حق الله جای حق الناس را نمی‌گیرد

سخن امام باقر علیه السلام با یزید

مستی انواعی دارد: مستی شراب، مستی ثروت، مستی قدرت، مستی جوانی، مستی پیروزی. یکی از این مستی‌ها برای زمین زدن و بیچاره کردن انسان کافی است. یزید نیز مست بود: مست پیروزی، مست قدرت، مست جوانی. وقتی به اهل بیت جسارت کرد اهل بیت جوابش را دادند. گاهی

۲ نفر را در کربلا کشتیم، اشاره کن این ۸۴ زن و بچه را هم بکشیم. برای یزید کشتن اهل بیت کاری نداشت.

شیخ مفید می‌نویسد: امام باقر علیه السلام، که در آن زمان چهار سال بیشتر نداشت، برخاست و فرمود: ای یزید! هیچ می‌دانی این مشورتی که تو با مشاورین خود کردی، عین همین مشورت را فرعون با مشاوران خویش کرد! وقتی موسی در برابر فرعون ایستاد و او را به یکتا پرستی دعوت کرد؛ فرعون با مشاورین خویش مشورت کرد که با موسی چه کنیم؟ مشاورین او گفتند: ناراحت نباش!

این کار موسی سحر است. ما ساحران را جمع می‌کنیم و سحر موسی را باطل می‌سازیم. [۱] امام باقر علیه السلام به یزید فرمود: وقتی فرعون با مشاوران خود مشورت کرد، احدی نگفت که موسی را بکش؛ بلکه همه گفتند: موسی را بکش؛ بلکه همه گفتند: سحر است و سحر را باطل کن. ولی همه مشاوران تو گفتند: آنان را بکش. می‌دانی فرق مشاورین تو با مشاورین فرعون در چیست؟ یزید متحیّر ماند که این کودک چهار ساله چه

می خواهد بگوید. پرسید: تفاوت مشاورین من و فرعون در چیست؟ فرمود: ﴿أولئکَ كانوا الرُشْدِهِ وَ هُؤلاءِ لِغَيرِ رُشْدِهِ، وَ لا يَقْتُلُ الأنبياءَ وَ أولادَهُم إلّا الأدعياء﴾؛مشاورین فرعون هر بدی داشتند حرام زاده نبودند، امّا مشاورین تو حرام زاده اند. نشانه اش این است که پیامبران و پیامبرزادگان را جز حرام زادگان نمی کشند و فرمان به قتلشان نمی دهند و مشورت به قتل نمی دهند. این‌ها همه پیامبر زاده اند و نوه‌ها و بچه‌های پیغمبرند که مشاورین تو درخواست کشتن آنان را دارند. یزید متحیّر ماند چه بگوید. اگر بگوید: دروغ می‌گویی، خلاف قرآن حرف زده است و اگر بگوید: راست

می گویی، مشاورین چه می‌شوند؟ به همین خاطر از کشتن اهل بیت صرف نظر کرد. [۱]

----------

[۱]: ﴿قالُوا أَرْجِهْ وَ أخاهُ وَ أرْسِلْ فِى الْمَدائِنِ حاشِرِينَ * يَأْتُوکَ بِكُلِّ ساحِرٍ عَلِیمٍ﴾ (سورۀ شعراء، آیه‌های ۳۶ و ۳۷. )

[۱]: ابو الحسن مسعودی، اثبات الوصية، ص ۱۷۱.

[داستان های سمت خدا - سخن امام باقر علیه السلام با یزید - جلد ۲، صفحه ۱۱۱]

كم حرفی، حافظه را زیاد می‌کند

جمله ای از علامه طباطبائی دیدم که بعد متوجه شدم بر گردان یک حدیث است. ایشان سفارش می‌کردند که پرحرفی نکنید که پرحرفی حافظه را کم می‌کند و در مقابل سکوت فکر را بارور

می کند. در حدیث آمده است: ﴿أَكْثِرْ صَمْتَكَ يَتَوَفَّرْ فِكْرُكَ وَ يَسْتَنِرْ قَلْبُك﴾؛ سكوت فکر تو را زیاد می‌گرداند و دلت را نورانی می‌کند. [۱]

----------

[۱]: غرر الحكم، ص ۲۵۷.

