پیاده روی برای ثواب

ایشان پیاده به نماز جمعه می رفتند و پیاده هم بر می گشت. به ایشان گفتم: من دوچرخه دارم بیا با همدیگر با دوچرخه برویم. اما ایشان می گفت: نه پیاده رفتن ثواب دارد و حتماً باید پیاده به نماز جمعه بروم.

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید محمد شهاب


بهانه ممنوع!

جمعه بود و هوا بسیار سرد و برف شدیدی می بارید. آقای نعمانی به من گفت: بیا با هم به نماز جمعه برویم. به ایشان گفتم: الان هوا خیلی سرد است بهتر است این هفته از طریق تلویزیون نماز جمعه را مشاهده کنیم. ایشان در جوابم گفت: زمستان که هوا سرد است و تابستان هم هوا گرم است پس دیگر نمی شود به نماز جمعه برویم!!

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید علیرضا نعمانی


غسل جمعه و نماز جمعه

ایشان وقتی که در قم بودند، حتی اگر کار واجبی داشتند، کارشان را رها می کردند و می رفتند به میعادگاه عاشقان حق. یاد ندارم جمعه ای با شد و او غسل جمعه و نماز جمعه را فراموش کرده باشد. ابوالفضل، ما و بقیه ی خانواده را نیز به انجام این فریضه الهی تشویق می کرد.

سیرت شهیدان، ص 51، شهید ابوالفضل تال


خشم دشمن از نماز جمعه

سال 60 در اردوگاه رمادی نماز جماعت آزاد بود. یک روز جمعه بچه ها تصمیم گرفتند نماز جمعه برگزار کنند. زمینه را فراهم کردیم و نماز به خوبی برپا شد. در حال نماز متوجه شدیم که تعداد زیادی عراقی دور ما حلقه زده اند و منتظرند تا نماز به پایان رسد.

پس از سلام نماز، همه با هم دعای وحدت خواندیم. عراقی ها دیگر تاب نیاوردند و به ما حمله کردند. آن ها با هر چه در دست داشتند، می زدند. بچه ها به سوی اتاق ها می دویدند و آن ها هم چنان ضربه های کابل را بر بدنشان می زدند.

از آن روز به بعد روزهای جمعه نزدیک ظهر بچه ها را داخل اتاق ها می کردند و درها را می بستند تا کسی نماز جمعه نخواند.

قصه ی نماز آزادگان، ص 222، خاطره ی ابوالحسن بریمانی


متنوع

نماز قبل از مسابقه

عباس هادی برادر شهید ابراهیم هادی می گوید: با ابراهیم از ورزش صحبت می کردیم. می گفت: وقتی برای ورزش یا مسابقات کشتی می رفتم همیشه با وضو بودم. همیشه هم قبل از مسابقات کشتی دو رکعت نماز می خواندم.

پرسیدم: چه نمازی؟! گفت: دو رکعت نماز مستحبی. از خدا می خواستم یک وقت تو مسابقه حال کسی را نگیرم!!.

سلام بر ابراهیم، جلد 1 ، ص 180


نماز حاجت

از همه زودتر می آمد جلسه. تا بقیه بیایند، دو رکعت نماز می خواند. یکبار بعد از جلسه، کشیدمش کنار و پرسیدم «نماز قضا می خوندی؟» گفت: «نماز خواندم که جلسه به یک جایی برسد. همین طور حرف روی حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار».

یادگاران، ج 10، شهید مهدی زین الدین، ص 85


سجده آخر

بعد از آنکه نماز جماعت می خواند به سجده می رفتند. او در صحبت هایش می گفت: آقایان، وقتی ما به سجده می رویم. بخصوص در سجده آخر هر نماز فکر این را بکنیم که سجده آخرمان است، او با همین نگاه نماز می خواند.

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید سید احمد رحیمی


بگیر حالشو ببر

اذان را گفته بودند، زود مهر برداشتم و رفتم برای نماز. برگشتم، مصطفی هنوز نیامده بود. مثل همیشه کله اش را کرده بود توی جا مُهری و مهرها را زیر و رو می کرد. دو تا مُهر پیدا کرد، فوت کرد و یکی را داد دستم. گفتم «... این چیه؟» بشکن زد، گفت «... این مُهر کربلاست. بگیر حالشو ببر».

