داستان
تبرکی امام
شخصی به نام محمد طبری میگوید: آرزو داشتم که ای کاش امام هادی علیه السلام سکّه ای به من میداد تا با آن انگشتر بسازم و به عنوان تبرک همیشه همراه داشته باشم. این مطلب در ذهنم بود و به کسی نگفته بودم. روزی به محضر امام هادی علیه السلام مشرف شدم. خادم امام هادی علیه السلام شخصی به نام نصر بود. او دو سکه به من داد و گفت: آقا میفرماید با اینها انگشتر درست کن. من خوشحال شدم و انگشتر را ساختم و شبانه روز در دستم بود؛ اما شیطان فریبم داد یک شب مرا به یک مهمانی دعوت کردند. آن شب در آن مجلس شراب میخوردند. به من هم تعارف کردند، امّا نپذیرفتم؛ ولی به قدری به من فشار آوردند که شراب خوردم. او میگوید: این انگشتر به قدری به دست من تنگ بود که برای وضو باید آن را به سختی در دستم میگرداندم تا آب به زیر آن برود. وقتی آن شب از مهمانی بر گشتم صبح که شد دیدم انگشتر در دستم نیست؛ یعنی امام هادی خواست به او بفهماند که تو لایق هدیه و تبرکی امام نیستی. [۱]
----------
[۱]: قطب الدین راوندی، الخرائج، ج ۱، ص ۴۱۲.
[داستان های سمت خدا - زیارت کربلا - جلد ۲، صفحه ۲۳۹]
رفیق بد
امام هادی علیه السلام به ابوهاشم جعفری فرمودند: «می بینم که پیش عبدالرحمان بن يعقوب رفت و آمد داری. او درباره خدا سخن نابه جایی میگوید. ابوهاشم به امام گفت: عبدالرحمان دایی من است. با داییام رفت و آمد نکنم؟ حضرت
فرمود: دایی تو باشد! فکرش باطل است. بعد امام فرمودند: «یا با ما نشست و برخاست میکنی و او را ترک میگویی و یا با او بنشین و ما را ترک کن. ابو هاشم به امام گفت: او هر چه میخواهد بگوید. من که حرفهای او را قبول ندارم. من از یاران شما هستم و افکار شما را قبول دارم. حضرت فرمودند: آیا نمی ترسی ناگهان بلایی نازل شود که هم تو گرفتار شوی و هم او. » [۱]
----------
[۱]: مالى رأيتک عند عبد الرحمن بن يعقوب؟ إنه يقول فى اللّه قولاً عظيماً،... فإما جلست معه و تركتنا و إما جلست معنا و تركته؟... هو يقول ما شاء... أما تخاف أن... رک کافی، ج ۲، ص ۳۷۵.
[داستان های سمت خدا - رفیق بد - جلد ۲، صفحه ۲۴۰]
چهل سال قدر ناشناسی
آیت اللّه احمدی میانجی در کتاب خودشان، عالم برزخ، نوشته اند که در اطراف ما، یعنی میانه، عالم بزرگواری به نام ملّا محمد طه بود، که خیلی عالم و فاضل و عابد بود. درس هم میگفت و شاگردان بسیاری داشت. مراجعات مردم هم به ایشان زیاد بود. یک وقتی همسرشان از ایشان ناراحت و دلخور میشود و
پیش خودش گفت: من تلافی میکنم. او هر شب برای نماز شب ایشان آبی کنار میگذاشت که وقتی آقا بیدار میشود آب وضوی نماز شبش آماده باشد. آن شب نه تنها آب را آماده نکرد، بلکه آن دلو و طنابی را که باید با آن از چاه آب میکشیدند، پنهان کرد که این عالم به زحمت بیفتد. شیخ سحر از خواب بیدار شد، دید آب آماده نیست. با زحمت خودش را به کنار چاه رساند دید دلو و طناب نیست. با زحمت دلو و طناب را پیدا کرد. در چاه انداخت نتوانست از چاه آب بکشد، چون سنّی از او گذشته بود و توان این کار را نداشت. نشست و زار زار گریه کرد. خانمش صدای گریه اش را شنید با عجله آمد و گفت: آقا! این که گریه ندارد، من خودم برای شما از چاه آب میکشم. میگوید: نه! من برای این گریه نمی کنم که نمی توانم آب بکشم. برای این گریه میکنم که چرا چهل سال است قدر تو را نمی دانم! من چهل سال متوجه نبودم که تو چه خدمتی به من میکردی و غافل بودم که هر شب آب را آماده میکردی. امشب به حال خودم گریه میکنم، نه به خاطر این که نتوانستم آب بالا بیاورم. [۱]
----------
[۱]: ر. ک: عالم برزخ، مجموعه سخنرانیهای آیت اللّه احمدی میانجی.
[داستان های سمت خدا - بزرگواری امام هادی علیه السلام - جلد ۲، صفحه ۲۴۱]
بچه یتیم را دعوا نکنی!