[داستان های سمت خدا - نوشتن کتاب عظیم «تنقیح المقال» در سه سال - جلد ۲، صفحه ۱۱۳]

عنایت حضرت عباس علیه السلام

عالم بزرگواری بود به نام آیت اللّه سید عبد الکریم کشمیری که در نجف زندگی می‌کرد. ایشان نوه دختری آیت اللّه سید محمد کاظم طباطبائی یزدی، صاحب عروۀ الوثقی بودند. مجتهد، مدرس و مؤلف بودند. شرحی بر کفایه آخوند خراسانی دارند. از نظر علمی جایگاه بلندی داشتند و از نظر معنوی،

فوق العاده بودند. از شاگردان خاص آیت اللّه قاضی و آیت اللّه شیخ مرتضی طالقانی به شمار می‌آمدند. در دوران حکمرانی صدام مجبور شدند به ایران بیایند. در آن زمان صدام چند تن از علمای نجف از جمله آیت اللّه بروجردی و آیت اللّه غروی را به شهادت رساند. ایشان می‌گفتند: روزی در صحن امیر المؤمنین علیه السلام نشسته بودم که کسی آمد و از من پرسید: نظرت درباره صدام چیست؟ من حواسم نبود و گفتم: «کلب عقور؛ سگ درنده است. » فردا به من گفتند: زود بساطت را جمع کن و از این جا برو که نفر بعدی تو هستی! لذا تمام زندگی شان را در نجف گذاشتند و تنها به ایران آمدند.

امام امت خیلی به ایشان علاقه داشتند. وقتی به ایران آمدند امام خانه ای برای ایشان تهیه کردند. آقای کشمیری در حدود هفده - هجده سال پیش فوت شدند و در حرم حضرت معصومه علیه السلام نزدیک قبر علامه طباطبائی دفن شدند.

از ویژگی‌های ایشان استخاره‌های عجیبی بود که انجام می‌دادند. مثلاً شخصی به مادرش می‌گوید: برای من به خواستگاری برو. مادرش به خواستگاری می‌رود و بعد این شخص نزد این آقا

می آید که برایش استخاره کند. قرآن را باز می‌کند و می‌گوید: مسئله ازدواج است؟ می‌گوید: بله آقا! می‌گوید: بیشتر توضیح بدهید. می‌گوید: آن موردی که شما رفتید سیده است. سنّش این قدر و خصوصیاتش چنین و چنان است. همان جا از نزد آیت اللّه کشمیری به مادرش زنگ می‌زند که مادر این موردی که شما رفتید این خصوصیات را دارد یا نه؟ می‌گوید: من این قدر دقّت نکردم که این آقا با استخاره کشف کردند.

آقای مروی منبری بسیار خوب و فاضل و عالمی بود. اخیراً چند جلد از سخنرانی‌های ایشان به نام سخن گوی دانا چاپ شده است. ایشان خیلی با مرحوم کشمیری انس داشت. این قصه را ایشان نقل کردند که کشمیری گفتند: در صحن امیر المؤمنین علیه السلام نشسته بودم و عمامه‌ام را کنار دستم گذاشته بودم و طلبه‌ها و مردم می‌آمدند و استخاره می‌خواستند. حتی بعضی از علما مثل آیت اللّه خوئی به ایشان مراجعه می‌کردند. در فکر رفتم که دیگر ما چه رتبه ای داریم که کوچک و بزرگ و عالم و جاهل از ما استخاره می‌خواهند! تا این مطلب به ذهنم خطور کرد، خانمی که لباس بسیار ساده ای بر تن داشت، کنار من ایستاد و به من نگاهی کرد و گفت: سید! بساطت را جمع کن. تو با قرآن استخاره می‌کنی و نیت را می‌گویی و من با تسبیح این کار را انجام می‌دهم. نگاهی به این زن کردم و جا خوردم و گفتم: برو، مزاحم کار ما نشو. این زن رد شد. ناگهان به خودم آمدم که ای داد بی داد! این چه کسی بود که باطن مرا خواند؟ از کجا فهمید؟ دنبال او رفتم. در یکی از ایوان‌های صحن امیر المؤمنین نشسته بود. دیدم مردم به او مراجعه می‌کنند و استخاره می‌گیرند. گفتم: او را امتحان کنم. گفتم: خانم! یک استخاره برای من بکن. دستمالی جلویش پهن بود و پول می‌گرفت. گفت: مقداری پول در این دستمال بریز تا برایت استخاره بگیرم. پولی دادم و گفتم: حالا استخاره بگیر. با تسبیح استخاره کرد. گفت: می‌خواهی مرا امتحان کنی؟ نیت مرا خواند. صبر کردم ظهر که شد از حرم بیرون رفت. به دنبالش رفتم و گفتم: داستان تو چیست؟ ما یک مراحلی را طی کردیم و با قرآن استخاره می‌گیریم تو چه کردی؟ جواب نداد.

