نماز در جاده کردستان جاده های کردستان
نماز در جاده کردستان
جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی، مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین را می گرفتی، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی. اما زین الدین که هم راهت بود، موقع اذان، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلاً راه نداشت. بعد از شهادتش، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده. یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود «تو این جا چی کار می کنی؟» جواب داده بوده «به خاطر نمازهای اول وقتم، این جا هم فرمانده ام».
یادگاران، ج 10، شهید مهدی زین الدین، ص 91
خنده تلخ
سرجلسه، وقت نماز که می شد، تعطیل می کرد برای نماز اول وقت. داشتیم می رفتیم اهواز. اذان می گفتند. گفت «نماز اول وقت رو بخونیم. کنار جاده آب گرفته بود. رفتیم جلوتر؛ آب بود. آنقدر رفتیم، تا موقع نماز اول وقت گذشت. خندید و گفت: «اومدیم ادای مؤمن ها رو در بیاریم، نشد».
یادگاران، ج 3، شهید مهدی باکری، ص 51
نظافت برای عبادت
زمستان بود. توی راه کرمانشاه، بچه بغلش بود. زد و لباسش را نجس کرد. رسیدیم به یک قهوه خانه ی بین راهی. گفت: نگه دار.
پیاده شد. همه پیاده شدیم. از قهوه چی سراغ آب گرم را گرفت. فکر کرد برای چای می خواهیم. گفت: داریم. بعد که فهمید می خواهد خودش را آب بکشد، گفت: نه، نداریم. این جا حموم نداریم که. صیاد دست بردار نبود. بالاخره هر طور بود، خودش را آب کشید و لباسش را عوض کرد که پاک باشد، که نماز اول وقت را از دست ندهد.
یادگاران، جلد 11 شهید علی صیاد شیرازی، ص 78
صدای اذان
«کجا؟ هنوز که بازیمون تموم نشده».
می دانستم بی فایده است. پسر عمو بودیم و همبازی هم. بار اول نبود که این اتفاق می افتاد. گفت: «صدای اذون رو نمی شنوی؟ میرم نماز!».
فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص251، شهید نور الله اختری
نماز در سفر حج
عازم مکه بودیم. آیت الله دستغیب هم همراه ما بود؛ با هواپیما عازم بیروت شدیم. در فرودگاه بیروت، چند ساعتی معطل شدیم. وقت نماز مغرب بود که هواپیما آماده پرواز شد.
شهید دستغیب خیلی سعی داشت نمازش را اول وقت بخواند اما درهای هواپیما را بسته بودند. ایشان چند بار می خواستند پیاده شوند اما مهمانداران مانع شدند.
شهید دستغیب خیلی ناراحت و بیقرار سرجایش نشست که یک دفعه، یکی از مهمانداران درِ هواپیما را باز کرد، انگار دنیا را به ایشان داده بودند؛ خیلی خوشحال شد.
مهماندار اعلام کرد هواپیما دچار نقص فنی شده و چند ساعتی اینجا معطل هستیم. ما همراه شهید دستغیب نمازمان را خواندیم به محض اینکه نماز ما تمام شد خبر دادند، سوار شویم مشکل هواپیما حل شده است.
زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۱۷
مسابقه فینال
مسابقه کشتی به فینال رسیده بود. عباس با این بُرد قهرمان می شد چیزی که آرزوی هر ورزشکاری است.
همهی تماشاگران در انتظار مسابقه فینال بودند. نوبت عباس رسید؛ بلندگوی سالن چندبار اسم عباس را خواند: عباس حاجیزاده با دوبنده آبی...
رقیب عباس روی تشک آمده بود اما خبری از عباس نبود. مربی عباس هم گیج شده بود. تمام سالن را گشتیم اما خبری از عباس نبود، فایده نداشت.
داور دست رقیب عباس را بالا برد. بعد از چند لحظه، عباس وارد سالن شد. با عجله به سمتش رفتم و گفتم: کجا بودی؟! اسمت را خواندند نبودی؟!
با آرامش گفت: وقت نماز بود؛ رفتم مسجد نمازم را بخوانم.
مانده بودم چه بگویم.
وقتی خبر شهادت عباس حاجی زاده را شنیدم فهمیدم که قهرمان واقعی عباس است.
زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۱۹
سرعت برای عبادت
به مان گفت «من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین.» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماه م پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که زود راه بیفتیم. گفت «کجا با این عجله؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم».
یادگاران، ج 3، شهید مهدی باکری، ص 30
نماز اول وقت یا دیر وقت؟
چند روزی می شد که علی برای اینکه سرکار نرود بهانه می گرفت.
هر چه سؤال می کردم فایده نداشت. من هم خیلی متعجب بودم پسری به این مظلومی ، سر به راه و متواضع، چرا اینگونه برخورد می کند.
یک شب وقتی از سرِ کار به خانه آمد بغض گلویش را گرفته بود، تا گفتم علی جان! چه شده؟ چرا ناراحتی؟! زد زیر گریه.
خیلی نگران شدم. اصرار کردم که بگوید چه اتفاقی افتاده.
او هم گفت: مادرجان! از روزی که مرا به قالی بافی فرستادهای هر موقع وقت نماز می شود و من می خواهم نمازم را بخوانم، استادم نمی گذارد و می گوید: هر وقت رفتی خانه بخوان.
من از اینکه نمازم را دیر می خوانم خیلی ناراحتم، دیگر هم سر این کار نمی روم.
با افتخار به پسر نوجوانم نگاه می کردم و با مهربانی گفتم:
«باشد مادر جان، دیگر سر این کار نرو».
زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۱۵
نماز اول وقت
آشنائی با ایشان از زمان تاریخ اعزام به جبهه جنوب بود، که از نیشابور اعزام شدیم به مشهد مقدس و در آنجا سازماندهی و به جبهه جنوب راهی شدیم. از راه آهن مشهد سوار قطار شدیم. از نظر زمانی تقریبا زمان نماز مغرب و اعشاء به راه آهن نیشابور رسیدیم و به طوری که قبلاً هماهنگی شده بود، خانواده ها جهت استقبال و خداحافظی به راه آهن نیشابور آمده بودند. نکته جالب اینجاست که همگی مشغول صحبت و خداحافظی با خانواده و فرزندان خود بودند ولی شهید بزرگوار وقتی شروع به خواندن نماز کرد طوری نماز مغرب و اعشاء را تمام کرد که سوار قطار شد و فرصت اینکه با پدر و مادرش صحبتی داشته باشد یا خداحافظی کند را نداشت و روحیه و چهره ایشان از ابتدای اعزام چیز دیگری را نشان می داد.
اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید عبدالمجید غرویان
نماز وصل
وقتی گلوله آرپی جی بالای سرش منفجر شد، دو سه بار صدایش کردم؛ دیدم جوابی نمی دهد. چون لباس غواصی پوشیده بود، آثار خون و جراحت پیدا نبود. نزدیک تر رفتم، دیدم خون از دهانش جاری است. دستم را زیر بغلش بردم تا بلندش کنم؛ دیدم دست اسماعیل جدا شد؛ اما جالب بود که با همان وضعیت ذکر می گفت.
داشتم او را به اورژانس می بردم. موقع نماز صبح بود. اسماعیل به من اشاره کرد و خیلی آرام گفت: نماز خوانده اید؟ نمازمان قضا نشود؟ تذکر بجایی بود. در آن وضعیت وخیم و اسفناک هم به فکر نماز بود. همه نمازمان را خواندیم؛ اسماعیل هم نماز آخرش را خواند و به وصال محبوب رسید.
شهید اسماعیل محمدی اهل نماز اول وقت بود؛ آن هم به جماعت. در جوار حرم امام رضا (علیه السلام) با خود و خدایش در عهد بسته و بر چند مسئله تأکید کرده بود؛ از جمله نماز اول وقت، با وضو بودن در همة اوقات و سبک نشمردن نماز. در وصیت نامه اش نوشته بود: نماز اول وقت را با سعی و کوشش به جماعت بپا دارید و همیشه با وضو باشید.
قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 48
در معرض امتحان!