یکی از علمای بزرگ که در تهران زندگی میکرد و چند سالی است از دار دنیا رفته است، میگفتند: من در نجف به دنیا آمدم و به مدرسه رفتم. روزی در دبستان با یکی از هم کلاسیهای خودم دعوا کردم. دست او را پیچاندم و شکستم. حالا این بچه کیست؟ بچه مرجع عالی قدر جهان تشیّع، آیت اللّه سید ابو الحسن اصفهانی. خیلی ترسیدم. پیش خودم گفتم که دیگر بیچاره شدم. خبر به قدری مهم بود که در تمام شهر پیچید. مدرسه تعطیل شد و من به خانه آمدم. از ترس، در یک جایی از خانه خودم را پنهان کردم.
چون قبل از این که من به مادرم بگویم، او خبر دار شده بود. با خود میگفتم حالا مادرم با من چه رفتاری میکند. دیدیم در خانه را میزنند. با خود گفتم: کیست؟ آهسته گوش کردم دیدم خود آیت اللّه اصفهانی است. گفتم: وامصیبت! ببین چه قدر مسئله مهم شده که خود آقا آمده است. گفت: من از پشت در گوش میدادم ببینم آقا چه میگوید. دیدم آقا آمده و به مادرم میگوید: این بچه، یتیم است (پدر من از دنیا رفته بود). یک وقت چیزی به او نگویی، دعوایش نکنی! دست بچه من شکسته که شکسته، اشتباهی پیش آمده است. ما گذشتیم شما او را دعوا نکن!
[داستان های سمت خدا - بچه یتیم را دعوا نکنی! - جلد ۲، صفحه ۲۴۳]
قدم بر خویشتن نه
کسی پیش یکی از اساتید بسیار بزرگ اخلاق؛ رفته بود و گفته بود: من کتابی در سیر و سلوک پیدا کردم که در چند جلد است. در آن منازل سالکان الی اللّه را نوشته است که مثلاً منزل اول، منزل دوم و... میخواهم آن را
مطالعه کنم. آن عالم بزرگوار فرموده بود: این منازل را کنار بگذار. تمام سیر و سلوک در یک کلمه خلاصه میشود. نمی گویم نخوان، ولی منزل منزل نیست و یک منزل، بیشتر ندارد؛ «یک قدم بر خویشتن نه وان دگر بر کوی دوست». این خلاصه ده جلد کتاب سیر و سلوک و مقامات معنوی است.
[داستان های سمت خدا - توصیه به حق و صبر - جلد ۲، صفحه ۲۴۴]
صبر در برابر آزار همسر
آیت اللّه سید عزّالدین زنجانی؛ مجتهد صاحب رساله و مرجع تقلید بودند. کتاب بسیار خوبی در شرح خطبه فدک حضرت زهرا علیها السلام دارند. حکیم، مفسر و فقیه بودند. ایشان شاگرد آیت اللّه خوانساری بودند ولی آقای خوانساری به خانۀ ایشان میآمده و به آقای زنجانی درس میگفته اند. آقای خوانساری همسری داشتند که بسیار بداخلاق بود.
آقای زنجانی میگوید: من یک وقتی خصوصی به آیت اللّه خوانساری گفتم: چرا او را طلاق نمی دهید؟ ایشان گفتند: من فکر کردم اگر من او را طلاق بدهم چه کسی حاضر است با او ازدواج کند؟ بی کس و بی کار میشود، لذا من با او میسازم.
[داستان های سمت خدا - خدمت در مقابل خدمت - جلد ۲، صفحه ۲۴۵]
نیت خالص
محدّث قمی بسیار شخصیت بزرگی بوده است. همه ایشان را با مفاتیح الجنان میشناسند؛ امّا کتابهای دیگری هم دارند. یکی از آنها به نام فوائد الرضویه در دو جلد و به فارسی است. ایشان این کتاب را وقتی به مشهد،
مشرّف و به امام رضا علیه السلام متوسل شده بودند، در این شهر نوشتند. در آن شرح صدها تن از علمای شیعه را نوشته اند. آن را به ترتیب حروف الفبا سامان داده اند و وقتی به ترتیب حروف الفبا به اسم خودشان میرسند، مینویسند: من کم تر از آن هستم که در زمره علما قرار گیرم؛ لذا از نوشتن شرح حال خودم صرف نظر میکنم و تنها اسامی کتابهای خودم را مینویسم و در آن جا ۱۱۰ جلد از کتاب هایش را نام میبرد که یکی از آنها سفینۀ البحار است. به آیت اللّه خوئی گفتند: اگر شما را به جایی ببرند و به شما بگویند تنها یک کتاب میتوانید با خودتان ببرید، چه کتابی است؟ ایشان در جواب گفتند: سفينۀ البحار محدّث قمی را با خودم میبرم.