اصرار کردم باز نپذیرفت. او را به حقّ امیر المؤمنین علیه السلام قسم دادم که داستانش را بگوید. گفت: می‌گویم به شرطی که تا زنده‌ام به کسی نگویی.

زن گفت: ما از عشایر هستیم و با جوانی از عشایر ازدواج کردم. سال‌ها گذشت و خداوند سه فرزند به ما عنایت کرد. شبی شوهرم به خانه آمد و گفت: می‌خواهم تو را طلاق بدهم. گفتم: دست بر دار! گفت: می‌خواهم با دختری نجفی ازدواج کنم. گفتم: من سه فرزند دارم. اگر مرا طلاق بدهی و به نزد عشیره‌ام بر گردم مرا می‌کشند و سه بچه یتیم می‌شوند. التماس کردم. گفتم: تو برو ازدواج کن. تو نمی خواهی کنیز و کلفت داشته باشی؟ من کنیزت می‌شوم و لباس هایت را می‌شویم و خانه ات را تمیز می‌کنم. مرا بیرون نکن و به بچه هایم رحم کن. گفت: باشد! پس هیچ توقعی از من نداشته باش. گفتم: باشد. تو دنبال زندگی ات برو، ولی مرا طلاق نده که زندگی من و بچه‌ها از هم می‌پاشد. مدتی به همین شکل گذشت. یک شب به خانه آمد و گفت: من امشب در مسجد، تو را طلاق دادم. باید از خانه من بروی. گفتم: تا صبح به من مهلت بده. امشب که جایی ندارم. صبح بلند شدم، دست بچه هایم را گرفتم و با مقدار پول خردی که داشتم، سوار ماشین شدم و مستقیم از نجف به کربلا به حرم قمر بنی هاشم علیه السلام رفتم. بچه‌ها گرسنه بودند. سختی راه و بی پولی بر مشکلاتم افزوده بود. بچه‌ها را در صحن حضرت عبّاس گذاشتم و برایشان قصه سرایی کردم تا خوابیدند. داخل حرم رفتم و با حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام دعوا کردم. گفتم: آقا این چه بساطی است؟ شما جوان مرد و غیرتمند هستید. من چطور شکم سه بچه را سیر کنم؟ به غیرت

شما بر نمی خورد که به گناه بیفتم!؟ خیلی داد و فریاد و دعوا کردم. پس از مدّتی به سراغ بچه‌ها آمدم دیدم همه خوابند. من هم سر به دیوار گذاشتم. از شدت خستگی خوابم برد. آقا قمر بنی هاشم علیه السلام را در خواب دیدم. حضرت در عالم رؤیا به من فرمود: نه! ما راضی نیستیم تو به گناه بیفتی. ما غیرتمند هستیم و مشکل تو را حل می‌کنیم. گفتم: چطور مشکل مرا حل می‌کنید؟ حضرت یک تسبیح به من داد. گفتم: تسبیح به چه درد من می‌خورد؟ فرمود: استخاره کن. گفتم: من استخاره بلد نیستم. حضرت فرمود: تو استخاره کن ما در گوش تو می‌گوییم که چه بگویی؟ از هر کس هم سه آنه بیشتر نگیر. حضرت مبلغ را هم تعیین کرد. با همین مقدار زندگی تو تأمین می‌شود. از خواب بیدار شدم دیدم تسبیح در دستم است. از صحن قمر بنی هاشم بیرون آمدم در دالان صحن، خانمی به من برخورد کرد و استخاره خواست. از آن روز تا الآن زندگی من و سه بچه‌ام از همین راه اداره می‌شود. [۱]

----------

[۱]: سخن گوی دانا، ج ۱، ص ۱۱۵.