يادگاران، جلد 22 كتاب شهيد مصطفي احمدي روشن، ص 13


دنبال حور العین

نمی توانستیم نفس بکشیم. سریع زدیم از مسجد بیرون اما قربان علی باز هم نیامد. دوستم که تازه وارد گردان شده بود، با تعجب پرسید: «ما توی این هوای گرم خوزستان نمی تونیم نفس بکشیم، اون وقت این پسره چطوری نیم ساعت سجده می ره؟»

خندیدم و گفتم: «دنبال حورالعینه». اما می دانستم که قربانعلی دنبال شهادته.

وقتی شب عملیات آب قربان علی را برد و دیگر نیاورد، فهمیدم که دعای سجده های طولانی او مستجاب شده.

فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص72، شهید قربان علی ابک


سجده طولانی

به دلیل شرایط سخت اسارت، حاج آقا ابوترابی اجازه نمی دادند تا کسی در نماز به او اقتدا کند؛ زیرا اگر عراقی ها مشاهده می کردند، کسی که اقتدا کرده بود را به زندان می انداختند و این موضوع حاج آقا را رنج می داد. او می گفت: «اگر منحصر به این باشد که فقط من کتک بخورم، اشکالی ندارد؛ اما این ها مأموم را بیشتر اذیت می کنند».

البته نماز حاج آقا خیلی طول می کشید؛ آن قدر که بیشتر افراد توانایی ادامه ی نماز با او را نداشتند. ـ صارم ـ اسیر عملیات خیبر، با آن قد بلند و هیکل درشت خود یک باره سر جای من سبز شد. رنگ رخسارش سرخ شده بود و در عین حال می خندید و می گفت: «بابا! کمرم خرد شد؛ این چه سجده ی بود!» گفتم: «چه شده؟»

گفت: «چون جایم کنار حاج آقاست، نماز مغرب را به او اقتدا کردم. در سجده ی اول نوزده مرتبه سبحان ربی الاعلی و بحمده را که گفت، من بریدم و سر از سجده برداشتم و نماز را فرادا به پایان رساندم»

قصه ی نماز آزادگان، ص 211، خاطره ی عبدالمجید رحمانیان


سجده ی عجیب

پشه ها رهایمان نمی کردند. یک دست روی زانو می گذاشتیم و با دست دیگر دورشان می کردیم. خواندن قنوت مان هم وضع بهتری از رکوع نداشت. بدتر از آن گرمای هوا بود. لباس مان خیس بود. بعد نماز بلند شدم تا بیرون بروم. سیّد مهدی سر به سجده گذاشته بود. صبر کردم تا بیاید، ولی او نه هجوم پشه ها را حس می کرد و نه گرمی هوا.

فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص154، شهید سید مهدی احمد پناهی


هزینه تعمیر حمام

یک روز حمام روستا خراب شده بود به نحوی که مردم روستا نمی توانستند از آن استفاده کنند حسن رضا که مطلع شده بود آمد و گفت مگر تعمیر حمام چه قدر هزینه دارد. گفتند چهارصد تومان ایشان. گفت من چهارصد تومان را می دهم تا حمام درست شود زیرا نمی خواهم نماز کسی در روستا قضا شود.

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید حسن رضا عصمتی رضاسرند


نماز قضای مادر

آمده بود ساری. مادرش تازه به رحمت خدا رفته بود. پرسید: «نماز و روزه ی قضای پدر و مادر رو تا چند وقت باید به جا آورد؟»

گفتم: «اون به عهده ی پسر ارشد خانواده است».

گفت: «این رو که می دونم. دلم می خواد برای مادرم کاری بکنم. کی گفته که پدر و مادر فقط برای پسر ارشد زحمت کشیدن!»

فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص210، شهید عید علی احمدی


نماز قضای شهید

در مراسم یکی از شهدا در مسجد گفته شد که این شهید در وصیت نامه اش قید کرده که مقداری نماز و روزه قضا دارد. سید علی توکلی وقتی این را شنید گفت: من 200 رکعت نماز برای او می خوانم.

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید سیدعلی توکلی


جریمه قضا شدن نماز

سرباز که بود، دو ماه صبح ها تا ظهر آب نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دو ماه پیش، یک شب نمازش قضا شده بود.