چنین شخصی میگوید: من کم تر از آن هستم که در ردیف علما قرار بگیرم. میدانید قبل و بعد از ایشان کتاب دعا، زیاد نوشته شده امّا هیچ کتاب دعایی مثل مفاتیح الجنان عالم گیر نشده است. من از یکی از نوادگان ایشان، که از دنیا رفته است، شنیدم که به پدر بزرگ ما، شیخ عبّاس، خیلی اصرار کردند که کتاب دعایی بنویسید. ایشان در جواب میگفتند: من برای چه بنویسم؟ مگر شیخ مفید ننوشته است؟ راست هم میگویند که قبل از محدّث قمی کتاب دعای زیادی نوشته شده بود. گفتند: آنها جامع نیست. ایشان میگویند: من مینویسم، ولی نیّت میکنم هر که این کتاب را خواند ثواب آن برای حضرت زهرا علیها السلام باشد. حالا میبینید چه طور این کتاب جهانی شده است.
[داستان های سمت خدا - يتيم بد اخلاق - جلد ۲، صفحه ۲۴۷]
واجب تر از نماز شب
آیت اللّه حاج آقا حسن قمی در قم زندگی میکردند. روزی خادم آیت اللّه خوئی به منزل ایشان آمده بود؛ پیرمردی که سالیان سال خادم آیت اللّه خوئی بود. ایشان به آن خادم گفته بود: حالا که شما این جا آمدید دل ما میخواهد شما از حالات ایشان به ما خبر بدهید. او شروع به تعریف از آقا کرد. آیت اللّه
قمی حساس و کنجکاو شده بود. سؤال کرد که آیا آیت اللّه خوئی نماز شب هم میخواند یا نه؟ خادم گفته بود: ایشان سحر بیدار میشد و همه ما را برای نماز شب بیدار میکرد و
می گفت: شما بلند شوید نماز شب بخوانید؛ ولی من واجب تر از نماز شب دارم و آن جواب نامههای مردم است.
[داستان های سمت خدا - خدمت به خلق - جلد ۲، صفحه ۲۴۸]
معرفی کتاب
معرفی چند کتاب در موضوع داستانها و حکایتهایی از عالمان بزرگ دینی.
۱. فوائد الرضويه / حاج شیخ عباس قمی
۲. قصص العلماء / محمد بن سلیمان تنکابنی
۳. مفاخر اسلام / علی دوانی
۴. جرعه ای از دریا / آیت اللّه شبیری زنجانی
۵. مردان علم در میدان عمل / سید نعمت اللّه حسینی
۶. سیمای فرزانگان / رضا مختاری
۷. آخرین گفتارها در پایان زندگی/ محمد راجی قمی
۸. آیینه صدق و صفا / آیت اللّه شیخ محمد علی اراکی
۹. سر دلبران / آیت اللّه شیخ مرتضی حائری یزدی
۱۰. آموزگار عملی اخلاق / شرح حال آیت اللّه سید احمد خوانساری
۱۱. روزنههایی از عالم غیب / آیت اللّه خرازی
۱۲. فضیلتهای فراموش شده / شیخ حسین علی راشد
۱۳. گنجینۀ خواف / خاطرات شهید مدرس
۱۴. دیدار با ابرار / انتشارات امیر کبیر
۱۵. پرتوی از خورشید / زندگی نامۀ امام خمینی
۱۶. بر منبر خاطرهها / عباس محقق کاشانی
۱۷. آیت اللّه بروجردی/ علی دوانی
۱۸. سید حسن مدرس / مؤسسهٔ کتاب شناسی شیعه
۱۹. جامع الدار / مرحوم حاج آقا حسین فاطمی
۲۰. تندیس پارسایی / در احوالات آیت اللّه شیخ غلام رضا یزدی
[داستان های سمت خدا - واجب تر از نماز شب - جلد ۲، صفحه ۲۵۰]
لبخند پیامبر صلی الله علیه و آله
روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، به طرف آسمان نگاه میکرد، تبسمی نمود. شخصی به حضرت گفت:
یا رسول الله ما دیدیم به سوی آسمان نگاه کردی و لبخندی بر لبانت نقش بست، علت آن چه بود؟
رسول خدا فرمود:
- آری! به آسمان نگاه میکردم، دیدم دو فرشته به زمین آمدند تا پاداش عبادت شبانه روزی بنده با ایمانی را که هر روز در محل خود به عبادت و نماز مشغول میشد، بنویسند؛ ولی او را در محل نماز خود نیافتند. او در بستر بیماری افتاده بود.
فرشتگان به سوی آسمان بالا رفتند و به خداوند متعال عرض کردند:
ما طبق معمول برای نوشتن پاداش عبادت آن بنده با ایمان به محل نماز او رفتیم. ولی او را در محل نمازش نیافتیم، زیرا در بستر بیماری آرمیده بود.
خداوند به آن فرشتگان فرمود:
تا او در بستر بیماری است، پاداشی را که هر روز برای او هنگامی که در محل نماز و عبادتش بود، مینوشتید، بنویسید. بر
من است که پاداش اعمال نیک او را تا آن هنگام که در بستر بیماری است، برایش در نظر بگیرم. [۱]
----------
[۱]: بحار الانوار، ج ۲۲، ص ۸۳
[داستان های بحارالانوار - اشاره - جلد ۱، صفحه ۱۹]