[داستان های سمت خدا - عنایت حضرت عباس علیه السلام - جلد ۲، صفحه ۱۱۹]

حفظ قرآن

غالب بن صعصعه، پدر فرزدق شاعر، (شاعری که شعر معروفی در مدح امام سجاد علیه السلام سروده و از شعرای اهل بیت است) می‌گوید: خدمت امیر المؤمنین علیه السلام رفتم، پسرم فرزدق نیز همراه من بود. به امیر المؤمنین علیه السلام

عرض کردم این پسرم فرزدق است. به او شعر و کلمات بزرگان عرب را یاد می‌دهم تا در آینده شاعر بزرگی شود. حضرت فرمود: به او قرآن یاد بده. فرزدق می‌گوید: به قدری کلام حضرت در من اثر گذاشت که دیگر از قرآن جدا نشدم. اوّل قرآن را یاد گرفتم و بعد سراغ شعر رفتم. [۱] حافظ هم می‌گوید: «هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم» [۲] ؛ چون حافظ هم قرآن را در حفظ داشت و برای همین به او حافظ می‌گفتند.

----------

[۱]: محمد تقی تسترى، شرح نهج البلاغه، ذيل حكمت ۴۴۶.

[۲]: دیوان حافظ، غزل شمارهٔ ۳۳۴.

[داستان های سمت خدا - گنجی نهفته در شوشتر - جلد ۲، صفحه ۱۲۵]

عدالت در خاک سپاری

ابو الفتوح رازی در تفسیر خویش، به نام روض الجنان نقل می‌کند: یکی از اصحاب پیامبر، به نام معاذ بن جبل دو همسر داشت و هر دو همسر در یک

بیماری از دنیا رفتند. متحیّر ماند که به غسل و کفن و نماز و خاک سپاری کدام یک بپردازد. چون هر کدام را مقدم می‌داشت احترام بیشتری برای او بود؛ زیرا در نگاه دین، احترام میت این است که زودتر به خاک سپرده شود. به همین جهت برای این که رعایت عدالت را کرده باشد به قرعه متوسل شد تا به نام هر کسی افتاد او را زودتر به خاک بسپارد.

[داستان های سمت خدا - رعایت عدالت حتی در بستر بیماری - جلد ۲، صفحه ۱۳۵]

دل کندن سخت است

آیت اللّه شیخ عباس تهرانی از علمای بزرگی است که مزارش در حرم حضرت معصومه علیها السلام پایین پای آیت اللّه حائری می‌باشد و در حدود پنجاه سال از وفات ایشان می‌گذرد. یک وقت من از یکی از اساتید پرسیدم که ما وقتی اسم ایشان را می‌بریم باید به ایشان چه بگوییم؟ حجت الاسلام بگوییم يا حجت الاسلام و المسلمین و یا...؟ ایشان فرمود: باید ده آیت اللّه به ایشان بگویید. بسیار مرد بزرگواری بود. آقایی می‌گفت: من خانه ای خیلی مجهز ساخته بودم. معماری و نقشه و همه چیز آن کامل بود. ایشان را به مهمانی دعوت کردم و گفتم: آقا! ببینید خانه ما خوب است یا نه؟ خانه را خوب گشت و در آخر گفت: تنها یک عیب بزرگ دارد. گفتم: همه چیز رعایت شده است و دیگر نمی توان به این خانه ایراد گرفت. فرمود: فقط اشکالش این است که دل کندن از آن سخت است. اگر دل کندن تو از این خانه سخت نباشد ایرادی ندارد. اما اگر روزی که گفتند: از این خانه برو، رفتن از آن برای تو سخت بود، این عیب بزرگی است.

الهی هب لی کمال الانقطاع الیک

[داستان های سمت خدا - عدالت در خاک سپاری - جلد ۲، صفحه ۱۳۶]

نقد مؤدبانه

علمای بزرگ وقتی می‌خواستند سخن کسی را نقد کنند اول برای او طلب رحمت می‌کردند بعد به نقد می‌پرداختند؛ مثلا اگر نقدی به شیخ انصاری داشتند، اول می‌گفتند: رحمت خدا بر شیخ انصاری، آن عالم بزرگ، ایشان چنین فرموده؛ ولی به نظر ما این ایراد بر گفته شان وارد است. آیت اللّه فاضل می‌فرمودند: من یازده سال در درس آیت اللّه بروجردی بودم؛ ولی یک بار ندیدم که وقتی می‌خواهند کلمات علمای قبل از خودشان را نقد کنند، بگویند: من چنین ایرادی به شیخ انصاری دارم. من چنین ایرادی به شیخ طوسی دارم؛ بلکه این طور می‌فرمود: من خیلی تأمل در کلام شیخ انصاری کردم، آخر نفهمیدم چه می‌خواهد بگوید. خیلی در کلام شیخ طوسی تفکر کردم ولی نفهمیدم. حالا بگویم که چرا نفهمیدم. بعد ایراد خود را بیان می‌کردند.