یادگاران، جلد چهار، حسن باقری، ص 8


نماز قضای پدر

پدرم سکته کرده بود. من تماس گرفتم که دادش بیا حال پدر خوب نیست. ایشان گفت: خوب برادر جان شما که هستی رسم و رسومات و کارها را بهتر از من می دانی مرگ حق است همه باید بمیریم. هر چند روز چند نفر شهید می شوند من نمی توانم بچه ها را تنها بگذارم عملیات در پیش است من بعداً می آیم. دوازده روز بعد از فوت پدرم آمد. گفتم: چرا نیامدی؟ بابا چشم به راهت بود. گفت: برادر جان این درست است ولی در جبهه افراد زیادی چشمشان به من بود. بعد از اینکه ایشان چند روزی در مشهد بود به جبهه برگشت. چون برادر بزرگتر بود بنا براین نماز و روزه پدر هم به گردن پسر بزرگ است. وقتی به جبهه بر می گردد، می گوید: می خواهم برای پدرم نماز بخوانم. این طور که می گویند تمام تیپ تحت امر شهید حتی تیپ امام جعفر صادق (علیه السلام) و تیپ امام موسی کاظم (علیه السلام) نیز آمدند و به او احترام گذاشتند و نماز یکسال پدرش را در یک روز به جای آوردند.

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید عبدالحسین برونسی


نماز قضا نشود

تابستان سال 60 مرا از اردوگاه موصل شماره ی 1 به بغداد بردند. در آن جا با افسران شایسته و لایقی مانند سرهنگ مدارایی و سرهنگ وطن پرست و تعدادی دیگر، هم سلول شدیم. آن ها در عملیات رمضان اسیر شده بودند. در کنار این افسرها نوجوان دوازده ساله ای به نام علی رضا احمدی را دیدم. او را از پدرش ( که اسیر بود ) جدا کرده و برای تبلیغات به بغداد آورده بودند.

دو سه روز اولی که در آن سلول بودیم، این عزیزان کمتر با من صحبت می کردند؛ ولی بعد که مرا شناختند، با هم مأنوس شدیم. سه روز علی رضا برای نماز صبح بلند نشد؛ روز سوم به من گفت: «حاج آقا! من قبلاً برای نماز صبح بیدار می شدم، لطفاً مرا بیدار کنید!»

علی رضا حتی برای یک مرتبه هم از من نپرسید که بابای من کجاست و سرنوشت من چه می شود، تا چه برسد به این که گریه کند. او به فکر نمازش بود که قضا نشود؛ در حالی که هنوز بالغ نشده بود.

قصه ی نماز آزادگان، ص 209، خاطره ی شهید سیدعلی اکبر ابوترابی


ناراحتی از قضا شدن نماز زیر دست

شهید علی عبّاسی به عنوان مسئول آموزش، نیروها را جهت رزم شبانه برده بود و من بی سیم چی بودم. بعد از 10 روز که رزم شبانه را انجام دادیم نزدیک اذان صبح برگشتیم. ایشان به نیروها گفت: نماز صبح را بخوانید، بعد استراحت کنید، دیگر به شما کاری نداریم. یکی از نیروها که خیلی خسته شده بود خوابید و نمازش قضا شد. عبّاسی خیلی ناراحت شد و به او گفت: این رزم و این راهی که آمدی فقط بخاطر نماز آمدی، اگر قرار باشد شما در رزم یا در شب عملیّات نمازت را نخوانی تمام اینها بی فایده است. شما برای کی جنگ می کنی؟ امام حسین (علیه السلام) برای نمازش جنگید.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید علی عباسی عنبرکی


احتیاج به خدا

کتابچه دعاي کميل، هميشه باهاش بود. بعد از هر نمازي، فرازهايي از دعا را مي خواند. يک بار به شوخي بهش گفتم: آقا محمد، دعاي کميل مال شب هاي جمعه ست؛ چرا شما هر روز، بعد از هر نمازي دعا مي خواني؟ گفت: «مگر انسان فقط شب هاي جمعه، به خدا نياز دارد؟! ما هر لحظه به خدا احتياج داريم! دعا کردن، پاسخ به همين نياز ماست».

محمد مین یاب، ص 20، شهيد محمد باقر حبيب اللهي (محمد مين ياب)