّي يقيناً فرق است. بين قرآن كه به صورت لفظ و كتابت در مي‌آيد، با حقيقت ذات اقدس الهي كه هرگز به اين صور جسمانيّه مصوّر نمي‌شود فرق است؛ لذا در اين تعبير شريف دعا آمده است كه «بعد فلا يري و قرب فشهد النّجوي» ـ ديگر نفرمود «قرب فيري» ـ دور است ديده نمي‌شود؛ نزديك است مي‌بيند؛ نه [اينكه] نزديك است ديده مي‌شود، «بعد فلا يري و قرب» اما «فشهد النّجوي»؛ نه «قرب فيري»،

  1. در سورهٴ مباركهٴ «زخرف» به اين دو نكته اشاره كرد اولِ سورهٴ «زخرف» اين است؛ فرمود: ﴿حم ٭ وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ ٭ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾؛ فرمود: اين قرآن دو مرحله دارد: يك مرحله‌اي كه عربي است، ما آن را عربي قرار داديم كه بخوانيد، بنويسيد، تلاوت كنيد، بحث كنيد و مانند آن؛ مرتبهٴ ديگرش سخن از عبري، عربي، سرياني، تازي، فارسي نيست؛ آنجا سخن از لفظ نيست. همين قرآني كه مرتبهٴ نازله‌اش به صورت لفظ در آمده است و ما آن را عربي قرار داديم كه الفاظ براي ماست: ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ﴾، همين كتاب ﴿وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾. پس اين كتاب يك وجود «لدي الله»دارد، يك وجود «لدي النّاس»؛ آن وجودي كه «لدي النّاس» دارد، عربي است [و] قابل خواندن و نوشتن است، از آن تعبير به ﴿هذَا﴾ مي‌شود؛ آن وجودي كه «لدي الله» دارد [كه] ديگر سخن از عربي و عبري نيست، از آن تعبير به ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾ مي‌شود و مانند آن.
  2. علم لدنّي علمي نيست در رديف علوم ديگر كه مثلاً علوم را سرشماري كنند، بگويند علم فقه، علم اصول، علم ادبيّات، علم تفسير، علم تاريخ، علم جغرافيا، علم لدنّي! علم لدنّي، علمي در برابر ديگر علوم نيست كه يك موضوع و يك محمول و يك مسئله‌ داشته باشد، اگر اين حقايق را انسان «لدي الله» (سبحانه و تعالي) فرا گرفت، علمش مي‌شود لدنّي، اگر نه؛ در كتابها و درس و بحثها فرا گرفت، مي‌شود يك علم عادي؛ لذا فرمود همين قرآن در ريشهٴ كتاب نزد ماست: ﴿لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ﴾؛ اين «عالٍ»، ﴿حكيم﴾[22]؛ اين كتاب محكم در نزد ما محكم و بسيط است، در نزد شما مفصل و مركب؛
  3. در سورهٴ مباركهٴ «واقعه» هم وقتي قرآن را تشريح مي‌كند، آيات 77 به بعد مي‌فرمايد: ﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ ٭ فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ ٭ لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ﴾[26]؛ يعني اين كتاب در كتاب ديگر است كه آن كتاب مكنون است و پوشيده است؛ اين قرآن كه قرآن كريم است كتابي است كه شما در خدمت آن هستيد، اين قرآن خود در يك كتاب ديگر است، آن كتاب كجاست؟ آن كتاب سربه‌مُهر است، در يك كِنان است، در يك غلاف است، در يك جعبه است، در يك پوشش است. خب، چه كسي به آن دسترسي دارد، كليدش چيست؟ اگر مكنون است، پوشيده است، با چه عاملي بايد اين پوشش قرآن را برداشت؟ فرمود: آن پوشش جسماني ندارد كه با يك كليد شما اين پوشش را برداريد، كليدش طهارت است: ﴿لايَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ﴾[27]. اين ﴿لايَمَسُّهُ﴾ اگر به قرآن برگردد حكم فقهي‌اش اين است كه قرآن را كسي دست نمي‌زند؛