[داستان های سمت خدا - تأثیر کلام - جلد ۲، صفحه ۱۳۹]

حافظ قرآن مقدم است

در جنگ احد تعداد زیادی از اصحاب به شهادت رسیدند. از پیامبر

پرسیدند: می‌خواهیم چند شهید را در یک قبر دفن کنیم. هر کدام از شهدا را که جلو دفن کنیم معلوم می‌شود احترام بیشتری دارد. چه کنیم؟ رسول خدا صلی اللّه علیه وآله و سلم فرمود: بروید بررسی کنید، ببینید کدام یک با قرآن بیشتر مأنوس بودند و قرآن بیشتری در حافظه داشتند او را مقدّم بدارید.

[داستان های سمت خدا - نقد مؤدبانه - جلد ۲، صفحه ۱۴۰]

صبر و تسلیم

آیت اللّه بافقی در اواخر عمر سکته کرد. سکته آن قدر شدید بود که ایشان حتی نمی توانست دستش را بلند کند تا غذا را به دهان بگذارد. وقتی از ایشان پرسیدند: حال شما چطور است؟ گفت: الحمد للّه! خیلی خوب هستم! گفتند: چطور می‌گویید الحمد للّه، در حالی که این طور زمین گیر شدید؟ شما قبلا خیلی پر جنب و جوش بودید؟ گفت: خبر ندارید! این قدر پیش خدا عزیز شدم که خدا می‌خواهد به من بگوید: عزیز من! دیگر لازم نیست دستت

را بلند کنی و غذا در دهانت بگذاری. من بندگان خودم را موکل تو می‌کنم که این‌ها غذا به دهان تو بگذارند.

[داستان های سمت خدا - شیاطین تسلیم اویند - جلد ۲، صفحه ۱۴۰]

پاکم کن!

جوانی نزد امیر المؤمنین علیه السلام آمد و گفت: «طَهِّرنی؛ پاکم کن » من گناهی مرتکب شدم، حدّ الهی را بر من جاری کن تا پاک شوم. حضرت فرمود: دیوانه ای؟! برای چه این جا آمدی و اعتراف می‌کنی؟ گفت: عاقل هستم. فرمودند: بلند شو برو.

در مورد حدّ زنا بر طبق مقررات و احکام اسلامی باید چهار بار اقرار صورت بگیرد تا حدّ جاری شود. لذا حضرت او را بر می‌گرداند.

چند روز بعد برای بار دوم آمد و گفت: من گرفتار گناهی شدم حدّ را بر من جاری کن تا پاک شوم. حضرت فرمودند: دیوانه ای؟ گفت: نه، عاقل هستم. فرمود: ازدواج کردی؟ گفت: بله. فرمودند: خانمت هم پیش تو است؟ گفت: بله. فرمود: برو تا بررسی کنم. دوباره این جوان رفت و بار سوم بر گشت. حضرت هر بار او را می‌دیدند خود را به نشناختن می‌زدند؛ گویی که او را نمی شناسند. باز گفت: «طَهِّرنی؛ مرا پاک کن». حضرت بار سوم فرمودند: دیوانه ای؟ گفت: نه، من عاقل هستم. من اعتراف کردم و شما گفتی که بررسی می‌کنم. باز حضرت پرسیدند: ازدواج کرده ای؟ گفت: بله. فرمود: خانمت پیش تو است؟ گفت: آری. حضرت فرمودند: برو، بررسی می‌کنم. بار چهارم آمد، حضرت خیلی ناراحت شد و فرمود ﴿مَا أَقْبَحَ بِالرَّجُلِ مِنْكُم﴾ ؛ چه قدر زشت است که یکی از شما گناه می‌کند و می‌آید

پیش من و اعتراف می‌کند و آبروی خودش را می‌برد. ﴿أَفَلَا تَابَ فِي بَيْتِهِ﴾ ؛ چرا در خانه اش توبه نکرد؟ و اللّه اگر توبه می‌کرد بالاتر از این بود که جرمش نزد من ثابت شود و بخواهم حد الهی را بر او جاری کنم! ﴿أَیُ طَهَارَةٍ أَفْضَلُ مِنَ التَّوْبَة﴾ ؛ كدام پاکی از توبه بالاتر است؟ [۱]

----------

[۱]: محمد بن يعقوب کلینی، الکافی، ج ۷، ص ۱۸۸.

[داستان های سمت خدا - صبر و تسلیم - جلد ۲، صفحه ۱۴۱]