به او گفتم: حالا خسته ای. این همه راه را پیاده آمده ای. بنشین شامت را بخور. نفسی که تازه کردی، بلند می شویم با هم نماز را می خوانیم. یک شب که هزار شب نمی شود. نماز اول وقت هم که واجب نیست. خدا خودش می داند تو چقدر خسته ای؛ چقدر راه آمدی؛ الان تشنه و گرسنه هستی. سخت نگیر برادر، هستیم دور هم...!
ایستاد گوشة پیاده رو، نمازش را خواند؛ بی آنکه نگاه کنجکاو دیگران برایش اهمیتی داشته باشد.
از اینکه به حرف های من اعتنا نکرد، ناراحت نشدم که هیچ، خوش حال شدم از اینکه به من ثابت شد سفارش های مکرر شیخ برای نماز اول وقت، مخصوص پامنبری هایش نیست! و خودش بیشتر از دیگران به آنچه می گوید عمل می کند. من می خواستم امتحانش کنم. شهید محمد زمان ولی پور مثل همیشه سربلند ماند. دلدادگی او توجه مرا به نماز بیشتر کرد.
قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 53
نماز مهمتر است
یک روز گوسفندهای ما گمشده بودند مادرم با علی اصغر رفتند تا آنها را پیدا کنند. بعد از مدتی مادرم می بیند که علی اصغر پشت سرش نیست. بعد از چند دقیقه ای می بیند که اصغر برگشته و به او می گوید کجا بودی؟ علی اصغر می گوید: داشتم نماز می خواندم مادرم به او می گوید گلّه با این همه گوسفند گم شده بود بعد تو نماز می خوانی. علی اصغر گفته بود اگر همه گوسفندان هم گم شوند اهمیتی ندارد. زیرا از نماز مهمتر نیست.
اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استان هاي خراسان، شهید علی اصغر فتحی
اول نماز بعد هندوانه
سه شنبه ها می رفتیم فوتبال. دکتر شهریاری هم می آمد. یک روز هندوانه ای گرفته بود که بعد از فوتبال بخوریم. دم اذان، هوا تاریک شد و فوتبال را تمام کردیم. همگی تشنه دویدیم سر هندوانه و شروع کردیم به خوردن! دکتر شهریاری با همان لباس ورزشی ایستاد همان جا در چمن نمازش را خواند و بعد آمد سراغ هندوانه...
شهید علم، ج 1، ص64، شهید دکتر مجید شهریاری
امّ الشهداء
بهش می گفتن ام الشهدا. آخه سه تا از بچه هاش و یه برادر و یه دامادش رو برای اسلام داده بود. هیچ وقت عصبانی ندیدیمش، جز یه بار. اونم یه روز عصر بود که همگی توی حیاط نشسته بودیم. مامان از خستگی خوابش برد. ما هم بی سرو صدا آماده شدیم که برای نماز مغرب بریم مسجد.
وقتی داشتیم از در می رفتیم بیرون، پا شد و خیلی بلند «استغفر الله»و «لا اله الا الله» گفت و با عصبانیت پرسید: «پس چرا بیدارم نکردین؟»
گفتیم: «آخه خسته بودی، ما هم دلمون نیومد بیدارت کنیم». همین طور که داشت وضو می گرفت، گفت: «من همه زندگیم به نماز اول وقته. نمی خوام کاهل نماز باشم، تا حالا به هیچ دلیل نماز اول وقتم رو ترک نکردم».
شهیده فاطمه نیک ، تعبیر یک خواب، صفحه 17 و 18.
نماز اول وقت
با ماشین به سمت قرارگاه می رفتیم و صدای اذان ظهر رو از رادیو گوش می کردیم. آخرین الله اکبر اذان که تموم شد گفت: نگهدار، همینجا نماز می خونیم. با تعجب پرسیدم: توی این بیابون؟! گفت: آره، اینجا که مشکلی نداره، آتیش دشمن هم که این طرفها نیست.
حسن دائم الوضو بود، من هم وضو داشتم. توقف کردیم و مشغول نماز شدیم. بیابون برهوت، فرمانده ی توپخانه ی سپاه، پاهای برهنه و نماز اول وقت! جالب اینکه فاصله ی ما تا قرارگاه ده دقیقه بیشتر نبود، اما حسن دوست نداشت همین مقدار هم نمازش به تأخیر بیفته.
شهید حسن شفیع زاده ، نوید شاهد