مگر اينكه با طهارت باشد به «إحدي الطّهارات الثلاث» كه در سورهٴ «مائده» فرموده: ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ ﴾[28]، اگر ضمير [مفعولي در] ﴿لايَمَسُّهُ﴾ به آن قرآن برگشت؛ يعني كسي نمي‌تواند دست به قرآن بزند، يا قرآن را ببوسد؛ مگر اينكه با وضو و طهارت باشد و اگر [در] ﴿لايَمَسُّهُ﴾ اين ضميرِ مفعول، به كتابِ مكنون برگردد، معنايش ديگر دست‌زدن و بوسيدن نيست؛ معنايش ادراك، نيل، مساس عقلي، قلبي و فهميدن است. اينكه در سورهٴ «واقعه» فرمود: ﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ ٭ فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ﴾ كه ﴿لايَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ﴾[29]، ضمير مفعولِ ﴿يَمَسُّهُ﴾ اگر به قرآن كريم برگشت حكم فقهي‌اش اين است كه انسان بدون يكي از طهارات سه‌گانه كه در سورهٴ «مائده» بيان شد _يعني وضو، غسل و تيمّم، يكي از اين سه طهارت_ [را] نداشت نمي‌تواند با قرآن مِساس برقرار كند، ولو آيه‌اي را ببوسد؛ ولي اگر ضميرِ مفعول به ﴿كِتَابٍ مَكْنُونٍ﴾ برگشت نه به قرآن كريم، ديگر سخن از حكم فقهي نيست، آنجا بوسيدن نيست و آنجا دست‌زدن نيست، آنجا به ‌صورت‌ ماليدن نيست، [بلكه] آنجا مِساس قلبي و عقلي است. آن را آيهٴ سورهٴ «احزاب» كه در جريان اهل‌بيت عصمت و طهارت (عليهم السّلام) است تبيين مي‌كند كه مي‌فرمايد: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾[30]، آنها مي‌شوند مطهَّر، مطهَّر است كه با كتاب مكنون تماس دارد؛ مطهرون‌اند كه با كتاب مكنون در تماس‌اند، افراد طاهرند كه با قرآن كريم در تماس‌اند.

  1. پس اين قرآن يك كتاب ديگري دارد؛ يعني يك باطن ديگري دارد، يك مرحلهٴ ديگري دارد، آن مرحله‌اش ﴿ذلِكَ﴾ است و اين مرحله نازله‌اش ﴿هذَا﴾ است. هم مي‌توان گفت: ﴿إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ﴾[31] هم مي‌توان گفت ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُديً لِلْمُتَّقِينَ﴾؛ هم او هادي است، هم اين هادي است؛ هم ﴿إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي﴾ هم ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾، ﴿هُديً لِلْمُتَّقِينَ﴾ است، منتها آن ﴿ذلِكَ﴾ ناظر به آن عمق است، [ناظر به] آن مرحلهٴ عاليه است، اين ﴿هذَا﴾ ناظر به مرحلهٴ تنزّل‌يافتهٴ آن است كه با انزال، تنزيل و نزول سازگار است: ﴿بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ﴾[32] و مانند آن.
  2. مي‌گويد: ﴿الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ﴾. ﴿يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ﴾ نه يعني آن غيبي كه در نشئهٴ طبيعت هست، منتها از حواسّ غايب است، مثل اينكه انسان پشت اين ديوار را هم نمي‌بيند و اگر خبر داد مي‌گويند او علم به غيب دارد؛ اين غيبِ طبيعي است، اين غيب نسبي است، آن غيبي كه در اين كريمه مطرح است: ﴿يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ﴾؛ يعني از جهان طبيعت غيب است؛ نه اينكه از جلوي چشم شما غايب است [و] پشت ديوار است؛ آن در حقيقت از شما غايب است نه [اينكه] وجودش وجود غيبي است. يك وقت انسان از پشت ديوار خبر مي‌دهد، مي‌گويند او علم غيب داشت؛ يعني از ديدهٴ شما غايب است، ولي وجودش وجود مادّي است، آنچه پشت ديوار است با آنچه جلوي ديوار است هر دو موجود مادّي است، هر دو مربوط به عالم طبيعت است، هيچ‌كدام موجود غيبي نيستند؛ امّا ذات اقدس الهي و اسماي حسنايش اصلاً وجودش وجود غيبي است؛ نه اينكه تنها از چشم غايب است؛ از جهان طبيعت غايب است. كسي كه ايمان به غيبي اين‌چنين مي‌آورد، حتماً او را بايد به آن بلنداي قرآن آشنا كرد و به او گفت: ﴿ذلِكَ الْكِتَابِ﴾.